تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان مهر من - فصل سی ام

شب رسول با عروسکی بزرگ و شیرینی از راه رسید.با تعجب نگاهش کردم و گفتم:تولد کدوم یکی از بچه هاست؟


_مال توئه.تا دلت برای بچه پریوش تنگ نشه.
 

عروسک زیبائی بود با موهای طلائی و اندامی نرم.در آغوشش گرفتم و گفتم:اگه مادر ببینه فکر میکنه عروسش خل شده.
 

_اتفاقا اول به مادر نشون دادم خیلی خوشش اومد.
 

_بهت نخواندید؟
 

_چرا گفت:به جای عروسک یه بچه بیارین و بازیش بدین.
 

_نظرش محترمه.
 

عروسک را روی مول گذاشتم و رسول را بوسیدم و گفتم:ممنون.حالا شیرینی رو بردار بریم پایین.
 

دستم ررا گرفت و روی زانوانش نشاند و گفت:صبا چی دوست داری برات بخرم تا خوشحالت کنه؟
 

`کمی فکر کردم و گفتم:یه کامیون تیله مشکی.
 

_یه کامیون تیله مشی؟به چه دردت میخوره؟
 

_وقتی نیستی میخوام ببینم کدومشون مثل چشمای تو به من زل میزانه تا بذارم روی طاقچه و نگاهش کنم.
 

_اگه بخوای میتونم فداکاری کنم و چشمام رو برات در بیارم.
 

_اون وقت کی منو عاشقانه نگاه کنه و من براش ناز کنم؟
 

در حالیکه بلند میشودم گفتم:تو منو خیلی لوس میکنی.میترسم پشیمون بشی.
 

_اگه سودی داشت اقرار میکردم که پشیمونم.اما همش ضرره.
 

_ضرر به جونت نخوره.
 

_خورده دیگه.چه جوری بخوره دیگه؟
 

_ظاهرا که چیزی پیدا نیست.
 

رو به روم ایستاد و گفت:میخوای بریم دکتر؟اون وقت میبینی که قلبم صد پاره شده و روحم داره از تنم جدا میشه.
 

_در مورد قلبت متاسفم.در مورد روحتم هیچ دکتری نمیتونه اونو تشخیص بده.
 

رسول گرم در آغوشم کشید و گفت:طبیب دل من تو هستی و میدونی چه مرگمه...
 

آن شب باز آغاز جدایی ما بود.رسول صبح زود میرفت.در سکوت شب برایم حرف زد از خوابی که دیده بود و تنها به خاطر من نگران بود.
 

گفتم:چه خوابی بوده که تو رو پریشون کرده؟
 

_چند بار خواب دیدم.نمیدونم تعبیرش چیه؟فقط بهت بگم که اگر برنگشتم به هر دلیلی منتظرم نمون.به پای من نسوز.انتظار خیلی ساخته به خصوص که بی نتیجه هم باشه.نمیخوام به خاطر من زندگی نکنی و زندونی احساست باشی.اگه به حرفام گوش نکنی،هیچوقت نمیبخشمت.
 

_چری امشب؟چرا امشب که قراره بری حرف نا امید کننده میزانی؟تو بار اولت نیست که داری میری.مگه گناه من چیه که مدام باید دلشوره داشته باشم و زندگیم رو مثل حباب ببینم؟هزاران زن زندگی میکنن ولی هیچ کدام دغدغه منو ندران.
 

_گناه تو اینه که زن من شودی.چارهای هم نداری و باید تحمل کنی.وقتی من نباشم دیگه لازم نیست عذاب بکشی و نگران باشی.
 

_زندگی بدون تو معنایی نداره.
 

_تو اون قدر خوبی که میشه معنای هر چه خوبیه در تو پیدا کرد.بهم قول بده.
 

_نمیتونم.گریه مجالم نداد.
 

_اگه گریه کنی میگیرم میخوابم.
 

_بگو برمیگردی.
 

_همیشه امیدی هست.
 

_قول بده.خواهش میکنم.
 

_شاید برگردم.اما کی نمیدونم.
 

سپیده صبح ناجوانمردانه از لابه لایه پردههای توری اتاق به داخل رخنه کرد و میخواست او را با خود ببرد.
 

رسول رفت و من از درد جدایی ساعتها گریستم.کاش میشد احساسم را بیان کنم اما چه تور؟خیلی سخت بود...خیلی.من عشقی بودم که معشوقم در کنار من به دنبال معشوق حقیقی میگشت و من رقیبی سر سخت داشتم که هرگز قادر به مبارزه با او نبودام...
 

من دختری بودم که در کوچههای عاشقی برای رفتن و رفتن تلاش میکرد و هرگز چادر گلدارش را نشسته و گلهای یاس نریخته تا نمیکرد.همیشه گلهایم میخشکید و میریخت اما از وقتی همسر تو شدم گلهایمهمان تور شاداب میمانند و خشک نمیشوند.تو همه کس من شودی.همه امیدم...همه زندگیام...
 

