تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان خارجی پیمان - فصل پنجم

http://upload.iranvij.ir/farvardin92/03984908480496478286.jpg

این امر برای جرج خیلی اهمیت داشت چون پی میبرد که بعد از سالیان دراز هنوز به وجود او نیاز هست. جرج و ماریون یک تیم را تشکیل داده بودند. هر دو آرام ، جدائی ناپذیر و قدرتمند بواسطه وجود دیگری. جرج گاهی به شک میافتاد که آیا مایکل میداند که مادرش و او چقدر با هم صمیمی هستند؟ این موضوع باعث اشتغال فکر او میشد. مایکل همیشه محور اندیشه ها و زندگی مادرش بود. اصلا چه علتی دارد که او تا بحال متوجه شده باشد که جرج چقدر علاقه و توجه بخرج میدهد؟ از بعضی جهات حتی ماریون هم این را ملتفت نمیشد. ولی جرج با همین وضع کنار آمده بود. او همه شور و انرژی اش را بیدریغ نثار کارمیکرد و شاید روزی میرسید که ...


اکنون جرج با نگرانی آنی به ماریون نگاه میکرد. او میتوانست از زیر پودر و سرخابی که بدقت مالیده شده بود فشردگی دور لبها و رنگ پریدگی عجیب چهره او را تشخیص دهد. او بیشتر از هر کس دیگری از وضع سلامت و بیماری ماریون خبر داشت . سالها پیش ماریون با او درد دل کرده بود. چون بخاطر کار هم که شده لازم میدانست کسی را مطلع سازد. ماریون بطور وحشتناکی فشار خونش بالا بود و یک بیماری قلبی حاد داشت.
 

جرج پرسید: ماریون ... حالت خوب است؟
 

تا یک لحظه پاسخی نشنید . سپس ماریون از پسرش نگاه بر گرفت تا به همکار و دوست قدیمی اش بنگرد.
 

- بله ... بله..، حالم خوبست. معذرت میخواهم . شب بخیر جرج بیا تو.
 

- به گمانم بد موقعی مزاحم شدم.
 

- ابدا جرج من داشتم میرفتم.
 

مایکل برگشت تا نگاهی به جرج بیندازد ونتوانست حتی بظاهر هم که شده لبخندی بر لب بنشاند و آنگاه بار دیگر به مادرش نگریست ولی هیچ قدمی برای نزدیک شدن به او بر نداشت.
 

- شب بخیر مادر.
 

- من فردا بتو تلفن میزنم مایکل و در این مورد مذاکره میکنیم .
 

مایکل دلش میخواست زهرش را به او بریزد . چیزی بگوید که تا مغز استخوان او را بلرزاند . ولی نتوانست . نمیدانست که چرا نمیتواند. تازه فایده اش چه بود؟
 

- مایکل ...!
 

مایکل پاسخی به مادرش نداد. به سردی با جرج دست داد و بدون اینکه به پشت سرش نگاهی بیندازد از کتابخانه بیرون رفت.
 

نه نگاه مادرش را دید و نه نگرانی جرج را ، هنگامی که ماریون آهسته بر صندلیش لغزید و دستهای لرزان خود را بر روی صورت نهاد. اشک به چشمان ماریون میدوید. اشک هائی که او آنها را حتی ازجرج هم مخفی میکرد. جرج گفت: ترا بخدا بگو چی شده ؟
 

- میخواست دست به کار احمقانه ای بزند.
 

- شاید فقط حرفش را میزند . همه ما گاه بگاه تهدید میکنیم که کار ابلهانه ای انجام میدهیم.
 

- در سن ما تهدید میکنند ، در سن او عمل.
 

ماریون آهی کشید و بر صندلی نرم خود آرام تکیه داد. تمام این تلاشها برای هیچ بود. گزارش های کارگاه خصوصی ، تلفن ها ...
 

جرج پرسید: امروز دوایت را خورده ای؟
 

ماریون با حرکت نه چندان محسوسی جواب منفی داد.
 

جرج پیگیر شد : قرص هایت کجاست ؟
 

- توی کیفم . روی میز.
 

جرج بسوی میز تحریر رفت . بدون این که به کاغذهای گزارش که روی میز و زمین ولو شده بودند کوچکترین اشاره ای بکند. کیف دستی سیاهرنگ پوست سوسماری او را که قلابی از طلای هیجده عیار داشت همانجا یافت. آن کیف را خوب میشناخت. چون خودش عید سه سال قبل آنرا به ماریون هدیه کرده بود.
 

