تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان خارجی پیمان - فصل اول

http://upload.iranvij.ir/farvardin92/03984908480496478286.jpg

نانسی مک آلیستر و مایکل هیلیارد جلوی تالار الیوت در حیاط دانشگاه هاروارد قفل دوچرخه هایشان را باز میکردند که خورشید صبحگاهی نخستین پرتوهای زرفام خود را بر پشتشان افشاند.


لحظه ای دست از کار کشیدند تا بروی هم لبخند بزنند. ماه مه بود و آندو خیلی جوان بودند. موهای کوتاه نانسی در پرتو آفتاب میدرخشید و هنگامیکه نگاهش به چشمان او افتاد خنده را سر داد:
 

- خب ، آقای دکتر آرشیتکت، در چه حالی ؟
 

مایکل در حالیکه یک دسته موی بور را از روی پیشانی کنار میزد، به لبخندش پاسخ داد و گفت:
 

- این را دو هفته دیگر بپرس که دکترایم را گرفته باشم.
 

نانسی پوزخندی به او زد: مرده شور آن دکترایت را ببرند، منظورم بعد از پیاده روی طولانی دیشب بود.
 

مایکل با یک حرکت تند دست ، ضربه ای به پشت او زد: آتشپاره ! خودت چطوری؟ ... باز هم میتوانی قدم برداری؟
 

حالا پاهایشان روی پدال دوچرخه ها بود. نانسی سرش را به عقب برگرداند و بجای جواب متقابلا با کنایه پرسید: تو چطور ؟ میتوانی؟...
 

و با این حرف ، بیدرنگ رکاب زد و سوار بر دوچرخه کورسی قشنگی که همین چند ماه پیش مایکل بمناسبت جشن تولدش برایش خریده بود از او پیش افتاد. مایکل دلباخته نانسی بود. در تمام زندگیش عاشق او بود. یک عمر در رویاهای خود به او فکر کرده بود، اما از دو سال پیش با نانسی آشنا شده بود.
 

تا پیش از آن اوقاتش در هاروارد در تنهائی گذشته بود و با این تنهائی خوب کنار میآمد . آنچه را که دیگران میخواستند ، مطلوب او نبود. او دختران دانشکده های رادکلیف یا واسار یا ولسلی را نمیخواست . با تعداد بسیاری از آنها در دوره تحصیلیش آشنا شده بود و همیشه حس میکرد که چیزی کم دارند. او خواهان چیز بیشتری بود. ماهیت ، جوهر ، روح.
 

نانسی یک دختر بسیار استثنائی بود. از همان لحظه ای که او را در گالری بوستون که تابلوهایش را نمایش میدادند دید، به این موضوع پی برد. دلتنگی و غربت ماندگاری در دورنماها و انزوا طلبی و تنهائی غم انگیزی در اشخاص تابلوهای نانسی وجود داشت که احساس همدردی او را بر میانگیخت و تشویقش میکرد که از خودش بیرون بیاید و بسراغ آنها و هنرمندی که نقاشی شان کرده برود.
 

آنروز نانسی با کت کهنه ای از پوست خرس و کلاه بره قرمز رنگی در گالری نشسته بود. پوست لطیفش هنوز بخاطر پیاده روی تا گالری خیابان چارلز برق میزد. چشمانش میدرخشید. صورتش زنده و با روح بود. هرگز هیچ زنی به اندازه او قلبش را بلرزه نینداخته بود. دوتا از تابلوهای او راخرید و برای شام به یک رستوران دعوتش کرد. اما بقیه اش زمان بیشتری گرفته بود. نانسی مک آلیستر در تقدیم قلبش عجله ای نداشت . او دیر زمانی اسیر تنهائی چنان شدیدی بود که به این آسانی خود را درگیر نمی ساخت. در نوزده سالگی او دختر بسیار عاقل و با درد آشنا بود. درد تنها بودن ، درد تنها گذاشته شدن . از سنین بچگی که به پرورشگاه گذاشته شد ، این درد وجودش را قبضه کرد. دیگر آن روزی را که مادرش مدت کوتاهی قبل از مرگ خود او را به پرورشگاه سپرد بخاطر نمیآورد. اما سرمای راهروها، بوی مردمان غریبه و هایهوی و جنجال صبحگاهی بچه ها را ، در حالیکه خودش در بستر دراز میکشید و با اشک هایش میجنگید ، فراموش نمیکرد. در تمام عمرش این خاطرات در ذهنش زنده میماندند. تا مدتی طولانی فکر میکرد که هیچ چیز نمیتواند خلاء درونی او را پر کند ، اما حالا مایکل را داشت.
 

