تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان مهر من - فصل بیست و هفتم

زندگی در خانه تازه ام رنگ و بویی دیگر داشت.خانه ای باصفا كه با وجود فرزندان و نوه هایشان همیشه گرم و پرجنب و جوش بود.رفت و آمد زیادی داشتند و در خانه به روی همه كس باز بود.اگر در طبقه پایین بودم كه هیچ در غیر این صورت هیچ كس به خود اجازه نمی داد وارد حریم خصوصی ام شود مگر آنكه از قبل اطلاع می دادند.


خواهران رسول زهرا و مریم بامحبت و خونگرم بودند و بیش از حد احترامم را داشتند.در نبود رسول پسران حاج آقا به نوبت هرروز سر می زدند تا اگر پدر و مادرشان امری در رابطه با آنان دارند اجرا كنند.خانم برومند مادر را هردو سه روز یكبار به بهانه های مختلف دعوت می كرد تا من كمتر احساس تنهایی كنم.مادر اصرار داشت چند روزی مهمانش باشم كه زمانش را به آمدن رسول موكول كردم.سعید كه یك پایش اینجا بود و یك پایش در خانه مادر.مراقب بود تا مبادا مشكلی برایم پیش بیاید.خواهران و برادران رسول نیز مرتب در حال تعارف به من برای رفتن به خانه هایشان بودند.هیچ كدام آرامم نمی كرد مگر خانه خودم كه تمام فضای آن مرا به یاد رسول می انداخت.هرشب با گریه به خواب می رفتم و هرشب خواب او را می دیدم.
 

دو هفته در كنار خانواده رسول به خوشی گذشت.از رسول هیچ خبر و یا پیغامی نبود.حاج آقا توضیح داد جایی كه رسول می رود نامعلوم است و اغلب تا مدت ها دسترسی به وسیله ای برای تماس ندارند.
 

دلواپسی ها شروع شده بود.در حالی كه اگر رسول پیامی هم می فرستاد اطرافیان راضی بودند و از این همه دلهره رها می شدند.به خصوص خانم برومند.
 

بیست روز گذشت.هوا به شدت سرد بود و لایه های برف همه جا را پوشانده بود.آن شب مهمان خانه ام برای اولین بار مادر و سعید و حاج خانم و حاج آقا بودند.برایشان خورشت فسنجان تهیه كردم.چون پدر رسول خیلی دوست داشت.سفره ای روی زمین پهن كردم.حاج آقا دوست نداشت روی میز غذا بخورد.در حال صرف شام بودیم كه با صدای زنگ در به یكدیگر خیره شدیم.عاقبت سعید از جا پرید و برای باز كردن آن پیش قدم شد.چادر سر كردم و به كنار پنجره رفتم.قلبم فرو ریخت.رسول در آغوش سعید بود.وقتی از سعید جدا شد نگاهش به پنجره افتاد و مرا در دید.پرده را انداختم.با سر و صدای سعید كه خبر آمدن رسول را می داد خانم برومند به پیشواز پسرش رفت.بازار روبوسی و خوش آمد گفتن گرم بود و من در كناری به آنان نگاه می كردم.رسول به سمت من چرخید و گفت:حال شما صبا خانم؟
 

سرد و بی تفاوت گفتم:رسیدن به خیر.
 

چهره اش خسته بود.دست و صورتش را شست.بشقابی در سفره گذاشتم.جمع هنوز غرق در شادی دقایق پیش بودند.مادر گفت:چشمتون روشن.
 

حاج آقا گفت:چشم و دلتون روشن.ما دیگه عادت كردیم به صبا خانم بد گذشت.
 

رسول سر سفره نشست.مادر برایش غذا كشید و او نیز تشكر كرد.سعید اخبار جنگ را می پرسید و حاج خانم دعا می خواند و به سمت پسرش فوت می كرد.ظرف ها را شستم.چای دم كردم و منتظر شدم تا دم بكشد.حتی الامكان كارهایم را طولانی می كردم تا زمان بگذرد.
 

