تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان مهر من - فصل آخر (پایان)

نمیدونم تو الان کجایی شاید جایی در دور دستها یا همان جا که رویای من شکل گرفت.میخواهم برایت بنویسم از اسارتم،از دوری ،از دردهایی که داشتم و رنجهایی که کشیدم اما امکانش نیست.من فقط همین یک ورق کاغذ را دارم و هزاران حرف.


خواب قشنگم تعبیر شد.شاید قهر کردی و من را بی وفا بدانی که پیغامی برایت نفرستادم.به عدهای از اسرا به خاطر سوابقشان اجازه هیچ کاری نمیدهند.حتی اسم ما را به صلیب سرخ ندادند.با پیگیریهایی که از ایران انجام شد از زنده بودن ما مطلع شدند.گاهی فکر میکنم بهتر بود در بی خبری میماندید،چون زمان اینجا گم است و دیگر فرقی ندارد ده سال بمانیم یا یک سال.
 

یادت میآید گفتم زندانی احساسات نباش و زندگی کن؟برای من شاید بازگشتی در کار نباشد و از این بابت راضیم به رضای خدا.میخواهم حرفی را که زدم فراموش نکنی،ما با هم قرار گذشتیم.
 

برای شروع هیچ وقت دیر نیست.من انتظار ندارم به پای من بسوزی و بسازی.شاید تا آخر عمر مجبور باشم در اینجا به سر ببرم.پس بگذار با وجدانی آسوده روزگار بگذرانم و بدانم حداقل تو خوشبختی.مثل آن روز زیر باران که احساس لذت دنیا در نگاهت بود و زیبایت خیره کننده.کاش عاشقت نمیشدم و دنبالت نمیآمدم تا به چنین سرنوشتی دچار نشوی.اما چه کنم نتوانستم از تو چشم پوشی کنم و خواستم تا به دستت بیاورم و تا آخرین لحظهای که در کنارت بودم خودم را خوشبختترین مرد روی زمین میدیدم که به آرزویش رسیده است.حالا میبینم که اشتباه کردم و نباید تو را اسیر احساس خود میکردم.من که روی زمین نبودام و آرزوی پرواز داشتم.خداوند بالم را چید و روی زمین اسیرم کرد.برایت آرزوی خوشبختی دارم.رسول
 

نامه را تا کردم و نگاهی به آن کردم.این حرفهای تو نیست.از یه جایی مشق گرفتی.اگه آرومت میکنه منم گم میشم و خبری ازت نمیگیرم.اون قدر میمونم تا برگردی.حتی اگه اون روز،روز مرگ و دفن من باشه.در اون لحظه فقط به انتظار تو میمونم تا با دستای خودت منو تو خاک رها کنی.خانم برومند نامه مفصلی نوشت.هر چند که امیدی به دریافت گیرنده آن نداشت.در مورد امیر محمد و من قرار شد مطلبی ننویسد تا راحت تر دوران اسارتش را طی کند.اگر میفهمیدی فرزندی دارد دیگر تاب و تحمل غربت اسارت را نخواهد داشت.

چه تابستانی بود آن سال!امیر محمد دو ساله بود و رشد خوبی داشت.کم کم کلماتی را به زبان میآورد و باعث شادی اطرافیان میشد.هفتهای دو بار او را همراه مادر و خانم برومند به پارک میبردم تا بازی کند.آن روز مادر مهمان داشت و نتوانست همراه ما بیاید.روی چمنها نشستیم و امیر محمد با توپی در حال بازی و جست و خیز بود.
 

گفتم سالهاست میخواهم سوالی از شما بپرسم که جرعتش را ندارم.
 

_بپرس دخترم.هر چی دوست داری بپرس.حتما برات مهمه که هنوزم بهش فکر میکنی.
 

_نمیدونم.شاید کنکاوی بی مورد،وقتی رسول من رو به شما معرفی کرد چه تور فکر کردین؟
 

_این جوری نبود که یه دفعه بیاد بگه تو رو میخواد.یادش به خیر وقتی از بیمارستان مرخست شد گفتم رسول مینو خیلی منتظره نمیخوای تصمیمی بگیری؟
 

با جدیت گفت:من تصمیمم رو گرفتم.نباید خودش رو به من دلخوش کنه.من نه اشارهای کردم نه پیغامی فرستادم چرا خودش رو اسیر توهم کرده.در ضمن پسر عموی بینواش میخواد پا پیش بذاره.
 