روابطشان بی درد سر و خالی از اشکال نبود، منتها این پیوند بر مبنای علاقه و احترام گذاشته شده بود . آندو دنیاهای خود را به هم بافتند و دنیای قشنگ و کمیاب ساختند. مایکل هم جوان نادانی نبود. او از خطرات دوست داشتن یک دختر بقول مادرش متفاوت ، مطلع بود . مادرش وقتی از قضیه با خبر شد این لقب را روی نانسی گذاشت. ولی در نانسی هیچ چیز متفاوتی وجود نداشت. تنها وجه تمایز او میتوانست این باشد که او نه یک دانشجو ، بلکه یک هنرمند بود. او دیگر در جستجو نبود، تا بحال آنچه که میخواست باشد شده بود. و برخلاف سایر زنانی که مایکل میشناخت مدام خواستگاران خودش را امتحان نمیکرد تا در میانشان به انتخاب بپردازد. او محبوت خود را انتخاب کرده بود ، در این دو سال مایکل هیچگاه مایه یاس او نشده بود و نانسی یقین داشت که هیچوقت نخواهد شد.
 

همدیگر را بطور کامل می شناختند . دیگر چه چیزی میتوانست در زندگی مایکل وجود داشته باشد که او از آن بیخبر باشد؟ او همه چیز را میدانست... شیطنت ها ، رازهای مسخره ، رویاهای بچگی، ترس های آزار دهنده ... و بخاطر مایکل به خانواده او و حتی به مادر او هم احترام میگذاشت.
 

مایکل در یک خانواده اشرافی قدیمی به دنیا آمده بود ، از بچگی وارث یک امپراطوری عظیم معماری شده بود . این موضوعی نبود که بتواند آنرا آسان بگیرد یا حتی در موردش شوخی کند، حتی بعضی وقت ها واقعا او را میترسانید. آیا او هم روزی بر تخت پیشنیان خود تکیه میزد؟ اما نانسی میدانست که چنین خواهد شد. پدر بزرگش ریچارد کوتر یک آرشیتکت بو د و پدرش هم به همچنین . این پدر بزرگ مایکل بود که شالوده امپراطوری را ریخته بود ، اما ادغام حرفه کوتر با ثروت هیلیارد از ازدواج مادر و پدر مایکل ، کوتر – هیلیارد کنونی را بوجود آورده بود.
 

ریچارد کوتر میدانست که چطوری پول در بیاورد ، اما پول هیلیارد همان پول پر از قدمت بود که همراه خود سنن و آداب قدرت را به ارمغان آورده بود.
 

مایکل به دفعات این بار را بر روی دوش های خود سنگین احساس کرده بود اما از آن بیزار نبود. نانسی هم برای آن احترام قائل بود . میدانست که روزی مایکل در راس کوتر –هیلیارد قرار خواهد گرفت. در اوایل پی در پی در این باره حرف میزدند و بعد وقتی پی بردند که احساسشان نسبت بهم واقعا تا چه حد جدی است ، صحبتش را از سر گرفتند. اما مایکل یقین داشت زنی را پیدا کرده که بخوبی میتواند بار مسئولیت خانوادگی را همراه با وظایف شغلی به دوش بکشد. یتیم خانه در جهت آماده کردن نانسی برای ایفای نقشی که مایکل مطمئن بود از عهده او ساخته است هیچ کاری نکرده بود، ولی زمینه لازم برای سازندگی در روحیه نانسی وجود داشت.
 