از وقتی تو رفتی آسمان ابریست و شبهایم تاریک تر از همیشه نمیخواهد ماه را به من نشان بدهد.ستارهها چشمک نمیزنند و آفتاب خیال تابیدن ندارد.
 

پسری که همیشه لبخند غرور آمیزی داشت تا همه کس را شیفته خود کند عاشقم کرد و رفت.کاش زودتر میدیدمت.کاش دوباره به عقب بر میگشتم و قادر بودم تقدیر زندگیام را عوض کنم.
 

یک ماه از رفتنش میگذشت.من چه قدر آرام بودم و با چه متانتی زندگی میکردم.من همان زن بودم.نه...از روزی که رسول را دیده بودم متولد شدم.مگر نه اینکه خودش اینطور میگفت.
 

اواسط بهار بود.نگرانیها آغاز شده بود.هیچ خبری نبود و ما نیز جرأت پرس و جوئی در رابطه با رسول نداشتیم.رسول قول داده بود بیاید.شاید دیر اما میآمد و گل خنده را روی لبانم میکاشت.سعید هم در انتظار آمدنش بود تا دوباره محله از وجود او با صفا شود.
 

صبح روز جمعه بود.عدهای از رفقا و هم رزمانش به دیدن حاج آقا آمدند.آنقدر منتظر شدم تا رفتند.بلافاصله به طبقه پایین رفتم و با دیدن اشکهای مادر و صدای گریه حاج آقا گفتم:چی شده؟خبری از رسول درین؟
 

دوباره گریهای شدید تر از قبلی سر دادند.
 

_مادر با من حرف بزنین.نمیبینید چه حالی دارم؟
 

_هیچ کس ازش خبر نداره...هیچ کس.
 

حاج آقا با نوایی مظلومانه گفت:رسولم...عزیز کرده بابا کجا هستی؟
 

کاش گوشهایم کار و چشمانم کور میشد.کاش گنگ بودم و هیچ چیز از این دنیا نمیفهمیدم.تان لرزهای وجودم را تکان داد.خنده بلندی سر دادم و مانند شبح بلند شدم و به سمت پلهها رفتم و روی اولین پله سقوط کردم.مدتها بود که در انتظار پایان خوشیهایم بودم.چون اعتقاد داشتم هیچ خوشبختی پایدار نیست همانطور که بدیها نیز رفتنی هستند و هیچ چیز در این دنیا مطلق نیست.کاش نیرویی مرا از این دنیا میبرد و یا نیرویی مرا به دنیا دعوت میکرد.چون دیگر طاقت برزخ نداشتم و جانم به لبم رسیده بود.
 

در زیر نور مهتابی اتاق سردی زیر نگاه نگران همراهانم به نقطهای خیره بودم.کسی آمد،صدای پایش شتابان بود.هیجان داشت و شوریده بود.صدای مادر بود که پرسید:مریم جان چی شده؟چرا هراسونی؟
 

_مامان جواب آزمایش رو گرفتم...صبا بارداره...
 

چشمانم را بستم و گذاشتم جویبار اشکم لبریز شود.در این بهاران که همه چیز در حال شکوفائی بود اشک من نیز جویباری باشد بدرقه خاک.
 

دست به شکمم کشیدم.از برزخ رها شدم و به دنیا پا گذاشتم.من باردار بودم.کودکی از من و او.از زیباترین لحظات زندگیام.از شبهای عاشقانه ما.در نوای پر محبتمان شکل گرفته بود و من بی خبر از همه جا باز رو دست خوردم و رسول غافلگیرم کد،تا بگوید چه قدر دوستم دارد.حتی اگر نباشد و نخواهد برگردد...
 

روزهای بارداریم به سرعت سپری میشد.در میان شور و اشتیاق اطرافیانم که با محبتهای بی پایانشان سعی در ایجاد رفاه و آسایش من داشتند.
 

روزی نبود که خواهران رسول و همسران برادرانش با ظرفی غذا نیایند.مادر هم جای خود را ادشت و مدام در رفت و آمد بود.دوستان و برادران رسول در تلاش بودند تا خبری آاز او بگیرند.اما همه درها به رویشان بسته میشد و هیچ کس خبری از رسول و سرنوشتی که به آن دچار شده نداشتند.گاهی زمزمههایی در مورد مفقود الاثر بودنش میشنیدم که گوشهایم را میگرفتم و در ذهنم او را در اسارت گاه دشمن جستجو میکردم.
 

سعید مراتب به من سر مزید و مواظبم بود.از خاطراتش با رسول حرف میزد و از کارها و شوخیهایش که همه را کلافه میکرد و زمانی که به خواستگاری من آمد نوبت دوستانش بود که سر به سرش بگذارند و تلافی کارهای او را در آورند.سعید مطمئن بود رسول زنده است و به زودی خواهد آمد.دوست داشتم سعید مرتبا تکرار کند و بگوید رسول خواهد آمد.
 

