تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان خارجی پیمان - فصل سوم

http://upload.iranvij.ir/farvardin92/03984908480496478286.jpg

نانسی بسرعت گردنبند آبی درخشان را از گردنش باز کرد. آنرا لحظه ای در دست نگاهداشت . چشمانش بسته بود. سپس آنرا در میان شنهای زیر صخره انداخت و گفت: خیلی خوب ، صخره را سر جایش بگذار.


- روی گردنبند؟...
 

نانسی با سر اشاره مثبت کرد. در تمام مدت نگاهش به تلولوی گردنبند آبی دوخته شده بود.
 

- این گردنبند یاد بودی از پیوند ما خواهد بود ، یک یاد بود همیشگی از یک پیوند دائمی . آنرا دفن میکنیم که تا وقتی این صخره و این ساحل و این درخت ها در اینجا هستند ، پیوند ما هم باقی بماند.
 

مایکل لبخند محوی بر لب نشاند.
 

- داریم خیلی خیالپرداز میشویم.
 

- چرا نشویم ؟ اگر آنقدر خوشبختی که عاشق باشی، عشقت را گرامی بدار. آشیانه ای به آن بده.
 

- حق با توست . کاملا حق با توست . خیلی خب . پس اینجا آشیانه عشق ماست.
 

- حالا بیا پیمانی ببندیم. من قسم میخورم که هرگز از خاطر نبرم که چه چیزی در اینجاست ، یا چرا در اینجاست . حالا نوبت توست.
 

نانسی همانطور که زانو زده بود به مایکل نگاه کرد. مایکل باز لبهایش از تبسمی درخشید . هیچگاه تا به این اندازه دلباخته نانسی نبود.
 

- من پیمان میبندم... عهد میکنم که هرگز به تو نگویم خداحافظ...
 

و آنگاه بدون هیچ دلیل خاصی هر دو خنده را سر دادند . چرا که جوان بودن ، رمانتیک بودن و حتی غرق در روغن بلال بودن خوش آیند است. روز دلپذیری بر آنها گذشته بود.
 

مایکل پرسید: حالا میتوانیم برویم؟
 

نانسی با سر رضایت داد . بطرف جائی که دوچرخه هایشان را گذاشته بودند روانه شدند.
 

دو ساعت بعد به آپارتمان کوچک و زیبای نانسی که نزدیک خوابگاه دانشجویان قرار داشت رسیدند.
 

مایکل در حالی که خود را روی کاناپه رها میکرد، نگاهی به دور و بر آپارتمان انداخت و یک بار دیگر حس کرد که بودن در این خانه برایش چقدر لذت بخش است و در آن چه آسایشی دارد. تنها خانه واقعی که تا بحال شناخته . آپارتمان وسیع مادرش هیچگاه آسایشی به او نمیبخشید، ولی این خانه کوچک ، چرا. فرح بخش و با روح بود. هر گوشه آن نموداری از روحیه صمیمی نانسی بود و هر تکه از اثاثیه اش سلیقه ظریف او را نشان میداد. تابلوهائی که در طی سالها کشیده بود ، رنگهای گرمی که برای دیوارها انتخاب کرده بود، یک کاناپه نرم از مخمل قهوه ای ، یک قالیچه پوستی که از یک دوست خریده بود. همیشه در گوشه و کنار خانه ، گل بود و گیاهانی که نانسی با همه دقت به آنها میرسید.
 

- نانسی میدانی که چقدر این خانه را دوست دارم؟
 

نانسی نگاه غریبانه ای به اطراف افکند.
 

- آره میدانم ، خود منهم همینطور. دل کندن از اینجا مشکل است . توی این فکر هستم که بعد از عروسی مان چه کنیم؟
 

- همه این اثاثیه قشنگ را به نیویورک میبریم . آشیانه کوچک گرمی برایشان پیدا میکنیم.
 

ناگهان نگاه مایکل بسمت چیزی کشیده شد.
 

