تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان خارجی پیمان - فصل ششم

http://upload.iranvij.ir/farvardin92/03984908480496478286.jpg

بازو در بازوی هم انداختند و آوازه خوان ، خانه را ترک کردند. صدایشان در تمام ساختمان می پیچید ولی در واقع هیچکس توجهی نمیکرد. تمام آن ساختمان در اختیار دانشجویانی بود که از خوابگاه فراری بودند و دو هفته قبل از تعطیلات تابستان ، همگی جوش میآوردند و هیاهو براه میانداختند.


ده دقیقه بعد سر و کله شان در خیابان محل سکونت نانسی پیدا شد. وقتی مایک بوق زد نانسی با حالت عصبی از پنجره دستی تکان داد. احساس میکرد ساعتهاس حاضر و منتظر است .
 

یک لحظه بعد نانسی کنار اتومبیل ایستاده بود. هر دو مرد جوان به دیدن او تا چند ثانیه در سکوت فرو رفتند. مایک نخستین کسی بود که لب به سخن گشود.
 

- خدای من .... نانسی چقدر خوشگل شده ای ! این را از کجا آورده ای ؟
 

- داشتم.
 

لبخندی طولانی بر لبهایشان نشست. هیچ یک از جای خود تکان نخوردند. نانسی ناگهان احساس کرد که با وجود دیر وقت بودن شب و وضعیت غیر معمول برای ازدواج باز یک عروس تمام عیار است.
 

او یک لباس سفید بلند پوشیده بود و کلاهی از ساتن آبی روی موهای سیاه براقش قرار داشت. این لباس را سه سال پیش در جشن عروسی یکی از دوستانش بر تن کرده بود ولی تا آن لحظه مایک آنرا ندیده بود. یک جفت صندل سفید به پا و یک دستمال تور دوزی بسیار قدیمی و زیبا در دست داشت.
 

نانسی به لباس خود اشاره ای کرد و گفت: ببین ... یک چیز قدیمی ، یک چیز نو ... دستمال مال مادر بزرگم بوده.
 

نانسی بحدی خوشگل شده بود که تا لحظاتی مایک نمیدانست چه بگوید. حتی بنظر میرسید که با دیدن نانسی مستی کاملا از سر بن پریده .
 

- تو مثل یک پرنسس شده ای نانسی.
 

- متشکرم بن.
 

بن خطاب به آندو گفت: هی ... شما دوتا ... گوش کنید . چیز عاریه هم دارید؟
 

- منظورت چیست؟
 

- ببینید، یک چیز قدیمی ، یک چیز نو ... و یک چیز عاریه ای .
 

نانسی خندید و سر ی تکان داد: خیلی خب . پس بیائید.
 

بن سرش را خم کرد و دنبال چیزی زیر یخه اش گشت. لحظه ای بعد یک زنجیر ظریف و زیبای طلائی در دست داشت.
 

- این عاریه است . خواهرم به خاطر فارغ التحصیلی ام آنرا به من هدیه داد. ولی من آنرا زود باز کردم. میتوانید برای مراسم امشب این را قرض بگیرید.
 

نیمی از تنه اش را به بیرون از اتومبیل خم کرد تا زنجیر را دور گردن نانسی ببندند زنجیر طلا درست بالای یخه ظریف لباس نانسی قرار گرفت . نانسی گفت: همه چیز کامل است.
 

مایک در حالیکه از اتومبیل بیرون میآمد تا در را برای نانسی باز کند گفت: تو هم همینطور.
 

تا آن لحظه مبهوت از دیدار نانسی نتوانسته بود حرکتی بکند.
 

مایک گفت: برو عقب آوری. نانسی عزیزم تو جلو بنشین.
 

بن در حالیکه تقلا میکرد از وسط دو صندلی جلو بطرف عقب برود اعتراض ضعیفی کرد: حالا نمیشود او همینجا کنار من بنشیند؟
 

اما نگاه خیره مایکل ادبش کرد.
 

- خیلی خب مرد، خیلی خب عصبانی نشو. من فقط فکر کردم از آنجا که شاهد عقد هستم و ...
 

