تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان مهر من - فصل بیست و ششم

با تمام شدن مجلس هركس اتومبیل داشت برای مشایعت عروس و داماد همراه ما شدند.شوهر پریسا اتومبیلش را گل زده بود.پریسا در كنار آقا مرتضی نشست و ما در عقب نشستیم و می خواستیم حركت كنیم كه بهجت خانم خود را رساند و در كنار ما نشست.علی خودش را جمع و جور كرد تا جایی برای مادرش باز شود.پریوش و مهناز و نفیسه به كار بهجت خانم غش غش می خندیدند.صدای بوق كر كننده بود.بهجت خانم و پریسا دست می زدند و می خندیدند.در تاریكی شب دندان طلای بهجت خانم درخشش زیادی داشت.علی كلافه از حركات مادر و خواهرش دستم را گرفته بود و طوری نشسته بود كه تقریبا پشت به مادرش بود.ساعتی بعد به در خانه رسیدیم.گوسفندی زیر پایمان قربانی كردند.هنگام خداحافظی تازه به خود آمدم و متوجه شدم كه می خواهم زندگی تازه ای را آغاز كنم،آن هم بدون مادر،بدون سعید و مهین خانم و حتی آقا رحمت.چنان بغضی در گلویم پیچید كه ناله ای كردم و برای آنكه قدرت مقابله با این پیشامد را داشته باشم به علی تكیه زدم.علی متوجه حال بدم شد و دست دور گردنم انداخت.
 

پریسا با تمسخر گفت:عروس غشی هم كه هست!
 

مادر با عصبانیت به او نگاه كرد.
 

علی گفت:هما خانم محلش نذار.بعدا خودم باهاش حرف می زنم دیگه از حد گذرونده.
 

مادر با اطمینان به علی و گفته اش ترجیح داد جواب پریسا را ندهد.
 

آقا رحمت مرا بوسید و دستم را در دست علی گذاشت و گفت:جون تو جون دخترم.مثل باغبونی از گل ما نگهداری كن.مبادا بذاری پژمرده بشه و خاری به پاش بره.
 

علی چشم محكمی گفت و سپس روی یكدیگر را بوسیدند.حال من و مادر قابل توصیف نبود.در نگاهمان خاطرات تلخ و شیرین زندگی مان نقش بسته بود.شاید تا آن لحظه نفهمیدم كه مادرم چه نقش ارزنده ای در زندگی ام داشته.در حالی كه جوان بود و زیبا اما به پای من نشست و با مشكلاتش دست و پنجه نرم كرد و من با ازدواج زودهنگامم او را ناامید كردم و به نوعی تمام زحماتش را به هدر دادم.مادر نیز مثل تمام مادران آرزوی مهندس و دكتر شدن بچه هایش را در سر می پروراند.گاهی می گفت صبا اگه معلمم بشی بد نیست.اما من هیچی نشدم و به سوی سرنوشتم دویدم.و چه لحظه بدی.خاطراتم همچون صفحه سینما پیش چشمم نمایان شد.كاش كسی بود و این صفحه را محو می كرد.مهین خانم از غم دوری من بدون خداحافظی رفت و سعید با چشمانی حیران زل زده بود مرا نگاه می كرد.
 

با رفتن اعضای خانواده ام می خواستم به دنبالشان بروم و بگویم نروید و تنهایم نگذارید.من قادر نبودم از خودم مراقبت كنم.می ترسیدم و از آینده در هراس بودم و بدبختانه این را زمانی فهمیدم كه برای همه چیز دیر بود.
 

با رفتن مهمان ها من و علی تنها شدیم.گریه امانم را بریده بود.هرچه علی بیشتر حرف می زد من بیشتر گریه می ركدم.با ناراحتی نگاهم كرد و گفت:صبا برای چی گریه می كنی؟مگه من مردم؟
 

با خستگی بلند شد و پایین رفت.بهجت خانم آمد و نگاهم كرد:چی شده دختر؟
 

نمی دونم.
 

خب نمی دونی كه علی رو هم خسته كردی.بچه م شب عروسیش باید ماتم بگیره.غصه دوری مادرت رو می خوری كه دو تا كوچه بالاتره.
 

