تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان مهر من - فصل بیست و پنجم

دو هفته گذشت.كار من شده بود گوش دادن به اخبار جنگ.حمله وسیعی آغاز شده بود و هرلحظه خبرهای آن مخابره می شد.سعید هم دلواپس بود و این بار بیشتر از همیشه.دشمن چند نقطه از تهران را موشك زده بود.عده ای از مردم در هراس بودند و در سرمای زمستان به پناهگاه ها می رفتند و عده ای دیگر بی خیال.


از كار حاج رسول در جبهه پرسیدم.سعید گفت:راستش رو بخوای نمی دونم.فكر كنم اطلاعاتی باشه كه قبل از عملیات به منطقه اعزام می شه.خودش كه حرفی نمی زنه.از بچه ها شنیدم.اگه می ذاشتین برم جبهه ته توی كارش رو در میاوردم.
 

كارش خطرناكه؟
 

صددرصد!تا اون جایی كه من می دونم اطلاعاتی ها كارشون اینه كه مناطقی رو كه باید حمله نظامی بشه شناسایی می كنن و موانع رو بررسی می كنن.برای همین نمی تونن بگن كارشون چیه چون براشون خطرناكه.
 

بار قبل چه طور مجروح شد؟
 

شبی كه می خواستن منطقه رو تو خاك دشمن شناسایی كنن،رگبار دشمن باعث می شه منطقه رو ترك كنن و حاجی تو این عملیات مجروح می شه.
 

كه این طور!كار حاج رسول خیلی خطرناكه.
 

با خنده گفت:تو چقدر علاقه مند شدی به كار حاج رسول؟
 

چهره بی تفاوتی به خود گرفتم و گفتم:همین طوری.دلم براش می سوزه.
 

آهان...پس كه این طور!توقع نداری كه باور كنم؟
 

بی مزه.
 

با حسرت گفت:خیلی دوست دارم جبهه رو ببینم.یكی از آرزوهای بزرگمه.منتظر یه اشاره حاجی هستم.
 

كه چی بشه؟به جای این فكرها به درست برس.تو جبهه آدم زیاده.اون قدر كه نوبت گرفتن.
 

منم تو نوبتم.درسمم می خونم.
 

هفته سوم بود كه سعید خبر آمدن حاج رسول را آورد.از شنیدن آمدنش گر گرفتم و باز دلشوره به سراغم آمد.وقتی نبود طور دیگه ای بودم،در آرامش و سكوت اما با آمدنش جنجالی در درونم به پا می شد كه مضطربم می كرد.
 

مادر پرسید:حالش خوبه؟
 

عالی بود.به خصوص كه حمله نظامی رزمنده ها با موفقیت انجام گرفته.با نگاهی به من گفت:سلام رسوند.
 

مادر بلافاصله گفت:سلامت باشه.
 

می رم لباسم رو عوض كنم قراره بیاد دنبالم بریم جایی.
 

سعید به سمت اتاقش رفت.زنگ در زده شد.سعید فریاد زد:مامان در رو باز كن.بگو الان میام.
 

عجله نكن.تا بیای من می رم پایین احوالپرسی.
 

با رفتن مادر طاقت نیاوردم و به كنار پنجره رفتم.نمی توانستم او را در چارچوب در ببینم.مادر بعد از احوالپرسی داخل خانه آمد و حاج رسول عقب رفت و به دیوار تكیه داد.حالا به راحتی دیده می شد.صورتش را آفتاب سوزانده بود.پیراهن سیاهی به تن داشت با زنجیری كه مخصوص رزمندگان بود و مشخصات خود را روی آن حك می كردند.اشعه نگاهم چنان فروزان بود كه شعله های آن به او نیز اصابت كرد و لحظه ای سرش را بلند كرد و به پنجره خیره شد.نگاهمان در هم گره خورد.ناگزیر با سر سلام كردم و او نیز جواب داد.
 

پرده را انداختم و دست روی قلبم گذاشتم.دردی جان سوز داشت.چقدر دلتنگ دیدارش بودم و خبر از حالم نداشتم.اگر پشیمان می شد و سراغی از من نمی گرفت به راستی می مردم.
 

باید سرد و خاموش می ماندم.باید او را طالب خود می دیدم.من تنها چیزی كه داشتم غرورم بود و دیگر هیچ چیز نداشتم.جز ارثیه ای از گذشته،كه سراسر ناامیدی بود و آن را با خود یدك می كشیدم.
 

