تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان خارجی پیمان - فصل دوم

http://upload.iranvij.ir/farvardin92/03984908480496478286.jpg

اما ماریون به آسانی در قالب این نقش ها فرو نمیرفت. در این دوسه سال نانسی بحد کافی فرصت داشت که این موضوع را درک کند. فقط مایکل با خیره سری روی این حرف ایستاده بود که مادرش تغییر رای خواهد داد. او میاندیشید که مادرش در مقابل علاقه و محبت آندو چاره ای جز تسلیم ندارد و روزی میرسد که این حقیقت را درک میکند و از آن پس مادرش و نانسی دوستان خوبی برای هم میشوند.


با این حال نانسی هیچگاه به اندازه مایکل احساس اطمینان نمیکرد. او حتی مایکل را وادار میکرد که در باره این امکان که ماریون هرگز وجود او را نپذیرد و با ازدواجشان موافقت نکند صحبت کنند. آن وقت چه میشد؟
 

- آنوقت ما میپریم توی اتومبیل و به اولین محضر میرویم . هردوی ما به سن قانونی رسیده ایم ، مگر نه؟...
 

آنروز در پایه تپه مدتی دراز در سکوت ایستادند و چشم به منظره سر سبز اطراف دوختند. سپس مایکل گفت: دوستت دارم کوچولو...
 

-منهم ترا دوست دارم.
 

مایکل با نگاه خود چشمان او را به سکوت فرا میخواند، ولی هیچ چیز نمیتوانست سئوالاتی را که در سر هر دوی آنها میجوشید خاموش کند، هیچ چیز، جز گفتگو با ماریون.
 

نانسی دوچرخه اش را رها کرد تا بیفتد. آهی کشید و گفت: ایکاش آسانتر بود مایکل.
 

- همینطور هم هست . خودت خواهی دید. حالا بلند شو. قرار است دوچرخه سواری کنیم یا تمام روز همینجا بایستیم؟
 

مایکل دوچرخه او را برایش بلند کرد و لبخندی زد.
 

یک لحظه بعد دوباره در راه بودند، خندان و بازیگوش و آواز خوان. چنان که گوئی ماریونی وجود ندارد. ولی او وجود داشت. همیشه سایه وجودش بر زندگی آنها سنگینی میکرد.
 

ماریون بیش از آنکه یک زن باشد ، یک موسسه بود. با این حال همیشه در آنجا بود. در زندگی مایکل و حالا هم در زندگی نانسی.
 

خورشید در آسمان بالا میآمد که از حومه شهر گذشتند. گاهی از هم جلو میزدند و گاه پهلو به پهلوی هم دوچرخه میراندند. یک لحظه سر بسر هم میگذاشتند و لحظه ای بعد ساکت و متفکر در خود فرو میرفتند.
 

نزدیک ظهر به ری وربیچ رسیدند و چهره آشنائی را دیدند که بسوی آنها میآمد.
 

بن آوری بود با یک دوست دختر تازه در کنارش. موبور لنگ دراز دیگر.
 

بن خنده را سر داد: هی ،.. رفقا به بازار مکاره میروید؟
 

سپس با یک حرکت مبهم دست جنت را معرفی کرد. همه به هم سلام کردند.
 

نانسی دستش را چون سایه بانی بالای چشم گذاشت و نگاهش را به دور دست دوخت تا بازار مکاره را ببیند. اما هنوز چندین بلوک دیگر را باید طی میکردند.
 

در جواب بن ، مایکل متقابلا پرسید: به رفتنش میارزد؟
 

- صد در صد. ما یک سگ کوچولو بردیم . (به موجود کوچک بیریختی که در سبد جنت بود اشاره کرد.) همچنین یک لاک پت سبز (که معلوم نبود چطوری گمش کرده بودند) و دوقوطی نوشابه . بلال سرخ کرده هم دارند که معرکه است.
 

مایکل گفت: قانعم کردی.
 