- مراقب زبانت نباشی چنان شاهدی نشانت بدهم که ...
 

نانسی هنگامی که روی صندلی جلو مینشست ، به مردی که میرفت تا همسر او بشود نظری انداخت . فضا را آزار دهنده یافت. در دل نسبت به ماریون احساس نفرتی آنی کرد ولی خیلی زود این زن را از مغز خود بیرون راند. اکنون زمان اندیشیدن به خودش و مایکل بود.
 

- چه شب دیوانه ای ... من از آن خوشم میآید.
 

در طول راه ، گاه سر بسر هم میگذاشتند و گاه ساکت میشدند. تا اینکه سر انجام همگی در سکوت سنگینی فرو رفتند. هر کدام افکار زیادی برای خود داشت تا با آنها کلنجار برود. مایکل به گفتگویش با مادرش میاندیشید و نانسی به مفهوم و اهمیت آن روز در زندگیش فکر میکرد.
 

نانسی در آستانه بیقراری بود. از بس دستمال مادر بزرگش را دست بدست کرده بود دستمال پاک مچاله شده بود. از مایکل پرسید: هنوز خیلی مانده به آن شهرک برسیم عزیزم؟
 

- فقط پنج مایل. دیگر چیزی نمانده برسیم. فقط چند دقیقه دیگر کوچولو... بعد ما زن و شوهر میشویم.
 

صدای بن از پشت سر بلند شد : آقاجان پس تند تر برو تا پای من سرما نخورد.
 

هر سه خنده را سر دادند. مایک پایش را روی پدال گاز فشرد. و سر پیچ بعدی فرمان اتومبیل را چرخاند. ولی در یک لحظه خنده ها جای خود را به نفس های بریده و هراسانی سپرد.
 

مایک با درماندگی اتومبیل را کنار کشید تا از بر خورد با دیزل بارکش که هر دو سمت جاده را گرفته و با بیرحمی سینه جاده را میشکافت و بسمت آنها یورش میآورد دوری کند.
 

دیزل سرعت سرسام آوری داشت و قابل کنترل نبود. شاید هم راننده اش چرت میزد.
 

تنها صدائی که در یاد نانسی ماند ناله التماس آمیز بن بود که میگفت : نه .... نه ...
 

بعد هم صدای جیغ خودش که در گوشهایش پیچید.
 

بعد از آن شیشه بود که پایان ناپذیر خرد میشد. همه چیز در هم میشکست . فنر ها بهم میسائید. غرشی از صدای شکستنی ها بر پا بود.
 

گوئی دنیا در حال نابودی بود. همه چیز در هم فرو میرفت . دستگیره ها به هر طرف میپریدند، چرم ها پاره میشدند، پلاستیک ها شکاف بر میداشتند. مثل این بود که پوششی از شیشه همه جا را فرا میگیرد.
 

عاقبت تمام سر و صداها پایان یافت و دنیا تیره گشت.
 

وقتی بن بهوش آمد بنظرش رسید که سالها در بیهوشی بسر برده است. سرش در داشبورد اتومبیل فرو رفته بود وصداهای ناهنجاری در گوشش طنین انداز بود. همه جا در تاریکی غوطه میخورد. احساس کرد یک مشت شن در دهان دارد. این حس به او دست داده بود که ساعتها طول میکشد تا بتواند چشمانش را باز کند. از تقلائی که برای این منظور کرد بدنش به درد آمد.
 

در ابتدا نمیتوانست آنچه را که میبیند بفهمد. گوئی همه چیز بی معنا بود و سپس پی برد که نگاهش به چشم راست مایکل دوخته شده.
 

مایکل روی صندلی جلوئی کنار او افتاده بود . تنها چیزی که بن میتوانست ببیند مایکل بود و رگه باریکی از خون که قطره قطره از صورت او جاری بود و بکندی روی گردنش میریخت.
 