در این لحظه مایکل با غروری تحمل ناپذیر به نانسی که جلوی او رکاب میزد و با سرعت پیش میرفت چشم دوخته بود. چه مطمئن بود از خودش!... چقدر قوی بود!... با ساقهای ترکه ای ، چه ماهرانه رکاب میزد!... نانسی سرش را به عقب چرخاند و نگاهش به او افتاد و خندید. مایکل دلش میخواست سرعت بگیرد و او را از دوچرخه پائین بکشد. اما این فکر ها را از مغزش بیرون راند و با او کورس گذاشت.
 

- هی کله پوک ! صبر کن تا منهم بهت برسم.
 

چند لحظه بعد به مجاورت او رسید. اکنون که هردو سرعتشان را کم کرده بودند ، براحتی اندک فاصله میانشان را با دراز کردن دستش پر کرد.
 

- نانسی ، امروز خوشگل شده ای .
 

در آن هوای بهاری صدایش نوازشگر بود. در اطرافشان دنیا سبز و زنده بود.
 

- میدانی چقدر دوستت دارم؟
 

- اوه،.. شاید نصف مقداری که من دوستت دارم آقای هیلیارد.
 

- واقعا شاهکار زدی با این معلوماتت.
 

مایکل همیشه او را سر نشاط میآورد . هر کار عجیب و غریبی از او ساخته بود. نانسی اینرا از همان بار اولی که مایکل قدم به گالری او گذاشت و تهدیدش کرد که اگر همه تابلوهایش را به او نفروشد همانجا *** مادرزاد میشود فهمید.
 

مایکل ادامه داد: تصادفا من ترا هفت برابر بیشتر دوست دارم.
 

نانسی دوباره به او پوزخندی زد . هوا با بو کشید و بر سرعت حرکت خود افزود.
 

- نوچ... من بیشتر دوستت دارم.
 

مایکل تلاش کرد تا به او برسد : آخر از کجا میدانی ؟
 

- بابا نوئل بهم گفت.
 

و با این حرف از مایکل سبقت گرفت . این بار مایکل مانع از جلو افتادن او در آن گذرگاه باریک نشد. سر حال و خوش بودند و مایکل از تماشای او لذت میبرد. حالت موزون پاهای او در شلوار جین ، کمر باریکش ، شانه های خوش تراشش که گرم کن قرمز رنگی بنرمی دور آن ها گره خورده بود و آن پیچ و تاب زیبای موهای تیره اش چشم نواز بود. میتوانست سالهای سال به تماشای او بنشیند، و در واقع چنین نقشه ای هم کشیده بود. همین یادش انداخت که قصد داشت امروز صبح با نانسی در این مورد حرف بزند. دوباره فاصله ای را که بینشان بوجود آمده بود طی کرد و با دست آهسته به پشت او زد:
 

- معذرت میخواهم خانم هیلیارد!
 

نانسی از شنیدن این کلمه یکه خورد و آنگاه لبخندی شرمگین بر لبانش نشست . خورشید روی صورتش میدرخشید و مایکل میتونست در پرتو آفتاب کک مک های ریز و صورت او را ببیند که گوئی غباری از طلا بود و پریان روی پوست گندمی اش نهاده بودند.

او که دو سال برای رسیدن به این لحظه صبر کرده بود، دوباره با لذتی بی پایان این کلمات را بر زبان آورد:
 

- من گفتم خانم هیلیارد!
 

نانسی با تردید و کمی ترس گفت: فکر نمیکنی که عجله بخرج میدهی مایکل؟
 

آخر تا مایکل با مادرش ماریون مشورت نمیکرد هیچ قول و قراری بین خودشان اعتبار نداشت.
 

مایکل پاسخ داد: کار من به هیچ وجه عجولانه نیست. به عقیده من بهتر است دو هفته دیگر ، بلافاصله پس از فارغ التحصیل شدنم عروسی را راه بیندازیم.
 

مدتها بود که قرار یک عروسی ساده و بی تشریفات را گذاشته بودند. نانسی که خانواده ای نداشت ، مایکل هم دلش میخواست در آن لحظه گرانقدر زندگیش فقط او باشد و نانسی ، نه یک گله هزار نفری مهمان، یا لشگری از عکاسان مطبوعات.
 

