تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان مهر من - فصل بیست و نهم

در طول راه آنقدر گرم گفت و گو و خنده بودیم که مسافرت کوتاه به نظر رسید.حاج آقا از خاطراتش که البته با چاشنی طنز همراه بود مطالب جالبی تعریف میکرد.رسول برای سر به سر گذاشتن من تا نگاهش میکردم اخم میکرد و خودش را ناراحت نشان میداد اما به محض توجه دیگران لبخند میزد.


هوای مشهد سرد بود.رسول در هتلی خوب سه اتاق جداگانه رزرو کرده بود.اولین کار رفتن به حرام بود.زیارت کردیم و نماز خواندیم سپس در رستوران هتل شأم خوردیم.وقتی تنها شدیم گفت:این خاطره انگیزترین ماه عسل عشاقه.
 

_مادرم و سعید خیلی خوشحالن،ممنونم که دعتشون کردی.
 

_حرفشم نزن.میدونی که برام عزیزان.اگه سعید نبود من بهونهای برای دیدن تو نداشتم.
 

_برو دعا کن به جون سعید.
 

_من دعا میکنم ولی تو باید روزی هزار بار نماز شکر بخونی.
 

_از خود راضی!
 

_دور و برت رو نگاه کن ببین چند تا دختر بی شوهر موندن.
 

عمدا گفتم:حق با توئه.یکی از اونها هم مینو خانم.
 

_شنیده بودم جنس لطیف حسادت کشندهای تو وجودش داره اما با چشم خودم ندیده بودم.
 

در کنارش دراز کشیدم و گفتم:راستش دلم به حالش میسوزه.میشه از خودت و اون برام بگی؟
 

_من و اونی نداریم؟نکنه بازم دلت قصه میخواد؟
 

_اگه عاشقانه است بگو.
 

با اخم نگاهم کرد و گفت:از اون حرفا زادی!
 

_من ناراحت نمیشام.قول میدم حسودی هم نکنم.
 

_این طور که شنیدم مینو تصوراتی داشت که من هیچ وقت نخواستم از تصورات اون سر در بیارم چون علاقهای نداشتم.مادر چند بار اشاره کرد تا حواسم رو جمع کنم شاید بهش علاقه ماند بشم و انتخابش کنم.تا اینکه پسر عموی بی نواش فهمید مینو به من توجه داره و منتظره تا ازش خواستگاری کنم خودش رو به من رسوند و از عشق مینو آاه و ناله کرد.منم خیالش رو راحت کردم و گفتم این زایده خیال خودته و من هدف دیگهای دارم.
 

_خیلی بی رحمی چه تورر تونستی نسبت به محبت دختر جوونی بی تفاوت باشی.اگه نفرینت کنه چی؟
 

_نفرینم کرد که تو دام تو افتادم.
 

بلند شدم تا بروم.بازویم را گرفت و اجازه این کار را نداد:از من حرف میکشی و میذاری میری؟
 

_قصت جالب نبود خواستم کرد.
 

_اگه یه کم صبر کنی یه قصه دیگه میگم که نتونی تا صبح بخوابی.
 

_وحشتناک نباشه من از این جور قصهها میترسم.
 

_خیلی ترسناک نیست.
 

سرش را لاه به لایه گیسوانم فرو برد.نفس عمیقی کشیدم و به اندیشیدم که رسول قسمت من بود تا تمام بد بختیهایم را در کنارش از یاد ببرم.حاضر بودم صد بار دیگر چون گذشته زجر بکشم اما بدانم در انتها به او میرسم.
 

روز بعد باز به حرم رفتیم.ساعتی در بیرون حرم نشستیم و به گنبد طلائی آن خیره شدیم.رسول باز شوخ طبعیاش گل کرده بود.به سعید گفت:یادت باشه ماه عسل خواستی بری من و صبا رو جا نذاری چون نمیبخشمت.
 

سعید که باورش شده بود گفت:حتما،بدون شما خوش نمیگذره.
 

از خنده من سعید گفت:به چی میخندی؟
 

_هیچی سعید جون.مطمئن باش به تو نمیخندم.
 

در خلوت شبهایمان گفت و گوهای خوبی داشتیم.رسول از همه چیز حرف میزد.از کسانی که میشناخت و اتفاقات جالبی که در رابطه با آنان دیده بود.از واقعیتهای زندگی که برای من عجیب و باور نکردنی بود.از دیدگاهش راجع به زن و حجاب طوری حرف میزد که مرا مجذوب گفتههایش میکرد و من مثل شاگردی زرنگ تمام آنها را به خاطر میسپردم و بعد بحث را به مسایل اجتماعی و دینی طوری میکشید تا مرا وادار به اظهار نظر کند و سر انجام متقاعد کرده و از بحث خارج میشد.حرفهایش به دلم مینشست و دوست داشتم تا آبد حرف بزند و من گوش کنم.
 

