تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان خارجی پیمان - فصل چهارم

http://upload.iranvij.ir/farvardin92/03984908480496478286.jpg

مایکل از این پیشنهاد راضی بود. شاید در کتابخانه راحت تر میتوانست حرفهایش را بزند. اتاق نهار خوری منزل مادرش همیشه سالن رقص خانه های نیاکان را به یادش میآورد. محیط اتاق حال و هوائی برای یک گفتگوی صمیمانه فراهم نمیکرد، چه برسد برای متقاعد ساختن تدریجی ماریون.


مایکل از جا بلند شد و به دنبال مادرش از اتاق خارج گشت. از سه پله مفروش با قالیهای ضخیم پائین رفتند و یکسر به کتابخانه که درست در سمت چپ قرار داشت وارد شدند.
 

کتابخانه با منظره پر شکوهی از خیابان پنجم و کنده راحتی از پراک مرکزی و آتشگاهی روشن زینت یافته بود. بر دو دیوار کتابهای متعدد را ردیف بندی کرده بودند و بر دیوار چهارم تصویری از پدر مایکل خود نمائی میکرد. تصویری که مایکل آنرا دوست داشت . چون پدرش در آن بسیار خونگرم و صمیمی مینمود، مثل کسی که انسان دوست دارد با او آشنا شود.
 

مایکل در بچگی بارها به آن اتاق آمده بود تا ته تصویر پدرش نگاهی بیندازد و با او با صدای بلند درد دل کند. یک بار مادرش او را در حین انجام این کار غافلگیر کرد و گفت این کار احمقانه ایست که مرتکب میشود. ولی بعد ها مایکل ، مادرش را در آن اتاق یافت که گریه میکرد و درست مثل خود او به تصویر چشم دوخته بود.
 

ماریون در صندلی همیشگی اش که متعلق به عهد لوئی پانزدهم بود و روکش بژ رنگی داشت رو به آتش نشست . امشب لباس او هم به رنگ صندلی بود و در یک لحظه که آتش شعله کشید مایکل او را زیبا یافت.
 

البته ماریون روزگاری نه چندان دور زنی زیبا بود . حالا پنجاه و هفت سال داشت . مایکل را در سی و سه سالگی به دنیا آورد. پیش از آن فرصتی برای بچه دار شدن نداشت . آن روزها زن بسیار قشنگی بود. همان موهای بور تیره مایکل را داشت که اکنون به خاکستری گرائیده شده بود. روحیه و سر زندگی از ظاهرش رخت بر بسته و در طول سالها جای خود را به چیزهای دیگر و بیشتر از همه با کار داده بود. چشمانی که روزی آبی گل گندمی بود. اکنون تقریبا خاکستری مینمود ، چنان که گوئی زمستان سر انجام از راه رسیده بود.
 

ماریون گفت : مایکل احساس میکنم که تو امشب به قصد گفت و گو در باره موضوع مهمی به اینجا آمده ای . اتفاقی افتاده؟
 

ماریون با خود اندیشید آیا او زنی را حامله کرده ؟ اتومبیل خود را خرد کرده؟ به کسی صدمه ای زده؟ البته تا زمانی که مشکلاتش را با او در میان میگذاشت هیچ مسئله ای غیر قابل جبران نبود. ماریون خوشحال بود که پسرش برای چاره جوئی نزد او آمده است .
 

مایکل جواب داد: نه اتفاقی نیفتاده . ولی موضوعی هست که آمده ام با تو در باره آن بحث کنم.
 

غلط...! حتی خود مایکل هم بخاطر کلمه غلطی که بر زبان آورده بود بنحو محسوسی خود را جمع و جور کرد. بحث کنم ! باید میگفت : موضوعی هست که میخواه بتو "بگویم" نه اینکه با تو در باره آن بحث کنم. " احمق".
 

مایکل ادامه داد: فکر کردم موقع آن رسیده که با یکدیگر یکرنگ باشیم.
 

- طوری حرف میزنی که انگار ما با هم دو رو هستیم.
 

- در مورد بعضی مسائل همینطور هست.
 

اکنون تمام بدن مایکل منقبض شده بود. روی صندلی خود به جلو خم شد . متوجه پدرش بود که از بالای سر به او مینگریست. ادامه داد: من و تو در مورد نانسی با هم یکرنگ نیستیم مادر.
 

- نانسی ؟
 

ماریون لحن مبهمی داشت . ناگهان این میل در دل مایکل زبانه کشید که از جا بپرد و یک سیلی بگوش او بزند . از لحن مادرش هنگام ادای کلمه نانسی نفرت داشت. ماریون طوری اسم نانسی را بر زبان آورد که گوئی او هم یکی از خدمتکارانش است.
 

