تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان مهر من - فصل بیست و چهارم


بعداز ظهر از سر دلتنگی و بی حوصلگی تصمیم گرفتم نزد پریوش بروم.شكمش بزرگ نشده بود اما لباس گشادی به تن كرده بود و با دیدن من دور خودش چرخید و غش غش خندید.


تو از اولم شوهری بودی.هنوز سه ماهه هستی این ادا و اصول رو می ریزی یه كم فكر اون بیچاره باش كه جلو بچه هاش شرمنده نشه.
 

مخصوصا می پوشم تا دق كنن.عوض اینكه من قر و قمیش بیام اونا میان.ناسلامتی با كسی ازدواج كردم كه جای پدرمه.
 

كسی زورت نكرده بود.خودت خواستی.
 

خودم خواستم پاشم هستم.فقط نمی خوام كسی برام سوسه بیاد.
 

از دست تو...چرا یه سر به ما نمی زنی؟
 

چی كار كنم صبا؟می خوام اعتماد منصور رو جلب كنم.باور كن تو این مدت هیچ جا نرفتم.فقط با خودش بیرون می رم.
 

حالا كجا می رین؟
 

می ریم ددر.كباب می زنیم تو رگ و دوتایی خوش می گذرونیم.
 

می شه از این اصطلاحاتی كه به كار می بری كم كم دست برداری.
 

تو رو می بینم یادم میوفته.دروغ چرا با منصورم همین طور حرف می زنم بدش نمیاد كه هیچ كیف هم می كنه.
 

خدا رو شكر.راضی هستی؟
 

خیلی با محبت و دست و دلبازه.بچه هاشم كم كم دارن عادت می كنن.كاری به كار هم نداریم.از خداشون باشه پدرشون رو تر و خشك می كنم.قراره بعد از زایمان منو ببره مكه.
 

خوش به حالت.از مهری و هادی چه خبر؟
 

از وقتی فهمیدن جای چرب و نرم افتادم مرتب سراغم رو می گیرن و یادشون افتاده خواهری هم دارن.نمی خوام منصور شك كنه مجبورم تحویلشون بگیرم.چه خبر از محله بروبیا؟
 

همه چی خوبه و مثل همیشه ست و فقط...
 

فقط چی؟
 

من یه خواستگار پیدا كردم!
 

مگه گم كرده بودی؟خودت دوست نداری ازدواج كنی.شوهر كه قحط نیست.
 

اگه بدونی خواستگارم كیه تعجب می كنی!اون وقت فرقش رو می فهمی.
 

پریوش در حالی كه پرتقالی را پوست می كند گفت:چرا معما طرح می كنی؟بگو كیه راحتم كن.
 

حدس بزن؟
 

بازاری یا مهندس یا دكتره.با موقعیتی كه داری باید یكی از اینا باشه.
 

حدست اشتباهه.سرم را جلو بردم و شمرده شمرده گفتم:خواستگارم حاج رسوله!
 

پریوش لحظه ای مات ماند و سپس قهقهه سرداد.من هم از خنده پریوش به خنده افتادم.آن قدر خندید تا دل درد گرفت و به سرفه افتاد.لیوانی آب برایش آوردم و به دستش دادم.جرعه ای نوشید تا حالش جا آمد.
 

مجبوری این قدر بخندی كه غش كنی؟
 

خیلی باحال بود.خیلی وقته این قدر نخندیدم.جون مادرت هروقت برات خواستگار اومد بیا پیش من.
 

به خودت بخند با این شوهر كردنت.كجای حاج رسول خنده داره؟
 

اون خنده دار نیست.تو خنده داری.خوشگلی واسه تو مایه دردسر شده.خیلی ببخشید بعد از دوبار ازدواج،پسر خوب خوبه ی محل می خواد بگیرتت.خوش به حالت...
 

پسر خوب خوبه چیه؟مگه من بدم؟فقط بد آوردم.
 