چند روز بعد برای انجام كارهای بانكی ام بیرون رفتم.هنگام برگشت متوجه مردی سیاه چرده با لباسی نامرتب شدم.در حالی كه به كوچه قدم می گذاشتم صدایی مرا فراخواند.به سوی صدا برگشتم و آن مرد را دیدم.نگاهش غریبه نبود.دقت بیشتری كردم و در لابه لای چهره تكیده اش آشنای گذشته را دیدم.علی؟!...
 

وقتی بهت مرا دید گفت:چه زود فراموشم كردی؟
 

سكوت كردم و فقط نگاهش كردم.
 

خیلی عوض شدم؟
 

باورم نمی شه؟تو خودتی؟
 

لبخند محزونی زد و گفت:خودمم.نمردم و زنده ام.
 

از كجا منو پیدا كردی؟
 

تو گم نشده بودی.
 

برای تو گم شده بودم.فراموش شده بودم.شش ساله كه نخواستی سراغی از من بگیری.از زن جوونت كه دربه درش كردی.حداقل بدونی تو چه حال و روزی هستم.
 

من خیلی بدبختی كشیدم.زندون و اعتیاد و تنهایی مهمون این سال های من بود.
 

و حالا؟
 

اومدم منو ببخشی.اشتباهاتم و ندونم كاری هام رو.توبه كردم.ترك كردم.می خوام سربه راه بشم و زندگی كنم.
 

بهجت خانم و پریسا رو چه كار كردی؟
 

اونا هم پشیمونن.می دونم خیلی به تو ظلم كردن.دیگه نمی ذارم دخالتی تو زندگی م بكنن.
 

برای این حرفا دیر شده.من و تو عوض شدیم.
 

من عوض شدم اما تو هنوز همونی.حتی ذره ای با گذشته فرق نكردی.فقط سرووضعت نشون می ده شوهر خدا بیامرزت حسابی ریخته و رفته.
 

خبر از همه چی داری؟
 

آره.شاید خدا خواسته كه اون بمیره و تو دوباره مال من بشی.
 

به سرتاپایش نگاه كردم.چه قدر حقیر بود.چه قدر از خودش مطمئن بود و چه قدر بدبخت...
 

من صبای هفده ساله نیستم.اون قدر ذلت كشیدم كه از ریسمان سیاه و سفید می ترسم.
 

فرصت جبران رو از من نگیر.
 

تو هنوز معتادی.
 

چند وقته ترك كردم.اگه تو هنوزم دوستم داشته باشی می تونیم دوباره با هم شروع كنیم.من به خاطر تو ازدواج نكردم.
 

در دل به حالش افسوس خوردم.انگار نمی دانست كسی به او زن نمی دهد.
 

كجا كار می كنی؟
 

تعمیرگاه ماشین.طرف های میدون خراسون.
 

به ظاهرم نگاه نكن.من بدبخت تر از قبل برگشتم.باعث تموم اون ها هم تو بودی.نخواستی زندگی كنی.تمام شوق و ذوق منو از بین بردی.جای كتك هات هنوز رو بدنم مونده.نمی خوام سركوفت بزنم چون گذشته ها گذشته.اما تو با من خیلی بد كردی.
قسم می خورم جبران كنم.یه فرصت دوباره بده.
 

متاسفم.تو فقط باید با مادرت و خواهرت زندگی كنی.نفست به نفس اون ها بنده.هیچ وقت فكر زن گرفتن نباش كه اونم بدبخت می شه.خداحافظ...
 

نرو...خواهش می كنم.
 

ممكنه كسی ما رو ببینه.
 

می تونم فردا بیام دیدنت؟
 

برای چی؟
 

شاید نظرت عوض بشه.
 

در مورد تو هرگز.اما اگه كاری جز این داشتی بیا.


حال بهانه ای برای گریه داشتم.عشق قدیمی ام.تجره زن شدنم.هنوز خود را روی بام خانه می دیدم با چادری گلدار و گیسوانی پریشان در رقص باد.در میان كبوتران سفید كه نوای آزادی داشتند.چه پرشور بودم.چه قانع بودم و چه عاشق.مگر می شد آن روزها را فراموش كرد.خنده های ما روی بام.پناهمان اتاق كوچك زیر بام.نفس های گرممان گرمابخش خانه ام.چه زود تمام شد.در عرض چند ماه پرپر شد و بام خانه خالی شد و اتاقم سرد.نفس هایمان بوی دود گرفت و جدایی آغاز شد.
 

