تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان خارجی پیمان - فصل هشتم

http://upload.iranvij.ir/farvardin92/03984908480496478286.jpg

ماریون منتظر شنیدن جوابی بود که برای گرفتنش دعا میکرد. جوابی که مایکل را آزاد میساخت . تا نانسی جواب بدهد نفس در سینه او حبس شده بود . با بیقراری پرسید: قبول میکنی؟


از نظر نانسی پاسخ مثبت او به درخواست ماریون از سر پیروزی بود نه شکست . پاسخی که تمام وقاداری او را نسبت به مایکل در خود نهفته داشت. نانسی سخنان مایکل را در کنار صخره همانجا که گردنبند را با هم به نشانه دوام ابدی عشق شان دفن کرده بودند خوب در خاطر داشت." عهد میبندم که هرگز بتو نگویم خداحافظ".
 

و نانسی میدانست که مایکل هرگز به او نمیگوید خداحافظ.
 

ماریون دیگر نمیتوانست صبر کند. قلبش تاب تحمل نداشت .
 

- جواب تو چیست نانسی؟
 

- جواب من مثبت است .

ماریون هیلیارد در یک لباس پشمی مشکی و یک کت سیاه دوخت مزون کاردن در آستانه در بیمارستان ایستاد تا شاهد انتقال آن دختر به داخل آمبولانس باشد. ساعت شش صبح بود. از دیشب که قول و قرار هایشان را با آن دختر گذاشتند دیگر با او صحبت نکرده بود. بعد از گرفتن جواب مثبت از نانسی ، بی درنگ از ویکی در خواست کرد به آن دکتر سانفرانسیسکوئی تلفن بزند . دکتر ویکفیلد هماندم به منزل پیتر گرگسن تلفن زد. گرگسن قبول کرد که یک سلسله عمل جراحی روی صورت و دستهای نانسی انجام بدهد و تقاضا کرد که نانسی را بلافاصله به سانفرانسیسکو روانه کنند.
 

ماریون بخش ویژه ای در قسمت درجه یک هواپیمائی که ساعت هشت صبح عازم سانفرانسیسکو بود برای نانسی و دو پرستار همراه او رزرو کرد. او هیچگاه وقت را تلف نمیکرد.
 

هنگامی که ماریون سیگار دیگر را زیر پا له میکرد ، ویکفیلد نگاه تحسین آمیزی به او انداخت و گفت: دختره بسیار خوش شانس است.
 

- با تو موافقم . در ضمن ویکی ، من مایل نیستم مایکل از این جریان بوئی ببرد. روشن هست؟
 

هم خواستش روشن بود و هم لحن شرطی کلامش.
 

- اگر کوچکترین بوئی از قضیه ببرد، قرارمان را بهم میزنم.
 

- آخر چرا؟... حق این است که او بداند تو چه محبتی به آن دختر کرده ای.
 

- این قراری است که مابین خود ما دونفر است. یا بهتر بگویم ما چهار نفر . چون با اضافه شدن تو و گرگسن چهار نفر میشویم. لازم نیست مایکل چیزی بداند. وقتی از حالت اغماء بیرون آمد اسمی هم از آن دختر بمیان نیاور. چون جز اینکه خاطرش را آشفته کند حاصلی ندارد.
 

البته اگر او از حالت اغماء بیرون میآمد! ماریون بی توجه به اعتراضات ویکی تمام شب را بر بالین مایکل گذرانده بود. بعد از گفت و گو با آن دختر بنحو غریب خود را سر حال تر احساس میکرد. عاقبت مایکل را رهانیده بود. حالا مایکل این نیرو را میافت که زنده بماند. از جنبه ای ماریون به هردوی آنها زندگی بخشیده بود. حسی میکرد کار برحقی انجام داده است.
 

- پس تو هیچ چیز نمی گوئی، اینطور نیست رابرت؟...
 

ماریون هرگز او را به این اسم صدا نمیزد، مگر اینکه میخواست بیادش بیندازد که پول هیلیارد چه خدماتی به آن بیمارستان کرده. دکتر ویکفیلد جواب داد: بله بطور یقین. اگر خواست تو این باشد، من ساکت میمانم.
 