- بله . نانسی مک آلیستر دوست من .
 

- آهان ... خب...
 

سکوت پایان ناپذیری حکمفرما شد. ماریون قاشق مطلا و میناکاری کوچک را در فنجان قهوه خوری خود میچرخاند . سر انجام آنرا در نعلبکی گذاشت . وقتی سکوت را شکست ، چشمانش را حجابی از یخ حاکستری پوشانده بود.
 

- راجع به نانسی در چه مورد یکرنگ نیستیم ؟
 

- تو سعی میکنی وانمود کنی که او وجود خارجی ندارد و من میخواهم در این مورد ترا مشوش نکنم . ولی راستش را بخواهی مادر .... من قصد دارم با او ازدواج کنم.
 

مایکل نفسی عمیق کشید و به پشتی صندلیش تکیه داد و افزود: تا دو هفته دیگر.
 

- آهان.
 

ماریون هیلیارد آرامش کامل داشت . نگاهش به هیچ سو منحرف نشد . دستها و صورتش هم کوچکترین حرکتی نکردند. اصلا تکان نخورد.
 

- میتوانم بپرسم علت این ازدواج چیست؟ نکند دختره حامله است؟
 

- البته که نه.
 

- چه خوش بیاری بزرگی ! ممکنست سئوال کنم که در اینصورت چرا قصد ازدواج با او را داری؟ آنهم تا دو هفته دیگر؟
 

- زیرا دو هفته دیگر فارغ التحصیل میشوم ، بخاطر این که به نیویورک میآیم ، کارم را شروع میکنم ، چون که این مفهومی دارد.
 

- برای کی مفهوم دارد؟
 

یخ چشمان ماریون سخت شد و یا ساق پایش با دقت روی دیگری قرار گرفت و صدای خش و خش ابریشم برخاست.
 

مایکل زیر نگاه خیره و مداوم او احساس ناراحتی میکرد. ماریون درست مثل زمان کار اداری بیرحم بود. او میتوانست هر مردی را بر آشفته کند و حتی در هم بشکند. مایکل پاسخ داد:برای ما مفهوم دارد مادر.
 

- خیل خب ... باشد . ولی برای من که ندارد . از ما دعوت شده با همان گروهی که مرکز پزشکی هارتفورد را ساختیم، یک مرکز پزشکی در سانفرانسیسکو بسازیم. تو دیگر فرصتی برای رسیدن به یک همسر نخواهی داشت . من برای یک الی دو سال آینده خیلی روی تو حساب میکنم . اینرا صادقانه میگویم عزیزم . بهتر است دست نگهداری.
 

این اولین انعطافی بود که مایکل مشاهده میکرد و تا حدودی به شک افتاد که نکند جای امیدی هم باشد. در جواب گفت: نانسی برای هردوی ما وجود مفیدی خواهد بود مادر . نه فکر مرا بهم میزند و نه موی دماغ تو میشود. او دختر نازنینی است .
 

- شاید باشد و اما در مورد مفید بودنش ... به ننگی که همراهش هست فکر کرده ای؟
 

در این لحظه برق پیروزی در نگاه ماریون میدرخشید. او میرفت که همه چیز را نابود کند . مایکل ناگهان نفس را در سینه حبس کرد. مثل یک شکار درمانده بود. نمیدانست شکارچی در کجا یا چگونه ضربه آخر را وارد میکند. با ضعف پرسید: چه ننگی؟
 

- لابد به تو گفته که کی هست؟
 

ای خدای مهربان ! این زن میخواهد چه بگوید؟
 

- منظورت چیست که او کی هست ؟
 

ماریون با حرکت نرمی چون یک گربه ، فنجان قهوه خوری را کنار گذاشت و پشت میز تحریرش خزید. از کشوی آخر یک پوشه را برداشت و در سکوت آنرا بدست مایکل داد.
 

مایکل لحظه هائی پوشه را نگهداشت . میترسید نگاهی به محتویاتش بیندازد. پرسید: این چیست؟
 

- یک گزارش است . من یک کارگاه خصوصی را استخدام کردم تا سر از کار این دوست کوچولو و هنرمند تو در بیاورد. چندان خشنود کننده نیست.
 

بنظر مایکل رسید که او حقیقتی را کتمان میکند. صورت ماریون کبود شده بود.
 

- لطفا بنشین و آنرا بخوان.
 

مایکل ننشست ولی با اکراه پرونده را باز کرد و به خواندن مشغول شد.
 

گزارش در دوازده سطر اول حاکی از این بود که وقتی هنوز نانسی یک طفل شیر خواره بود پدرش در زندان به قتل رسید و دو سال بعد مادرش بر اثر افراط در میخوارگی در گذشت . این پرونده به وضوح آشکار میساخت که پدره هفت سال همدست سارقین مسلح بوده .
 