حالا علی به اندازه سال ها پیر شده بود.نگاهش مظلوم بود و آنقدر ضعیف بود كه حس انتقام را در من كشت...
 

به مادر سفارش كردم حرفی به سعید نزند.روز بعد نزدیك ظهر زنگ در زده شد.خودش بود.مرتب تر از دیروز آمده بود.
 

گفتم:نمی تونم دعوتت كنم بیای خونه!
 

خیالی نیست.مادرت حق داره.صبا دست رد به سینه ام نزن برگرد.
 

دیروز بهت گفتم اگه كار دیگه ای داری بیا.
 

تو این قدر بی معرفت نبودی.تو اولین و آخرین عشق منی.
 

تمومش كن.هركمكی از دستم بربیاد برات انجام می دم اما مثل یك دوست نه بیشتر.
 

موتور سواری وارد كوچه شد و كسی نبود جز رسول و سعید.كمی دورتر نگه داشت و با كنجكاوی نگاهم كرد.سعید نزدیك ما شد و گفت:صبا این آقا كیه؟
 

علی با لبخند گفت:ماشالله آقا سعید چه بزرگ شده.واسه خودش مردی شده!
 

به بدشانسی خودم لعنت فرستادم.در مقابل نگاه های رسول می خواستم آب شوم و به زمین فرو بروم.به اجبار سلام دادم.جوابم را داد و به سرعت راه برگشت را در پیش گرفت.
 

به سعید گفتم:ایشون علی آقا هستن.
 

سعید با شنیدن نام او با نفرت نگاهش كرد و بی اعتنا داخل خانه رفت.
 

باید ببخشی سعید خاطره خوبی از تو نداره.
 

خود كرده را تدبیر نیست.راستی صبا تو خوشگل تر از قبل شدی.
 

لبخند تلخی زدم و گفتم:برای همیشه برو و دیگه سراغی از من نگیر.
 

می شه نسبت اون آقا رو كه رو موتور بود با تو بدونم؟
 

چطور مگه؟
 

خیلی بد نگاه می كرد.نكنه خبریه؟
 

دوست سعیده.نسبتی نداره.
 

لحظه ای فكر كرد و گفت:می تونی برام موتور بخری؟
 

فقط موتور می خوای؟
 

یه كمم پول.می خوام مغازه اجاره كنم.
 

موتور رو با سعید برو بخر.مغازه رو هم ببنی اگه به توافق رسیدی من پول پیش اونو می دم.
 

ذوق كرد و گفت:دستت درد نكنه.نمی دونم چه جوری از خجالتت در بیام.
 

احتیاجی به تشكر و جبران نیست.خدا كنه راه خوبی رو در پیش بگیری و خوشبخت بشی این بهترین جبرانه.
 

همیشه فكر می كنم خدا بدجوری تفاص تو رو از من گرفت.برای همین هیچ وقت از فردای خودم اطمینان ندارم.
 

با این افكار خودت رو آزار نده.تو هنوز جوونی.منم بخشیدمت.
 

مزاحمت نشم.فردا چه ساعتی بیام؟
 

بعد از ظهر بیا كه سعید خونه باشه.ساعت پنج خوبه؟
 

خوبه.به هما خانم سلام برسون.
 

آن قدر ایستادم تا علی در خم كوچه گم شد.به من الهام شد دیگر او را نخواهم دید و دیدار ما رفت تا به قیامت...
 

سعید با دیدن من گفت:رفت؟
 

آره رفت.ولی قرار شد فردا بعد از ظهر با اون بری و براش موتور بخری.
 

سعید با ناراحتی گفت:چی گفتی؟
 

شنیدی چی گفتم.
 

می خوای باج بدی؟
 

منظورت چیه؟
 

مرتیكه بی شعور عوضی...با چه جراتی اومده دم در.مگه این جا انجمن خیریه س؟
 

مادر گفت:سعید كاری به كار صبا نداشته باش.خودش می دونه داره چیكار می كنه.
 