هر شب در کنار پنجره رو به حرم مینشستیم و به چراغهای روشن حرم و آسمان پر ستاره خیره میشودیم.لحظات فراموش نشدنی در ضمیرم نقش میبست.مثل رویایی آسمانی...مثل خوابی که آرزوی دیدنش را داری و هر شب به نیت آن به خواب میروی.نه،مثل هیچ چیز نبود.نمیتوانام بگویم چه بود؟نزدیک اما دور...تصویری گنگ از گذشته و حال...در هر دو تصویر کسی مثل من بود.زنی لبریز از خوشبختی.
 

بعد از پنج روز اقامت به تهران برگشتیم.رسول سر حال تر از همیشه به نظر میآمد و من عاشق تر از قبل...
 

خاله رسول یعنی مادر مینو ما را به خانهاش دعوت کرد.مینو با رفتار سردش نشان میداد که مرا قلبا نمیتواند بپذیرد.عکس العملش کاملا طبیعی بود اما من در این انتخاب بی تقصیر بودم و گناهی نداشتم.کاش میتوانستم سو تفاهمش را بر طرف کنم.رسول هیچ گاه در جمع طوری رفتار نمیکرد که کسی متوجه احساس او شود همیشه سنگین و جدی بود.نه ناراحتیاش را نشان میداد و نه شادیاش را.لحظهای که در همین فکر بودم که نگاه خیره رسول را متوجه خود دیدم.با اخمی که کردم خواستم رعایت اطرافیان را بکند.لبخندی زد و نگاه برگرفت.
 

مینو کاملا مرا زیر نظر داشت،با دیدن این صحنه الند شد و بیرون رفت و تا زمان بدرقه ما خودش را آفتابی نکرد.به محض رسیدن به خانه گفتم:چرا توی جمع به من خیره شودی؟
 

_تو فکر بودی.منم نگات کردم.نکنه گناهه؟
 

_مینو.
 

_خوب که چی؟
 

_هنوز ناراحته.نمیدونم چه رفتاری داشته باشم.
 

_این دفعه یادم باشه از مینو خانم اجازه بگیرم و به زنم نگاه کنم.
 

_من جدی هستم.در ضمن تو همیشه منو میبینی.
 

_وقتی میگم از تو سیر نمیشم باورت نمیشه.
 

صدای خانم برومند باعث شد که بگویم:هیس!...ممکنه مادر بشنأه.
 

_حالا که اینطور شد میخوام داد بزنم.
 

_رسول کمی جدی باش.آبروی منو نبار.بذار ببینم مادر چی میگه.
 

_زود بیا وگرنه داد میزنم.
 

گاهی رسول واقعا بچه میشد و اذیتم میکرد...
 

رسول فعالیت زیادی داشت.اکثر اوقات بیرون از خانه بود.از دیدن این همه شور و نشاط لذت میبردم.او مرد کار و زندگی بود.لحظهای را بیهوده از دست نمیداد.دوستانش در هر موردی با او مشورت میکردند حتی بردرانش آقا مجید و احمد آقا با اینکه بزرگ تر بودند روی حرف رسول حرف نمیزدند.شوهر خواهرانش هم محجوب و خانواده دوست بودند و من هیچ زمانی کلمهای اضافه از آنها نشنیدم.
 

مادر از رفتار و منش رسول به این نتیجه رسیده بود که اثر ایمان محکمی است که دارند و مدام کلمه خوش به سعادتشان را تکرار میکرد.وقتی میدید من نیز مانند آنها شدهام با حظی وافر نگاهم میکرد.از ریا بدم میآمد و هرگز در زندگی آن را تائید نکردم.جبر زمانه باعث شد در گذشته آنطور زندگی کنم و بدون اینکه انتخاب کنم،انتخاب شدم.دوست داشتم رسول از من کاری بخواهد یا ایرادی بگیرد.در حالیکه او هیچ وقت چیزی نمیخواست و تمام کارهایم را تائید میکرد.به همین خاطر تلاش میکردم همانی باشم که او میخواهد.نه کسی که از وجود خودم نبود.
 