_تو اگه مینو رو نمیخوای بهونه نیار.اما میترسم مثل اون پیدا نکنی.
 

_من بهترین رو پیدا کردم.
 

فکر کردم داره سر به سرم میذاره.گفتم،اون کیه؟اگه راست میگی چرا به من معرفی نمیکنی؟
 

_فعلا زوده به موقعش خبرتون میکنم.
 

تا اینکه بعد از مدتی اومد و گفت تو رو در نظر داره.راستش جا خوردم.منتظر هر اسمی بودم جز تو.
 

گفتم:رسول چرا صبا؟چیه تو با اون جوره که چشمت رو گرفته؟
 

_نمیدونم.فقط اینو میدونم که فقط با دیدن اون قلبم میلرزه و نفسم بند میاد.تنها با دیدن اون احساس گناه و شرم میکنم.
 

_صبا دختر مغروریه.به خاطر مادرش اینجا زندگی میکنه،خیلی ثروتمنده.خستگارم زیاد داره و نمیخواد ازدواج کنه.هما خانم میگفت صبا میگه هر چی میخوام دارم برای چی ازدواج کنم!
 

_نه پولش برام مهمه نه موقعیتش و نه گذشتش.
 

_اگه جواب منفی بعده چی؟
 

_محاله.اونو بهتر از خودم میشناسم.
 

_خودت را سبک نکن.ممکنه برات بد بشه.نا سلامتی تو محل واسه خودت برو بیایی داری.
 

_تا حالا شده به جز چند مورد کوچیک اشتباه کنم؟
 

_خوب که چی؟این که دلیل نمیشه.شاید این هم یکی از همون موارده.
 

_خواستگاری که عیب نیست.یه امتحان از خودم و اونه.
 

_خواستگاری از کسی که میدونی جوابش چیه مضحکه.تازه صبا تور دیگهای زندگی میکنه از کجا معلوم با شرایط ما جور در بیاد؟
 

_ناراحت نشو حاج خانم اما شما خیلی ساده اید هنوز آدما رو نشناختید و به ظواهر توجه میکنید.
 

_تو هم سادهای که گول زیبائی ظاهری یک زن رو خوردی.
 

_من به دنبال زیبائی ظاهری نیستم.اگه از ته دل موافقین منتظر باشین تا خبرتون کنم.
 

_میدونی که چه قدر قبولت دارم.اگه اشتباه نمیکنی منم حرفی ندارم.
 

تا اون شبی که میخواست بره جبهه و برای اولین بار اومد خونه تون.وقتی برگشت یه جوری هم خوشحال بود هم دلگیر.سوالی ازش نکردم چون با اخلاقش آشنا بودم.تا برگرده دلهره داشتم و نگران حالش بودم.نظر کردم اگر به سلامت برگرده بی حرف بیام در خونتون.وقتی برگشت بلافاصله سعید رو بهونه کرد و اومد در خونه تون.وقتی برگشت بقلم کرد و مثل بچهها شادی کرد.گفت:مادر وقتشه.خیلی زود میفرستم بری خونه شون.
 

_مگه با صبا حرف زادی؟
 

_ما با هم حرف نمیزنیم.وقتی اومد دم پنجره فهمیدم خیلی وقته جوابم رو گرفتم و من بی خبرم.
 

راسو خیلی خوشحال بود و عاشق.هیچ وقت این طور ندیده بودامش.وقتی تو عروسم شودی فهمیدم که اشتباه نکرده و خوشبختی رسول با بودن با تو و در کنار تست.

