تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان خارجی پیمان - فصل هفتم

http://upload.iranvij.ir/farvardin92/03984908480496478286.jpg

به هیچ وجه قصد نداشت پسرش را تنها بگذارد. فقط یکساعت از بالین فردریک دور شد تا برود نهار بخورد. آنهم به اصرار پرستارها که لازم میدانستند چیزی بخورد. و آن اتفاق درست در همان فاصله روی داد. در همان دقایق که او بر بالین فردریک نبود ، شوهرش از دنیا رفت. این بار نمی خواست چنین اتفاقی بیفتد. حسی درونی به او میگفت که مادامی که پهلوی مایکل باشد او نمی میرد. مایکل بیشتر از جنبه داخلی صدمه دیده بود و ویکفیلد هم معتقد بود که او بزودی از حال اغما خارج میشود. با این حال ماریون تن به قضا نمیداد . دکتر ها در مورد فردریک هم فکر میکردند بهبود میابد.


در همان حال که با نگاه مبهمی به دیوار آبی روشن در پشت سر پرستار زل زده بود اشک به چشمانش دوید.پرستار به ملایمت بازوی او را گرفت و ماریون بخود آمد .
 

- خانم هیلیارد شما باید کمی استراحت کنید . دکتر ویکفیلد اتاقی در طبقه سوم برای شما در نظر گرفته .
 

ماریون لبخند بیرنگی به پرستار زد: احتیاجی نیست.
 

سپس بطرف انتهای راهرو براه افتاد. پشت پنجره آنطرف ، خورشید هنوز درخشش داشت. ماریون با احتیاط روی لبه پنجره نشست تا اولین سیگار آن روزش را روشن کند و غروب خورشید را بر ساختمان سفید کلیسای کوچک آن شهر زیبای نیوانگلندی نظاره گر باشد. خدا را شکر میکرد که این شهر ظاهرا دور افتاده کمتر از یکساعت از بوستون فاصله داشت. بدون هیچ مشکلی میتوانستند بهترین دکتر را برای مشاوره به آنجا بیاوررند. و بمحض آنکه مایکل قدرت تحمل یک سفر را پیدا میکرد به بیمارستانی در نیویورک منتقل میشد. با این حال ماریون این را میدانست که در همان اثنا مایکل بدست پزشکان متبحری سپرده شده است. از نظر پزشکی وضع مایکل وخیم محسوب میشد. آن جوانک ، آوری دچار چند شکستگی شدید شده بود ولی هوشیار و زنده بود. عصر همانروز پدرش با آمبولانس او را به بوستون منتقل ساخت . با این که یک بازوی و یک ران و یک ترقوه اش شکسته بود ولی بهبود پیدا میکرد.
و دختره ... خب ، همه تقصیر ها از اوست . دلیلی ندارد که او....
 

ماریون سیگارش را روی زمین انداخت و با حرکت سریع پا، آنرا خاموش کرد. دختره هم حالش خوب میشد، دست کم زنده میماند. تنها چیزی که از دست داده بود صورتش بود و شاید نقص دیگری پیدا نمی کرد. یک لحظه کوتاه ، شاید یک صدم ثانیه ماریون از ته دل خواست که با خشم درونی اش مبارزه کند. دلش بحال دخترک بسوزد. اما این در صورتی بود که همه آن مزخرفات راجع به خوش قلبی ذاتی حقیقتی داشت، در صورتی بود که احساسات او نسبت به مایکل عوض میشد، او یقین نداشت که خدا آن دختر را بخاطر ربودن پسر او تنبیه کند. پس نمی توانست . با تمام ذرات وجودش از آن دختر بیزار بود.
 

- به گمانم دستور داده بودم که تو کمی استراحت کنی.
 

ماریون با شنیدن صدا از جا پر ید و بعد که ویکفیلد صمیمی یا همان ویکی خودش را دید تبسم خسته ای بر لب نشاند.
 

- ماریون ... تو هیچوقت به حرف هیچکس گوش نمیدهی؟
 

ماریون ابروها را در هم کشید، سیگار دیگری برداشت و در جواب گفت: اگر چاره دیگری داشته باشم، نه . مایکل چطور است؟
 

- الساعه سری به او زدم . مقاومت میکند . من که بتو گفتم او از حال اغماء خارج خواهد شد. به او فرصت بده . تمام سیستم داخلی بدنش گرفتار یک شوک شدید شده.
 

- منهم وقتی این خبر را شنیدم شوکه شدم.
 