پریوش ماههای آخر بار داری اش به دیدنم آمد.آنقدر حرف برای گفتن داشتیم که نمیدانستیم از کجا شروع کنیم.رسول به بهانه کار بیرون رفت تا ما راحت تر باشیم.پریوش قرآن نفیسی با قاب چوبی منبت کاری شده هدیه آورد.
 

_وقتی منصور فهمید شوهرت چه قدر مومن و آقاست گفت این بهترین هدیه برای اونهاست.
 

__اگه رسول هدیه ات رو ببینه خیلی خوشحال میشه.
 

_صبا خوش به حالت چه زندگی قشنگی برای خودت درست کردی!باورم نمیشه بعد از اون همه قرتی بازی آدم شودی!
 

_من هنوزم قرتی هستم اما برای شوهرم.
 

_خیلی دوستش داری؟
 

_نپرس که میترسم چشم بخورم.
 

_تو خوشگلی ،اونم خوشگل.اوه....ببین چه خبر میشه!معلومه مچشم حسودا در میاد!
 

_دور و بر من همه فرشته آن.
 

_دور و برت اره.خبر از دختری محلتون داری؟
 

با خنده گفتم:دعا میکنم اونها هم سر و سامون بگیرن.
 

پریوش با طنز همیشگیاش گفت:حالا که شوهر به این خوبی پیدا کردی وقت داری برای بقیه دعا کنی.
 

بعد از ظهر حاج منصور به دنبال پریوش آمد و او را با خود برد.مادر سیسمونی مفصلی تهیه دید و یک رو به اتفاق خانم برومند به آنجا رفتیم و آن را چیدیم.حاج منصور نیاز مالی نداشت و بارها به پریوش گفته بود خودم هر چی بخواهی میخرم.اما پریوش گفته بود هما خانم مثل مادرم میمونه و صبا هم فرقی با خواهرم نداره.
 

مدتها بود فکری مرا به خود مشغول کرده بود.سرانجام تصمیم گرفتم با رسول در میان بگذارم.
 

_رسول حرفیه که مدتهاست میخوام بگم.اما میترسم زیاد خوشت نیاد.
 

تلویزیون را خاموش کرد و گفت:هر چی مربوط به زندگیمون باشه برای من مهمه و میشنوم.
 

_خودت میدونی وضعیت مالی من در چه حدیه.
 

ابروانش را بالا برد و گفت:خوب؟!
 

_من با این همه ثروت چیکار کنم؟
 

رسول خندید و گفت:همیشه چی کار میکردی؟
 

_همیشه دوستش داشتم.بهم آرامش میداد اما از زمانی که با تو ازدواج کردم اصلا یادم رفته که دارائئ دارم و باید بهشون برسم.
_چه کمکی از دست من بر میاد؟
 

_راهنماییم کن.
 

_در از مورد به خصوص اصلا فکرش رو نکن که بتونم کمکت کنم.
 

_نا امیدم کردی؟
 

_متاسفم...من احتیاجی به پول تو ندارم.علاقهای هم به مشارکت ندارم و میمونه مادر اگه دوست داری با اون مشورت کن شاید بتونه کمکت کنه.
 

راه حلهای خانم برومند خیلی سخت نبود اما به فکر خودم نرسیده بود.آنقدر افراد نیازمند سراغ داشت که لیست بلند بالائی تهیه کرد تا به دارمان و یا جهیزیه و دهها مورد دیگر رسیدگی کنیم.با این کارها هم ثوابش به من میرسید هم به روح کامبیز خدا بیامرز.
 

شهلا به خاطر گذشتهای که داشتیم،همیشه خود را شرمسار میدید و نمیتوانست خود را ببخشد.به خصوص از زمانی که من چنین ازدواجی کرده بودم او را بهت زده برجا گذاشتم.من به همه کس نشان دادم عیقده هیچ چیز را ندارم و تمایل دارم خوب زندگی کنم.نه فقط لطمه روحی علی خوردم و نه ثروت کامبیز مرا از خودم دور نکرد.
 

بهرام میگفت:صبا بر خلاف ظاهرش زیادی نجابت دارد و با مردی که انتخاب کرده یه جورایی اعتراض خودش رو به گذشتهاش نشون داده.
 

رابطه ما در حد تماسهایی بود که هر چند یک بار داشتیم.
 

با رفتن رسول به جبهه فرصتی پیش آمد تا به یک سری کارها سر و سامان بعدهام.اولی حرکتم فروش اتوموبیلم بود که مدتها بود خاک میخورد و من جرأت سوار شدن نداشتم چون رسول از آن خوشش نمیآمد.به جای آن اتوموبیل رنویی خریداری کردم.آپارتمانم را فروختم و به جای آن دو واحد در منطقه خودمان خریداری کردم تا در اختیار زوجهای جوانی قرار بگیرد که مشکل مسکن دارند.البته این ایده سعید بود و همگی از تاره آن شگفت زده شدیم.
 

