تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان مهر من - فصل بیست و هشتم

من دوباره متولد شدم.خداوند رحمتش را از من دریغ نکرد و دوباره روح حیات را در وجودم دمید.من زنده بودم و نفس میکشیدم.چه طور نمیدانستم مردهای در میان زنده گان بیش نیستم.و بی هدف فقط نفس میکشیدم که بگویم زنده هستم.اما اکنون هستیام را باور دارم.اشتیاق کودکی را داشتم و طراوت دختر نا بالغی در تنم بود.ذهن خاموشم رو به روشنی میاندیشید.وای خدای من!میخواهم در جشن ستارگانت تولدم را جشن بگیرم و به گوش بعد برسانم زنی فراموش شده در روزگار تولدی دوباره یافت تا مژده آن را به دور دستها ببرد.به سالهایی بعد از من و سالهایی پیش از من.

میخواهم در افسانهٔ جای بگیرم.در میان لیلی و مجنون...شیرین و فرهاد.....بیژن و منیژه...من افسانهٔای هستم که تکرار شدم در زمان...انتظارم آنقدر شیرین و دلچسب بود که اگر تمام نمیشد لذت همچنان ادامه داشت.تمام روزهایم را با خاطراتم به سر میکردم.آرامش ا روحیه خوبی داشتم که باعث حیرت اطرافیانم بود.دیگر نگران هیچ چیز نبودم و فقط امیدم به خدا بود.ساعتها بر سر سجاده مینشستم و به لطف و رحمت پروردگار میاندیشیدم و شکر گذار بودم.


اگر میا آمد حرفهای نه گفته بسیاری داشتم تا برایش بازگو کنم.هر روز در انتظار دیدارش بهترین لباس را میپوشیدم اما مطمئن بودم او لحظهای میرسد که در باورم نبود.هر بار با آمدن سعید منتظر بودم تا با شوق فراوان مژده آمدنش را بدهد. اما سعید فقط لبخند میزد و اطمینان میداد به زودی خواهد آمد.این بار انتظارم به یک ماه رسید.


شب در کنار پدر و مادر رسول شأم مختصری خوردم.هیچ کدام در مورد رسول حرف نمیزدیم تا مبادا دیگری را نگران کنیم.هر سه امید به دیدنش داشتیم.ساعتی در کنارشان نشستم و وقت خواب از آنها جدا شدم.تلویزیون را روشن کردم تا برنامه مورد علاقهام را تماشا کنم.هر شب آنقدر بی خوابی میکشیدم که ناچار بودم سرم را به هر وسیلهای شده گرم کنم.


پدر و مادر رسول معمولا زود میخوابیدند و از وقت نماز صبح بیدار مینشستند.ساعت نزدیک نیمه شب بود که صدای چون بعد در گوشم پیچید:صبا.
 

چه توهم بعدی.آنقدر در تنهایی سر کردم که خیالاتی شدم.بلند شدم و تلویزیون را خاموش کردم.برگشتم تا به اتاق بروم که سایهای توجهم را جلب کرد.چشمانم را بستم و دوباره باز کردم.لبخند زیبای او نگاه خسته اما پر امیدش واقعیتی بود که حضور داشت.به سویش پر کشیدم.با تمام قدرت به خود فشردم و بوییدمش.بوی خاک و باران میداد.بوی عزیزی که منتظرش بودم...
 

آن شب تا نزدیک صبح بیدار بودیم و درد و دل میکردیم.او از جدایی و دلتنگیش میگفت و من از تنهایی و انتظار کشنده ام.سوالات بی پایان من شروع شده بود و تمامی نداشت.رسول میخندید و جوابم را مثل قصههای هزار و یک شب میداد.
 

((راستش رو بگو منو کی دیدی؟))
 

_یه روز بارونی بود که از ماشین پیاده شودی تا روزنامه بخری انگار عادت هر روزت بود.منم رو موتور خیس آب بودم،وقتی دیدمت با خودم گفتم خدایا چه قدر این دختر آشناست!در حالیکه تو رو نمیشناختم و تو رویاهام دنبالت میگشتم.تا اون شب که عصبی و بی قرار کنار سید ایستاده بودی.با دیدنت دوباره باز با خودم گفتم این دختر چی از جون من میخواد؟چرا هی سر راهم سبز میشه؟
 

_کی عاشقم شودی؟
 

_کی گفته من عاشقتم؟
 

_خوب کی به من علاقه ماند شودی؟
 

_اون روز که رفتم سعید رو آزاد کنم.وقتی کنار پنجره اومدی تا سعید رو ببینی،فهمیدم کار دلم تموم شده.
 