- این چیست ؟ جدید است ؟
 

به سه پایه نقاشی نانسی اشاره میکرد که تابلوی روی آن هنوز در مراحل اولیه کار بود. اما حتی در آن مرحله هم حالت همیشگی تابلوهای نانسی را داشت. تابلو دورنمائی از درخت و مزرعه بود. اما وقتی مایکل بطرف آن رفت ، پسر کوچکی را هم دید که در یک درخت پنهان شده و پاهایش را آویزان کرده . با کنجکاوی پرسید: وقتی برگهای درخت را بکشی ، باز پسرک پیداست؟
 

- شاید . اما چه فرقی میکند؟ ما که میدانیم پسرک آنجاست. تابلو را میپسندی؟
 

قبل از آنکه مایکل جواب دهد، نانسی علاقه او را به تابلو در نگاهش خواند و غرق لذت شد. مایکل همیشه هنر او را کاملا درک میکرد . او در پاسخ نانسی گفت: من عاشق این تابلو هستم.
 

- در اینصورت وقتی که تمام بشود بعنوان هدیه عروسی بتو تقدیم خواهد شد.
 

- چه هدیه سخاوتمندانه ای .... راستی ، صحبت هدیه عروسی شد....
 

مایکل نگاهی به ساعتش انداخت . کمی از پنج گذشته بود. میخواست ساعت شش در فرودگاه باشد.
 

ادامه داد : باید راه بیفتم .
 

- براستی خیال داری امشب بروی؟
 

- آره این ملاقات خیلی اهمیت دارد. تا چند ساعت دیگر بر میگردم. فکر میکنم حدود هفت و نیم –هشت به خانه ماریون برسم . بستگی به وضع ترافیک دارد. بعد میتوانم با آخرین هواپیما که ساعت یازده حرکت میکند برگردم و تا نیمه شب به خانه برسم. خب ؟
- خب !
 

با این وجود نانسی در قلب خود تردیدی احساس میکرد دلواپس رفتن مایکل بود. نمیخواست که او برود. هرچند که دلیلی هم برای دلشوره خود نمیافت.
 

- امیدوارم همه چیز بخوبی بگذرد.
 

- یقین دارم که همینطور میشود.
 

با اینحال ، هردوی آنها خوب میدانستند که ماریون فقط کاری را میکند که مایل به انجام آن است، و به حرفهائی گوش میسپرد که میخواهد آنها را بشنود، و تنها موضوعاتی را میفهمد که موافق طبعش باشد.
 

با وجود این مایکل به دلش افتاده بود که او و نانسی در این مبارزه بر ماریون پیروز میشوند. باید پیروز میشدند . او باید به نانسی میرسید ، به هر قیمتی ، به هر بهائی.
 

مایکل کراواتی دور یقه پیراهن اسپرتش لغزاند و یک کت نازک را از پشت صندلی قاپ زد. خودش آن کت را صبح همانروز در آنجا گذاشته بود. اطلاع داشت که هوا در نیویورک گرم است ولی در ضمن میدانست که در خانه ماریون باید با کت و کراوات حاضر شود. رعایت این نکات ضروری بود. ماریون به هیچوجه تاب تحمل هیپی ها ، یا هیچ ها ... مثل نانسی را نداشت.
 

در هنگام خداحافظی هر دو آگاه بودند که مایکل با چه واکنشی روبرو خواهد بود.
 

- موفق باشی.
 

- دوستت دارم.
 

نانسی مدتی طولانی در آپارتمان ساکت نشست و به عکسی که در بازار مکاره انداخته بودند چشم دوخت. رت و اسکارلت ، عشاق جاودانی .... در آن دورنمای بومی چوبی ، با صورت هائی که از توی سوراخ بیرون آورده بودند....
 

ولی ظاهرشان احمقانه نمینمود، بلکه شادی و خوش بختی قلبی شان ، را نشان میداد. نانسی دو به شک بود که آیا ماریون میتواند این موضوع را درک کند؟ آیا او تفاوت بین آدم خوشبخت و آدم احمق را میداند ؟ همان تفاوتی را که بین واقعیت و خیالات است؟ مشکوک بود که آیا ماریون اصلا قوه فهم و درک دارد؟

*****

میز اتاق ناهار خوری همانند یک دریاچه تلالو داشت. فقط در کنار ساحل رومیزی کتانی کرم رنگی که یک ظرف چینی به رنگ آبی و طلائی زینت بخش آن بود به این تلالو خدشه وارد میساخت . در کنار ظرف یک سرویس قهوه خوری نقره قرار داشت و یک زنگ نقره ای زینتی کوچک.
 