دست خودم نیست.
 

دست خودت وقتی بود كه دلت شوهر می خواست بیا اینم شوهر.شب اول كه فراریش دادی.
 

چشم الان دست و صورتم رو می شورم.
 

بهجت خانم همان طور دست به كمر كه آمده بود خارج شد.دقایقی بعد علی آمد.
 

با اعتراض گفتم:برای چی رفتی پایین؟
 

خسته م كردی.یه بند داری گریه می كنی.
 

خب این طبیعیه.نمی تونم غش غش بخندم.
 

علی متوجه ناراحتی بیش از حد من به خاطر حضور بی موقع مادرش شده بود.با مهربانی گفت:باید بخندی چون من و تو بعد از كلی مبارزه به هم رسیدیم.مادرت سر جاشه اصل كار من و توهستیم كه بالاخره به آرزومون رسیدیم.
 

اتفاقا تو همیشه پیش من خواهی بود ولی مادرم از من دور شد.
 

در حالی كه تور روی صورتم رو باز می كرد گفت:این حرفا رو بریز دور.مگه نمی گفتی عاشقمی و فقط منو می خوای.پس چی شد.اون حرفا نكنه یه شبه یادت رفت؟
 

تور سرم روی زمین رها شد.علی با سرانگشت صورتم را لمس كرد و گفت:دیگه دلشوره ها تموم شد.حالا فقط من و تو هستیم.باورت می شه؟
 

با صدایی كه به زحمت از گلویم بیرون می زد گفتم:نه باورم نمی شه.

 

هر ساعت و دقیقه فكر و روحم در پی رسول بود.به سعید حسادت می كردم كه هروقت اراده می كرد در كنارش بود.آخر شب وقتی سعید را می رساند منتظر می شد تا به دیدنش بروم.از حرف ها و نگاهش می خواندم حالی خوش تر از من ندارد و از این فاصله در رنج است.هربار هنگام خداحافظی بهانه ای میاورد تا بیشتر در كنارش بمانم.


هرروز از جواهر فروشی تماس می گرفتند و تقاضا می كردند برای رسیدگی به كارها سری به آنجا بزنم.نمی دانستم چطور به رسول بگویم.تلفن بهترین وسیله بود.گفتم باید صبح جایی بروم و شاید كارم تا شب طول بكشد.
 

گفت:خودم می برمت و موقع برگشت میام دنبالت.
 

خودم می تونم برم.
 

منم بیكارم و به این بهونه می تونم تورو هم ببینم.
 

مخالفت بی فایده بود.صبح ساعت نه سركوچه رفتم.رسول با اتومبیل برادرش آمده بود.سوار شدم و گفتم:سلام.منتظر بودم با موتور منو ببری.
 

اگه دوست داری یه دفعه می برمت.خیلی هیجان داره به خصوص كه تو ترافیك معطل نمی شی.
 

آدرس محل مورد نظر را دادم.
 

گفت:چه جوری همیشه این همه راهو میای؟
 

همیشه نصف وقتم تو راه می گذره.از كجا فهمیدی اونجایی كه می خوام برم كجاست؟
 

بماند.
 

می دونم كار سعیده.
 

چرا هرچی می شه گردن اون می ندازی؟
 

غیر از اون هیچ كس دیگخ نمی دونه.
 

می خوای بگم چندبار دنبالت اومدم؟چون فضولیم گل كرده بود.
 

آفرین یكی یكی محسناتت رو می شه.
 

بده حقیقت رو می گم؟دوست داری دروغ بشنوی؟
 

چندبار دنبالم اومدی كه من نفهمیدم؟
 

یه بار جریمه شدی.یه بارم تا شب موندی فكر كنم یه بارم موقع برگشت روزنامه خریدی.
 

یاد آن روز افتادم كه فكر می كردم برحسب تصادف رسول را دیدم.در حالی كه او مراقبم بود.
 

تو به من شك داری؟
 

نه.
 

پس چرا تعقیبم می كردی؟
 

گفتم كه برای حس كنجكاویم.
 