حرفام رو به دل نگیر.هركی ندونه من می دونم تو چی بودی و چی هستی.اما خوب تو كجا و اون كجا؟
 

حرفی كه خودم زدم.
 

یعنی انقدر چشمش رو گرفتی كه دل و دینشم بردی.عجب شیطون بلایی هستی.جوابش رو دادی؟
 

همون شب اون قدر عصبانی شدم كه جوابش كردم.
 

عجب آدمی هستی.پسر به اون خوشگلی رو رد كردی.بابا دست مریزاد.
 

به خاطر موقعیتم خیلی بهم برخورد.حس كردم می خواد تحقیرم كنه یا یه جوری به رخم بكشه كه بیوه هستم و داره در حقم لطف می كنه.
 

ای بابا...واسه خودت می بری و می دوزی.حتما دوستت داره.وقتی پای عشق در میون باشه فاصله ها به صفر می رسن.تو كی هستی و من چی هستم می ره كنار.وقتی عاشق منصور شدم سن و سال و بچه و فامیل از یادم رفت.منصور هم همین طور.وقتی خاطر خواهی باشه این حرفا رو بریز دور.
 

یعنی اون عاشق من شده؟
 

به نظرت چه دلیلی برای خواستگاری از تو داره؟
 

خیلی دلایل.
 

مثلا؟
 

می خواد بگه من جوونمردم و ...
 

بس كن.حتما می خوای بگی می خواد آب توبه رو سرت بریزه.صبا با این حرفا خودت رو گول نزن و شیره سر كسی نمال.یه دفعه بگو می خوامش و روم نمی شه.چرا دنبال بهونه ای؟
 

با صدایی جیغ مانند گفتم:من می خوامش؟چه طور همچین چیزی به ذهنت رسید؟
 

نكنه یادت رفته ما با هم بزرگ شدیم تا بگی و من می گم ولی.
 

به چشمان پریوش زل زدم و گفتم:به من نگاه كن.قیافه م عوض شده؟رنگ و روم پریده؟تپش قلبم رو می شنوی؟چی شده كه می گی من می خوامش؟
 

خیلی وقته عوض شدی و خبر نداری.یادته چند ماه پیش گفتم صبا یه جوری شدی حالا رسیدیم به همون یه جور من.
 

وقتی سكوتم را دید گفت:اگه اشتباه می كنم به عادت بچگی معذرت می خوام.اما تو انقدر از خودت دور شدی كه متوجه احساست هم نیستی.با خودتم رودربایستی داری.تو خیلی متواضعی خیلی خوبی حتی با موقعیتی كه داری هیچ وقت خودتو گم نكردی.من بهت افتخار می كنم.اما جون من برای یا بار شده به خودت خوب نگاه كن.برو جلو آیینه و از خودت بپرس از زندگی چی می خوای؟
 

مطمئنم ازدواج تو برنامه زندگیم نیست.
 

با تقدیر نمی شه جنگید.صبر داشته باش.
 

چشمانم لبریز از اشك شد.با بغض گفتم:این نمی تونه واقعیت داشته باشه.نمی تونم باور كنم...من از اون...
 

پریوش چشمانش را تنگ كرد و گفت:تو از اون چی؟
 

تو راست می گی.من احساس ندارم.خیلی وقته همه چی رو تو خودم كشتم.از وقتی كه فهمیدم كامبیز هم برای من سایه سر نشد.وقتی مرد منم مردم.چون همه چی رو با خودش برد و یه عالم مادیات برام گذاشت.اما حاج رسول فرق می كنه من از اولم با اون بد بودم و چشم دیدنش رو نداشتم.
 

می دونی چرا از اولم باهاش بد بودی؟چون از اولم ازش خوشت اومده بود.تفاوت های زیادی می دیدی كه اجازه نمی داد حتی یه لحظه هم بهش فكر كنی.
 