شیشه قرص را پیدا کرد. در حالیکه دو قرص سفید در دست داشت بسوی ماریون برگشت. ماریون تق- تق فنجان قهوه خوری را شنید و چشمانش را گشود. در این لحظه بود که به جرج تبسم کرد: اگر ترا نداشتم چه میکردم؟
 

جرج حتی طاقت شنیدن این حرف را نداشت . با دلسوزی گفت: میخواهی تنهایت بگذارم ؟ به کمی استراحت احتیاج داری.
 

- فکر مایکل بیشتر آشفته ام میکند.
 

- هنوز که از کار در موسسه منصرف نشده ؟
 

- نه . موضوع چیز دیگری است.
 

- آهان... پس موضوع دختره است .
 

جرج هم این قضیه را میدانست ولی نمیخواست در آن لحظه ماریون را در تنگنا بگذارد. به حد کافی فشار به اعصابش وارد میآمد.
 

اما دست کم رنگ بصورتش برگشته بود. ماریون بعد از این که قرص ها را بلعید، سیگاری از کیف خود بیرون آورد. جرج همچنان او را مینگریست سیگارش را روشن کرد.
 

" زن قشنگی است " این فکر همیشه در سر جرج میچرخید.
 

حتی حالا که خسته و بطور روز افزونی بیمار شده ، هنوز تو دل برو و جذاب است.
 

جرج دو به شک بود که آیا مایکل میداند مادرش تا چه حد مریض است ؟ در آنصورت شاید نمی توانست یا نمیبایست او را این همه پر یشان کند.
 

آنچه جرج نمیدانست این بود که در آن لحظه مایکل هم به انداز مادرش دچار فشار و ناراحتی عصبی بود.
 

در راه برگشت به فرودگاه وقتی بر پشتی صندلی تکیه میداد، داغی اشک چشمانش را میسوزاند.
 

بمحض رسیدن به فرودگاه به نانسی تلفن زد. هواپیمایش تا بیست دقیقه دیگر پرواز میکرد.
 

نانسی از لحن الو گفتن او نفهمید که اوضاع چطور گذشته . از اینرو پرسید : چطور شد؟
 

- درست شد. برایت یک سرگرم جور کرده ام . از تو میخواهم کیفت را برداری ، لباس بپوشی و تا یکساعت و ربع دیگر که من به آنجا میرسم حاضر و آماده باشی.
 

نانسی گوشی در دست ، روی کاناپه حلقه زده گیج شده بود: برای چه حاضر بشوم؟
 

مایکل لحظه ای سکوت کرد و سپس برق لبخندی لبانش را روشن ساخت . بعد از دو ساعت این نخستین تبسم او بود.
 

- برای یک ماجرا نازنینم. خودت خواهی دید.
 

نانسی خنده ای کرد ، همان خنده نرم و گیرا و آشنا: تو دیوانه ای.
 

- البته که دیوانه ام . دیوانه تو.
 

مایکل دوباره خودش شده بود. یک بار دیگر تمام لحظه های زندگیش میرفت که مفهوم پیدا کند . او پیش نانسی بر میگشت و هیچکس نمیتوانست این خوشبختی را از او بگیرد. نه مادرش و نه یک گزارش . هیچکس و هیچ چیز! او صبح همانروز در ساحل ، همانجا که گردنبند را دفن کردند پیمان بست که هرگز به نانسی نگوید خداحافظ و سر قول و قرار خود ایستاده بود.
 

- خیلی خوب نانسی دیگر بجنب. آهان ، راستی ، تا یادم نرفته سعی کن یک چیز کهنه بپوشی ، با یک چیز نو.
 

حالا دیگر مایکل فقط تبسم بر لب ننشانده بود، بلکه میخندید.
 

نانسی گفت: منظورت این است که ....
 

دنباله کلام نانسی در حیرتش گم شد.
 

مایکل گفت: منظورم ایست که امشب ازدواج میکنیم . موافقی ؟
 

- آره ، اما ....
 

- اما بی اما ...
 

- ولی چرا امشب؟
 

- روی غریزه . به من اعتماد کن . تازه ، ماه هم کامل است
 

- باید باشد.
 

حالا چهره نانسی هم از پرتو لبخندی میدرخشید . قرار بود عروس بشود! او و مایکل زن و شوهر میشدند.
 

- تا یکساعت دیگر میبینمت دختر جان. در ضمن نانسی..
 

- هان؟
 

- خیل دوستت دارم...
 

مایکل گوشی را گذاشت و بسمت دروازه خروجی فرودگاه شتافت.
 