ساعتی بعد مهمان ها به بهانه خستگی رسول رفتند.مابقی ظرف و ظروف را جمع كردم.رسول به حمام رفت.حوله و وسایلش را آماده كردم.بعد از دقایقی در حالی كه موهایش را خشك می كرد آمد.با اخم و خنده نگاهم كرد:احوال خانم خانم ها؟
 

من كه در انتظار كلامی بودم تا منفجر شوم بهانه دستم آمد و با خشم گفتم:بعد از بیست روز این چه طرز برخورده؟من زن تو هستم نه كنیزت.
 

بعد از بیست روز این چه جور استقبالیه؟اصلا متوجه قیافه ای كه به خودت گرفته بودی شدی؟
 

من متوجه هستم اما تو چی؟تو...تو حتی به خودت زحمت ندادی یه تما ناقابل بگیری و خبر سلامتیتو بدی؟دوست داری همه رو زجركش كنی.برات مهم نیست پدر و مادرت نگرانت هستن.من كه به جهنم.
 

امروز صبح دسترسی به تلفن داشتم ولی تماس بی فایده بود.
 

از كجا باور كنم؟سه هفته س خون خونم رو می خوره این قدر از دستت عصبانیم كه...
 

بگو...راحت باش.بگو از من متنفر شدی و چشم دیدنم رو نداری.بگو تمام حرف هایی كه زدیم باد هوا بود و برای تو قول و قرارامون اهمیتی نداره...خوب گوش كن من از اول گفته بودم سد راهم نشو تو هم قول دادی.
 

من سد راهت نمی شم.این قدر این حرف رو به رخم نكش.اما توقعاتی دارم.اگه به احساس من بی توجهی و ازت خرده می گیرم به حساب سد راه بودنم نذار.
 

تو چی فكر می كنی؟به نظرت اون قدر احمقم كه از روی عمد این كارو كردم؟
 

تو از اولم دوست داشتی منو خوار كنی.حالا هم احساسم رو به بازی گرفتی و مسخره می كنی.
 

رسول سرش را به علامت تاسف تكان داد و گفت:اگه این طور فكر می كنی دیگه حرفی برای گفتن باقی نمی مونه.
 

به اتاقم رفتم و در را به هم كوبیدم.از درد و رنج بی اعتنایی همسرم گریه سردادم.در حالی كه مقصر كسی جز خودم نبود.چه روزها مشتاقانه در انتظار آمدنش بودم و حالا كه در كنارم بود لج می كردم و نمی دانستم چه چیز را می خواهم با حرف هایم ثابت كنم؟با رفتاری كه در پیش گرفته بودم می خواستم غرور لگد مال شده زندگی گذشته ام را جمع كنم و بر سرش بكوبم؟انتظار داشتم رسول بیاید و آشتی كنیم.در حالی كه محال بود با غروری كه دارد قدمی برای آشتی بردارد.جنگ را من آغاز كردم و او نیز ناچار به دفاع از حیثیت خودش بود.
 

صبح حاج آقا نان تازه و حلیم خریده بود.از بوی آن دلم ضعف رفت.رسول روی كاناپه خوابیده بود.چای دم كردم و تلویزیون را روشن كردم تا از صدای آن بلند شود.چشمانش را گشود و با دیدن من صبح به خیر گفت و از جایش بلند شد.صبحانه را در سكوت خوردیم و بدون هیچ حرفی برای كارهایش بیرون رفت.
 

به مناسبت آمدن رسول قرار بود خواهران و برادرانش به آنجا بیایند.در تهیه غذا به حاج خانم كمك كردم و نزدیك ظهر برای گرفتن دوش بالا رفتم.موهایم را پشت سرم بستم و گوشواره های حلقه ایم را كه خیلی دوست داشتم به گوشم آویختم.پلیور سفیدی كه سال پیش خریده بودم را به تن كردم و عطر مورد علاقه ام را زدم.با صدای زنگ تلفن آن را برداشتم.مادر بود و اصرار داشت روزی را برای مهمانی او در نظر بگیرم.در آینه به خودم نگاه دقیقی كردم و كمی رژ به لبم زدم كه چشمم به رسول افتاد كه در چارچوب در خیره بر من مانده بود.با مادر خداحافظی كردم و بدون توجه به حضورش چادرم را سر كردم و پایین رفتم.
 