نمی تونم باور كنم.
 

نكن.
 

برات مهم نیست كه حرفت رو باور نمی كنم؟
 

رای من تو مهم بودی كه دنبالت اومدم.همیشه تو ترس بودم مبادا اتفاقی برات بیفته.
 

به مقصد رسیدیم.در را باز كردم و گفتم:خوشحالم كه رسیدیم چون هنوز قانع نشدم.
 

چه ساعتی بیام دنبالت؟
 

سعی می كنم تا ساعت شش كارم رو تموم كنم.
 

پیاده شدم و داخل رفتم.رسول دقایقی ایستاد و سپس حركت كرد.چه سود از رفتنم.تمام حافظه ام را از دست داده بودم.رسول و شیدایی اش نگرانم می كرد.ناهار مختصری سفارش دادم.به آقای محسنی گفتم:من دیگه نمی تونم به كارهای اینجا رسیدگی كنم ترجیح می دم اجاره بدم.اون هم به آشنا.كسی هم بهتر از شما سراغ ندارم.
 

ممنونم.در حقیقت من سرمایه ای برای این كار ندارم.مقداری دارم كه ناچیزه.
 

چطوره با هم شریك بشیم.به جای اجاره كار كنین.از جان و دل.اینجا مشریان مخصوص به خود داره كه خودش سرمایه بزرگی به حساب میاد.
 

اگه از عهده ش برنیام چی؟
 

نگران نباشین.در این مدت كه مشكلی نداشتین.
 

نخیر.اما تجربه بدی در گذشته داشتم كه اعتماد به نفسم رو از بین برده.هرلحظه فكر می كنم ورشكست می شم.
 

من در شرف ازدواج هستم و گمان نكنم همسرم چندان رضایتی به رفت و آمد من به اینجا داشته باشه.برای رضایت ایشون این تصمیم رو گرفتم.اما همیشه پشت شما هستم و هركمك فكری خواستین انجام می دم.گذشته رو فراموش كنین.باید از جایی شروع كنین.چه جایی بهتر از اینجا.با اعتماد به نفس دوباره شروع كنین.
 

اگه نظر شما اینه من حرفی ندارم.
 

وكیلم قراردادی تنظیم می كنه.اگه با مفاد اون مشكلی داشتین با من درمیون بذارین.
 

سپاسگزارم.
 

چند دقیقه مانده به وقت قرارم بیرون آمدم تا با آقای محسنی راجع به ویترین نظر بدهم.كمی از طرح آن ایراد گرفتم و سفارش های لازم را كردم.رسول آمد و منتظر ماند تا صحبتم با آقای محسنی تمام شود.سوار شدم و گفتم:همیشه به موقع سرقرارات حاضر می شی.
 

دفعه بعد خواستی خودت بیا.احتیاجی هم نیست منو در جریان بذاری كه دلشوره بگیرم.
 

با این حرفت می خوای قانعم كنی؟
 

نه.دیگه دوست ندارم اینجا بیام.
 

به خاطر چی؟
 

ممكنه بحث نكنی؟
 

از چشمان به اخم نشسته اش دلم گرفت.بی اعنتا سكوت كردم.به نظرم رسول خودخواه بود و به نظرهایی كه می داد اطمینان كامل داشت.در كنار رستورانی ایستاد.
 

گفتم:من شام نمی خورم.
 

می دونم چرا اشتهات كور شد.
 

نمی دونی.
 

چرا می دونم.
 

اگه می دونی بگو؟
 

چون برام مهم نیست تو اون خراب شده ای كه می ری چه خبره.
 

به من حسادت می كنی.درد تو همینه.
 

واقعا نظرت راجع به من اینه؟
 

آره همینه.برای من اونجا هیچ ارزشی نداره بهت گفتم نیا قبول نكردی.به خاطر بی اعتمادی تو اونجا رو اجاره دادم تا خیالت راحت بشه.
 

با حیرت گفت:تو چیكار كردی؟
 

نمی خوام پامو اونجا بذارم.اصلا دوستش ندارم.به زور نگه داشته بودم.دنبال بهونه بودم تا از دستش خلاص بشم.
 