او آخرین مسافری بود که سوارهواپیمای عازم بوستون شد. اکنون هیچ چیز نمیتوانست مانعش بشود.
 


از ده دقیقه پیش یکنواخت به در میکوفت و خیال نداشت که از این کاردست بکشد. میدانست که بن در خانه است . فریادش بلند شده بود: بن ... بلند شو پسر .... بن ... ترا بخدا .... مرد پاشو...
 

یک رگبار دیگر مشت، و سرانجام صدای پای یکنفر ، و آنگاه ترق ترق باز شدن در.
 

باز شدن در بن خواب آلود و سراسیمه ای را که در لباس منزل نمایان کرد که یک پایش را میمالید. مایکل حیرت زده گفت: ای خدای بزرگ . تازه ساعت یازده است . تو این وقت شب توی خواب چه میکردی.
 

اما پوزخند بن در نگاه دوم به او فهماند.
 

- پروردگارا! پسر تو صدمه دیده ای.
 

بن با لبخند شیطنت آمیز نگاهی به پای خود انداخت و ساقهای پایش هنوز ناپایدار و لرزان بود.
 

- سر انگشتان پایم....
 

مایکل حرف او را قطع کرد : خیلی خب ، باشد. خیلی زود بهبود واقعی پیدا میکنی . آخر من بتو احتیاج دارم.
 

- خدا ذلیلت کند پسر . بعد از شش گیلاس از آن اعلاهاش خیال داری حال خوشم را از من بگیری؟ کور خوانده ای.
 

- این حرف ها را ول کن لباست را بپوش.
 

- لباس تنم هست.
 

وقتی مایکل چراغ ها را روشن کرد بن با عصبانیت نگاهی چپ چپ به او انداخت: هی ... چه غلطی میخواهی بکنی؟
 

اما مایک فقط تبسمی کرد و توی آشپزخانه کوچک و شلوغ او سرک کشید: تو در اینجا چه کار میکنی ؟ نارجک منفجر کرده ای؟
 

- آره خیال دارم یکی اش را هم روی سر تو منفجر کنم.
 

- خیلی خب . بس کن دیگر. این موضوع خیلی استثنائی است .
 

- مایک در آستانه آشپزخانه برگشت تا لبخندی بر روی بن بزند. در یک لحظه برق امیدی در نگاه بن درخشید.
 

- ببینم ، میتوانیم بسلامتی اش گیلاسی بزنیم؟
 

- آره منتها نه حالا ، بعد.
 

- تف!
 

بن خودش را روی یک صندلی انداخت و سرش را به بالش های نرم تکیه داد. مایکل گفت: نمیخواهی بدونی موضوع چیست؟
 

- اگر نتوانم بخاطرش گیلاسی بزنم ، نه! من همین روزها از دانشکده فارغ التحصیل میشوم و بخاطرش میتوانم گیلاسی بالا بیندازم.
 

- منهم بزودی ازدواج میکنم.
 

- خوبست.
 

بعد ناگهان بن راست نشست و چشمانش گشاد شد: تو بزودی چکار میکنی؟
 

- خودت که شنیدی ، من و نانسی ازدواج میکنیم .
 

این جمله را با غرور و متانت مردی ادا کرد که نیک میداند چه میکند.
 

بن با شادی بلند شد و نشست . لعنت ! این دست کم به شش گیلاس دیگر میارزد. شاید هم هفت یا هشت تا . پرسید: حالا این جشن نامزدی است؟
 

- نامزدی نیست اوری . گفتم که این یک عروسی است.
 

بن دوباره گیج شد. هیلیار آدم را به سر گیجه میانداخت. با حیرت پرسید: همین حالا؟ چرا حالا؟
 

- چون که ما اینطور میخواهیم. تازه تو بیش از آن توی حلقومت ریخته ای که بتوانی درک کنی . میتوانی آنقدر خودت را جمع و جور کنی که شاهد عقد ما باشی؟
 

- البته که میتوانم . ای حرامزاده . تو براستی خیال داری که ...
 

بن از روی صندلیش جستی زد. ناگهان پایش به شدت پیچ خورد و انگشت پایش به میز اصابت کرد.
 

- لعنت بر تو.
 

- تا خودت را نکشته ای ، برو لباست را بپوش. من هم برایت قهوه درست میکنم.
 

- باشد...
 

بن هنوز با خودش زیر لبی حرف میزد که توی اتاق خواب ناپدید شد. هنگامیکه برگشت اندکی هوشیارتر بنظر میرسید. او حتی روی یک بلوز اسپرت با راه راه آبی و قرمز کراواتی بسته بود.
 