در كنار زهرا خانم نشستم.رسول آمد و در كنار پدرش نشست.برادران رسول راجع به مسائل جاری مملكت بحث می كردند.در ظاهر رسول گوش می كرد اما كاملا پیدا بود حال و حوصله چندانی ندارد و حواسش به آنان نیست.هرچند دقیقه یكبار با نگاهش مرا جستجو می كرد.حس می كردم با روشی كه در پیش گرفتم موفقم و می توانم قدرت خود را نشان دهم واز این بابت رضایت عمیقی داشتم.بعد از صرف ناهار چند تن از دوستانش به دنبالش آمدند.به همراه آنان رفت و تا شب بازنگشت.
 

هرروز لباس تازه ای به تن می كردم و آرایش گیسوانم را عوض می كردم.می خواستم زیباتر از همیشه باشم.در خلوت خانه ام آرایش كاملی می كردم تا به چشم او بیایم.اما رسول بی اعتنا و خاموش در حال رفت و آمد بود و گویی فراموش كرده بود همسری دارد و از سر اجبار هم كه شده نگاهی به او بیندازد.با هر برخوردش نفسم بند میامد و دلم می خواست به احساس من دچار شود و نزدیكم بیاید و حتی شده بوسه ای روی گیسوان بگذارد.اما من بدتر از هر نامحرمی شده بودم كه حتی جرات نگاه كردن را به خود نمی داد.اگر بر حسب تصادف دستش به دستم برخورد می كرد سریع آن را پس می كشید و از من دوری می كرد.شب های سرد و تنهایی در خانه ام لانه كرده بود و خیال رفتن نداشت.رسول عمدا اوقات بیشتری را در بیرون از خانه می گذراند تا كمتر مرا ببیند.شب ها پشت میز كارش می نشست و ساعت ها می نوشت.من سرم را با تماشای برنامه های تلویزیون گرم می كردم و یا كتاب و مجله می خواندم.رسول چه غریب شده بود.بارها به دنبال نگاهی آشنا در چشمان چون شب سیاهش بودم.در حالی كه او در تفكرات خود غرق بود و آشنایی نمی دید تا حالش را جویا شود.كم كم خانم برومند متوجه سردی رفتار ما شد و با نگرانی ما را بدرقه می كرد.مهمانی هایی كه ترتیب می دادند با شور اطرافیان و با خاموشی ما همراه بود.بعد از دو هفته از رفتارم خسته و دلزده شدم.از این كه به راحتی عشق و محبت همسرم را از دست می دادم سرخورده تر از روز قبل به جنگ بی پایانم فكر می كردم.جنگی كه بازنده ای جز خودم نداشت.
 

چطور نفهمیدم رسول مردی مغرور است و شخصیتی فرای دیگران دارد و مرا تنها برای وجود خودم می خواهد و نه چیز دیگر.چه طور با حرف هایم او را رنجاندم و فاصله ای به اندازه زمین تا آسمان بینمان قرار دادم.می خواستم نقطه ضعفی از او بگیرم از كسی كه تاكنون هیچ كس دستش را نخوانده بود و با منش خاص خودش مرا گرفتار و بی قرار خود كرد.چه احمقانه و بی رحمانه قضاوت كردم؟!...
 

یاد روزهای قبل از ازدواجمان افتادم.آیا ما همانی هستیم كه حتی از پشت قاب پنجره لحظه ای را برای دیدن یكدیگر از دست نمی دادیم.اشتیاق رسول و شور و شیدایی اش هم اكنون مانند رویا بود و من در سرابی خیالی دست و پا می زدم.آیا باز هم داشتم می باختم.یكبار دیگر و بدتر از دوبار قبل.مگر می شود به این زودی باخت.نه...ممكن نبود.هنوز راهی باقی بود.اما چه راهی؟هیچ رابطه ای بین ما نبود.هر دو غریبانه روزهایمان را می گذراندیم.رسول می خواست تلافی لجبازی مرا در آورد و به من بفهماند روشی كه در پیش گرفته ام چه قدر احمقانه است و هرگز موفقیتی در پی نخواهد داشت.
 