خدای من...تو دیگه كی هستی؟چرا سرمایه زندگیت رو به این راحتی از دست دادی؟
 

سرمایه من تو هستی.كاش می دونستی چقدر برام ارزش داری.
 

اجازه می دی داد بزنم؟
 

نه.اما می تونی منو به یك شام خوشمزه دعوت كنی چون حسابی گشنه م شده.


جهیزیه ام را مادر به خانه رسول فرستاد.هركدام از پسران خانم برومند تا زمان بچه دار شدنشان در طبقه بالای همان خانه زندگی می كردند.آنجا یك خوابه و نسبتا بزرگ بود.پنجره های بلندی داشت كه آفتاب گیر و دلباز بود.رسول علاقه ای به تجملات نداشت و حتی الامكان وسایلی را تهیه كردم كه لازم و ضروری بود.رسول میز كار و آرشیوی از عكس و فیلم در رابطه با جبهه داشت.دو روز مانده به ازدواجمان به خرید رفتیم و حلقه های ساده ای خریدیم.مقداری لباس و لوازم ضروری نیز خریدیم.در حالی كه احتیاجی به آنها نداشتم.اما اگر نمی خریدم رسول روترش می كرد و دلگیر می شد.آن شب بعد از خرید دقایقی در خلوت كوچه به صحبت پرداختیم.بعد از رفتن رسول به خانه رفتم.
 

سعید گفت:صبا دیگه دل كندن از حاج رسول برات سخت شده.
 

با خنده گفتم:اون از من دل نمی كنه.
 

دارم می بینم!حداقل دم در ولش كن.بنده خدا گناه داره.
 

یه روزی جواب حرفت رو می دم.صبر كن به موقعش.
 

سعید خندید و گفت:بیچاره حاج رسول.نمی دونم چی شد كه تو رو پسندید!
 

فكر كنم حسودیت شده حاج رسول رو ازت گرفتم.
 

ارزونی خودت ما كه بخیل نیستیم.
 

پیش رویم آینه ای تمام قد قرار داشت.لباس گیپور سفید رنگم را كه پارچه اش هدیه خانم برومند بود به تن كردم.مریم خانم به كمكم آمد و زیپ آن را بالا كشید.خانم برومند چادر بختم را روی سرم انداخت و گفت:سفید بخت بشی دخترم.
 

در آینه به خود نگریستم.لحظه ای شرمسار باقی ماندم.خدایا من چه كردم؟چرا باز هم با پای خودم وارد این معركه شدم؟خدایا پشیمونم نكن...شاید كسی كه در آینه برمن خیره مانده من نیستم؟شبیه من است كه در آستانه ازدواج قرار دارد.
 

صدای مادر در گوشم پیچید:آماده ای؟
 

به تك تك حاضران كه با خوشنودی مرا زیرنظر گرفته بودند خیره شدم.پاهایم سست شد.
 

مریم خانم گفت:عاقد اومده.
 

مرا به سوی پله های منتهی به طبقه پایین هدایت كردم.سلام و صلوات و بوی اسپند نثارم بود و زنان پوشیده در حجاب ایستاده بودند تا به من تهنیت بگویند.خدایا من را از رنج شرمساری رها كن...
 

تنها لحظه ای جان گرفتم و آن هم با دیدن پریوش بود.خدارا شكر كردم.
 

در میان توده ای از پارچه های رنگارنگ و عطر گل های محمدی احاطه شدم.خاله آقا داماد...عمه خانم ها...دخترخاله ها و ...خدایا كمكم كن.
 

نگاهم در میان جمع به دختر سبزه روی آن روز بیمارستان برخورد كرد.تازه فهمیدم اسمش مینو است.كینه اش را با بی اعتنایی كه كرد نشان داد.خدایا مرا از چشم خسود دور نگه دار...
 