ماریون هیلیارد دود سیگاری را که تازه روشن کرده بود ، با آهی از میان لبها بیرون فرستاد و به صندلی اش تکیه داد. امروز خسته شده بود. یکشنبه ها همیشه خسته اش میکردند. گاهی به این فکر میافتاد که در خانه بیش از اداره کار میکند. یکشنبه را به مکاتبات شخصی ، مطالعه گزارش های آشپز و خانه دار ، تهیه فهرستی از کمبودهای گنجه لباسش و صورتی تعمیراتی که متوجه شده بود لازمست در خانه انجام گیرد و تهیه برنامه غذائی برای روزهای هفته میگذراند. این کارها برایش شاق بود، ولی از سالها پیش ، حتی قبل از آنکه کار اداری را آغاز کند، برنامه یکشنبه هایش همین بود.
 

آن زمان هم که جانشین شوهرش شد ، باز یکشنبه ها را صرف رسیدگی به امور خانه و مراقبت از مایکل در غیاب پرستارش که به مرخصی میرفت میکرد.
 

یاد آوری این خاطره لبخندی بر لب او نشاند. لحظه ای چشمانش را بست. چه یکشنبه های عزیزی ! چندین ساعت را با پسرش میگذراند. بی آنکه هیچ کس مزاحمشان بشود، یا بخواهد پسرش را از دستش بیرون بیاورد.
 

بعد از آن دیگر هیچ یکشنبه ای به آنسان نگذشت . سالهای سال او و مایکل از هم دور ماندند.
 

ماریون به آرامی بر روی صندلی نشست و پسرش را در هجده سال قبل مشاهده کرد، آن زمان که پسرک شش ساله و کاملا متعلق به مادرش بود. یک قطره اشک شفاف از لای مژگانش خزید . چقدر به آن بچه دلبسته بود . حاضر بود برای او همه کار بکند. در واقع همه کار هم کرد. برای او یک امپراطوری را حراست کرد. گنجینه ای را از نسلی دریافت نمود و از آن مراقبت کرد تا آنرا به نسل بعدی تحویل دهد. این گرانبهاترین هدیه او به مایکل محسوب میشد. موسسه کورت – هیلیارد کم کم همانطور که به پسرش عشق میورزید به آن حرفه هم دلبستگی پیدا کرده بود.
 

- خوشگل شده ای مادر.
 

ماریون چشمانش را با تعجب گشود و پسرش را دید که در استانه اتاق ناهار خوری ایستاده . چقدر دلش میخواست در آن لحظه گریه کند . آرزو داشت مثل تمام سالهای پیش او را در آغوش خود بگیرد. اما فقط لبخند مختصری زد و گفت: صدای زنگ در را نشنیدم.
 

در لحن کلامش هیچ دعوتی به صمیمیت و کوچکترین اثری از آنچه که در قلب خود احساس میکرد نمایان نبود. تا بحال هیچس نفهمیده بود که درون ماریون چه میگذرد.

مایکل گفت: من از کلید خودم استفاده کردم. میتوانم بیایم تو..؟
 

- البته ، دسر میل داری؟
 

مایکل آهسته قدم به داخل اتاق گذاشت . لبخند کوچک و لرزانی بر لبانش بازی میکرد. مثل یک پسر بچه توی بشقاب مادرش سرک کشید.
 

- هوم .... چی خوردی ؟ انگار باید شکلات باشد، هان؟
 

ماریون خنده اش گرفت و با سر اشاره کرد. این پسر هیچ وقت بزرگ نمیشد، یا دست کم از جهاتی همیشه یک پسر بچه باقی میماند.
 

- شیرینی کرم دار است . میخواهی کمی بخوری؟ متی هنوز در آشپزخانه هست.
 

- شاید دارد حساب ته مانده اش را میرسد؟
 

هر دو از این حرف که میدانستند دور از حقیقت نیست خنده را سر دادند . با این حال ماریون زنگ را بصدا در آورد.
 

متی یکلحظه بعد حاضر شد. در روپوش سیاه قیطان دوزی رنگ پریده بنظر میرسید. او عمری را در دویدن و رفتن و آوردن و خدمت کردن به دیگران گذرانده بود. فقط گاه بگاه یکشنبه هائی را به خودش اختصاص میداد و تازه در آنروزها هم که آن همه حسرت فرا رسیدنشان را کشیده بود، هیچ کار خاصی نداشت که انجام بدهد.
 

- بله خانم؟
 

ماریون دستور داد: برای آقای هیلیارد قهوه بیاور و عزیزم دسر میخوری؟
 

مایکل با سر اشاره کرد که نه... و دیگر هیچی.
 