_اسم این حس چی میتونه باشه؟
 

_باشه اقرار میکنم عاشقت شدم.خیالت راحت شد!
 

_نه بازم بگو.اون وقت صبح گلها رو از کجا آوردی؟
 

اونا رو صبح روز قبل از رفتن به مسجد از اکبر اقای گلفروش خریدم.خونش بالای مغئزه است وقتی اون وقت صبح منو دید کمی ترسید و گفت:هاج رسول خبری شده این وقت صبح اومدی؟گفتم:بیا مردونگی کن در مغازت رو باز کن.بیچاره اکبر آقا هول کرد.گفت:خای نکرده کسی شهید شده؟گفتم:اره خودم.با تعجب نگاهم کرد و گفت:مرد زده به سرت؟هر طور بود اومد و هرچی گل مریم داشت خریدم.
 

_وقتی از من دوری چه احساسی داری؟
 

در گوشم زمزمه کرد:وقتی ازت دورم میدونم یه نفر منتظرم نشسته و عاشقه.یکی که داره دیوونم میکنه و خواب و خوراکم رو گرفته وقتی ازش دورم کلافهام وقتی پیشش هستم از دیدنش سیر نمیشم.حالا بذار بخوابم.
 

_نمیذارم بخوابی.باید همه چی رو تعریف کنی.
 

_اگه امشب همه رو بگم برای فردا چیزی نمیمونه.
 

_باید به اندازه روزهای که نبودی حرف بزنی.
 

_اگه اذیتم کنی میذارم میرم.به حالت قهر رویم را برگرداندم.رسول خندید و مرا به طرف خودش کشید:خیله خوب قهر نکن.دیگه چی رو برات تعریف کنم.
 

_چرا وقتی به خواستگاریت جواب رد دادم بازم سماجت کردی و اومدی؟
 

_این دیگه جزو اسراره.
 

_آخه دختر خوب همه چی رو که نمیشه گفت.
 

_آخرین سواله.دیگه هیچی نمیپرسم.
 

_آاز نگاهت میخوندم چه حسی نسبت به من داری.از اینکه خوددار بودی و مغرور کیف میکردم.با خودت درگیر بودی و داشتی مبارزه میکردی.هر وقت منو میدیدی قایم میشدی و با این کارت احساس درونیت رو نشون میدادی،چون من ترسناک نبودم که از من بترسی.با این حرکت ساده میخواستی از قلبت دفاع کنی تا در معرض خطر قرار نگیره.
 

_اه رسول...تو حتی از خودم منو بهتر میشناسی.تو روح من شدی که این قدر به من نزدیکی.
 

به چشمانم خیره شد و نفس گرمش را روی صورم پاشید:من تمام وجود تو هستم.اون قدر غرق محبتت میکنم تا فراموش کنی من و تو دو نفر هستیم.من تو هستم و تو منی....
 

نزدیک ظهر با سر و صدای بچهها از خواب بیدار شدم.امروز با ورود رسول خواهران و برادرانش به آنجا آمده بودند.رسول همچنان در خواب بود.به حمام رفتم و دوش گرفتم و به سرعت لباس پوشیدم و پایین رفتم.
 

خانم برومند با دیدن من گفت:چشمت روشن رسول هم به سلامتی اومد.

_چشم شما هم روشن.

_بچهها سر و صدا کردن ا نذاشتن بخوابی؟

_شما ببخشین که دست تنها موندین.من هیچوقت تا این موقع نمیخوابیدم.

_همیشه که رسول نیست.

و لبخندی زد.

شرمسار سرم را پایین انداختم و گفتم:سالاد درست کنم؟

_امروز دست به هیچی نمیزنی.دخترا کمک میکنن.

_آخه این طوری که نمیشه.

_چرا میشه.به هما خانم هم زنگ بزن بگو ناهار تشریف بیارن.

_زحمت میشه.

_این حرفا چیه؟بنده خدا اونم نگرانه.

_چشم تلفن میزنم.

ساعتی بعد مادر و رسول نیز به جمع مهمانها اضافه شدند.بچهها از سر و کول رسول بالا میرفتند و دایی جون و عمو جان میکردند.با هر دو جاریهایم رابطه خوبی داشتم و احترام و محبت بسیار نسبت به من داشتند.زندگیهای خوب و آبرو مندی داشتند.در واقع چیزی که در خانواده رسول مطرح نبو مسایل مادی بود.هیچ وقت نفهمیدم رسول چه قدر در آمد دارد یا اصلا پس اندازی دارد؟هر بار که میخواستم در این رابطه پرسشی کنم سکوت میکردم تا رسول برداشت نادرستی ناداشته باشد.نعمت از در و دیوار خانه آنان میریخت و گاه لبریز میشد.