- خواست من همین است.
 

صدای یکنواخت درهای آمبولانس که بسته میشد بگوش رسید و همزمان ، آخرین بقایای پتوی آبی رنگی که دور آن دختر پیچیده بودند و دو پرستار همراه او از نظر ناپدید گشتند. دو پرستار در طی شش الی هشت ماه بعدی در سانفرانسیسکو کنار نانسی میماندند. گرگسن گفته بود که بعد از سپری شدن آن ماهها دیگر به آن دو پرستار احتیاجی نخواهد بود. آن چند ماه را نانسی بیشتر با چشمان باند پیچی شده میگذراند و در خلال آن مدت دکتر روی پلک ها ، بینی، لب و استخوان گونه او کار میکرد. دکتر ناچار بود یک صورت کامل را برای نانسی بسازد. کارهای دیگری هم بود احتیاج به انجام داشت. از جمله این که نانسی محتاج به مراقبت و کمک متوالی یک روانپزشک بود تا ضربه روحی حاصل از پیدا کردن یک هویت جدید را بتواند تحمل کند. به هیچ وجه امکان نداشت که گرگسن بتواند چهره سابق او را به وی بازگرداند. او مجبور بود یک زن کاملا جدید بیافریند. و ماریون از این جنبه بخصوص قضیه خوشش میآمد. چون به این ترتیب آن دختر بیش از پیش از مایکل دور میماند. این موضوع احتمال یک برخوردتصادفی یا یک ملاقات اتفاقی را مثلا پنج سال بعد در یک جای عمومی مثل یک فرودگاه از بین میبرد. ماریون دوست نداشت که هرگز چنان اتفاقی روی دهد. در ذهنش قرارهائی را که سپیده دم همانروز تلفنی با گرگسن گذاشته بود مرور میکرد. با این که ساعت بوقت سانفرانسیسکو یک بامداد بود اما دکتر سر حال ، تیز هوش و پرمایه مینمود. مردی که در سنین چهل عمر با شهرت بین المللی فوق العاده در کار خودش.
 

ماریون با خود میاندیشید: این هم از شانس این دختره کثافت . دکتر به منشی اش میگوید که ترتیب همه کارها را در مورد آپارتمان و لباسها و وسایل مورد نیاز نانسی بدهد. آنها بسرعت مخارج هیجده ماه عمل جراحی و سایر هزینه های مربوط به روانپزشک و پرستارهای شبانه روزی و حتی مخارج عمومی زندگی نانسی را در این مدت ، بر آورد کردند و روی رقم چهارصد هزار دلار به توافق رسیدند. قرار شد ماریون همانروز ساعت 9 به بانک اطلاع بدهد که این مبلغ را به حساب گرگسن واریز کنند . البته دکتر از بابت پول خیالش راحت بود چون میدانست که ماریون هیلیارد چه کسی است . کی اینرا نمی دانست؟
 

- ماریون .. چرا نمی آئی صبحانه بخوری؟
 

صدای ویکفیلد رشته افکار ماریون را پاره کرد. او بتدریج امید این که ذره ای بر روی این زن نفوذ پیدا کند را ازدست داده بود. کالووی هم خبر داده بود که تا صبح آنروز نمی توانست نیویورک را ترک کند. ویکفیلد اطلاع نداشت که ماریون به جرج گفته که نیاید. ماریون میخواست تنها باشد تا ترتیب کارهایش را بدهد و حالا همه چیز بطو کامل انجام پذیرفته بود.
 

- ماریون؟
 

- هوم ؟
 

- صبحانه؟
 

- باشد برای بعد ویکی ، میخواهم مایکل را ببینم.
 

- من همین الان سری به او میزنم.
 

ویکلفیلد انتظار هیچ تغییر آنی را در حال مایکل نداشت . او همین یک ساعت قبل از مایکل عیادت کرده بود.
 

اما پنج دقیقه بعد که ماریون قدم به اتاق مایکل گذاشت سکوت عجیبی را در آنجا حاکم دید. ویکی چند قدم دورتر از تختخواب با چهره جدی ایستاده بود . پرستار در اتاق نبود.
 