آنگاه نگاهش را بسوی نانسی متوجه ساخت و با تبسمی پرسید: میرویم؟
 

- معلوم است که میرویم . شما دوتا دارید برمیگردید؟
 

اما سئوالش بیجا بود. خودش میتوانست ببیند که آنها در راه برگشتن هستند. برق محسوسی در چشمان بن میدرخشید و بظاهر جنت هم با او همدل بود. نانسی از مشاهده آن حالت بی اختیار لبخندی بر لبانش نقش بست.
 

بن به نانسی جواب داد: آره ، ما از ساعت شش صبح امروز بیرون بوده ایم. من خسته ام . راستی برای شام چه برنامه ای دارید؟ دلتان میخواهد برای خوردن یک پیتزا نیش ترمزی بزنید؟
 

اتاق بن فقط چند در پائین تر از اتاق مایک بود. نانسی با لبخند گشاده ای به مایکل نگریست: آقا برنامه امشب برای شام چیست؟
اما مایکل با علامت سر پیشنهاد بن را رد کرد: امشب کمی گرفتارم باشد یک شب دیگر.
 

یاد آوری سریعی از ملاقات با ماریون بود.
 

بن گفت: خیلی خب ، باشد، به امید دیدار.
 

بن و جنت دستی تکان دادند و دور شدند. نانسی و مایکل به طرف بازار مکاره حرکت کردند . نانسی به مایکل چشم دوخت:براستی خیال داری امشب به دیدن او بروی؟
 

- بله . خواهش میکنم دیگر دلواپس نباش. همه چیز به خیر و خوشی خواهد گذشت . راستی تا یادم نرفته مادرم میگفت که کار او درست شده .
 

نانسی با حالتی پرسشگر مایکل را نگریست: کار کی ؟... بن؟...
 

- آره . من و او همزمان کار خود را در موسسه شـروع میکنیم . منتها زمینه کارمان متفاوت است .
 

مایکل خشنود و راضی بنظر میرسید. او و بن از دوره دبستان دوست و باهم مثل دو برادر بودند.
 

نانسی پرسید: خود بن خبر دارد؟
 

برق لبخندی بر لبهای مایکل درخشید و در جواب سری تکان داد: فکر کردم که هیجان شنیدن این خبر را بطور رسمی تقدیمش کنم . نمیخواستم قضیه برایش بیمزه شود.
 

نانسی هم تبسمی کرد: تو بینظیری مایکل هیلیارد و من عاشقت هستم.
 

سپاسگزارم خانم "هی"
 

-دست بردار مایکل.
 

نانسی این اسم را بیش از آن دوست داشت که بخواهد در هر کجا آنرا بشنود، حتی از زبان مایکل. اما مایکل جدی بود
 

- من دست بر نمیدارم . تو هم بهتر است به این اسم عادت کنی.
 

- بموقعش عادت میکنم . ولی تا آن روز فرا برسد دوشیزه مک آلیستر کاملا برازنده ام هست.
 

- آنروز بطور دقیق دو هفته دیگر فرا خواهد رسید. زود باش بجنب میخواهم با تو مسابقه بدهم.
 

پهلو به پهلوی هم ، با سرعت ، نفس زنان و خنده کنان پیش میرفتند.
 

مایکل سی ثانیه زودتر از نانسی به در ورودی بازار مکاره رسید. هردو عرق کرده بودند و سر حال و بی دغدغه خاطر مینمودند.
 

نانسی پرسید: خب ... آقا ، اول از همه نوبت چیست؟
 

گرچه خودش از قبل جواب را حدس زده بود و حدسش هم درست از آب در آمد.
 

- معلومست که بلال. احتیاجی به سئوال بود؟
 

- راستش نه .
 

دوچرخه هایشان را کنار یک درخت جا دادند . میدانستند که در آن حومه شهر هیچکس دوچرخه آنها را نخواهد دزدید. سپس قدم زنان راه افتادند.
 

ده دقیقه بعد ، شادمانه در کناری ایستاده بلال میخوردند. روغن از سر و رویشان میچکید .
 

بعد از آن سوسیس ها را به نیش کشیدند و پشت آن نوشابه های خنک را جرعه جرعه فرو دادند.
 