دکتر دلسوزانه سری تکان داد. ماریون پرسید: حتم داری که این حادثه یک آسیب دائمی به او وارد نمی کند؟
 

لحظه ای مکث کرد و بعد آن کلمات شوم را بر زبان آورد: منظورم آسیب مغزی است.
 

ویکفیلد روی پنجره در کنارش نشست . پشت سر آنها ، چشم انداز شهر کوچک درست شبیه یک کارت پستال بود.
 

- بتو که گفتم ماریون با اعتمار می توانیم اعلام کنیم که حال مایکل خوب خواهد شد. البته تا حد زیادی بسته به اینست که او تا چه مدتی در حال اغما بماند ولی جائی برای ترس نیست.
 

- اما من میترسم!
 

همین سه کلمه مختصر که از دهان زنی بسیار قدرتمند خارج میشد، دکتر او را مبهوت کرد. از نزدیگ نگاهی به ماریون انداخت . این هم جنبه ای از وجود ماریون هیلیارد بود که هیچکس حتی حدسش را نمیزد.
 

ماریون ادامه داد: دختره چطوره؟
 

حالا دوباره تبدیل به همان ماریونی شده بود که ویکفیلد می شناخت . چشم هایش زیر دود سیگار تنگ و صورتش سخت و بی احساس شده و ترس از آن رخت بربسته بود.
 

- وضع او زیاد عوض نخواهد شد. یا دست کم در حال حاضر اینطور است. امروز تمام مدت در حال اغماء بوده، ولی ما نمیتوانیم هیچ غلطی برایش بکنیم. اول این که هنوز خیلی زود است و دوم اینکه در تمام کشور ما فقط یکی دو نفر هستند که میتوانند عمل بسیار مشکل و پیچیده نوسازی کامل صورت را انجام دهند. از صورت او هیچ چیزی باقی نمانده. نه یک استخوان سالم، و نه یک عصب و نه ماهیچه . تنها چیزی که بصورت کامل متلاشی نشده چشم هایش است.
 

- چه بهتر . حالا میتواند خودش را با این قیافه ببیند.
 

دکتر ویکفیلد از لحن ماریون یکه خورد. تعجب زده گفت: مایکل پشت فرمان بوده نه دختره .
 

ولی ماریون بجای جواب فقط سرش را تکان داد. لازم نبود بر سر این قضیه با دکتر بحث کند. خودش می دانست که تقصیر از دختره بوده.
 

- ببینم ، اگر از عهده هیچ گونه عمل جراحی مرمت بخش بر نیاید ، بر سرش چه بلائی میآید؟ آیا زنده میماند؟
 

- بدبختانه بله. اما زندگی غم انگیزی انتظارش را میکشد. آدم نمیتواند صورت یک دختر بیست و دو ساله را از او بگیرد و او را به عفریته ای تبدیل کند و انتظار داشته باشد که از وضع خودش راضی باشد. نه هیچکس نمیتواند . راستی او قبلا ... قبلا خوشگل بوده؟
 

ماریون با لحن مبهمی گفت: گمان کنم . درست نمیدانم . ما همدیگر را ندیده بودیم.
 

- به هر حال واقعیات تلخ و هولناکی در انتظار اوست. وقتی کمی بهبود پیدا کند ، پزشکان این بیمارستان هر کاری از دستشان ساخته باشد برایش انجام میدهند ، ولی زیاد نخواهد بود. آیا این دختر پولدار است؟
 

- خیر
 

ماریون این کلمه را چون عبارتی پیام آورد مرگ ادا کرد. این تلخ ترین چیزی بود که امکان داشت در مورد کسی بگوید.
 

- در این صورت چاره ای ندارد . متاسفانه اشخاصی که این نوع اعمال جراحی را انجام میدهند محض رضای خدا کار نمیکنند.
- تو شخص بخصوصی را میشناسی؟
 

- البته اسم بعضی از جراحان را میدانم . در واقع دوتا بیشتر نیستند. بهترین شان دکتری در سان فرانسیسکو است .
 

جرقه کوچکی در قلب دکتر ویکفیلد افروخته شد. ماریون هیلیارد با این همه پولش می توانست .... فقط اگر راضی میشد... دکتر امیدوارانه ادامه داد: اسمش پیتر گرگسن است . ما سالها قبل با هم آشنا شدیم . در کار خودش اعجوبه ای است .
 