اقای محسنی نیز با موفقیت کارش را در جواهر فروشی انجام میداد و از این بابت خود را مدیون آن و اعتمادی که به او کردم میدانست.
 

رسول آمد،از اصلاحاتی که انجام داده بودم حیرت کرد و گفت:چه جوری توی این مدت این همه کار انجام دادی؟
 

_با کمک دو تا مامانا و سعید.تازه طفلی حاج آقا هم یه کارائی انجام داد.
 

_ماشین خوبی خریدی مبارکه.
 

_جمع و جور و مناسبه منه.
 

_اون قبلیه بهتر بود.
 

_دروغ گو.
 

خندید و گفت:مدلش حرف نداشت اما من دوست نداشتم.
 

_مشکل من اینه که میدونم تو چی دوست داری و چی دوست نداری و این به ضرر من تموم میشه.
 

پریوش پسری به دنیا آورد.به دیدنش رفتیم.نوزاد زیبائی داشت و دل کندن از او برایم دشوار بود.احساس خالهای واقعی را داشتم.به پریوش گفتم:به خاطر پسرت هر روز میام خونت.
 

_لازم نکرده.منو به بچه فروختی؟
 

_تو جای خود داری.
 

_به زندگیت برس.هفتهای یک بارم بیایی ممنونت میشم.
 

با وجود ترافیک دیرتر از حد معمول به خانه رسیدیم.به سرعت بالا رفتم.رسول آمده بود.
 

گفتم:خیلی وقته آومدی؟
 

_تقریبا نیم ساعتی میشه.
 

_راه بندون بود.کاش خونه پریوش نزدیک تر بود.نمیدونی چه نوزاد خوشگلی به دنیا آورده.خیلی شیرین بود.
 

_خیلی بچه دوست داری؟
 

_عاشق نوزادم!البته چون بچه پریوش بود بیشتر دچار احساسات شدم.
 

_همیشه فکر میکردم از بچه دار شدن گریزونی.
 

به سمتش رفتم و زیر پایش نشستم ا گفتم:نظرت در مورد بچه دار شدن چیه؟
 

_من هر چی از وجود تو باشه رو دوست دارم.
 

با شادی گفتم:اه،رسول خیلی خوشحالم.یه بچه از من و تو.البته اگه خدا بخواد.
 

رسول غمگین شد و به کنار پنجره رفت.در کنارش ایستادم و گفتم:حرف بدی زدم؟
 

_ذهنم آشفته است.یه بچه...بچهای که ممکنه...
 

_ممکنه چی؟
 

_کاش میشد خیلی چیزها رو پیش بینی کرد.در حالیکه نمیدونم فردا چی میشه.
 

با نگرانی گفتم:هر چی میخواد بشه فرقی نمیکنه.من و تو با همیم.
 

_شاید زمانی مجبور باشی به تنهایی و بدون من سر کنی.اون وقت چی؟
 

_حرفهای نا امید کننده میزنی.مهم الانه که در کنار منی.لبخندی زدم و ادامه دادم:تو میتونی منو از تنهایی در بیاری.
 

رسول در آغوشم گرفت و به خود فشرد.لحظهای بعد رهایم کرد و بیرون رفت.نکته ناخوشیند و تلخی در گفتههایش بود که باعث شد من نیز به گریه بیفتم.ساعتی در همان حال در تاریکی خانهام خیره به سقف باقی ماندم.تمام افکارم به بون بست رسیده بود و نا امیدی تنها کلمهای بود که به آن دچار شده بودم.هر لحظه بیم آن داشتم تا خوشبختیام به ویرانهای بدل شود.در انتظار تلنگری بودم تا باز از خواب خوش بیدار شوم.شاید تجربه زندگی با رسول با تمام آنچه تا کنون داشتم تفاوت میکرد و قابل قیاس نبود اما اگر از دست میدادم به راستی باید چه کار میکردم؟با نگرانی رسول که هیچگاه ابراز نمیکرد و برای اولین بار به این حالت دچار شده بود من نیز به دلشوره و اضطرابی سخت گرفتار شدم.
 

روشن شدن اتاق چشمانم را زد.گفتم خاموش کن.


_تو تاریکی نشستی!
 