تا اون شبی که میخواست بره جبهه و برای اولین بار اومد خونه تون.وقتی برگشت یه جوری هم خوشحال بود هم دلگیر.سوالی ازش نکردم چون با اخلاقش آشنا بودم.تا برگرده دلهره داشتم و نگران حالش بودم.نظر کردم اگر به سلامت برگرده بی حرف بیام در خونتون.وقتی برگشت بلافاصله سعید رو بهونه کرد و اومد در خونه تون.وقتی برگشت بقلم کرد و مثل بچه ها شادی کرد.گفت:مادر وقتشه.خیلی زود میفرستم بری خونه شون.
 

_مگه با صبا حرف زاده ای؟

_ما با هم حرف نمیزنیم.وقتی اومد دم پنجره فهمیدم خیلی وقته جوابم رو گرفتم و من بی خبرم.

رسول خیلی خوشحال بود و عاشق.هیچ وقت این طور ندیده بودمش.وقتی تو عروسم شدی فهمیدم که اشتباه نکرده و خوشبختی رسول با بودن با تو و در کنار تست.
 

اطرافیانم از اینكه مدام در خانه بودم و هیچ فعالیتی نداشتم نگران بودند و برای روحیه ام این كار را مناسب نمیدانستند.
 

خانم برومند معتقد بود كه اگر سرگرم كاری شوم برایم بهتر است. پیشنهاداتی میدادند كه هیچكدام نظرم را جلب نمیكرد.
 

تا اینكه احمد آقا از فروش تولیدی نسبتا بزرگی خبر داد كه ملك در دست ورثه بود و تعجیل برای فروش آن داشتند و آن طور كه احمد آقا تحقیق كرده بود زیر قمت بازار بود. وقتی پدر و مادر رسول موافق خرید آنجا شدند من نیز بدون هیچ پیش شرطی پذیرفتم.
ویلا را كه مدتها بود متروكه باقی مانده بود فروختم و ما باقی را از پس انداز قابل توجهی كه سالها اندوخته بودم جور كردم و به نام پسرم آنجا را سند زدم.
 

حساب و كتاب آنجا را به عهده احمد آقا گذاشتم و آقا مجید هم مسئول خرید شد. چند نفر را استخدام كردم و فعالیت تولیدی را گسترش دادم. از پارچه ها و رنگهای روز استفاده می كردم و با تبلیغاتی كه انجام میدادیم سفارشات زیادی به سوی كارگاه سرازیر شد. تعداد كارگران را افزایش دادم.
 

صندوق قرض الحسنه ای برای آنان تشكیل دادم تا در صورتی كه نیازمند وامی بودند به آنان پرداخت كنم.
 

هیچ كس از كار ناراضی نبود. احمد آقا و آقا مجید از پیشرفت تولیدی شگفت زده بودند و پیشنهاد میدادند تولیدی دیگری به همین نام تاسیس كنیم كه موافقت نكردم اما از آنان درخواست كردم خودشان چنین حركتی را انجام دهند و قول دادم كمك حالشان باشم.
 

آنان تولیدی كوچك تازه ای باز كردند و شروع به فعالیت كردند. تمام كمبود هایشان را بدون آنكه بفهمند از طریق خانم برومند حل میكردم.
 

از زمانی كه شروع به فعالیت كردم روحیه دوچندانی گرفتم.
 

كارگران از داشتن مدیر جوان و دست دلباز كه تا حدی كه در توانم بود مشكلاتشان را حل میكردم رضایت داشتند. خانم برومند به بهانه های مختلف مقداری از لیستها را میخشید. مادر نیز بیشتر وقتش را در كارگاه می گذرانید.
 

همیشه می دانستم دست به هر كاری می زنم موفق می شوم و از زمانی كه آن را كشف كردم كه كامبیز مرد و مرا با ثروتش تنها گذاشت. هرگز بی گدار به آب نزدم و با شم اقتصادی كه داشتم در كارهایم موفق بودم.
 

هر ماه خیرات برای كامبیز را فراموش نمی كردم و مطمئن بودم هر قدم خیری كه برمی دارمسهمی هم نسیب او می شود. در مواقع بیكاری نوشته های رسول را مطالعه می كردم. خاطرات جنگ و همرزمانش.
 

خیلی جالب و زیبا به نگارش در آمده بود. هر شب مقداری از آن را مطالعه می كردم. وقتی خواندنم تمام شد دلم نیامد در گوشه ای بماند و خاك بخورد.
 