مایک به او نگریست و با پوزخندی سرش را تکان داد: دست کم میتوانستی کرواتی ببندی که به پیراهنت بیاید.

 

کراوات بن قهوه ای تیره با نقش های بژ و سیاه بود.


بن ناگهان سیمائی مضطرب بخود گرفت: حتما کراوات لازم است ؟ نتوانستم یکی را که مناسب باشد پیدا کنم.
 

- زود بجنب تا راه بیفتیم . حالا باید دنبال یک لنگه کفش ات هم بگردی.
 

بن نگاهش را پائین انداخت و دید که فقط یک لنگه کفش پوشیده . خنده اش گرفت: خیلی خب ... میجنبم ولی مگر میدانستم که امشب به من احتیاج پیدا میکنی؟ ... دست کم امروز صبح باید بهم میگفتی.
 

- خودم هم امروز صبح نمیدانستم.
 

از شنیدن این حرف نگاه بن جدی شد: نمیدانستی ؟
 

- نخیر.
 

- حالا از کاری که میخواهی بکنی مطمئنی؟
 

- صد در صد. ببین لطفا سخنرانی نکن . امشب به حد کافی نطق و خطابه شنیده ام. فقط سر و ریختت را مرتب کن تا بتوانیم دنبال نانسی برویم.
 

مایکل سپس یک لیوان قهوه داغ را که بخار از آن برمیخاست به دست دوستش داد.
 

بن جرعه بزرگی از آن قهوه بد طعم را نوشید و سپس شکلکی در آورد: چه جوری یک خوشی شبانه هدر میرود!
 

- غصه نخور در عوض بعد از عروسی یک عالم از آن حسابی هاش برایت میخرم.
 

- راستی عروسی کجاست؟
 

- خواهی دید . شهرک قشنگی هست که من سالهای سال به آن دل بسته بودم . در ایام بچگی یک تابستان را در آنجا گذراندم. فقط حدود یکساعت از اینجا فاصله دارد. درست همانجائی است که در رویاهایم میدیدم.
 

- جواز ازدواج گرفته ای ؟
 

- لازم نیست . آنجا یکی از شهرک های وحشی است که آدم همه کار را یک ضرب انجام میدهد . حاضر شدی؟
 

بن آخرین جرعه از قهوه را فرو فرستاد و سری فرود آورد.
 

- به گمانم حاضرم. ای خدای بزرگ، دارم عصبی میشودم . ببینم پسر تو وحشتزده نیستی؟
 

بن حالا با هوشیاری بیشتر به مایک مینگریست، ولی مایک به نحو غریب آرام بنظر میرسید.
 

- حتی یک ذره هم وحشت ندارم.
 

- شاید میدانی داری چه میکنی . نمیدانم ... موضوع فقط این است که .... ازدواج....
 

بن دوبار سری تکان داد و به پاهایش خیره شد. همین نگاه بیادش انداخت که باید لنگه دیگر کفشش را پیدا کند. ادامه داد : هر چند نانسی تکه نابی است .
 

- از ناب هم ناب تر است .
 

مایکل لنگه دیگر کفش بن را زیر کاناپه پیدا کرد و آنرا بدست دوستش داد: این دختر همانی است که همیشه آرزویش را داشتم.
 

- در اینصورت امیدوارم ازدواج برای هردوی شما همیشه همان چیزهائی را که آرزویش را دارید به ارمغان بیاورد.
 

بارقه ای از عطوفت نگاهش را روشن ساخت . مایک یک لحظه او را در آغوش کشید: متشکرم.
 

سپس هر دو با یاد اضطراب آلود رفتن، دوباره خنده را از سر گرفتن، و لحظه ها را بجای غمزدگی با شادی سپری کردند و تکانی بخود دادند. بن گفت: حالا سر و ریختم مرتب شد؟
 

سپس جیب شلوارش را در جستجوی کیف پولش وارسی کرد و بعد دنبال کلید هایش گشت.
 

مایکل به او گفت: خیلی ابهت پیدا کرده ای.
 

- این حرفها را بینداز کنار .... مرده شور برده .... این کلید های لعنتی کجاست؟
 

بن با درماندگی به اینطرف و آنطرف نگاه میانداخت که مایکل شلیک خنده اش بلند شد. دسته کلید به یکی از حلقه های کمربند شلوار بن آویزان بود.
 

- دنبالم بیا آوری باید از اینجا بیرونت ببرم.




طبقه بندی: رمان پیمان،

تاریخ : دوشنبه 15 دی 1393 | 10:07 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.