خورشید نیو انگلندی پرتوهای زرفام خود را بر روی تختخواب می افشاند . از جائی صدای یکنواخت چک چک آب بگوش میرسید. همه چیز بیش از حد آرام بود و یک مرتبه دل ماریون فرو ریخت . درست شبیه موقعی که فردریک ... وای خدایا....
 

دست سردش روی قلبش قرار گرفت . در آستانه در اتاق یخ زده ایستاد و نگاهش را از ویکی به تختخواب متوجه ساخت . در همان لحظه او را دید. پسرش را. اصلا شباهتی به فردریک نداشت . بغض گلویش را فشرد. با پاهای لرزان بسوی تختخواب رفت . زانو زد و صورت مایکل را با دست نوازش کرد.
 

- هی مادر...
 

زیبا ترین کلامی بود که در تمام عمرش شنیده بود. در همان حال که برق لبخندی لبانش را روشن میکرد، قطره های درشت اشک بر گونه هایش میریخت.
 

- مایکل ، چقدر دوستت دارم.
 

- منهم ترا دوست دارم مادر.
 

حتی ویکفیلد هم که نظاره گر این صحنه بوداشک به چشمانش میدوید. پسری به این جوانی ، به این برومندی دوباره به حیات رسیده ، و مادری چنین ایثارگر ... دکتر آهسته از اتاق بیرون رفت. هیچکدام ملتفت رفتن او نشدند.
 

ماریون دقایق طولانی پسرش را با ملایمت در میان بازوان خود گرفت. مایکل دستی روی موهای او کشید: غصه نخور مادر . همه چیز روبراه است . خدایا چقدر گرسنه ام.
 

ماریون خنده اش گرفت . پسرش سالم و سر حال بنظر میرسید. او را دوباره یافته بود و این مرتبه تماما از آن مادرش بود.
 

- اگر ویکی اجازه بدهد مفصل ترین و لذیذترین صبحانه ای را که تا بحال خورده ای بتو میدهیم .
 

- گور پدر ویکی ، من دارم از گرسنگی میمیرم.
 

- آه مایکل.
 

نه ، این نیرو را نداشت که نسبت به پسرش خشمگین شود . فقط می توانست به او مهر بورزد.
 

لحظه ای بعد که به مایکل چشم دوخت ، غباری بر صورتش او دید. انگار مایکل ناگهان بیاد میآورد که چرا در آنجاست. رفتار قبلی اش طوری بود که گوئی بعد از یک عمل ساده لوزه به هوش آمده است و تنها چیزی که میخواهد بستنی است و مادرش . اما اکنون حالات بیشتری در صورتش بود.
 

مایکل تقلا کرد تا بنشیند. نمی دانست چطور حرفش را مطرح کند ولی ناچار بود بپرسد صورت مادرش را میکاوید. ماریون نگاهش را به چشمان او دوخت . دست مایکل را محکم در دست گرفته بود.
 

- آرام باش عزیزم
 

- مادر .... بقیه... آن شب .... یادم میآید که ....
 

ماریون حرف او را قطع کرد و توضیح داد: بن با پدرش به بوستون برگشته . بدجوری صدمه دیده بود اما حالا حالش خوب است . از حالی که تو داشتی بهتر است.
 

آهی کشید و دست مایکل را محکم تر در دست نگاهداشت . میدانست که بعد از آن چه موضوعی مطرح میشود . اما برای آن آمادگی داشت.
 

مایکل با رنگی به سپیدی گچ دیوار اسم او را بر زبان آورد: و .... نانسی ؟
 

و چون جوابی نشنید: نانسی .... مادر...
 

اشک توی چشمان مایکل حلقه زده بود . مادرش با احتیاط روی صندلی کنار تخت او نشت و دستش را به ملایمت روی صورت او کشید . مایکل نتونست پاسخ سئوال خود را در چهره او بخواند.
 

ماریون گفت: او نتونست مقاومت کند . دکترها هر کاری از دستشان ساخته بود برایش انجام دادند، ولی او بشدت صدمه دیده بود.
چند ثانیه مکث کرد و بعد ادامه داد: امروز صبح زود از دنیا رفت.
 