آخه مامان شما ندیدین.از خجالتم پیش حاج رسول داشتم آب می شدم.حالا چه فكری می كنه؟
 

با پرخاش گفتم:به كسی مربوط نیست مخصوصا به اون.مگه چه كاره ماست كه هی به رخ من می كشی؟
 

صبا تو چجوری در عرض یك ساعت عوض شدی؟می گی حاج رسول چه كاره س؟تو كه بهتر می دونی كجای ماجراس.اونم مرد و غرور داره.
 

بگو كی بود.اون كه همه چی رو می دونه.قرار نیست پنهان كاری كنم.
 

تو گول قیافه مظلومش رو خوردی.اگه دوباره بیاد و پول بخواد چی؟
 

اون دیگه نمیاد.بهم قول داد.
 

تو هم باور كردی؟
 

اگه نمی خوای فردا بری بهونه نیار خودم باهاش می رم.
 

سعید با حرص روی برگرداند و به اتاقش رفت.
 

مادر گفت:حواست رو جمع كن.جلوی سعید حرفی نزدم تا جری تر بشه.اما حق با اونه.اگه تو پول نداشتی سراغت رو می گرفت؟چه طور یادش نبود تو این چند سال سراغی از تو بگیره؟نگفت زن جوون و بی پناهم و با اون وضع از خونه بیرون كردن چه بلایی سرش اومده؟اگه كسی رو نداشتی می دونی چه سرنوشتی در انتظارت بود؟
 

همه حرفاتون درست!اما چاری ای نداشتم.من بهش دینی ندارم اما در هر حال شوهرم بوده.با اون زیر یك سقف زندگی كردم.نمی تونم بی تفاوت باشم.
 

مادر داغ دلش تازه شد و آهی كشید و گفت:چه شب ها كه تا صبح برای غریبی و اسیری تو گریه می كردم.سعید كنارم می نشست و به من زل می زد.طفلك دار و ندارش تو این دنیا من و تو بودیم.التماس می كرد منو ببر خونه آبجی صبا.سنی نداشت.نمی تونستم بگم نمی شه.براش بهونه میاوردم كه آبجی صبا رفته سفر وقتی برگشت می ریم دیدنش.اما تو وقتی برگشتی كه دیگه مسافر نبودی.
 

به یاد گذشته هردو اشك ریختیم.چه روزهای غمباری بود.خدایا هزاران بار شكر كه همه چیز به خیر گذشت.
 

ساعتی بعد حاج رسول به دنبال سعید آمد.مطمئن بودم می خواهد راجع به مسئله پیش آمده سوال كند.نگاه های خیره و پرمعنایش به من و علی خوشایند نبود.حتی علی نیز متوجه شد.حتما از رفتارهای من دلزده شده بود.در حالی كه در انتظار خبری از طرف او بودم،اما با این اتفاق نباید دیگر منتطر او می ماندم.
 

ساعتی بعد سعید آمد.پرسیدم:چی كار داشت؟
 

با اوقات تلخی گفت:كاری نداشت.
 

چیزی ازت پرسید؟
 

اون هیچ وقت چیزی نمی پرسه.من خودم مجبور شدم توضیح بدم.
 

با اعتراض گفتم:چرا مجبور شدی؟تو وظیفه ای در قبال اون نداری.
 

تو نمی خوای بفهمی اون چه جور آدمیه.فكر می كنی تو چشمام زل می زنه و می گه چه خبر؟اون طوری رفتار می كنه كه خودت حرف بزنی.
 

چه جالب!خوب دست تو رو خونده.چرا منتظر نشد از خودم بپرسه با اون قیافه حق به جانب راهش رو كشید و رفت.
 

به آرامی گفت:صبا یكم بیشتر مراقب خودت باش.تو خوب و ساده ای.به خدا واسه خاطر خودت می گم.چه طور با همچین آدمی همكلام شدی؟حاج رسولم نگران تو بود.گفت اگه مزاحمتی براش ایجاد شده می تونم كمكش كنم.
 

چه دلسوز.می شه پیغام بدی این قدر فداكاری نكنه؟سعید تو هم اشتباه كردی.نباید دخالت می كردی.خودم شعور دارم و می فهمم.
 