تماشای این منظره عجیب بود ولی تا چندین دقیقه تنها کاری که بن کرد همین بود و آنگاه : ببین مایک ... خونریزی.... پروردگارا... "برایش آشکار شد که چه اتفاقی روی داده" : تصادف ... تصادف شده. مایک رانندگی میکرد و ...
 

بن سرش را از جائی که افتاده بود بلند کرد و کوشید نگاهش را متوجه بالا سازد ولی ضربه ای که گوئی از جسمی آهنی بود دوباره او را به عقب برگرداند.
 

دقایقی گذشت تا توانست نفسی تازه کند و چشمانش را بگشاید. مایک هنوز در آنجا افتاده بود از سرش خون میآمد. اما اکنون بن میتوانست ببینید که او نفس میکشد.
 

این بار هنگامی که بن تکانی بخود داد هیچ اتفاقی نیفتاد. توانست سرش را بلند کند . درست آنسوی مایک دیزلی را دید که به آنها زده بود. دیزل تلنگر خورده روی جاده افتاده بود. آنچه بن توانست ببیند جسد راننده دیزل در زیر اتاقک بارکش بود.
 

زمان میخواست تا کسی متوجه او شود.
 

آنگاه بن ملتفت نکته دیگری شد، او بیرون را از طریق پنجره ای میدید که شیشه نداشت. تمام شیشه های اتومبیل خرد شده و ریزه های شیشه تمام اتومبیل و اطراف آنها را فرا گرفته بود. طرف مایکل دری هم وجود نداشت.
 

سپس بن نکته دیگری را بخاطر آورد: شخص دیگری هم در اتومبیل بوده . آهان ! نانسی ! آنها کجا میرفتند؟
 

بخاطر آوردن تمام اینها خیلی مشکل بود. سرش بشدت صدمه دیده بود و هنگامی که تکان خورد درد طاقت فرسائی در ساق پایش پیچید. حرکتی بخود داد تا از پنجه درد رها شود و آنگاه بود که نانسی را دید
 

نانسی ! .... ای خدای بی همتا! این نانسی است که لباس قرمز و سفید پوشیده و سرش روی کاپوت ماشین افتاده .... نانسی باید مرده باشد....
 

اکنون دیگر بن حتی به درد پای خود هم توجهی نداشت . خود را از روی داشبورد بسمت نانسی کشید. باید... باید پیکر او را بر میگردانید، به او میرسید... کمکش میکرد... نانسی ....
 

سپس بن غبار نازکی را دید که موهای نانسی را پوشانیده بود. خرده شیشه جلوی اتومبیل روی تمام لباس نانسی ، پشت سر نانسی و در همه جا ریخته بود.
 

خداوندا به دادم برس... با آخرین توانش نانسی را بسمت خود چرخاند و سپس مانند پسر بچه ای هراسان گریه دلخراشی سر داد: خدای من ... خدای بزرگ....
 

در زیر کلاه ساتن آبی که در خون غوطه ور بود، هیچ چهره ای دیده نمیشد. بن نمیتوانست بگوید که نانسی زنده است یا مرده، ولی در یک لحظه هولناک آرزو کرد ایکاش مرده باشد چون که دیگر نانسی وجود نداشت. اصلا هیچکس وجود نداشت . از آن صورت قشنگ کوچکترین اثری باقی نمانده بود. نانسی دیگر اصلا صورت نداشت!
 

بن غوطه ور در خون و اشک از فرط تأثر بیهوش شد.

 

هنگامی که وارد اتاق شد، او را به طرز رقت انگیزی رنگ پریده یافت.
 

ماریون هیلیارد با چهره ای سرد و بیروح در گوشه ای از اتاق نشست . این احساس به او دست داده بود که قبلا هم در آنجا بوده . در آن اتاق، در آن روز ... و همان صورت را نگاه می کرده است.
 

در واقع نه صورت همان بود و نه اتاق. ولی او حس میکرد هیچ چیز عوض نشده است . درست مثل همان زمانی بود که فردریک در چنگ انسداد شدید شریان های قلبی اسیر گشته بود. مرضی که عاقبت در طی چند ساعت او را از پای در آورد. آنروز هم ماریون در اتاق بیمارستان ، درست همان قدر ساکت و همانقدر ترسیده نشسته بود. و بعد ... او در گذشت فردریک....
 