نزدیك به بیست روز گذشت.حاضر بودم بمیرم اما غرورم را نشكنم.غروب آن روز در اتاقم نشسته بودم و كاری برای انجام دادن نداشتم.تلویزیون را روشن كردم و چشم به صفخات آن دوختم.رسول آمد و به اتاق رفت.برگشت و از روی میز كارش مقداری مدارك برداشت و دوباره به اتاق خواب رفت.معمولا كاری در آنجا نداشت و گاه برای برداشتن لباس می رفتو چندان معطل نمی كرد.با طولانی شدن كارش دلم به شور افتاد.انگار در حال جمع كردن لباس هایش بود.به كنار در رفتم.ساك نسبتا بزرگ سفرش روی تخت بود.بی توجه به من به كارش ادامه داد.
 

به ناچار گفتم:می خوای جایی بری؟
 

همان طور كه سرگرم كارش بود گفت:با من بودی؟
 

بله...با تو بودم.
 

با خونسردی گفت:چیزی پرسیدی؟
 

پرسیدم جایی قراره بری؟
 

با بچه ها امشب تو مسجد می خوابیم تا صبح زود همگی از اونجا حركت كنیم.
 

از اتاق بیرون رفت تا لباسش را عوض كند.قلبم گرفت.تمام تنم از شنیدن خبر رفتنش به لرزه افتاد.چرا فكر این روز را نكرده بودم؟در حالی كه رسول مسافری بود كه مدام در رفت و آمد بود.اگر برودو بازنگردد چه كنم؟چه طور با این حال از او جدا شوم؟چه قدر باید انتظار آمدنش را بكشم؟بیست روز یك ماه؟چه فرقی می كرد زمان جدایی رسیده بود.دیگر غرورم هیچ بود وقتی كه نباشد همه چیز پوچ و خیالی ست.این چیزی نبود كه می خواستم.باید به جنگ پایان می دادم تا می فهمید چه قدر دوستش دارم و بدون او هیچم.باید عاشقانه از من دور می شد نه دلگیر و دلسرد...
 

رسول برگشت.ساكش را برداشت.تمام قدرتم را جمع كردم و گفتم:رسول امشب نرو!
 

به آرامی برگشت و نگاهم كرد.نه مثل روزهای پیشین كه غروب آفتابی دلگیر بود،بلكه همچون طلوع آفتاب روشن و پرمعنا بود.شور و شیدایی در نگاهش موج می زد...ساكش را كناری انداخت و با نگاه جادویی اش برچهره برافروخته از شرمم خیره ماند.بعد از لحظاتی گفت:اگه تو بخوای می مونم و صبح زود می رم.
 

و لبخند غرور آمیزی كنج لبانش نشست.
 

سقف خانه ام شكافت و آسمان پدیدار شد.پروانه هایی رنگارنگی در اطرافم به رقص درآمد و فرشتگان گل های محمدی و یاس را نثار خانه ام كردند.
 

من بالغ شدم.در آغوش او طعم زیبای زن بودن را با تمام وجودم لمس كردم.لطافت و نرمی عشق چون شبنم صبحگاهی ذره ذره در وجودم رخنه كرد.خانه غرق سكوت دل انگیز بهاران بود و من آویخته در رویایی آسمانی بودم كه می خواست مرا با خود به ابدیت ببرد به بی نهایت...
 

با طلوع آفتاب چشم گشودم.جای خالی رسول دردی در جانم انداخت.غلتی زدم و آهی از ته قلبم كشیدم.خدایا چه زود رویای من تمام شد.چه خواب خوشی داشتم.كاش به بیداری نمی رسیدم.بالشش را برداشتم و بوییدم و در آغوشم فشردم.هنوز عطر وجودش تازه بود.احساس گرم و تازه ای درونم را شعله ور كرد.
 

اتاقم انباشته از بوی گل بود.گل محبوبم مریم...نیم خیز شدم و روی زمین را پر از گل دیدم.از تخت پایین آمدم و تك تك شاخه ها را جمع كردم تا به میز پذیرایی رسیدم.در كنار آخرین شاخه گل كاغذی با دست خط رسول دیدم.تنها جمله ای كوتاه به روی آن به چشم می خورد:منتظرم باش.
 

دست خطش را به لبانم نزدیك كردم و زمزمه كردم:منتظرت می مونم تا ابد.

 




طبقه بندی: رمان مهر من،

تاریخ : چهارشنبه 12 آذر 1393 | 09:11 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.