به اتاقم رفتم و در را محكم به هم كوبیدم.از رفتارهای حاج رسول كه می خواست برتری خود را نشان دهد از حرص پر شدم.اصلا بهتر بود سراغی از من نگیرد.من زن احمقی هستم كه به درد هیچ كاری نمی خورم.من لایق كسی مثل اون نیستم.كاش این را درك می كرد و برای همیشه دور مرا خط می كشید.خطی قرمز...برای او عبور از این خط محال بود.من نفرین شده بودم و امیدی به شكست طلسم نفرینم نداشتم.اما این گلایه ها از ته دلم نبود.قادر نبودم حتی برای لحظه ای تصور كنم كه امید به آمدنش ندارم.تمام حرف هایم دروغی بود كه به خودم می گفتم.من او را می خواستم.تكیه گاهی برای عبور.
 

بی تاب در رختخواب به خودم می پیچیدم.از وحشت قردا كه شاید خبری برسد كه توان پذیرشش را نداشته باشم علاقه ای به طلوع آفتاب نداشتم.اما صبح شد و ناگزیر به برخاستن.با خودم گفتم:امروز باید چه كار كنم؟باز هم انتظار؟نه...این طور از پا در میایم.با عجله صبحانه خوردم و لباس و پوشیدم.
 

مادر گفت:كجا با این عجله؟
 

می رم بیرون.از خونه موندن بهتره.اگه دوست دارین با من بیاین.
 

خودت نمی دونی كجا می ری اون وقت می خوای منم دنبالت بیام؟
 

اگه با من بیاین یه ناهار حسابی مهمون من هستین.
 

خیلی خوب صبر كن لباس بپوشم.البته به خاطر ناهار نیست.می خوام بدونم كجا می ری؟
 

با اجازه اول می رم سرخاك بابا و مهین خانم و بعد كامبیز.راستش خیلی دلم گرفته.كی فكر می كرد كامبیز خان به این زودی بارش رو ببنده و بره؟
 

دلم برای آقا رحمت تنگ شده اگه نزدیك بود خیلی خوب می شد.
 

خدا رحمتش كنه.اون همیشه از من دور بود.وقتی مرد جایی دفنش كردن كه نتونم برم سراغش.
 

هروقت خواستین با هواپیما یك روزه می ریم و برمی گردیم.
 

دستت درد نكنه.ببینم كی فرصت می شه.
 

چند دسته گل با گلاب و خرما خریدم.با پدر كلی درد و دل كردم و اشك ریختم.بعد به سراغ مهین خانم مهربانم رفتیم.مادر هروقت سرخاك مهین خانم می رفت گریه های سوزناكی سرمی داد و از خوبی و محبتش حرف می زد.سنگ قبر كامبیز را شستم.مادر برای پخش كردن خرما رفت.هنوز هم باور نمی كردم كامبیز مرده و با تمام خوبی ها و بدی هایش مرا تنها گذاشته.چهره خندانش و شور و حالش همواره پیش چشمم بود.با كامبیز حرف زدم از حاج رسول گفتم و از تصمیمم كه اگر قسمت شود می خواهم ازدواج كنم.خواستم تا دعایم كند و مرا ببخشد.قول دادم نماز و روزه هایش را بخرم.مادر در كنارم نشست و با سنگ كوچكی كه به قبر كامبیز می زد برایش فاتحه خواند.
 

تا شب همان طور گیج بودم و در فكر كامبیز.در خواب به سراغم آمد.با چهره ای محزون هدیه ای در دستم گذاشت.گفتم:این چه؟
مال توئه.بازش نكن.بذار وقتی كه من رفتم.
 

چرا بی حوصله ای؟
 

من اینجا تنهام.جایی برای خوابیدن ندارم.
 

بیا بریم خونه.
 

نمی تونم.و مثل سایه از من دور شد.هرچه صدایش كردم جوابم را نداد.
 

با تكان هایی از خواب پریدم.مادر و سعید بالای سرم بودند.مادر گفت:سعید بدو آب بیار،ترسیده.
 

جرعه ای آب نوشیدم.چشمان وحشت زده ام باعث شد سعید معترض شود و به مادر گفت:چرا رفتین بهشت زهرا؟نمی بینین اعصابش ضعیفه؟
 

چه می دونستم این طور می شه.
 

گفتم:چی شده؟
 

سعید گفت:تو خواب داد می زدی و كامبیز رو صدا می كردی.
 