یعنی تو فكر می كنی اون از من خوشش میاد و شوخی نیست؟
 

خوشش نمیاد،عاشقته.چون با شرایطی كه داری همه جوره قبولت كرده و پاپیش گذاشته.
 

نفس عمیقی كشیدم و گفتم:درهر حال فرقی نمی كنه چون جوابم رو دادم.
 

اون مردی نیست كه با جواب تو پاپس بكشه.منتظر پیغام بعدیش باش.
 

اون قدر از خودمتشكر و مغروره كه دیگه این طرف ها پیداش نمی شه.
 

دیدی اشتباه می كنی؟آدمی كه اون قدر اعتماد به نفس داره و تو زندگیش موفقه محاله كوتاه بیاد.
 

با تاسف گفتم:بیچاره مادرش.اگه بفهمه سكته رو زده.
 

صبا خودت رو زدی به خریت؟حاج رسول مردی نیست كه بدون اذن مادرش سرخود كاری انجام بده اونم ازدواج!
 

آخه فقط با سعید درمیون گذاشته.
 

اونم از سیاستشه.خواسته سعید اعتمادش رو نسبت به اون از دست نده و فكرای ناجور نكنه.بهترین كار رو درمیون گذاشتن با سعید دیده و از طریق اون پاپیش گذاشته.
 

سعید اون قدر شیفته حاج رسوله كه این حرفا اثری روش نداره.
 

بالاخره جوونه و نادون.همه عكس العمل ها یكسان نیست.
 

به ساعتم نگاه كردم و گفتم:وای دیرم شد.بی خیال نشستم و فكر مامان نیستم.الان هزار فكر و خیال به سرش می زنه.
 

نمی ذارم بری باید شام پیش من بمونی.
 

اصرار نكن.شوهرت از راه می رسه.رودربایستی كنه.یه روز نهار با مامان میام.
 

قول دادی.این هفته منتظرم كه بیای.در ضمن همیشه از خودم می پرسیدم چرا اون شب خودش رو نشون داد تا ما بدون اشكال بریم.جوابم رو امروز گرفتم.
 

خیلی به این مسئله فكر می كردی؟
 

راستش رو بگم آره.واسم معما شده بود در حالی كه می تونست به روی خودش نیاره.
 

فكر نمی كنم قبل از اون شب منو دیده باشه.احتمالا تو رو یا لیلا رو می شناخت.
 

تو پیاده شدی...تو تاریكی خیابون و داخل ماشین امكان دیدن ما نبوده.
 

براش آرزوی خوشبختی می كنم.چون اصلا برام مهم نیست.
 

برو دروغگو...من تو رو می شناسم.
 

مراقب خودت باش.تلفن كه داری حداقل تماس بگیر.
 

حتما...به هما خانم سلام برسون.
 

با خروج از خانه پریوش حالم بهتر شده بود و سبكبال تر از همیشه پشت رل نشستم و كاستی داخل ضبط گذاشتم و به سمت خانه رفتم.سر خیابان پیاده شدم و طبق عادت هرروز از كیوسك سر خیابان روزنامه و مجله خریدم و مجددا سوار شدم تا حركت كنم.موتور سواری از روبه رویم گذشت.نگاه كردم و حاج رسول را دیدم.به بهانه روسریم كه عقب رفته بود نگاهم را دزدیدم.اما با نگاه تیزبینش مرا غافلگیر كرد.نه جرات داشتم سلام كنم و نه می توانستم از نگاه مرموزش دوری كنم.
 

یك ماه از موضوع پیش آمده گذشت.نه مادر و نه سعید هیچ اشاره ای به آن نمی كردند.حدسم به یقین مبدل شد و باور كردم حاج رسول پیشنهادی داده كه چندان علاقه ای هم به ادامه آن نداشته و می خواسته خود را مطرح كند و حالا هم بی خیال شده بود.
 

از این فكر بیشتر عصبی می شدم و خود خوری می كردم.در حالی كه نمی خواستمش ولی به دنبال خبر و یا پیغامی از طرفش بودم.مگر غیر از این بود كه خودم نخواستمش آن هم بدون تعلل و بدون فكر؟!
 