احساس کرد که بغض گلویش را میفشارد. به تندی نفس عمیقی کشید. نمی توانست گریه کند . نمی توانست آن افکار را به مخیله خود راه دهد. شوهر او از دست رفته بود، اما مایکل نه ! هیچ اتفاقی برای مایکل نمی افتاد. او اجازه نمیداد هیچ بلائی سر پسرش بیاید. با تمام توان و نیروی خود از او محافظت میکرد.
 

یک لحظه نگاه از صورت مایکل برگرفت و متوجه پرستار شد. زن سفید پوش بدقت مراقب مایکل بود. اما هیچ نشانه ای از هشیاری در وی نمیافت. مایکل بعد ار سانحه اتومبیل شب قبل ، هنوز در حال اغما بسر میبرد.
 

ماریون ساعت پنج صبح خود را به بیمارستان رسانیده بود. از یک آژانس شبانه روزی اتومبیلی کرایه کرده ، یکسر از نیویورک آمده بود. اما حتی اگر مجبور میشد، تمام این راه را پیاده طی میکرد. هیچ چیز نمیتوانست مانع رسیدن او به بالین پسرش بشود. او باید در آنجا حضور میافت تا پسرش را زنده نگهدارد. این پسر اکنون تنها چیزی بود که در زندگی داشت . یعنی مایکل و .... خب ... موسسه اش. موسسه هم مال مایکل بود. او تمام این کارها را بخاطر مایکل کرده بود. البته ، نه همه اش را ، ولی قسمت اعظم اش را چرا. این بزرگترین هدیه ای بود که میتوانست به مایکل بدهد. ارمغان قدرت ، ارمغان موفقیت.
 

مایکل حق نداشت آن هدیه گرانقدر را بخاطر یک هرزه بی ارزش کنار بیندازد. حق نداشت با مرگ خود از آن چشم بپوشد. خدایا ... همه اش تقصیر اوست. آن دختره پست . حتما او بوده که پسرم را فریفته .... تقصیر او بوده که ....
 

پرستار بسرعت از جا بلند شد و پلک چشمان مایکل را کشید. ماریون اندوهگین شد و افکار خود را از یاد برد. شتابان اما به آنکه سر و صدائی ایجاد کند از جا برخاست و بطرف پرستار رفت. می خواست هر چه دیدنی است ببیند. ولی هیچ چیز نبود. کوچکترین تغییری پیدا نشده بود.
 

پرستار سفید پوش با چهره ای بیحالت ، مچ دست مایکل را چند لحظه در دست گرفت و سپس همان کلمات را بر زبان آورد: هیچ چیز عوض نشده. آنگاه به ماریون اشاره کرد که بدنبال او از اتاق خارج شود. این بار نگرانی پرستار نه بخاطر مایکل ، بلکه بخاطر مادر او بود.
 

در راهر و پرستار به ماریون گفت: دکتر ویکفیلد به من گفته از شما بخواهم که قبل از ساعت پنج از اینجا بروید خانم هیلیارد! متاسفانه...
 

نگاه هشدار دهنده ای به ساعتش انداخت. سپس لبخند پوزش خواهانه ای بر لبانش نقش بست. ساعت پنج و پانزده دقیقه بود. ماریون بطور دقیق دوازده ساعت بر بالین مایکل بسر برده بود. تمام روز بی وقفه در آنجا نشسته بود و در این مدت فقط دو فنجان قهوه سر پا نگاهش داشته بود. ولی نه خسته بود و نه گرسنه. هیچ حالت خاصی نداشت . این خیال را هم نداشت که بیمارستان را ترک کند.
 

- از اینکه بفکر من هستید متشکرم. چند دقیقه توی سرسرا قدم میزنم و بعد بر میگردم.

 




طبقه بندی: رمان پیمان،

تاریخ : چهارشنبه 17 دی 1393 | 01:17 ب.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.