رسول دیدار مادر و سعید را ولو برای چند دقیقه فراموش نمیکرد.مادر که از ابتدا شیفته او بود حالا بیشتر از قبل و با افتخار به دامادش مینگریست.

عمو یداله مرا برای مهمانی شأم به خانهاش دعوت کرد.رسول بعد از ظهر رفت و قرار شد تا ساعت هفت خود را به خانه برساند.ساعت از هشت نیز گذشت و خبری از آمدنش نشد.به پیشنهاد حاج آقا راه افتادیم تا صاحب خانه را بیشتر از این متظر نگذاریم.سعید هند بار به دنبالش رفت اما موفق نشد او را پیدا کند.رسول بد قول نبود و تا حالا پیش نیامده بود که بر سر قرارهایش دیر برسد،کلافه و عصبی بودم.

عمو یداله و خانوادهاش استقبال گرمی از ما کردند.نفیسه و همسرش نیز حضور داشتند.چشمم به ساعت بود.ساعت ده به ناچار سفره را انداختند.مادر و خانم برومند با صحبتهایشان سعی میکردند فکر مرا از نبود رسول دور کنند.اما دلشوره داشتم و نگران بودم.

از نگاه به عمو یداله و از عمو خجالت میکشیدم.از این که آنان نیامدن رسول را بی توجهی و بی احترامی به خود تلقی کنند دلم میخواست بمیرم.باور نداشتم رسول چنین بی قید و بی توجه باشد و اهمیتی به اینگونه مایل اخلاقی ندهد.ساعتی بعد برخاستیم.از زن عمو و عمو به خاطر نبود رسول عذر خواهی کردم.

عمو گفت:حتما مشکلی پیش اومده.ایشالا خیره،نگران نباش.

_ممنونم کار رسول حساب و کتاب نداره.حتما درگیر مسٔلهای شده.

با ورود به خانه روی تخت افتادم و از ناراحتی به گریه افتادم.با یاد محبت عمو و زحمات زن عمو گریهام شدت بیشتری گرفت.نمیدانم چه ساعتی بود که آمد.دلم نمیخواست نگاهش کنم.در کنارم نشست و به آرامی گفت:صبا بیداری؟

جوابش را ندادم.

گفت:معذرت میخوام خیلی گرفتار شدم،آمدنم دست خودم نبود.

وقتی عکس العملی از من ندید باز ادامه دادا:یه چیزی بگو.حتی شده یک کلمه با من حرف بزن.اصلا سرم داد اذعان.

از جا بلند شدم و نگاه سراسر خشمم را به او دوختم تا اوج ناراحتیام را نشان داده باشم._چه فاییدهای داره؟فکر میکنی از خجالتی که کشیدم چیزی کم میشه؟چرا باید عموی بیچاره من مورد بی مهری و بی احترامی تو قرار بگیره؟از کجا بفهمه که تو کار داشتی و گرفتار بودی؟

_فردا میرم ازشون عذر خواهی میکنم.

_حتی نتونستی تماس بگیری؟این چه جور کاریه که دست و پات رو بسته؟

_زنگ زدم خونه کسی بر نداشت.شماره اونجا رو هم نداشتم.

لبخند تمسخر آمیزی زدم و گفتم:کسی که اینقدر از خودش مطمئنه بعیده از این حرکات ازش سر بزنه.

_کی گفته من از خودم مطمئنم؟

_اصلا تو کجا بودی؟
_فرودگاه.از اونجا هم رفتیم بیمارستان.یکی از بچهها مجروح شده بود،دنبال کاراش بودیم.

_کسی غیر از تو نداشت تا دنبال کاراش بیفته؟

_اون بهترین دوستم بود.

_ رسول من اون قدر عصبانیم که هیچ کدوم از حرفات منو قانع نمیکنه.بهتره صحبت نکنی.

_تو هم به جای اینکه اینقدر عصبانی بشی و خود خوری کنی کمی منطقی برخورد کن.

_من احمقم و نمیتونم با منطق بر خورد کنم.همین رو میخواستی بشنوی؟

_مهمونی عمو برام مهم بود اما مهم تر از دوستم نبود.

_ممنون از اینکه اینقدر رک حرفات رو میزنی.نمیگفتی هم متوجه بودم.

_تو آدم خودخواهی هستی که فقط به فکر خودت هستی و دیگران اصلا برات اهمیتی ندارن.