جشن ازدواج مینو با پسر عمویش برگزار شد.مراسمی شبیه به ازدواج من.مینو با دیدن من بغض کرد و هنگام روبوسی در گوشم گفت:منو ببخش و حلالم کن.
 

_خوشبخت بشی.باری من و رسول هم دعا کن.
 

_اولین دعام سلامتی آقا رسوله و رسیدن شما به همدیگه.لبخند زیبائی زد و بر سر سفره عقد نشست.
 

قسمتی از پذیرایی را تعمیر کردم و اتاق کوچکی برای فرزندم درست کردم.فضای پذیرایی بزرگ بود و اجازه این کار را میداد.وسایل کودکم چیده شد.هر روز ساعتی در میان وسایلش سرگرم بودم.
 

دوران بارداریم بدون هیچ مشکلی سپری شد.تنها دردم نبود همسرم بود.در حالیکه نیاز به حضورش داشتم تا دلگرمم کند تا به آینده فرزندم دلخوش باشم.ساعتها با تصویری از او راز و نیاز میکردم و عقده دل میگشودم.لباسهایش را میبوییدم و لمس میکردم تا حس کنم در کنارم است و هنوز عاشقانه مرا میخواهد و نگران حالم است.
 

با آمدن ماه محرم در هر گوشهای به دنبالش بودم.به یاد روزهایی که دنبالش بودم ولی خبر از دلم نداشتم.روزهایی که مثل رویا بر من گذشت.
 

در سحر گاه یک روز پاییزی دردی در شکم و پهلویم پیچید.دراز کشیدم تا شاید خوب شود.با تکرار درد به زحمت بلند شدم و لباس پوشیدم.از صدای پایم مادر نگران شده بود و خود را به طبقه بالا رساند و در زد و به اتاقم آمد.با دیدن حال و روزم بی معطلی به طرف تلفن رفت تا پسرش را خبر کند.درد آنقدر زیاد بود که در تحملم نمیگنجید.اگر ملاحظه مجید آقا نبود داد میزدم تا کمی از آنهمه درد رها شوم.بیهوشی چه خوب بود چون تمام دردهایم را با خود برد...
 

حج آقا دهانش را به گوش امیر محمد نزدیک کرده بود و اذان میگفت.همه اعضای خانواده جمع بودند تا در جشن نام گذاری فرزندم حضور داشته باشند.
 

چشمان سیاه پسرم و ابروان کشیده آاش بدون هیچ کم و کاستی به پدرش رفته بود.با چهرهای مصمم و مغرور.مادر به آرزویش رسیده بود و سعید دایی شده بود.
 

یک سال از نبود رسول میگذشت.جنگ ادامه داشت.چند تا دوستان رسول به شهادت رسیده بودند. سعید سر انجام موفق شد به جبهه برود.دیگر طاقتش طاق بود و کسی هم نبود که مانع رفتنش شود.
 

امیر محمد پنج ماهه شد.به دنبالم میگشت تا تنهایش نگذارم.از زیبائی و شیرینی نمونه بود.پریوش هر زمان که وقت میکرد به دیدنم میآمد.فرزند او نیز نو پا بود و مثل خود او آرام و قرار نداشت.فخری جون در آن سر دنیا بارش را بست و به سفر آبدی رفت. شهلا گاهی در تماس بود و خبرهایی از دوستان نه چندان قدیمی میداد که خاطراتی خوبی هم نداشتم.ماندانا به عالمان سفر کرده بود و در یک کاباره ایرانی هم میرقصید هم در قسمت بار کار میکرد.مسعود به ترکیه رفته بود و گویا در آنجا با دختری روس ازدواج کرده بود.شهره نیز به هلند رفته بود و آنطور که فهمیدم همسرش تنهایش گذاشته بود و به دنبال او رفته بود.اما از اتدا عاقبت زنی چون ماندانا یا هووی شهره معلوم بود.
 

امیر محمد یک سال و نیمش بود و هنوز درک نمیکرد که پدری باید داشته باشد.از شباهت بی حدش به رسول همه در شگفت بودند.اخمها و خنده هایش.به راستی خداوند خسته بود تا با نظر کردن به فرزندم غم دوری همسرم را فراموش کنم.
 

هر زمان که دوستان رسول میآمدند،به امید خبری انتظار میکشیدم.در حالیکه آنها برای احوالپرسی و دیدن حاج آقا میآمدند تا ارادت خود را به رسول و خانواده آاش نشان دهند.
 

تا آن روز که با صدای خانم برومند به پایین دویدم.
 

_صبا...رسول زنده است...
 

نامهای در دست داشت و آن را در هوا تکان میداد.وقتی بهت مرا دید بازوانم را گرفت و گفت:رسول زنده است.میدونی یعنی چی؟ببین این نامشه.به خدا راست میگم.
 

زیر لب زمزمه کردم:رسول زنده است...
 

پدر فرزندم زنده بود.




طبقه بندی: رمان مهر من،

تاریخ : چهارشنبه 19 آذر 1393 | 09:43 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.