دستش را به سویم گرفت و گفت:بلند شو بریم بیرون.
 

_این وقت شب؟
 

_تازه سر شبه و اون طور که پیداست غذایی برای خوردن نداریم.اینم از پا قدم بچه پریوشه.دستم را کشید و گفت:لباس گرم بپوش با موتور میریم.
 

از شنیدن نام موتور هیجان زده شدم و به سرعت آماده شدم.رسول با سرعت میرفت تا مرا بترساند.از ترس خودم را پشت او گایم کرده بودم و چشمانم را بستم.هوا نسبتا سرد بود.از سرما میلرزیدم.به دربند رسیدیم.گفت:اگه اینقدر ماشین سواری نمیکردی الان سردت نمیشد.
 

_خیلی تند میری،با این کارت نهایت بد جنسیت رو رسوندی.
 

_دستت رو بعده به من تا گرمت بشه.
 

کمی بالا تر رفتیم و در قهوه خانهای نشستیم.چای و کباب سفارش دادیم.رسول در کنارم نشست و به پشتی تکیه زد.هوای آنجا با وجود سرمایه اندکش لذت بخش بود.
 

رسول چای ریخت و گفت:بخور تا گرمت بشه.
 

چای را لجرعه سر کشیدم.دستم را گرفت و گفت:بمیرم برات.دستات یخ کرده.
 

دستانم را با نفسش گرم کرد کرد.:تو مثل عروسکی.عروسک پر احساس منی.وقتی میام تو خونه و میبینم موهاتو رو شونههات ریختی و اون قدر ظریف و قشنگی باورم نمیشه متعلق به منی.
 

سرم را روی شونههایش گذاشتم و چشمانم را بستم.
 

ادامه داد:من با تو دلگرمم.تو برام مثل یه خوابی،یه رویای قشنگ و تجربه شیرین...
 

با نزدیک شدن پیش خدمت خودم را از رسول جدا کردم.دلم از بوی کباب و ریحان تازه ضعف رفت.رسول با مهربانی لقمه درست میکرد و در دهانم میگذاشت و با چشمان شوخش نگاهم میکرد.هنگام بازگشت ظرفی لبوی داغ گرفت که خوردن آن لذت بخش بود.روی موتور باز خودم را محکم به او چسباندم تا از سرما محفوظ بمانم.
 

رسول گفت:اون قدر که خودت رو به من چسبوندی که هر کی ببینه نمیفهمه ما دو نفریم.
 

_دارم از سرما و ترس میمیرم.
 

_ترس نداره.
 

_کی میرسیم خونه؟
 

_یه کم دیگه به بچسبی رسیدیم.
 

صبح هنگام صبحونه گفت:دوست داری امشب بریم شاه عبدلعظیم؟
 

_با موتور نه!
 

_با موتور شمال هم میرن.خوشت نیومد؟
 

_چرا!تا بیام عادت کنم طول میکشه.حالا کی میریم شمال؟
 

یه کم که هوا گرم تر بشه میریم.
 

_میتونیم بریم ویلا.
 

رسول با اخم گفت:کدوم ویلا؟
 

از هولم و حرف نسنجیدهای که زده بودم لبم را گزیدم و گفتم:منظورم به هر جا که تو بگی بود.
 

رسول از پشت میز بلند شد و گفت:هر وقت خستیم بریم خودم جای خوب سراغ دارم.
 

به چشمانش نگاه کردم تا بدانم چه قدر از حرفم ناراحت است اما در نگاهش هیچ چیز نبود.به اتاق رفت تا لباسش را بپوشد.به دنبالش رفتم و گفتم:از حرفم ناراحت شودی؟
 

همان طور که پشت به من ایستاده بود گفت:من هیچی نشنیدم.
 

بیرون آمدم ا مشغول جمع کردن وسایل صبحانه شدم.شانههایم را گرفت و به طرف خودش برگردند:اجازه هست برم؟
 

_اجازه ما دست شماست.
 

_من همه جوره مخلص شما هستم.
 

در حالیکه به سمت آشپزخانه میرفتم گفتم:بهتره تا دیر نشده بری و به کارهات برسی.
 

_هر چی شما دستور بدید.
 

نفس راحتی کشیدم.از اینکه رسول بهانه جوئی نمیکرد و اجازه نمیداد سو تفاهمی بین ما پیش بیایا خشنود بودم.لحظهای کدورت و ناراحتی مرا تا سر حد جنون آزار میداد.




طبقه بندی: رمان مهر من،

تاریخ : دوشنبه 17 آذر 1393 | 08:39 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.