مرتبشان كردم به چند تا ناشر مراجعه كردم كه با راهنمایی آنها به سازمان تبلیغات اسلامی رفتم كه با استقبال خوب آنان قرار شد بعد از كار های اولیه در نوبت چاپ قرار بگیرد. به خصوص كه رسول اسیر جنگی بود و بر جذابیت بیشتر آن می افزود. بعد از سه ماه كتاب با عكسی از رسول در لباس رزم روی جلد به بازار آمد.
 

به نظرم كار خوبی از آب در آمده بود. در شروع شرح حالی در رابطه با رسول و فعالیتش و همچنین اسارتش نوشته بود. از كل كار راضی بودم. به همین مناسبت مهمانی ترتیب دادم و كتاب را در حضور خانواده هایمان رونمایی كردم. با دیدن كتاب مهمان ها به گریه افتادند و باور نداشتند من چنین حركت زیبایی انجام داده ام آن هم بدون كمك و تنهایی.
 

تمام این كارها الطاف خداوندی بود و من تنها گوشه ای كوچك از محبت های ررسول را جبران می كردم كه در برابر دریای بی كران محبتش قطر های ناچیز به شمار می رفت.
 


هوا خیلی گرم بود و زندگی با تمام فراز و نشیب هایش پر جنب و جوش ادامه داشت. صدای گوینده رادیو تلوزیون در فضای خانه ها طنین انداز بود. خبر مهیج اتمام جنگ تصویب قطع نامه پانصد و نود و هشت از سوی ایران در دنیا انفجاری به پا كرد. چه روز مباركی بود. مردم بهت زده بودند و باور نداشتند بعد از هشت سال جنگ پایان یافته است. آنان عادت كرده بودند با جنگ زندگی كنند. تمام سختی هایش را به جان می خریدند و ناراضی نبودند.
 

گویا انگیزه ای برای زندگیشان بود و بعد از آن نمی دانستند چگونه زندگی كنند.
 

جوانانی كه اشك می ریختند و از اینكه تب عاشقی و رفتن به جبهه فروكش می كرد اندوهگین بودند. كسانی كه یارانشان به ابدیت پرواز كرده و در آتیش فراق می سوختند و من.....
 

كم نبودند كسانی كه چون من در انتظار عزیزانشان به سر می بردند. هنوز هم باید صبوری به خرج می دادیم چون هیچ چیز قطعی نبود.
 

برای تسكین خانواده شهیدان به خانه چند نفر از دوستان رسول كه خانواده هادی نیز جزو آنان بود رفتیم و تبریك گفتیم.
 

توافقات اولیه صلح انجام شد. اما با كم كاریهای دولت عراق كندتر از آن چه پیش بینی میشد پیش می رفت.
 

كم كم برای امیر محمد از جنگ و پدرش قصه می گفتم و عكس های او را نشانش می دادم. امیر محمد تنها عكسی را كه دوست داشت تصویری از پدرش با اسلحه بود.
 

سعید برگشته بود. مادر در فكر سروسامان دادن او بود. او نمنه ای از رسول شده بود كه تلاش می كرد منش او را در زندگی داشته باشد. سعید وقتی سماجت مادر را در رابطه با ازدواجش دید از من خواست دختر مناسبی را برایش انتخاب كنم. هر چه به اطرافیانم نگاه می كردم كسی را شایسته سعید نمی دیدیم.
 

برادرم یكی یك دانه بود و من حساسیت زیادی به این موضوع داشتم. تا اینكه روزی متوجه سمیرا دختراحمدآقا شدم. تنها هفده سال داشت و خوشگل و با وقار بود. سال سوم دبیرستان بود و شاید میشد او را برای بعد كه درسش تمام میشد آماده كرد. خانم برومند موافق این وصلت بود. سعید با شنیدن نام سمیرا نگاهم كرد و خندید. گفت: از كجا فهمیدی چشمم دنبال كیه؟
 

با اخم نگاهش كردم و گفتم: یعنی چی؟ تو مگه نظری رو اون داشتی؟
 

- بی نظر نبوده ام.
 