رسول در كنارم نشست.خدا را شكر مردی كه در كنارم بود حقیر و كوچك نبود و با قدرت بینهایتی كه داشت قبل از هرچیز امنیت را به پیشوازم می فرستاد.صدای عاقد در گوشم نوایی آسمانی داشت.كلمات زیبای خداوند را به تندی تلاوت می كرد.آنقدر آن را خوانده بود كه بدون مكثی حفظ بود.بار چندم بود كه خطبه خوانده می شد.فراموش كردم.صدای پچ پچ حضار را می شنیدم.
 

رسول كمی خم شد و گفت:صبا حالت خوبه؟حواست نیست؟
 

پریوش در گوشم گفت:خاك تو سرت بله رو بگو.
 

به خود آمدم و با عجله گفتم:بله.
 

صدای صلوات و پاشیدن نقل بر سرمان گویای اتمام كار بود.رسول نفس راحتی كشید.حلقه را در انگشتم جا داد و من نیز متقابلا این كار را انجام دادم.دفتر در سكوت امضا شد.رسول بلند شد و به قسمت آقایان رفت.كمی چادرم را شل كردم تا نفسی تازه كنم.نگاه ناباور مینو رنجم می داد.از دیدن شادی سعید در جمع دوستانش بی اختیار لبخندی زدم.پریوش نیشگونی از بازویم گرفت كه اگر ملاحضه اقوام رسول نبود برسرش فریاد می زدم.با اخم نگاهش كردم:مرض داری؟
 

موذیانه خندید و گفت:یادگاری از من داشته باش.و زیر چادر ریسه رفت.
 

نفیسه با محبت نگاهم می كرد.دخترش بزرگ شده بود و جای او را دختری گرفته بود كه از سینه های مادرش مدام شیر می مكید.
هدایای خانم ها به من تمامی نداشت.فاطمه خانم آنان را در كیفی مخملی جا می داد و تشكر می كرد.بعد از صرف شام،مریم خانم در گوشم گفت:مثل اینكه رسول كارتون داره،برین بالا تا بیاد.
 

به آرامی بلند شدم تا جلب توجه نكنم اما با حركت من سكوت برقرار شد و سرها به سمت من چرخید.عذرخواهی كردم و به طبقه بالا رفتم.چادرم را برداشتم و كناری گذاشتم.در آینه دستی به گیسوانم كشیدم تا مرتب شود.از خستگی رو مبل دراز كشیدم و چشمانم را بستم تا تمركز پیدا كنم.نمی دانم چند دقیقه در آن حال بودم كه با بوسه ای به روی چشمانم آن را گشودم.با دیدن رسول خنده به لبانم نشست.دستم را فشرد و گفت:حالا دیگه بله رو نمی گی تا منو جون به لب كنی؟
 

دستی به صورتش كشیدم و گفتم:من بله رو خیلی وقته گفتم تو گوش شنوا نداشتی.
 

خیلی ترسیدم.دیگه هیچ وقت منو منتظر نذار.دستم را گرم و پرحرارت بوسید.
 

رسول چی شد كه منو صدا كردی؟
 

باید برم.
 

نیم خیز شدم و گفتم:كجا؟
 

سرش را لابه لای گیسوانم فروبرد و در گوشم زمزمه كرد:جایی كه همیشه می رم.
 

فاصله گرفتم و نگاهش كردم:نه.امشب نرو.منو تنها نذار.من هنوز عادت به...
 

به میان حرفم آمد و گفت:قرارمون كه یادت نرفته.من وقت زیادی ندارم.
 

پس من چی؟چه جوری تو روی مهمونا نگاه كنم.
 

لزومی نداره كسی بفهمه.
 

ممكن نیست به محض اینكه پات رو بیرون بذاری همه می فهمن.
 

منم دلم نمی خواست الان برم.اصلا قرار نبود وگرنه مراسم رو به تعویق می نداختم.اگه دیر برسم برام بد می شه.
 

حتی یكی دو ساعت هم وقت نداری؟
 

سرش را تكان داد و گفت:ممكن نیست.
 

دستم را فشرد و بوسه ای به آن زد و گفت:مراقب خودت باش.به امید دیدار...
 