مایکل هنوز در جستجوی چیز بیشتری صورت او را میکاوید: تو او را دیدی؟
 

- آره ، دیشب چند لحظه بر بالینش نشستم .
 

- وای خدایا... آنوقت من در آنجا نبودم .... وای ، نانسی ... نانسی من ...
 

سرش را در بالش فرو برد و مانند کو دکی بی پناه ، بنای گریستن را نهاد . در همان حال ماریون شانه های او را نوازش میکرد.
 

مایکل در میان هق هق گریه ، بارها و بارها اسم نانسی را بر زبان آورد، تا جائی که دیگر اشکی نداشت که بدرقه غم خود کند.
 

هنگامی که رویش را برگردانید تا دوباره به مادرش بنگرد ، ماریون در صورت او چیزی دید که پیش از آن هرگز ندیده بود، گوی در لحظاتی که اسم نانسی را بر زبان میآورد، جزئی از وجود خودش را از دست داده بود. انگار که پاره ای از او از وجودش خارج شده بود و مرده بود.
 

نانسی صدای سایش دنده فرود را در جعبه دنده های هواپیما شنید و برای صدمین مرتبه از آغاز پرواز، کورکورانه دنبال دست یکی از پرستاران خود گشت. تماس با دست پرستار ، آرامش غریبی به او میبخشید. خوشحال بود که حالا میتواند تفاوت های بین آندو را تشخیص دهد. یکی از پرستارها دستهای لاغر و ظریفی با انگشتان باریک و بلند داشت. دستهای او همیشه سرد ولی قدرتمند بودند و نانسی فقط با لمس دستهای او شجاعت خود را باز میافت. پرستار دیگر دستهای گرم و گوشتالود و نرمی داشت که تماس با آن به نانسی احساس امنیت و مورد توجه بودن میداد. این پرستار بارها بازوی نانسی را نوازش کرد. هم او بود که دوبار آمپول مسکن به نانسی تزریق کرد . صدائی ملایم و خوش آهنگ داشت. پرستار اولی اندکی لهجه داشت. نانسی حس میکرد که هر دوی آنها را دوست دارد.
 

- دیگر چیزی نمانده که برسیم. حالا منظره خلیج پیداست . در یک چشم بهم زدن میرسیم
 

اما در واقع هنوز بیست دقیقه دیگر به فرود هواپیما مانده بود . پیتر گرگسن که در اتومبیل پورشه سیاهرنگ خود شاهراه را بسرعت میپیمود، بخوبی حساب این دقایق را داشت. قرار بود آمبولانس در فرودگاه منتظر او باشد. بعد میتوانست یکی از منشی هایش را بفرستدتا اتومبیلش را از فرودگاه بیاورد. میخواست تا شهر همراه نانسی باشد. کنجکاوی اش نسبت به او تحریک شده بود. حتما وجود این دختر برای ماریون هیلیارد خیلی مهم بود که اینهمه نگرانش شده . چهار صد هزار دلار خودش پول کلانی است . فقط سیصد هزار دلار آن متعلق به او میشد. بقیه برای تدارک یک زندگی راحت در طول یکسال و نیم بعدی برای آن دختر خرج میشد. این دختر باید در رفاه زندگی میکرد. و دکتر این را به ماریون هیلیارد قول داده بود. در آنزمان طرح دقیقی برای زندگی آن دختر نریخته بود، ولی بتدریج این کار را انجام میداد. با روحیات آن دختر بطور کامل آشنا میشد. آنها برای هم از دو دوست ، صمیمی تر و یکدل تر می شدند تا جائی که او همه زندگی آن دختر ، و دختر همه زندگی او می شد. این لازم بود. زیرا تا زمانی که آن چهره جدید زاده میشد دختر باید هویت کسی را میافت که آن چهره از آن اوست . پیتر گرگسن میخواست بعد از یک حاملگی طولانی هجده ماهه نانسی مک آلیستر را به دنیا بیاورد. لازم بود که نانسی دختر بسیار شجاعی باشد. پیتر این شجاعت را به او میبخشید. آنها با هم با زندگی جدید نانسی روبرو می شدند.

 




طبقه بندی: رمان پیمان،

تاریخ : چهارشنبه 24 دی 1393 | 04:34 ب.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.