- میتواند این عمل را انجام دهد؟
 

با این پرسیش ماریون موجی از تحسین نسبت به این زن ویکفیلد را فرا گرفت. حتی کم مانده بود او را در آغوش بکشد. منتها جرأتش را نداشت. در جواب گفت: این عمل فقط از عهده او ساخته است.
 

و با تردید ادامه داد: میخواهی که من با او تماس بگیرم؟
 

ماریون با نگاه سرد و حسابگرانه اش به او خیره شد. ویکفیلد به شک افتاد که این زن چه فکری در سر دارد. موج تحسین، اکنون جای خود را به هراس می سپرد.
 

ماریون پاسخ داد: خبرت میکنم.
 

- منتظر میمانم.
 

سپس ویکفیلد به ساعتش نگاهی انداخت و از جا برخاست.
 

- حالا دلم میخواهد به طبقه پائین بروی و استراحت کنی. جدی میگویم.
 

ماریون با تبسم سردی او را مورد لطف خویش قرار داد.
 

- میدانم جدی میگوئی ، ولی خیال ندارم این کار را بکنم و تو هم این را میدانی. من باید در کنار مایکل باشم.
 

- حتی اگر با این کار خودت را به کشتن بدهی؟
 

- نترس من نمی میرم . تا مردن خیلی فاصله دارم ویکی.... علاوه بر این هنوز کارهای زیادی هست که باید انجام بدهم.
 

- ارزشش را دارد؟
 

ویکفیلد با کنجکاوی به او می نگریست. اگر فقط یک دهم جاه طلبی ماریون را داشت، اکنون خود یک جراح بزرگ بود. ولی نه اینقدر جاه طلب بود و نه یک جراح بزرگ . حتی یقین هم نداشت که به ماریون حسودی اش میشود.
 

ویکفیلد یک بار دیگر ، اما ملایم تر سئوال خود را مطرح کرد: آیا ارزشش را دارد؟
 

ماریون سری تکان داد: بطور کامل. یک ثانیه هم در این مورد تردید نکن . کار همه چیزهائی را که از زندگی می خواهم به من داده است.
 

و با خود اندیشید: مگر از دست دادن مایکل . چشمانش را بست و این فکر را از سر خود بیرون راند.
 

ویکفیلد گفت: خیلی خب ، باشد. بتو یک ساعت دیگر هم فرصت میدهم که در کنار او باشی. بعد خودم به اینجا برمیگردم و آنموقع اگر مجبور شدم با دستهای خودم پرتت می کنم. تو باید بروی. روشن شد؟
 

ماریون از جا برخاست. یک بار دیگر سیگارش را روی زمین انداخت و زیر پا له کرد. سپس ، خیال او را راحت کرد: کاملا روشن شد. راستی ...ویکی...
 

از زیر مژگان بلند قهوه ای ، نگاهش را بسمت دکتر متوجه ساخت. در یک لحظه تمامی زیبائی متانت آمیز و ملایمش نمودار شد: از تو متشکرم.
 

دکتر قبل از رفتن مکث کرد تا به او بگوید: مایکل خوب میشود. خودت خواهی دید.
 

دیگر جرأت نکرد اسم آن دختر را بر زبان بیاورد. فکر کرد که می تواند بعدا در این باره گفتگو کنند. فقط لبخندی زد و دور شد. در حالی که ماریون تنها و پر درد در آنجا ایستاده بود.
 

دکتر ویکفیلد خشنود بود که چند ساعت پیش به جرج کالووی تلفن زده است. لازم بود کسی در کنار ماریون باشد. دکتر وقتی طول راهرو را می پیمود به ماریون فکر میکرد. در حالی که ماریون در همانجا ایستاده ، ناظر دور شدن او بود. تا رفتن دکتر ، از همان نقطه تکان نخورد. اما بعد از این که دکتر از نظرش ناپدید شد شروع به قدم زدن در راهرو کرد. از پشت درهای باز و درهای بسته رد میشد. در این اتاقها چه دلهائی که در یأس می شکست، و چه امیدهائی که دیگر هرگز جوانه نمیزد. فقط معدودی بودند که بهبود میافتند. اینجا بخش مخصوص بیماران بد حال بود.
 

از هیچ یک از اتاقهائی که او با قدمهای آهسته از پشت درشان رد میشد کوچکترین صدائی نمیآمد. در نیمه های راهرو بود که صدای هق هق لرزانی از اتاقی که در آن باز بود بگوشش خورد. صدا بقدری ضعیف بود که ابتدا باور نمی کرد آنرا شنیده است . سپس شماره اتاق را فهمید. چنان که گوئی به دیوار برخورده است و راه پیشرفت ندارد ، به در اتاق و به تاریکی آن چشم دوخت.
 