دست آخر نانسی یک پشمک عظیم را بدرقه همه اینها کرد.
 

مایکل به پشمکی که او میبلعید اشاره کرد و پرسید: چطور میتوانی این آشغال را فرو بدهی؟
 

نانسی که مثل یک دختر بچه پنج ساله شاد و سر حال مینمود ، در همان حال که پشمک خود را فرو میداد جواب مختصری داد: خیلی ساده ، خوشمزه است.
 

- تازگی ها به تو گفته ام چقدر خوشگلی؟
 

نانسی با صورت سفید شده و پر پشمک به او خندید. مایکل دستمالی برداشت و چانه او را پاک کرد و گفت: اگر خودت را ترو تمیز کنی، میتوانیم با هم عکس بگیریم.
 

نانسی یک پشمک دیگر به نیش کشید و باز هم دماغش گم شد.
 

- اوهوم ... کجا؟
 

- تو غیر قابل پیش بینی هستی ! نگاه کن ، آنجا...
 

مایکل به غرفه ای اشاره میکرد که میتوانستند صورتشان را از سوراخهائی بیرون بیاورند تا عکسشان در زمینه یک دورنمای بیگانه بیفتد. انتخاب زمینه عکس با خودشان بود.
 

مدتی در غرفه گشتند تا سر انجام رت باتلر و اسکارلت اوهارا را انتخاب کردند.
 

عجیب آنکه در عکس برخلاف انتظار قبلی خود به هیچوجه قیافه احمقانه ای پیدا نکردند. نانسی در آن لباس محلی که ماهرانه نقاشی شده بود خوشگلتر از همیشه مینمود. زیبائی چشمگیر و ظرافت خطوط صورت او با لباس پر چین و محلی آن دختر جنوبی کامل میگشت.
 

مایکل هم یک جوان خوش گذران مینمود.
 

عکاس عکس آنها را به دستشان داد و یک دلار خودش را گرفت و گفت: باید این عکس را در آرشیو خودم نگهدارم . شما دوتا خیلی خوب افتاده اید.
 

نانسی از این ستایش ذوق کرد و گفت: خیلی ممنون.
 

ولی مایکل فقط با لبخندی تعریف عکاس را پذیرفت. او خودش همیشه به وجود نانسی میبالید. فقط دو هفته دیگر ... و بعد ... اما فشار وحشیانه ای که نانسی بر آستین پیراهن مایکل وارد آورد، او را از عالم رویاهای صبحگاهی بیرون کشید.
 

- هی ! آنجا را نگاه ! پرتاب حلقه...
 

نانسی از وقتی که یک دختر کوچولو بود، همیشه دلش میخواست در بازار مکاره به غرفه پرتاب حلقه برود و بازی کند، ولی هر بار دایه های یتیم خانه میگفتند که خیلی خرج بر میدارد. نانسی خودش را برای مایکل لوس کرد: میشود برویم؟
 

مایکل ، تعظیم کوچکی به او کرد و بازویش را پیش برد : بله ... البته عزیزم.
 

مایکل قدم زنان بسوی غرفه میرفت ولی نانسی هیجان زده تر از آن بود که به قدم زدن اکتفا کند. مثل یک بچه جست و خیز میکرد. شور و شعف او مایکل را بر سر نشاط میآورد. عاقبت نانسی اصرار کرد: زود باش.... میخواهم همین حالا بازی کنم . میشود؟
 

- حتما نازنینم.
 

مایکل یک دلار داد و متصدی غرفه چهار دسته حلقه را که برای چهار دور بازی بود جلویشان گذاشت. بیشتر مشتریان فقط ربع دلار میدادند ، اما نانسی در بازی ناشی بود و همه حلقه هایش پخش و پلا میشد.
 

مایکل با تعجب به او چشم دوخته بود: ببینم ... دقیقا کدام جایزه مطلوب تست؟
 

برقی در نگاه نانسی درخشید. مثل یک بچه کوچک زمزمه کرد: گردنبند را میخواهم . تا حالا یک گردنبند پر زرق و برق نداشته ام .
 