مادر حتی راجع به خانم برومند هم حرفی نمی زد.دیگر حرف حاج رسول در خانه ما نبود.
 

حساب و كتاب جواهر فروشی مدتی بود به هم ریخته بود.شب ها بعد از شام كمی به دفاتر رسیدگی می كردم.سعید به اتاقم آمد و گفت:تموم نشد؟
 

خیلی بهم ریخته س.این طور پیش برم ورشكست می شم.
 

چرا حسابرس نمیاری؟
 

باید همین كارو بكنم.مدیری كه استخدام كردم كمی كم حواسه.
 

كم حواس باشه عیبی نداره.كلاهبردار نباشه.
 

نماز اول وقتش ترك نمی شه.آدم مثبته.
 

خونه ت رو نمی خوای اجاره بدی؟
 

به پولش احتیاج ندارم.همون طور بمونه بهتره.شاید خونه مامان رو عوض كنم.از این محله خسته شدم.
 

من كه تابستون می رم خدمت.خودت می دونی و مامان.
 

خیلی عجله داری؟
 

بالاخره چی؟راهیه كه همه باید برن.
 

نكنه می خوای زود زن بگیری؟
 

خندید و گفت:نه بابا!می خوام بعد از خدمت درس بخونم.
 

چرا بعد از خدمت؟
 

این جوری خیالم راحت تره.
 

بعد از لحظاتی گفت:راستی صبا اگه حرفی بزنم دوباره عصبانی نمی شی و همه چی رو بهم نمی ریزی؟
 

مگه دیوونه م!حرفت رو بزن؟
 

راستش اگه دلخور نمی شی،می خواستم بگم اگه ممكنه یه بار...
 

كلافه شدم و گفتم:یه بار چی؟
 

به تندی گفت:یه بار با حاج رسول حرف بزنی؟و نفس راحتی كشید.
 

آه بازم حاج رسول؟من چه حرفی می تونم با اون بزنم؟
 

نمی دونم.راستش هم من هم مامان بهش گفتیم چه نظری داری و نمی خوای ازدواج كنی.اما قبول نكرد و اصرار داره یك بار با خودت رودر رو حرف بزنه.اگه اجازه بدی فردا یه سر بیاد خونه؟
 

نگاه سعید سراسر التماس بود.گفتم:من حوصله و وقت ندارم.اصلا كشش این حرفا رو ندارم.
 

به خاطر من.قبول؟
 

از دیدن چهره مضحك سعید كه گردنش را كج كرده بود خنده ام گرفت:این قدر برات مهمه؟
 

منم آبرو دارم.رومو زمین ننداز.
 

آبروت در گرو اومدن حاج رسوله.همین طوره؟
 

بالاخره ما هم تو این محل واسه خودمون اسم و رسمی داریم.
 

به خاطر تو قبول می كنم،اما جوابم عوض نمی شه.
 

می دونم.ازت ممنونم.
 

مثل پدربزرگ ها پیشانی ام را بوسید و از اتاق بیرون رفت.با رفتن سعید بلافاصله از قولی كه داده بودم پشیمان شدم.چه طور باید رودر رویش می نشستم و مانند دختران نابالغ به حرف هایش گوش می كردم.من هیچ حرف تازه ای برای گفتن نداشتم.چه اشتاباهی كردم؟!
 

صبح با گشودن چشمانم قرار امروز خاطرم آمد و با افسوس سرم را تكان دادم.مادر برای خرید بیرون رفته بود.حتما در تدارك آمدن مهمان بود.صبحانه آماده بود چای ریختم و نشستم.یك ربع تمام قاشق را در استكان چرخاندم.چای یخ كردی.بدون آنكه لب به چیزی بزنم میز را جمع كردم.
 

مادر زنگ زد برای كمك پایین رفتم.بسته های خرید را بالا آوردم.
 