در یک گوشه اتاق خطوط مبهمی از تختخواب را میدید. اما اتاق تاریک بود. تمام پرده ها کشیده شده بود بطوری که نور نمی توانست با بیمار تماس بیابد.
 

ماریون مدتی دراز در آنجا ایستاد. از ورود به اتاق وحشت داشت اما حس میکرد که ناچار است این کار را بکند.
 

با قدم های آهسته ، نرم و دزدکی و بی سر و صدا چند متری در اتاق جلو رفت و باز توقف کرد.
 

اکنون هق هق بلند تر و در فاصله های کوتاهتر ، همراه با نفس زدن های بریده هراسانی بگوش می رسید.
 

صدای خفه و گنگی پرسید: کسی آنجاست؟
 

و چون جوابی نشنید باز سئوال کرد:چه کسی ...؟
 

تمام سر دختر باند پیچی شده بود و به دشواری صحبت میکرد: من قادر نیستم ببینم.
 

ماریون گفت:چشمان تو فقط باند پیچی شده و هیچ صدمه ای ندیده است.
 

کلماتش نه تسکین دهنده بود و آرام بخش، و نه صمیمانه . هیچ احساسی در آنها وجود نداشت. برای ماریون به این میمانست که همه چیز در عالم رویا میگذرد. با این حال حس میکرد که مجبور است در آنجا باشد. بخاطر مایکل مجبور است.
 

اما پاسخ کلماتش ، جز اشکهای تازه نبود. با لحن ملال انگیز، به دختر گفت: پرستارها هیچ داروی خواب آوری بتو نداده اند؟
 

- فایده نمیکند . خوابم نمیبرد.
 

- دردت خیلی شدید است؟
 

- نه ، بدنم بی حس است . اما .... شما ... شما کی هستید؟
 

ماریون وحشت داشت که به او بگوید چه کسی است . بجای پاسخ ، به سمت تختخواب راه افتاد . روی صندلی آبی باریکی که حتما پرستار کنار تخت گذاشته بود نشست.
 

دست های دختر هم باند پیچی شده ، بلا استفاده در دو طرف بدنش افتاده بود. ماریون به یاد آورد که ویکی به او گفته که دختر از دستهایش بطور طبیعی بعنوان حفاظ صورت استفاده کرده بود. شدت آسیب وارده به دستهایش در حدود صدمات صورتش بود. چیزی که برای او در مقام یک هنرمند نابود کننده محسوب میشد. در واقع ، تمام زندگی او بر باد رفته بود، جوانی اش ، زیبائی اش، کارش ، و حتی ازدواجش. حالا ماریون میدانست که چه باید بگوید.
 

- نانسی...
 

اولین مرتبه بود که اسم او را بر زبان میآورد، ولی در این لحظه دیگر اهمیتی نداشت. چاره ای نبود . هنگامی که کنار آن دختر در هم شکسته می نشست صدایش نرم و مخملی بود.
 

- نانسی آنها بتو ....
 

مکثی کرد و ادامه داد: آنها بتو در مورد صورتت چیزی گفته اند؟
 

تا چند لحظه که ظاهر پایان ناپذیر مینمود، سکوت مطلق در اتاق حکمفرما شد. سپس هق هق شکسته ای از لابلای باند ها رها گشت.
 

- بتو گفته اند که وضع صورتت چقدر وخیم است؟
 

هنگام ادای این کلمات ، دلهره داشت ولی دیگر نمیتوانست جلوی خود را بگیرد. ناچار بود مایکل را آزاد کند. اگر او آزاد میشد زنده میماند. این حس درونی ماریون بود.
 

- بتو فته اند که چه مشکل ممکن است دوباره بتو یک صورت بدهند؟
 

اکنون هق هق گریه خشمآگین شده بود.
 

- بمن دروغ گفتند. کفتند که ....
 

ماریون بسردی کلام او را قطع کرد: فقط یکنفر هست که میتواند این عمل دشوار را انجام دهد. این کار صدها هزار دلار خرج بر میدارد. تو که چنین پولی نداری. مایکل هم نمیتواند این پول را بپردازد.

اکنون نانسی از صدای این زن هم به اندازه سرنوشت خود عصبانی بود و غضبناک گفت: من هرگز اجازه نمیدهم او چنین پولی خرج کند. هرگز...
 

- پس میخواهی چه کار کنی؟
 

نانسی دوباره گریه را سر داد: نمیدانم...
 