مراقب خودم باشم...به امید دیدار...نه ممكن نیست.رسول باید می ماند و مرا بیشتر از این شرمسار نمی كرد.خدایا چرا الان؟چرا امشب؟خدایا چقدر بدبختم...چرا هرزمان كه احساس خوشی می كنم بلایی برسرم میاید؟
 

سرم را روی زانوانم گذاشتم و به در خیره شدم.منتظر بودم رسول برگردد و بگوید می ماند.اما به جای او خانم برومند آمد و كنارم نشست.
 

دخترم خسته شدی!حق داری مراسم سنگین بود و بهت سخت گذشت.جای رسول هم خالی نباشه.
 

لبخندی زدم و گفتم:برای شما هم همین طور.
 

من عادت دارم.برای تو سخته.
 

منم باید عادت كنم.
 

اون عاشق جبهه س.كاری هم نمی شه كرد.باید راضی بود به رضای خداوند.
 

از كلامش به آرامش رسیدم.بلند شدم و همراه خانم برومند به پایین رفتم.نگاه تمسخر آمیز مینو سرتاپای مرا جستجو كرد.همه از رفتن رسول آگاه بودند.مادر و سعید با نگرانی چشم به من دوخته بودند.منصور خان به دنبال پریوش آمد.اولین مهمانی كه رفت او بود و آخرین آن مادر و سعید و خواهران رسول بودند.همدم روزها و شب های تنهایی ام،غمخوار و مونس همیشگی ام دیگر مرا با خود به مهمانی تنهایی اش نمی برد.چرا كه من مهمان خانه ای بودم كه دیگر راه برگشتی نداشتم و باید می ماندم.اینبار اگر شده به قیمت تمام زندگی ام،به قیمت تمام عمر و جوانی ام باید می ماندم...
 

خانم برومند رویم را بوسید و گفت:برو استراحت كن.بقیه كارا هم بمونه برای صبح كه دخترا هم بیان.
 

حاج آقا بوسه ای پدرانه بر پیشانی ام زد و گفت:دوست داشتی بیا پایین پیش ما.تنها نمون.هرچند كه تحمل یه پیرمرد و پیرزن كار سختیه.
 

اختیار دارین.اگر خوابم نبرد حتما میام پایین.

خانم برومند گفت:امشب امتحان كن.ببین خونه به دلت می شینه.هرچی باشه هنوز غریبی و عادت نداری.
 

شب بخیر گفتم و بالا رفتم.لباسم را كه به تنم چسبیده بود درآوردم و كناری گذاشتم تا سرفرصت بشویم.دوش گرفتم تا كمی سبك شوم.لباس راحتی به تن كردم و در رختخواب نو و مرتبم دراز كشیدم.چشم به سقف دوختم...
 

رسول كجاست؟حتما فراموشم كرده؟چون به قدری عاشق جبهه است كه دیگر چشمش جایی را نمی بیند.از تخت پایین آمدم.سروقت میز كار رسول رفتم.نگاهی به عكس هایش كردم كه سراسر خاطره بود.در نگاه تك تك همرزمانش موجی از امید و آرزو بیداد می كرد با خنده هایی از ته دل برآمده.كتابی برداشتم و سرجایم برگشتم.آنقدر مغزم پربود كه چیزی از مطالب آن نفهمیدم.به كناری گذاشتم.افكار آزار دهنده در مغزم دوران داشت.كاش می شد به چیزی فكر نكنم و تهی باشم.همانند انسانی در فضای لایتناهی سبك و بی وزن باشم.در گوشم ندای ناخوشانیدی شنیده می شد.اگر برنگردد چه كنم؟چرا نماند و مرا در خلوت خانه ای رها كرد كه برایم ناآشنا بود.اشتیاقش تظاهری بیش نبود.كینه ای سخت به دل گرفتم.آنقدر آن را بزرگ كردم كه راه نفسم را بند آورد.مانند بادكنكی در معرض انفجار بودم.هرچه تلاش كردم تا خود را متقاعد كنم بی نتیجه بود.رسول مرا عمدا تنها گذاشت...عمدا...من او را نخواهم بخشید.




طبقه بندی: رمان مهر من،

تاریخ : دوشنبه 10 آذر 1393 | 09:56 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.