سرم را میان دستانم پنهان كردم:سرخاك بهش قول دادم نماز و روزه اش رو بخرم.اومد به خوابم و به من مژده داد تا منم به قولم وفا كنم.
 

مادر گفت:ایشالله خیره.منم براش خیرات می دم.اون خدابیامرز دستش از دنیا كوتاهه.جوونمرگ شد.چه سرنوشت بدی داشت.
 

نزدیك صبح بود.بلند شدم و وضو گرفتم و نمازم را خواندم.از سعید خواستم اولین كارش پرس و جو برای ادای نذرم باشد.سعید قول داد و گفت:یه كم بخواب.تا حالت بهتر بشه.
 

كمی آرام شدم و به خواب عمیقی فرو رفتم.غروب با فخری جون تماس گرفتم.خیلی وقت بود از او بی خبر بودم.فخری جون با هربار شنیدن صدایم گریه می كرد.از همه چیز و همه جا پرسید و عاقبت گفت:نمی خوای ازدواج كنی؟
 

هنوز تصمیم نگرفتم.
 

دوست داری بیای پیش من و با ما زندگی كنی؟
 

من اینجا راحتم.مامان و سعید تنها هستن و كسی رو ندارن.
 

درك می كنم.حمیده سلام می رسونه و می گه هروقت تصمیم گرفتی بیای كافیه تماس بگیری.
 

سلام منم بررسونین و تشكر كنین.
 

وقتی از سرخاك رفتنم و خوابی كه دیده بودم برای فخری جون تعریف كردم با صدای بلندتری گریه سرداد و گفت:كامبیز خیلی دوستت داشت.ایشالله با هدیه ای كه بهت داده خبرای خوبی می شنوی.
 

شاید نتونم یه مدت با شما تماس بگیرم از من دلخور نشین.
 

نه دخترم.من از تو توقع ندارم.هرطور كه راحتی زندگی كن.اگر ادعایی به مال پسرم نداشتم فقط به خاطر خوشبختی تو بود.چون جوون هستی و زیبا و باعرضه.می خواستم رو پاهای خودت بایستی.شنیدم از عهده كارهات خوب برمیای و الحمداله موفقی.تو دختر با لیاقتی هستی.
 

تشكر كردم و او را به خدا سپردم.فخری جون هم مانند پسرش با تمام نكات منفی كه داشت مهربان و دوست داشتنی بود.
 

سعید آمد.گفت:چه خبر؟
 

به مادر كامبیز زنگ زدم و حالش رو پرسیدم.
 

كار خوبی كردی.راستی این برنامه نماز و روزه خیلی گرون تموم می شه.
 

هرچه قدر باشه می دم.پول خودشه و باید قسمتی از اونو به كامبیز اختصاص بدم.
 

موندم آدمی كه خودش سالم و عاقله چرا نماز نمی خونه كه این طور بشه؟تازه ثواب خوندن خود آدم رو نداره.
 

مادر گفت:سعادت می خواد.كاش همه تا جوونن قدر خودشون رو بدونن.
 

خواب بعد از ظهرم همراه با خواب های آشفته ای بود.
 

مادر گفت:خوب خوبیدی؟
 

كاش نمی خوابیدم.همش كابوس می دیدم.
 

از اعصابته.زیاد به خودت فشار میاری.
 

خسته م.دلم می خواد جایی برم كه هیچ كس نباشه.
 

حتی من؟
 

لبخندی زدم و گفتم:غیر شما و سعید.شاید چند روزی برم ویلا.
 

فكر خوبیه.چای تازه دم كردم می خوری؟
 

خودم می ریزم.سعید كجاست؟
 

طبق معمول رفته بیرون.یه جا بند نیست.هروقت شكمش به قار و قور می افته یاد خونه هم می افته.
 

زمان صرف شما سعید گفت:وقتی حاجی میاد محل یه طور دیگه ای باصفا می شه.نمی دونی چه قدر هواخواه داره!خوش به حالش.سعید نگاهی به من كرد تا تاثیر حرف هایش را ببیند.
 

ظرف سالاد را برداشتم و ریختم.
 

مادر گفت:خانم برومند رو دیدی؟
 

خوب شد یادم انداختین.حاج خانم پیغام داد كه فردا یه سر میاد خونه ما.
 