- میتوانی با این قیافه ات با او ربرو بشوی؟
 

دقایقی طول کشید تا "نه" خفیفی از لبهای او خارج گشت.
 

ماریون با بیرحمی گفت: فکر میکنی او ترا با این قیافه ات دوست خواهد داشت؟ حتی اگر مایکل تا حدودی از روی حس وفاداری بخاطر قید و بندی که نسبت بتو حس میکند، تلاش کند دوستت داشته باشد، فکر میکنی این وضع چه مدت میتواند ادامه پیدا کند ؟ تا کی میتوانی با این فکر زندگی کنی که چه ریخت و شکلی داری و در کنار مایکل چه میکنی؟
 

اکنون صداهائی که از دهان نانسی خارج میشد ترسناک بود. چنان صداهائی که گوئی دارد از حال میرود. و ماریون حیران بود که خودش چه سر حال است . ادامه داد: نانسی ، هیچ چیز از تو باقی نمانده ... چیزی از آن زندگی که تا دیروز داشتی برایت نمانده .
 

سکوت کش داری برقرار شد. ماریون دچار این احساس بود که تا ابد آن هق هق گریه را خواهد شنید. ولی این جریان باید بطور دردناکی سپری میشد وگرنه هرگز به نتیجه ای نمی رسید.
 

- او دیگر از دست تو رفته است . و تو هیچگاه نمیتوانی با او زندگی کنی . لیاقت او خیلی بهتر از اینهاست. اگر عاشقش باشی اینرا خوب میدانی . در مورد تو هم میشود گفت که میتوانی یک زندگی جدید داشته باشی نانسی.
 

دختر همچنان گریه میکرد و اهمیتی به جواب گفتن نمی داد.
 

- تو میتوانی از یک زندگی تازه بهره مند بشوی ، یک دنیای کاملا نو برای خود بسازی.
 

ماریون صبر کرد تا گریه او دوباره خشماگین بشود و سپس گفت : یک قیافه کاملا تازه پیدا کنی.
 

- چطوری؟
 

- در سانفرانسیسکو کسی هست که میتواند دوباره صورت قشنگی بتو بدهد . کسی که قدرت دارد دوباره نیروی نقاشی کردن را به تو ببخشد. این کار مدت زیاد ی طول میکشدو مخارج گزافی بر میدارد ولی ارزشش را دارد، مگر نه نانسی؟
 

خطوط باریک لبخند، بر گوشه دهان ماریون نقش بسته بود. حالا در همان روال آشنای خودش قرار داشت. قضیه برایش در حکم یک معامله چند میلیون دلاری بود، درست مثل یک داد و ستد صد میلیون دلاری ، مطلوبش بود.
 

با آهی کوتاه و بریده از میان باند پیچی های فاقد صورت نانسی گفت: ما نمیتوانیم چنین پولی را بپردازیم.
 

ماریون از شنیدن کلمه ما کمی مشمئز شد. نانسی و مایکل دیگر ما نبودند. هیچوقت هم نبودند. خود او و مایکل ما بودند، نه این ... این دختره...
 

نفس عمیقی کشید و بر اعصاب خود مسلط شد. باید کار خودش را انجام میداد. باید فقط به مأموریت خود می اندیشید. نمی توانست اجازه بدهد فکر این دختر نقشه هایش را درهم بریزد. باید بفکر نجات مایکل می بود.
 

- بله نانسی تو نمیتوانی این پول را بپردازی . ولی من میتوانم . حتما میدانی که من چه کسی هستم . مگرنه؟
 

- بله...
 

- بطور قطع فهمیده ای که مایکل را از دست داده ای. درک میکنی که او هیچ وقت نمیتواند غصه بلائی را که سر تو آمده تحمل کند. تازه این در صورتیست که خودش زنده بماند. تو این مسائل را میفهمی، مگر نه؟...
 

- بله...
 

- و میدانی که این خیلی بیرحمانه است که بخواهی در این شکنجه سهیمش کنی، مجبورش کنی وفاداری اش را بتو ثابت کند.
 

ماریون کلمه عشق را بر زبان نیاورد. به اعتقاد او دختره ارزش آنرا نداشت . او ناچار بود چنین اعتقادی داشته باشد، برای نجات مایکل.
 

- این را میفهمی نانسی؟
 

- سکوتی برقرار شد و سپس بازگفت: میفهمی؟
 

این بار پاسخ او یک آری بسیار کوچک و خسته و بی رمق بود.
 