- چشمم روشن! پس چرا قایم كردی؟
 

- گفتم كمی این در و اون در بزنین. بعد اگه به اون نرسیدین خودم بگم.
 

- من از آدم موذی بدم میاد.
 

- به جان تو خجالت می كشیدم بگم.
 

- جون خودت. خجالت می كشی كه نیشت تا بنا گوش بازه!
 

- اونم از خجالتم بود.
 

- بس كن اینقدر حرصم نده. هروقت با سمیرا حرف زدم بهت خبر میدم.
 

باز تب عاشقی بود و این بار نوبت سعید بود. گرچه بیست سالش بود اما نجیب و سربه راه بود. با ازدواج سعید مادر هم از تنهایی در میآمد.
 

چند روز بعد سمیرا را به بهانه امیرمحمد كه علاقه خاصی به سمیرا داشت به خانه ام دعوت كردم. بعد از خواب بعداز ظهر امیرمحمد سمیرا اجازه خواست تا نزد مادربزرگش برود. گفتم: بمون كارت دارم.
 

سمیرا نشست و به عكس رسول روی طاقچه خیره شد. در كنارش نشستمو گفتم: می خواستم موضوعی رو با تو درمیون بذارم. سعید برادرم رو كه می شناسی؟
 

با شنیدن نام سعید سربه زیر نشست.
 

- نظرت راجع به سعید چیه؟
 

- از چه نظر؟
 

- از نظر خواستگاری و ازدواج؟
 

- من درس می خونم.
 

- بعد از اتمام درسات چون سعید هم باید دنبال كار مناسبی باشه.
 

- چرا با این عجله؟
 

- می خواد خیالش از بابت تو راحت باشه و بره دنبال كارهاش.
 

- پدر و مادرم چی؟
 

- نگران اونها نباش. تو اگه موافقی من خودم با اونها در میون می ذارم. در غیر این صورت بهتره حرف همینجا بمونه. نمی خواد الان جواب بدی، فكرهات رو بكن بعدا به من خبر بده.
 

- چشم.
 

او را تا دم در بدرقه كردم. برگشت و با تردید نگاهم كرد. گفتم: چیزی می خوای بگی؟
 

- من خیلی وقته دارم فكر میكنم. بهتره شما با پدرم درمیون بذارین.
 

به سرعت یك بچه آهو به سمت پله دوید. لبخندی روی لبانم نشست. سمیرا عاشق سعید بود و هردو به همدیگر علاقه داشتند.
 

سعید بعداز ظهر آمد. در راهرو نگاه آن دو در هم گره خورد و هردو شرمسار از كنار یكدیگر گذشته بودند. سعید از هیجان دیدن سمیرا رنگش به سرخی میزد.
 

- وای صبا ! اگر میدونستم سمیرا این جاست محال بود بیام.
 

- اولا سمیرا خانم. دوما مگه اتفاقی افتاده؟
 

- خیلی خوب یادت باشه.
 

- یادم می مونه.
 

- جون مامان بگو و خلاصم كن.
 

- چی بگم؟ از كجا بگم كه سمیرا قصد ازدواج نداره و اصلا به تنها چیزی كه فكر نمی كنه ازدواجه اونم با تو. متاسفم بهتره بری در خونه كیس دیگه ای رو بزنی.
 

سعید سرش را میان دستاش پنهان كرد و گفت: من زن بگیر نیستم. مامان و تو ول نمی كنین.
 

- چرا ناراحت شدی؟ چیزی كه زیاده دختر خوشگل و دم بخته.
 

- با هر كسی كه نمیشه زندگی كرد.
 

- كاری از دست من برنمیاد. تو اول باید دل اونو به دست می آوردی!
 

- صبا تو كه غریبه نیستی، آخه نگاش چیز دیگه ای می گه.
 

- میشه بیشتر توضیح بدی؟
 

- گفتنی نیست.
 

- رسیدی به حرف چند سال پیش من.
 

- تلافی می كنی باشه به وقتش.
 

- وقتش كی هست؟ هر وقت حاج رسول بیاد.
 