- اطاعت خانم.
 

یک لحظه مایکل اسیر آن حیرت همیشگی شد که چرا مادرش هیچوقت ازمستخدمین تشکر نمیکند. چنان که گوئی آنها فقط برای اجرای اوامر او به دنیا آمده اند. ولی می دانست که عقیده مادرش هم همین است ! این زن همیشه در میان لشگری از خدمتکاران و منشی ها و بر خوردار از همه گونه امکانات کمک زندگی کرده بود. ماریون کودکی اش را تنها ولی در رفاه گذرانده بود. وقتی سه سالش بود مادر و تنها برادرش در یک سانحه از بین رفتند. برادری که وارث تاج و تخت امپراطوری آرشیتکتی کوتر محسوب میشد. بعد از آن حادثه ، ماریون جانشین او شد و از زمانی که بر تخت نشست ، کارش را با لیاقت تمام انجام داد.
 

- خب پسرم ، دانشکده در چه حال است ؟
 

- شکر خدا تقریبا تمام شد. فقط دو هفته به جشن فارغ التحصیلی مانده.
 

- میدانم . من به تو افتخار میکنم . خودت هم اینرا میدانی . دکترا مدرک با ارزشی است ، بخصوص در رشته معماری.
 

لحن مادرش او را بر می انگیخت که بگوید " آخ مادر" درست مثل زمان نه سالگی اش .
 

ماریون ادامه داد: همین هفته با آن جوان آوری برای کارش تماس میگیریم . تو که چیزی به او نگفته ای؟
 

ماریون این حرف را بیشتر از روی کنجکاوی میزد تا سختگیری . برایش ذره اهمیت نداشت که مایکل به بن چیزی گفته باشد یا خیر . به عقیده او ذوق زده کردن بن که مایکل این همه مهم تلقی اش میکرد، بچگانه و ابلهانه بود.
 

مایکل جواب داد: نه ، چیزی نگفته ام. خیلی خوشحال خواهد شد.
 

- باید از خوشحالی سر از پا نشناسد . این یک شغل عالیست.
 

- بن لیاقتش را دارد.
 

- امیدوارم همینطور باشد
 

ماریون هرگز وقت را تلف نمیکرد.
 

- تو چی ؟ برای شروع کار آماده ای ؟ دفتر کار تو تا هفته آینده حاضر خواهد شد.
 

از فکر دفتر کار برقی در چشمان مایکل درخشیدن گرفت. چه دفتر کار قشنگی پیدا میکرد. تزئینات چوبی دیوارهای آن به تزئینات اتاق کار پدرش شبیه بود. بانضمام تابلوهای سیاه قلم متعلق به پدرش ، یک کاناپه با صندلی ها چرمی براق و یک دست مبل به سبک دوره جرج پادشاه انگلستان. مادرش تمام این اثاثیه را در تعطیلات مختلف از لندن خریده بود. ماریون با غرور ادامه داد: پسر عزیزم ، واقعا که دفتر کار پر شکوهی داری.
 

پرتو لبخندی چهره مایکل را روشن ساخت: چه خوب ، من چند تا تابلو دارم که میخواهم قاب بگیرم. اما صبر میکنم تا نگاهی به دکوراسیون اتاق بیندازم.
 

- احتیاجی به این کار نیست. من همه چیزهائی را که برای دیوارها لازم باشد خریده ام.
 

اما مایکل از آن فکر منصرف نمیشد. آخر پای تابلوهای نانسی در میان بود. ناگهان شعله ای در نگاهش زبانه کشید. مادرش با دقت به او چشم دوخته بود. چیزی در صورت مایکل میدید. مایکل گفت: مادر ...
 

با آه کوتاهی پهلوی مادرش نشست . لحظه ای بعد که متی با قهوه وارد شد، کمی خود را جابجا کرد: متشکرم متی ...
 

- خواهش میکنم آقای هیلیارد.
 

متی با گرمی همیشگی به مایکل تبسم کرد. مایکل همیشه نسبت به او رفتار مهر آمیزی داشت ، گوئی بیزار بود از این که او را آزرده کند . درست برعکس...
 

- امر دیگری ندارید خانم؟
 

- نه . اما ... مایکل موافقی که قهوه را در کتابخانه بخوریم؟
 

- اشکال ندارد.




طبقه بندی: رمان پیمان،

تاریخ : چهارشنبه 10 دی 1393 | 09:52 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.