- در این صورت تا این لحظه تمام چیزهائی را که ممکن بوده از دست بدهی باخته ای. اینطور نیست؟
 

- بله...
 

در این پاسخ نانسی هیچ حالتی نبود، نشانی از زندگی حس نمیشد. گوئی تدریجا زندگی هم از کنار دخترک دور میشد.
 

- نانسی ! میخواهم معامله کوچکی را بتو پیشنهاد کنم.
 

حالا ماریون هیلیارد سر کیف بود. اگر پسرش حرفهای او را میشنید یقینا بر انگیخته میشد که او را بکشد.
 

- دلم میخواهد تو در باره یک قیافه جدید فکر کنی ، یک صورت تازه یعنی یک زندگی تازه ، یک نانسی تازه . در این باره فکر کن. بیندیش که یک چهره جدید چه مفهوم و اهمیتی در زندگی ات میتواند داشته باشد. تو بار دیگر دختر خوشگلی میشوی، میتوانی برای خودت دوباره دوستانی دست و پا کنی ، به جاهای مختلف بروی ، به رستوران ، سینما، فروشگاه ، میتوانی لباسهای قشنگ بپوشی و با جوانها قرار ملاقات بگذاری. اما اگر عمل جراحی روی صورتت انجام نشود، نزدیک هرکس که بروی از ترس قیافه هولناکت جیغ می کشد. نمی توانی به هیچ کجا بروی، هیچ کاری بکنی، با هیچکس باشی. بچه ها اگر چهره تراببینند وحشت زده گریه را سر میدهند. میتوانی تصور کنی که آن زندگی چگونه خواهد بود؟ در حالی که تو چاره ای در پیش رو داری.
 

ماریون صبر کرد تا کلماتش به داخل وجود نانسی رسوخ کنند.
 

نانسی جواب داد: نه ، من هیچ چاره ای ندارم.
 

- چرا داری. من میخواهم این امکان را بتو بدهم . من یک زندگی جدید به تو خواهم داد، یک قیافه تازه ، یک دنیای نو. مادامی که اعمال جراحی روی صورتت انجام میشود ، هر چیزی که احتیاج داشته باشی برایت فراهم میکنم . یک آپارتمان در یک شهر دیگر، امکان انجام هر کاری که دلت بخواهد... برای تو هیچ درد سری نخواهد داشت. آنوقت تا حدود یکسال بعد این کابوس بپایان میرسد.
 

- و بعد؟
 

- تو آزادی . آن زندگی تازه مال توست.
 

سکوت بی پایان بر قرار شد. ماریون خود را آماده میکرد تا منظور اصلی اش را بر زبان بیاورد. نانسی هم در انتظار شنیدن آن بود.
 

- بشرطی که تو دیگر هیچگاه با مایکل تماس نگیری. قیافه تازه فقط در صورتی مال توست که دست از مایکل بکشی. ولی اگر تو این هدیه مرا قبول نکنی ، باز هم مایکل را از دست داده ای. از این رو هیچ اجباری به این فداکاری نداری که بقیه عمرت را مثل یک عفریته بسر بیاوری.
 

- اگر مایکل زیر بار این معامله نرود چی؟ اگر من از او دوری کنم ولی او از من کنار نکشد چی؟
 

- من تنها چیزی که از تو میخواهم این است که از او دست بکشی. کار مایکل را به خودش واگذار کن.
 

- شما سر قرارتان هستید؟ اگر او مرا بخواهد؟ یا به هر حال ،اگر دنبالم بیاید... در این صورت پای خودش حساب میشود؟
 

- من سر قرارم هستم.
 

نانسی در همان حال که روی تخت خوابیده بود احساس پیروزی میکرد. به اعتقاد خود ، مایکل را خیلی بهتر از مادرش میشناخت.

مایکل هیچگاه از او دست نمیکشید. تا این عملیات دشوار جراحی انجام بشود مایکل او را پیدا میکرد و به کمکش می شتافت و تا آن زمان دوباره نانسی در مسیر خود سازی قرار گرفته بود. مادر مایکل هر چقدر هم سخت تلاش میکرد در این بازی نمیتوانست پیروز بشود.
 

نانسی قبول این معامله را نوعی حیله گری میدانست . چون یقین داشت که حاصل کار چه خواهد بود. ولی ناچار بود به این معامله تن در بدهد. هیچ چاره دیگری برایش وجود نداشت.

 




طبقه بندی: رمان پیمان،

تاریخ : شنبه 20 دی 1393 | 04:20 ب.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.