روی مبل وا رفتم و زیر لب گفتم: اگه نیاد؟
 

سعید در كنارم نشست و دست روی شانه هایم گذاشت و گفت: میاد به جون امیرمحمد كه خیلی دوستش دارم میاد.
 

هردو لبخند زدیم. او برای اطمینان به من و من برای اطمینان به او.
 

- اجازه میدی برم؟ مامان شب میاد اینجا اگه موند منم برمیگردم.
 

- چرا با این عجله؟
 

- امروز روز حال گیری بود، برم كمی هواخوری.
 

- ببین اگه سیمرا رو دیدی اخم نكنی.
 

- چرا اتفاقا همین تصمیم رو داشتم.
 

- گناه داره.
 

- من گناه ندارم؟
 

- آخه اون خیلی دوستت داره و نمی تونه حتی یك روزم دوری تو رو تحمل كنه.
 

- صبا مسخره بازی در نیار. چه وقت شوخیه؟
 

- شوخی نكردم. سمیرا بعله رو گفت.
 

- جدی میگی؟
 

با لبخند من خیز برداشت و گونه هایم را بوسید و گفت: دستت درد نكنه. باید می فهمیدم یه جای حرفات مشكوكه. برم به مامان خبر بدم.


سعید و سمیرا به نامزدی یكدیگر درآمدند. هردو خانواده از این وصلت راضی بودند. قرار ازدواج آنها به یك سال بعد موكول شد. كه سعید از نظر كار به ثبات برسد و درس سمیرا نیز تمام شده باشد.
 

سعید آهسته گفت: من از نظر كار مشكلی ندارم. تا حاج رسول نیاد هیچ مراسمی برگزار نمی كنم.
 

- نباید روی آمدن اون حساب باز كنی و برنامه زندگیتو تغییر بدی.
 

- اون میاد. اون قدر منتظر می مونم تا بیاد.
 

- سمیرا چی؟ نظر اون برات مهم نیست؟
 

- اتفاقا پیشنهاد اون بود.
 

از سادگی و صمیمیت آن دو غرق لذت شدم. تمام این دلخوشیها برای دادن امید به من بود. نزدیك به یك سال از اتمام جنگ میگذشت و هنوز حركت مثبتی از سوی دولت عراق برای تبادل اسرا انجام نشده بود. خانواده هایی كه هر روز را به امید فردا می گذاراندند تا شاید خبری از عزیزانشان به دست آورند. والدینی كه به دیار باقی شتافته بودند و هرگز شاهد آمدن پاره تنشان نشدند. همسرانی كه فرزندانشان ازدواج كرده و حتی نوه دار نیز شده بودند. دخترانی كه حلقه ازدواج در انگشتشان خشكیده بود و هنوز به پای یارانی نشسته بودند كه امید آمدنشان بود.
 

دو سال از اتمام جنگ می گذشت. امیرمحمد به حاج آقا بابا میگفت. مدام با تفنگش او را به رگبار میبست. او هم به خاطر امیرمحمد خود را به مردن میزد تا بازیشان واقعی جلوه كند. پسرم به جز تفنگ اسباب بازی دیگری نمی خرید. مادر بیمار بود و از ناراحتی كلیه رنج می برد. مدتی در بیمارستان بستری بود و خوشبختانه بهبودی خود را به دست آورد. او را به سفر حج فرستادم. هرچه به خانم برومند اصرار كردم با مادرم همراه شود قبول نكرد و راضی به رفتن بدون من نشد. سعید و سمیرا در حال و هوای خودشان بودند و دوران شیرین نامزدی را می گذراندند. از پریوش هم بیخبر نبودم. از ندگی اش راضی بود و به ظاهر غمی نداشت.
 

به تدریج خبرهایی در مورد توافقات نهایی برای آزادی سرا به گوش می رسید. به زودی اولین سری اسرا به ایران باز میگشتند. از رسول هیچ پیغام و آثاری نبود. هیچ كس نمی دانست چه بلایی بر سرش آمده، آیا هنوز سلامت است یا ....
 