این همان چیزی بود که در عالم بچگی همیشه حسرتش را بدل داشت. یک گردنبند براق و درخشان و بدلی.
 

مایکل گفت: راضی کردن تو خیلی آسان است عزیزم. حتم داری که یک سگ کوچولو را ترجیح نمیدهی؟
 

یک سگ مثل سگی که جنت در سبد گذاشته بود را در نظر داشت. اما نانسی با اراده قاطع سرش را بالا برد: نه ... گردنبند را میخواهم.
 

- امر ، امر خانم است .
 

بدنبال این حرف مایکل هر سه حلقه را درست به هدف زد. متصدی غرفه با تبسمی ، گردنبند را به او داد و مایکل بدون درنگ گردنبند را به دور گردن نانسی بست.
 

- بفرمائید مادموازل. متعلق به شماست . آیا لازم میدانید که بیمه اش کنیم ؟
 

نانسی با ظرافت گردنبند را لمس کرد . دانستن این که گردنبند دور گردنش برق میزند، شور و حالی به او بخشیده بود.
 

- گردنبند مرا مسخره نکن. به عقیده من این گردنبند با شکوه است .
 

- به عقیده من تو با شکوهی. دلت چیز دیگری هم میخواهد؟
 

نانسی با خنده اظهار داشت: یک پشمک دیگر...
 

مایکل برایش یک پشمک دیگر خرید. آنگاه نرم نرمک بسوی دوچرخه هایشان براه افتادند.لحظه ای بعد مایکل پرسید: خسته ای ؟
 

- راستش را بخواهی نه.
 

- دوست داری کمی دورتر برویم ؟ یک جای باصفا بالای آن تپه هست . میتوانیم مدتی در آنجا بنشینیم و امواج دریا را تماشا کنیم.
 

- موافقم.
 

باز سوار دوچرخه راهی شدند. منتها این بار آهسته تر میراندند.
 

حال و هوای نشاط آمیز تفریح از سرشان پریده بود. هر دو در افکار خود که قسمت اعظم آن متوجه دیگری بود غرق بودند.
 

نزدیک "ناهانت" که رسیدند نانسی میعادگاه انتخابی مایکل را بالای یک جاده انشعابی در زیر درختان کهنسال دلگشائی مشاهده کرد.
 

خوشحال بودند که گردش آنروزشان در چنین جای خوش منظره ای پایان میپذیرد.
 

- وای مایکل ... اینجا چه قشنگ است.
 

- میپسندی اش، مگر نه ؟
 

بر علفزار نرم نشستند. جلوی پیشانی حاشیه باریک شنی آغاز میشد و آن سو تر امواج بلند و یکنواخت روی یک تپه دریائی که درست تا زیر آب سر کشیده بود خرد میگشت.
 

مایکل گفت: همیشه دلم میخواست ترا به اینجا بیاورم.
 

- چقدر خوشحالم که امروز این کار را کردی.
 

در سکوت نشسته بودند. ناگهان نانسی از جا جست . مایکل پرسید: چی شده؟
 

- کاری دارم.
 

- برو آن پشت بوته ها.
 

نانسی در همانحال که بسوی نقطه ای در ساحل میدوید جواب داد: نه کله پوک . آن کار نه.
 

مایکل آرام دنبالش میرفت . حیرت زده بود که این دختر چه فکری در سر دارد.
 

نانسی در کنار یک صخره بزرگ ایستاد. با حرارت و شور تقلا میکرد که آن صخره را جابجا کند ولی تلاشش بی نتیجه ماند.
 

مایکل سر در نمیآورد. دست آخر گفت: هی بچه جان بگذار کمکت کنم . میخواهی چه کار کنی؟
 

- فقط میخواهم برای یک لحظه از جا بلندش کنم . نگاه کن ، اینجا را....
 

صخره زیر فشار محکم مایکل کمی راه داد و جنبید و یک حفره نمناک زیر آن نمایان شد.


 




طبقه بندی: رمان پیمان،

تاریخ : دوشنبه 8 دی 1393 | 10:08 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.