مایکل ادامه داد: راستش را بخواهی فکر کرده ام همین امشب به نیویورک بروم و با ماریون صحبت کنم.
 

- امشب؟...
 

سئوال نانسی هراسی را در خود پنهان داشت. او دو چرخه را رها کرد تا خودش به آرامی متوقف شود.
 

مایکل با پائین آوردن سر به او جواب مثبت داد.
 

نانسی به تپه های پر پشت اطراف نظری انداخت. دلش گرفت . ترس قلبش را میفشرد. سئوالی در ذهنش میجوشید که از شنیدن پاسخ آن وحشت داشت . با اینحال پرسید: فکر میکنی او چه بگوید؟...
 

- معلوم است که "بله". تو جدا نگرانی؟
 

اما هر دو بخوبی میدانستند که سئوال مایکل چه بی معنی است . اسباب نگرانی برای آنها کم نبود.
 

ماریون دختر کوچولوئی نبود که در عروسی ها گل بدست بگیرد و دنبال عروس و داماد شادمانه هلهله سر بدهد. او مادر مایکل بود ، یک زن با قدرت و مصمم، با احساسات سر و کاری نداشت و قلبی چون فولاد در سینه اش میتپید. بعد از مرگ پدر خود ، مسئولیت اداره حرفه خانوادگی را بعهده گرفت و یک مرتبه دیگر پس از مرگ شوهرش با اراده استوار و عزمی نو این بار را بر دوش خود نهاد.
هیچ چیز نمیتوانست جلوی ماریون هیلیارد بایستد. هیچ چیز ! و بطور حتم یک دختر جوان یا حتی تنها پسرش هم چنین قدرتی نداشتند.
 

اگر او دلش نمیخواست که نانسی و مایکل زن و شوهر شوند ، هیچ عاملی نمیتوانست وادارش کند که آن بله را که مایکل وانمود میکرد به گرفتنش اطمینان کامل دارد بر زبان آورد.
 

نانسی بطور دقیق میدانست که ماریون هیلیارد در باره او چه نظری دارد. ماریون هیچوقت احساساتش را مخفی نکرده بود، یا دست کم نه بعد از لحظه ای که پی برد جفتک پرانی مایکل با اون نقاشه ممکن است واقعیتی داشته باشد.
 

از این رو مایکل را چند با به نیویورک احضار کرد. ابتدا از در گرمی و محبت و صمیمیت وارد شد تا دلش را بدست بیاورد، و رأیش را از نانسی بزند. اما چون این تلاشها بی اثر ماند، طوفانی براه انداخت و بنای تهدید را گذاشت تا او را به ستوه بیاورد. سپس تسلیم شد. یا ظاهرا وانمود میکرد که تسلیم شده است .
 

مایکل کوتاه آمدن او را نشانه دلگرم کننده میدانست ولی نانسی به اندازه او مطمئن نبود. یک حس درونی به نانسی هشدار میداد که ماریون آگاهانه عمل میکند و در حال حاضر به سادگی تصمیم گرفته این قضیه را نادیده بگیرد.
 

از آن پس احضار مایکل به نیویورک متوقف شد. افترائی زده نشد ، بخاطر آنچه که قبلا به مایکل گفته شده بود هیچ معذرتی خواسته نشد. و در عین حال هیچ مشکل تازه ای هم به وجود نیامد. از نظر آن زن ، نانسی مطلقا وجود نداشت..
 

با وجود این نانسی با حیرت احساس میکرد که این نادیده انگاشته شدن از سوی مادر مایکل چقدر رنجش میدهد. او که خود نه مادری داشت و نه پدری ، همیشه در باره رابطه ای که با ماریون پیدا خواهد کرد رویای شیرینی در سر میپروراند. آرزو داشت که با هم دوست بشوند. ماریون به او علاقه پیدا کند، با هم برای مایکل به خرید بروند... و سر انجام ماریون برای او همان مادری بشود که هرگز نداشته یا نشناخته .




طبقه بندی: رمان پیمان،

تاریخ : شنبه 6 دی 1393 | 09:00 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.