گفتم:چه خبره این همه خرید كردین؟
 

با لبخند معناداری گفت:مهمون داریم.
 

اینو كه خودم می دونم.اون یه نفر مگه می خواد چه قدر بخوره؟
 

اصلا بگو از هولش چیزی می خوره.هرچی باشه مهمون و غریبه.
 

كارای سعیده.ول كن نیست.اون قدر التماس كرد كه ناچار شدم قبول كنم.
 

چندبار ما رفتیم خونه شون یه بار اون بیاد،چه اشكالی داره؟
 

اگه از این جنبه نگاه كنین،اصلا اشكالی نداره.
 

البته حرف های مادر برای آرامش من بود تا نگران نباشم و عادی رفتار كنم.به حمام رفتم و لباس پوشیدم و آرایش كردم.روسری كوچكی را برای سركردن كنار گذاشتم.مادر با دیدنم گفت:چادرهای خوشگل داری چرا یكی شون رو سر نمی كنی؟
 

این جوری راحت ترم.
 

مادر با دقت به صورتم نگاه كرد و گفت:آرایشت زیاد نیست؟
 

من همیشه آرایش می كنم چیز غیرعادی نیست.شما امروز رو من حساس شدین.اثر اومدن حاج رسوله؟
 

مادر با بی تفاوتی گفت:احترامش واجبه.ولی هرطور راحتی رفتار كن.
 

زمان چندانی به آمدنش نمانده بود.روبه روی آینه روسری ام را سر كردم و به خود گفتم:باید همونی كه هستم باشم.نه اونی كه دنبالشه و من نیستم.
 

راس ساعت شش زنگ در زده شد.از اصطراب بیش از حدم سست شدم و بی رمق گوشه تخت نشستم.صدای احوالپرسی مادر به گوش می رسید.از سوراخ كلید به سالن نگاه كردم.حاج رسول روی مبل نشسته بود و سرش پایین بود.با دست و پایی لرزان روی زمین وا رفتم.كاش اتاقم دری داشت به بیرون تا فرار می كردم.كاش زنگ در خراب بود و مادر صدایش را نمی شنید.كاش حاج رسول در جبهه بود و من در آرامش...
 

مادر به در اتاقم زد و گفت:صبا بیا بیرون مهمون داریم.
 

با همان ضعف بلند شدم و در را گشودم.حاج رسول به احترام من بلند شد و سلام كرد.با صدایی مرتعش جوابش را دادم و خواهش كردم تا بنشیند.روبه رویش نشستم.سكوت كردم تا كمی به خودم فرصت بدهم.مادر عذرخواهی كرد و به آشپزخانه رفت.هردو در یك زمان به یكدیگر نگاه كردیم.
 

نگاهم را دزدیدم و آهسته گفتم:خیلی خوش آمدین.حاج خانم حالشون خوبه؟
 

سلام رسوندن.
 

چه سكوت بدی بود.هرچه در ذهنم سكوت كردم كلامی برای از بین بردن این سكوت آزاردهنده نیافتم.به ناچار گفتم:میوه میل كنین.
ممنون.بهتره برم سر اصل مطلب.خیلی وقت بود تصمیم گرفته بودم خدمت برسم.متاسفانه آقا سعید گفتن كسالت دارین گذاشتم سرفرصت به دیدنتون بیام.
 

راضی به زحمت نبودم.
 

مادر با چای و شیرینی.بلند شدم تا از دستش بگیرم كه نگذاشت.بعد از تعارف چای گفت:با اجازتون من چند تا تلفن بزنم بعدا خدمت می رسم.
 

اجازه ما هم دست شماست.
 

با خروج مادر گفت:نمی دونم متوجه شدین یا نه.من آدمی نیستم كه بخوام حاشیه برم و بازار گرمی كنم.ترجیح می دم بدون تعارفات معمول حرفم رو بزنم.
 