- مردمان محترمی هستند، مگر نه پسر عزیزم؟
 

شیوه بیانش اهانت آمیز بود. ناگهان مایکل پروند را روی میز پرتاب کرد. اوراق داخل پوشه بسرعت روی کف اتاق ولو شد.
 

- من این مهملات را نخواهم خواند.
 

- نه ، نخوان ... ولی با آن عروسی خواهی کرد.
 

- آخر چه فرقی میکند که مادر و پدر او چه کسانی باشند؟ مگر این بدبختی تقصیر اوست؟
 

- نه از بدشانسی اوست ، و بدشانسی تو اگر با او ازدواج کنی . مایکل سر عقل بیا، تو داری قدم به حرفه ای میگذاری که در هر معامله آن میلیونها دلار خرج میشود. دیگر از عهده ننگ و رسوائی بر نمیآئی . تو همه ما را به نابودی میکشانی..... بیشتر از پنجاه سال پیش ، پدر بزرگ تو این موسسه را بنیان نهاد و حالا تو خیال داری بخاطر یک مترس خرابش کنی؟ دیوانه نشو وقتش رسیده که بزرگ بشوی پسرم. این فرصت گرانبها را از دست نده. درست تا دوهفته دیگر، روزهای عیاشی و بیخیالی تو بپایان میرسند.
 

اکنون که به پسرش نگه میکرد چون آتشی سوزان بود. خیال نداشت در این جنگ شکست بخورد. این پیروزی را به هر قیمتی میخواست.
 

- مایکل ! من در این مورد با تو بحث نمیکنم. تو هیچ چاره ای نداری.
 

همیشه همین حرف را به او زده بود. لعنتی همیشه همین را...
 

مایکل با قدمهای بلند عرض اتاق را میپیمود. ناگهان غرشی سر داد: به جهنم که ندارم! مادر من خیال ندارم تمام عمرم جلوی تو و مقرراتت سر خم کنم و زانو به زمین بزنم . نخیر ! این کار را نمیکنم. میدانم که چه خیالی در سر داری . میخواهی مرا توی این کار بکشانی و همه جا دستم را بگیری، تا روزی که بازنشسته بشوی و آنگاه مرا مثل یک توله سگ از روی کاناپه اتاقت هدایت کنی . خیلی خوب به درک ! من میآیم و برای تو کار میکنم. ولی همین ، والسلام. تو مالک زندگی من نیستی . نه حالا و نه هیچوقت . و من حق دارم با هرکسی که از جان و دل خواهانش هستم ازدواج کنم.
 

- مایکل!
 

صدای ناگهانی و یکنواخت زنگ در، رشته گفتگوهایشان را پاره کرد. هردو ایستادند و مثل دو ببر در یک قفس به هم چشم دوختند... ببر پیر و ببر جوان... هر کدام تا حدودی ترسیده از دیگری ... هر کدام گرسنه پیروزی... هریک در مبارزه برای تفوق جوئی.
 

هنوز در دو طرف اتاق ایستاده بودند و از فرط خشم بدنشان میلرزید که جرج کالووی وارد شد و بیدرنگ حس کرد که قدم به صحنه یک دعوای شدید و آزارنده گذاشته است.
 

جرج کالووی مرد آرام و با نزاکتی بود که آخرین سالهای پنجاه را میگذراند. در طی سالیان دراز چون دست راست ماریون برای او کار کرده بود. حتی بیشتر از آن ، در کوتر هیلیارد قسمت اعظم قدرت را در دست خود داشت. ولی برعکس ماریون بندرت روی صحنه ظاهر میشد. ترجیح میداد که قدرت خود را از پشت پرده اعمال کند. دیر زمانی بود که به امتیازات قدرت بی سرو صدا پی برده بود . همین سیاست باعث شد که ماریون از همان زمان که جای شوهر خود را در موسسه اشغال کرد ، نسبت به او احساس اعتماد و تحسین کند.در آن زمان ماریون رئیس پوشالی بیش نبود. در نخستین سال ، این جرج بود که موسسه را براستی اداره میکرد. و در ضمن با اراده قاطع و هوشیاری تام سر نخ ها را بدست ماریون میداد.
 

کار خودش را آنقدر خوب انجام داد که ماریون هرچه را که او یادش داد، وحتی بیشتر از آنرا بخوبی آموخت. حالا ماریون برای خودش وزنه ای شده بود ولی هنوز در هر معامله بزرگ به جرج اتکا میکرد.

 




طبقه بندی: رمان پیمان،

تاریخ : شنبه 13 دی 1393 | 04:19 ب.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.