_میشه بگی دیگران چه قدر برای تو اهمیت دارن؟

_به اندازهای اهمیت داران که شجاعت اینو که برم و عذر خواهی کنم رو تو وجودم میبینم و هیچ وقت مشکلی با کسی نداشتم چون با همه کنار اومدم.اما تو فقط به فکر خودت و غرور لعنتیت هستی و همه اتفاقات رو به پایه اهمیت ندادن دیگران به خودت تلقی میکنی.

_اره من خودخواهم اگه منو شناختی چرا؟

_چرا چی؟

*_چرا با من ازدواج کردی؟
 

_اگه به دنبال اون هستی تا بگم اشتباه کردم هیچوقت موفق نمیشی.اگه میخوای پشیمونیت رو از دهان من بشنوی بهتره دنبال بهانه دیگهای باشی.

رسول با اوقات تلخی از اتاق بیرون رفت.لبخند تلخی زدم.باز رسول با حرفهایش مرا مغلوب کرد.صبح با سر درد بدی از خواب بیدار شدم.از اتاق بیرون آمدم ،رسول نبود.متکا ا پتویش را از روی کاناپه برداشتم.خانم برومند مرا صدا کرد.پایین رفتم.در حال سر کردن چادرش بود.

گفتم:صبح بخیر.منو صدا کردین؟

_اره صبا جان.من دارم میرم.گفتم نگران نشی کسی خونه نیست.

_کجا میرید؟

_مگه رسول نگفت؟

_وقتی اومد من خواب بودم.

زد زیر گریه و گفت:هادی...پسر خانم جمشیدی شهید شده.بهترین دوست رسول.همیشه میگفت من سه تا برادر دارم...بمیرم برای مادرش.

با بی حالی روی زمین نشستم:همون آقای که همیشه با...

_اره مادر.همون که روز عروسی تون ساقدوش رسول بود.چه پسر نازنینی بود.خوش به سعادتش که به آرزوش رسید.

خانم برومند اشک .هایش را پاک کرد و چادرش را روی سرش مرتب کرد .

_میتونم منم با شما بیام؟

_اعصابشو داری؟

_دارم.

_پس زود آماده شو تا اتوبوس نرفته.

نفهمیدم چه طور آماده شدم.خانه هادی چند خانه آن طرف تر بود.جمعیت زیای آماده بودند.هادی را روی دستان همرزمانش آوردند.گلهای پر پر شده و نقل روی او میریختند.بوی اسپند و گلاب تداعی کننده روز عاشورا بود.سرگردان در میان حضار بودم.

در میان انبوه جمعیت حاضر دیدن رسول کار دشواری بود.سوار اتوبوس شدیم و به سوی بهشت زهرا حرکت کردیم.خانم جمشیدی بی حال و بی رمش روی صندلی افتاده بود.هر کس میخواست به او دلداری دهد.ناله میکرد:تسلیت نگین.تبریک بگین.پسرم داماد شد.داره به حجله میره.آخه آرزوش بود.پسرم جاش رو زمین نبود.ملائکه به پیشوازش اومدن.ندیدین از آسمون گل میریختن؟


اما طاقت خانمها کم بود و با شندن حرفهای مادر داغ دیده صدای گریه آنان بلند میشد و اوج غم و اندوهشان را نشان میداد.

خانم برومند بالای سرش رفت و گفت:فرزانه خانم،فرزانه خانم.گریه کن.دخترم بغضت بشکن.

با صدای ضعیفی گفت:قسمم داده گریه نکنم.بهش قول دادم.

اه چه سوزناک بود...چه قرارهای عاشقانهای با خود میگذاشتند و چه زیبا به آن پایبند بودند.در کجا میشود این شور و شیدایی را پیدا کرد.وصف مادری از مرگ فرزندش که او را همنشین ملائکه میدانست و خواهرانی که ایمان داشتند و بر مرگ برادر صبر میکردند.

سرم را این صندلی تکیه دادم و آرام آرام به نیت خواهرانش و مادرش اشک ریختم.

مراسم دفن هادی پر شکوه برگزار شد.در آخرین لحظه رسول به تنهایی وارد قبر شد و نام امام حسین را به روی لباس زیبای اخرتش نوشت .با دیدن این صحنه هنگامهٔای به پا شد.رسول آخرین وداع را با یار و هم رزمش در حالیکه اشک میریخت انجام میداد.چند نفر او را بلند کردند تا بتوانند بقیه مراسم را انجام دهند.