باز با نگاه عمیقش عمق وجودم را لرزاند.از هیبت و متانتش وا ماندم.اسیر نیروی جاذبه اش شدم.اگر درك می كرد چه حالی دارم بی شك ادامه نمی داد.من او را به خانه ام كشاندم تا قدرت خود را نشان دهم.اما در من همه چیز سوخت و خاكستر شد.در مقابل پاكی نگاهش چون كودكی بی گناه شدم.معصوم شدم و برای اولین بار خود را در هفت سالگی ام دیدم كه همراه مادر به كوچه های بی كسی می رفتیم.علی را فراموش كردم كامبیز را به خاطره ها سپردم و ثروتم را چون دود در هوا دیدم.من به راستی كودكی بی گناه بودم...
 

با سوالش به هم ریختم.سرم را بالا بردم و گفتم:با من بودین؟
 

با شما بودم ولی شما اینجا نبودین.
 

متاسفم.یاد گذشته افتادم.
 

پرسیدم می تونم دلیل مخالفتتون رو بدونم؟
 

وقت آن بود تا حرف بزنم باید احساسات را كنار می گذاشتم و با منطق پیش می رفتم.واقعیت آن بود كه من بیوه زن بودم و او پسر جوان و رشور و مطرحی بود.با صراحت گفتم:من نمی تونم شما رو خوشبخت كنم.تفاوت های زیادی بین ما هست.مثل رفتار و طرز زندگی...اخلاق و عقایدمون و خیلی چیزهای دیگه كه احتیاجی به گفتن نیست.من و شما دو قطب مخالف هم هستیم.
 

در مورد خوشبختی باید عرض كنم بستگی به نوع تفكرات داره و شما خوشبختی رو در چی می بینین؟در مورد تفاوت ها،باید بگم من تفاوتی نمی بینم.
 

تمام قدرتم را جمع كردم و گفتم:من دوبار ازدواج كردم.
 

اطلاع دارم.
 

از جوابش عصبی شدم:تفاوت از این بیشتر؟
 

این تفاوت نیست.شما در زندگی تون شكست خوردین كه ممكنه برای هركسی پیش بیاد.
 

با كلافگی گفتم:چرا برای افتخارات زندگیتون منو انتخاب كردین؟فكر نمی كنین ممكنه تمام این افتخاراتو از شما بگیرن؟
 

از مسائل حاشیه ای بیزارم،چون باعث می شه مسائل اصلی گم بشن و حتی به بیراهه كشیده شن.
 

مسئله اصلی منم و منم آدم مناسبی برای شما نیستم.این حاشیه نیست واقعیته.
 

چرا این طور فكر می كنین؟و جالبه كه اصرار دارین عقایدتون رو به من تحمیل كنین.
 

وقتی شما به اینجا تشریف آوردین حتما عقایدتون هم با خودتون آوردین.ممكن نیست تو خونه جا گذاشته باشین.
 

من حرفی از عقاید شخصی ام نزدم.برداشت شما این طور بوده.
 

شما روی عقایدتون زندگی تون رو شكل می دین.نمی خواین كه انكار كنین؟
 

شما یك سری مسائل ظاهری رو می بینین.عقاید من در درون منه و هنوز بروز ندادم.
 

احتیاجی به ابراز اون نیست.همه چی واضح و گویاست.
 

ما همانند دو دشمن سنگر گرفته بودیم و با رگبار كلماتمان یكدیگر را سركوب می كردیم.هیچ تناسبی با كسانی نداشتیم كه می خواهند یكدیگر را بفهمند.من عصبی و بی قرار و او سنگین و پرستیز...
 

بعد از لحظاتی گفت:در هر حال بنده برای انجام رسم و رسوماتی اینجا اومدم.چندان هم موافق نبودم چون با توجه به خصوصیات شما می دونستم نتیجه دلخواه رو نمی ده.اما اگر این كار رو نمی كردم باز برداشت دیگه ای می كردین.
 