می خواد بیاد اینجا؟
 

آره خودش گفت.
 

با شنیدن این حرف غذا به گلویم پرید و به سرفه افتادم.مادر لیوانی آب ریخت و گفت:آب بخور.چت شده یه دفعه؟
 

سعید موذیانه خندید.مادر گفت:نفهمیدی برای چی میاد؟
 

لابد می خواد حالتون رو بپرسه.من چه می دونم.چه سوالایی می كنین!
 

روز بعد هنگام ناهار به مادر گفتم:می خوام یه سر برم جواهرفروشی شاید تا شب نیام.
 

بذار واسه فردا.
 

امروز بی كارم.سرمم گرم می شه.شما هم كه مهمون دارین.
 

به همین خاطر می گم خونه بمون.ممكنه برای ددین تو بیاد.
 

خانم برومند دوست شماست.
 

دوست من هست،اما به نظرم این بار برای مسئله دیگه ای میاد.
 

از همین می ترسم.اگه بیاد و اعتراض كنه من چه جوابی بدم؟
 

برای چی؟
 

شاید خبر از خواستگاری پسرش نداشته.
 

نمی دونم...ولی حاج خانم اون طور نیست،منطقی به نظر میاد.
 

شاید در مورد پسرش منطق رو كنار بذاره؟
 

داری منم می ترسونی.در هر حال باید خونه باشی و اگر اعتراضی هم داشت گوش كنی چون حق با اوناست.
 

مگه من پیغام داده بودم بیاد خواستگاری؟
 

تقصیر توئه كه از جوون مردم دلبری كردی.
 

من؟به خدا قسم اگه روحمم با خبر باشه.
 

ناخواسته بوده اما خوب نمی تونی این توضیح رو به كس و كارش بدی.
 

حالا شما منو می ترسونین؟من به حاج خانم چی بگم؟
 

هرچی دوست داری بگو.فقط فرار نكن.جسارت داشته باش و از خودت دفاع كن.
 

حق با مادر بود و این اتفاق دیر یا زود می افتاد.باید خودم را آماده دیدار می كردم و طوری برخورد می كردم تا باعث كدورت و حرف نشود.
 

گیسوانم را پشت سرم بستم.چشمانم درشت تر و شفاف تر به چشم می خورد.پیراهن مشكی و ساده ای كه به اندامم می چسبید را انتخاب كردم.تنها زیورم گوشواره های حلقه ای بزرگی بود كه مناسب با لباس و آرایشم بود.خانم برومند آمد.من و مادر در كنار در برای استقبال از او ایستادیم.با ورودش منتظر بی مهری از طرف او بودم كه با كمال حیرت صورتش را برای روبوسی جلو آورد.مادر خوشحال از این اتفاق او را به سمت پذیرایی راهنمایی كرد.به آشپزخانه رفتم و چای ریختم.با خود گفتم:اگر برای شكایت نیومده پس برای چی اومده؟شاید می خواسته مامان رو ببینه...
 

بعد از تعارف چای،روبه رویش نشستم.با لبخندی رضایت بخش چشم به من دوخت كه آرامش بخصوصی به من می داد.
 

صبا جون دیگه حال ما رو نمی پرسی؟
 

جویای حال هستم.كمی گرفتار كارها بودم.
 

مادر گفت:صبا به خاطر من اینجا زندگی می كنه.خونه ش تو زعفرانیه خالی مونده.محبتش بی حسابه.
 

ایشالله موفق باشه.نیكی به پدر و مادر راه دوری نمی ره.
 

خانم برومند در گوش مادر نجوا كرد و مادر بلافاصله بلند شد و ما را تنها گذاشت.گفتم:اگه چیزی لازم دارین بیارم.
 

نه دخترم.فقط می خواستم تنهایی با هم حرف بزنیم.گفتم شاید پیش مادرت روت نشه.خوب دختر گلم نمی خوای جواب ما رو بدی؟
 

از سوالش وا رفتم.بدون هیچ پیش زمینه ای سوالی از من كرد كه جواب آن را به درستی نمی داستم.
 

به آرامی گفتم:ر مورد؟
 

اشاره كرد تا نزدیكش بنشینم.دستم را گرفت:دوست داری عروس من بشی؟




طبقه بندی: رمان مهر من،

تاریخ : شنبه 8 آذر 1393 | 10:01 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.