خانم جمشیدی به رسول نزدیک شد و گفت:رسول جان سلام منم رسوندی؟گفتی غم غربت نگیره؟آخه میگن شب اول غریبی داره.بچهام غصه نخوره.

رسول بی طاقت از او فاصله گرفت.

تا آخرین ساعت شب رسول در خانه هادی ماند.ما نیز در غم نبود هادی وضع خوبی نداشتیم و هر سه زانوی غم در آغوش داشتیم.

خانم برومند گفت:پاشو به خودت برس از این کسالت در بیای.رسول که حتما حال و روز خوشی نداره.حواست به اون باشه.میترسم غصه هادی اونو از پا بدازه.

بلند شدم و بالا رفتم.چه باید میکردم؟دلداریش میدادم.بابت حرفهای شب پیشم عذر خواهی میکردم که دیگر دردی را دوا نمیکرد.

چه قدر خودار بود که نخواست مرا با دادن خبر شهادت بهترین دوستش آزار دهد.

رسول از راه رسید.بلافاصله به حمام رفت.میوه و چای روی میز گذشتم.بیرون آمد و خود را روی مبل رها کرد و ازخستگی چشمانش را بست.در کنارش نشستم.

_رسول منو ببخش.میدونم بی فاییده است.کاش با من حرف میزدی و دردت رو میگفتی.چرا نگفتی هادی...

بی حرکت و خاموش بود.سرم را روی شانههایش گذاشتم و گفتم:رسول حرف نزنی فکر میکنم هنوز از من دلخوری.

سرش را بلند کرد و دستم را گرفت:خیلی خسته هستم.به حساب چیزی نذار.من فقط پیش تو آروم میگیرم.اومدم خونه تا دردمو از یاد ببرم.

_برای دلخوشی آن میگی؟درد تو خیلی بزرگه.

_حاج خانم میگفت تو هم اومده بودی.من ندیدمت؟
_با اون حالی که داشتی هیچ کس رو نمیدی.

_حق با توئه.رنج دوری از یک دوست خوب رفیق و یار و یاور خیلی سخته.هادی اونقدر مشتاق بود که همه رو کلافه میکرد.خیلی قشنگ خوابیده بود.لبخندی روی لبهاش نقش بسته بود که منو به این باور رسوند که هادی همون یار با وفای امام حسین بوده که با چند قرن اختلاف باز متولد شده بود.

رسول در آغوشم گرفت و گریهای درد آور سر داد...

دو هفته از شهادت هادی میگذشت که رسول آمد و گفت خود را برای سفر به مشد آماده کنم.

با شادی گفتم:چرا یک دفعه تصمیم گرفتی؟
_خیلی وقت بود نقشه رفتن به سفر رو میکشیدم.حالا موقعیتش فراهم شده.میخواستم غافلگیرت کنم.

و بلیطها را مقابل چشمانم تکان داد.

از دستش گرفتم و با دلخوری نگاهی به آن انداختم.

_خوشحال نیستی؟

_نه.

_نه!برای چی؟

_برای اینکه اینا دو تا بلیط هواپیماس.

_مگه من و تو چند نفریم؟
_من و تو و پدر و مادرت چهار نفریم.

_میخوام برم ماه عسل میدونی یعنی چی؟
_اره میدونم.اما اشکالی نداره چهار تایی بریم.

_اشکالی که نداره ولی شنیده بودم دوتایی میرن.تو وقعا از ته دل میگی؟
 

_بدون اونها مشهد خوش نمیگذره.میخوای امتحان کن میل خودته.
 

_با این بلیطها چی کار کنم؟
 

_راه حالش آسونه.اونا رو پس میدی و بلیط قطار میگیری.
 

_اگه پیدا نکردم؟
 

_تو اصلا دروغ گوی خوبی نیستی.
 

_تو هم قابل پیش بینی نیستی.منکه از کارهات سر در نمیآرم.
 

مطمئن بودم رسول قالبا دوست دارد به همراه خانوادهاش به این سفر برود و فقط ملاحظه مرا میکرد.وقتی ارگشت باز با کارش مرا متحیر کرد.چون به جای چهار بلیط شش تا تهیه کرده بود تا مادر و سعید هم همراهمان باشند.از کارش خندهام گرفت و گفتم:حالا تو قابل پیش بینی نیستی یا من؟خیلی زود تلافی کردی.
 

_نمیتونم استثنا قائل بشم.اگه قراره ماه عسلم خراب بشه پس بذار مادر و سعید هم باشن.

 




طبقه بندی: رمان مهر من،

تاریخ : شنبه 15 آذر 1393 | 08:57 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.