در بیست و ششم مرداد ماه بازگشت اسرا به وطن آغاز شد و جان دوباره ای در مردم دمیده شد. خیلی از خانواده ها به مرزهای كشور هجوم می بردند تا بتوانند عزیزان خود را پیدا كنند. بعضی از خانواده های مفقودالاثر با عكس هایی از فرزندانشان در پی كسب خبری از آنان روانه مرزهای كشود می شدند. برادران رسول به اتفاق حاج آقا نیز به آنجا رفتند و بعد از یك هفته بی نتیجه بازگشتند. هر روز اسامی اسرای آزاد شده منتشر می شد اما نامی از رسول دیده نمی شد.
 

تا اینكه بعد از پنج ماه همرزمان رسول مژده آمدن او را دادند. شور و شوقی بی نهایت برپا شد و تنها من بودم كه خاموش و آرام به زمانی می اندیشیدم كه او خواهد آمد. زمانی كه در باورم نخواهد بود.
 

سرتاسر كوچه را آذین بستند. درهای خانه باز شد تا هركس به راحتی رفت و آمد كند. بوی اسپند و كندر همه جا پیچید. سردر خانه ده ها پارچه آویخته بودند كه ورود اورا گرامی می داشتند.
 

سعید خانه را پر از نقل و شیرینی كرده بود. آنقدر ذوق داشت كه سرازپا نمی شناخت. در میان هیاهوی اطرافیان فرصتی برای اندیشیدن نبود.
 

من مانند موج در میان جمع به هر طرف كشیده می شدم و از سرور و شادی آنان لبخند می زدم. لبخندی كه به درستی معنای آن را نمی فهمیدم.
 

شب هنگام جمعیت زیادی در خانه حضور داشتند. من وامیرمحمد بنا به آنچه در ذهنم بود در خلوت خانه خود به سر می بردیم. مادر جویای حالم شد و به طبقه پایین رفت. باید فكر میكردم. بهترین ساعت برای اندیشیدن فرا رسیده بود. فرصتی كه بدانم با آمدن رسول بعد از چهارسال ممكن است چه اتفاقی رخ دهد، در آیینه به خود نگریستم. اكنون زنی سی ساله بودم. هیچ یك از مشكلاتم ردی بر چهره ام باقی نگذاشته بود. حتی با تولد فرزندم زیباتر و شكوفاتر نیز شده بودم. گیسوانم را در فضای نیمه تاریك خانه ام شانه زدم. در عالم خلسه بودم و به هیاهوی بیرون بی اعتنا. هنوز هنگام دلشوره های عاشقانه فرا نرسیده بود. هنوز هنگام اوج خواستن و تمنا نرسیده بود. زمانی به اندازه یك نفس. به نیت پاكی و رستگاری.
 

صداها به اوج خود رسید. دیگر نمی توانستم مقاومت كنم. پناه همیشگی ام كنج پنجره خانه ام بود. سهم من همین مقدار بود و من راضی بودم به همین اندازه .....
 

آه خدای من .. خودش بود. با دست شیشه را لمس كردم.
 

همان لبخند، همان چشمان پر شور و همان پسر عاشق ....
 

سرم را به دیوار تكیه دادم تا باران اشكم ببارد، پاك تر از همیشه، بی ریا و صادقانه ....
 

قدرت آنكه باز او را ببینم نداشتم. خدایا خواب نیستم برای اثبات بیداریم باز پرده به یك سو راندم.
 

چشمانی سیاه بر من خیره ماند. فقط به اندازه لحظه ای و به اندازه یك دنیا حرف . پرده را انداختم. نباید مرا ببیند. من به خودم قول دادم. چند سال به انتظار ماندم چند ساعت هم روی آن.
 

امیرمحمد در ساعتی نزدیك نیمه شب به خواب رفته بود. هیاهوی پایین كر كننده بود. بعد از ساعتی صداها فروكش كرد و آخرین مهمان ها راهی خانه هایشان شدند. قرار بود هیچ كس نماند حتی خواهران رسول. آهسته و با نوك پا خود را به پله ها رساندم.
 

صدایش را شنیدم. چه نوای دل انگیزی داشت. چشمانم را بستم تا خوب بشنوم و به خاطر بیاورم صورت گیرایش را.
 