مهم ترین موضوع،عملی نبودن این ازدواجه.وقتی من در حد و اندازه شما نیستم فكر می كنم تحقیر شدم.بهتر بود به اینجا نمی اومدین و برداشت درست و یا نادرست منو به بزرگی خودتون می بخشیدین.
 

متاسفم كه اومدن من به اینجا رو تحقیر خودتون می دونین.
 

شما خیلی خوب متوجه منظور من شدین.چرا به اون جنبه وارونه می دین؟
 

تصور من اینه كه شما زیاده از حد بدبین هستین.بهتر نیست كمی واقع بینانه تر رفتار كنین؟
 

نصیحت شما رو فراموش نمی كنم.
 

و یك نصیحت دیگه.بهتره بیشتر راجع به پیشنهادم فكر كنین.من می تونم فرصت این كارو به شما بدم.
 

در نگاهش خنده موج می زد.
 

با تمسخر گفتم:جدا؟زحمت نكشین چون جوابم تغییری نمی كنه.
 

من هیچ دلیل قانع كننده ای برای این جوابتون نشنیدم.
 

من به درد شما نمی خورم.آخرین و تنها دلیلی كه نیازی به فكر كردن نداره.
 

بلند شد و گفت:با اجازتون.
 

برای مشایعتش به دنبالش رفتم.گفتم:اجازه بدین مادر رو صدا كنم.
 

لطفا مزاحمش نشین.از طرف من خداحافظی كنین.در ضمن اگر برنگشتم از شما هم حلالیت می خوام.
 

بدون فكر پرسیدم:مگه قراره جایی برین؟
 

لبخندی زد و گفت:جای به خصوصی نیست من همیشه در رفت و آمدم.این هم جزوی از زندگی منه.البته اگر به حساب خیلی چیزها نذارین!
 

متوجه شدم.براتون آرزوی سلامتی می كنم.
 

در را باز كرد.برگشت و نگاهم كرد:نمی خواین به امید دیدار بگید؟
 

از نگاهش دستپاچه شدم.
 

آهسته گفتم:به امید دیدار.
 

با اطمینان گفت:ممنونم.چون این طوری نیمی از جوابم رو گرفتم.بقیه ش می مونه برای بعد!خداحافظ.
 

با رفتنش سقوط كردم و به هم ریختم.فكرم كار نمی كرد و هرچه به مغزم فشار می آوردم از درك وقایع اطرافم عاجز بودم.تمام چشمم از نگاهش پر بود و تمام گوشم از صدایش.عطر دل انگیز وجودش هنوز باقی بود در حالی كه مدت زمانی می شد كه از خانه و كوچه ما گذر كرده بود.
 

به كنار پنجره دویدم.كوچه در خلوت همیشگی اش سرمی كرد و رهگذر پیری آهسته در حال عبور بود.به دیوار تكیه زدم و روی زمین سر خوردم..كجا رفت؟...كاش بال پرواز داشتم.كاش نفسش بودم.كاش روح می شدم و به دنبالش می رفتم.كاش عمر دوباره اش بودم.به كجا رفت؟...
 

به اتاقم گریختم و عاجزانه گریستم.به دنبال منطقی برای توجیح خودم بودم.گذشته را مرور می كردم تا شاید كمی خجالت بكشم.گذشته برباد بود و من طفلی هفت ساله بودم.به راستی یك بار دیگر زاده شده بودم.من صبا بودم و او سلیمان...
 

با آمدن سعید فقط یك كلمه پرسیدم:رفت؟
 

سرش را تكان داد و گفت:مطمئن باش برمی گرده.
 

چه دلگرمی خوبی...كاش می شد به سعید بگویم ممنونم كه مرا دلداری دادی.اما با چه رویی.او برادر بزرگ تر بود و من طفلی هفت ساله...

 




طبقه بندی: رمان مهر من،

تاریخ : چهارشنبه 5 آذر 1393 | 10:00 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.