- حاج خانم طبقه بالا كسی هست؟
 

- چطور مگه؟
 

- نمی دونم. انگار یكی پشت پنجره بود. شاید خیالاتی شدم.
 

- تو اون شلوغی هركس جایی بود تا بتونن تو رو ببینن. شاید دختر خاله هات بودن.
 

سكوت برقرار شد. بعد از لحظاتی با بی تابی گفت: سعید و مادرش آمده بودند. صبا كجا رفته؟
 

حاج آقا گفت: خبر نداریم این بنده خداها هم انمجام وظیفه كردن.
 

- چه طور خبر از عروس سابقتون ندارین؟ حتما صبا ازدواج كرده و روتون نمی شه بگین!
 

- برای تو چه فرقی میكنه؟ وقتی اونو نخواستی آخر و عاقبتش همین میشه.
 

- با یه نامه همه چی تموم شد؟ من بی شعور رو بگو كه به خاطر اون ....
 

- چرا حرص می خوری. زنت جوون بود و توقعاتی داشت. كدوم زنی بی هیچ امیدی سرمی كنه؟
 

- بهتر كه رفت. زنی كه نتونه چند سال دوری همسرش رو تحمل كنه به درد زندگی با من نمی خوره.
 

- چه قدر بد كینه شدی. اثر اسارته بهت حق میدم.
 

با صدایی بلند گفت: اثر اسیریه ... اثر توهمات غلط منه ... اثر افكاریه كه شب و روز با خودم داشتم ... اثر گول زدن خودمه. منگول خوردم. خیلی بده كه بفهی رو دست خوردی. من همون احمقم.
 

رسول از اتاق بیرون آمد. صدای گریه امیرمحمد و فرار من به سوی پله ها. بازوانم در چنگ او اسیر شد. مرا به سوی خود چرخاند. چشمانش را تنگ كرد و گفت: تو؟
 

خودم را از دستش رها كردم و به سوی فرزندم كه در حال گریه بود دویدم. دیگر چه فرقی می كرد هر چه را كه باید میفهمیدم شنیدم. امیرمحمد در آغوشم آرام شد. رسول تكیه به دیوار زد و چشمانش را بست. با آرام شدن امیرمحمد نگاهش كردم. به سویم نگریست و بی تاب و بی قرار نزدیكمان شد و پسرش را از آغوش من بیرون كشید و به خود فشرد. آنقدر او را بویید و بوسید كه نفسش به شماره افتاد. خانم برومند آهسته آمد و امیرمحمد را از پدرش گرفت و با خود برد. دستانم را به سویش گرفتم:
 

به خونه ات خوش آمدی.
 

در آغوشم فرو رفت. هر دو اشك ریختیم و قادر نبودیم كلامی سخن بگوییم. بعد از دقایقی طولانی از او فاصله گرفتم تا خوب نگاهش كنم.
 

- صبا اینجوری نگام نكن. خیلی شرمنده ام. منو ببخش. برای حرفهایی كه زدم و ظالمانه بود. برای روزهایی كه منتظرم بودی. برای پسری كه یادگار عشقمونه ....
 

دستم را روی لبانش گذاشتم: هیس .... تمومش كن. تنها خسته من و تنها ثروت زندگیم رو آوردی.
 

- من هیچی ندارم تا به پات بریزم.
 

- چرا داری. مهریه ام رو.
 

رسول با لبخندی با شكوه گفت: حالا می خوام مهریه ات رو قربونی كنم. قبول می كنی؟
 

مهر من باور تست. باور كنی كه هیچ زمانی به اندازه امروز عاشقت نبودم.
 

دستانم را با حرارت و گرم بوسید: باورت می كنم. تو شبهای بی ستاره اسارتم تنها باور عشق تو همدم تنهاییم بود ....
 

اگر تو بیایی شاید باور كنم
 

همانی كه خدا از میان فرشتگانش
 

برای هوشیاری من بر زمین
 

فرستاده
 

تو رسول عشقی
 

نیتی برای سپیده دم
 

اگر تو بیایی ....


طبقه بندی: رمان مهر من،

تاریخ : دوشنبه 24 آذر 1393 | 10:00 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.