تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان مهر من - فصل بیست و سوم

سعید تمام لباس هایش را بخشید.او كه به دنبال مارك لباس و كفش تمام بوتیك ها را دور می زد،حالا در كمال صرفه جویی ساده ترین آنها را می خرید.لباس های مرتب و تمیز با رنگ های روشن در كمدش آویزان بود.تمام پوستر هایش را پاره كرد و سجاده و تسبیح در اتاقش قرار گرفت.آهنگ های اصیل و انقلابی گوش می داد.كمتر با پریوش كه مثل خواهرش می دانست شوخی می كرد و اغلب سرش پایین بود تا چشمش در چشم پریوش نباشد.پریوش می خندید و بیشتر از قبل سربه سرش می گذاشت.دیدن سعید با آن مرام و اندیشه برایم جالب بود.


به مادر گفتم:سعید دیگه مثل سابق نیست.تمام رفتاراش شبیه حاج رسول شده.
 

خدا رو شكر...كی بهتر از اون؟من كه راضیم.
 

شما از این كه سعید داره از ما فاصله می گیره ناراحت نیستین؟
 

از ما فاصله می گیره در عوض به خدای خودش نزدیك تر می شه.خدا رو صد هزار بار شكر كه راه خودش رو پیدا كرده.
 

با حسادت گفتم:پس چرا به من سخت نگرفتین و این آرزوها رو نداشتین؟
 

من راه رو به سعید نشون ندادم چون خودمم گم كردم.چطور می تونستم راهنمای تو بشم؟از خدا خواستم تو هم خوشبخت بشی

هر طور كه صلاحته.شاید سعید وسیله آمرزش ما هم بشه.
 

نمی دونم پاك گیج شدم!
 

تو خوبی،نجیبی.هركی جای تو بود با اون شوهری كه داشتی و خدا رحمتش كنه به هزار راه كشونده می شد.جوون و خوشگل و همه چی تموم هستی.اما نجابت كردی.اینا توجه خداست كه به بیراهه كشونده نشدی.خدا به هركس یه طوری نشون می ده كه چه قدر بنده ش رو دوست داره.
 

شاید حق با مادر بود.خدا به من نیز توجه داشت كه توانستم سلامت اخلاقم را حفظ كنم و سقوط نكنم.نعمت های مجهولی كه متوجه آن نبودیم.
 

ماه صفر تمام شد.كار ساختمان هم تمام شد و به سرعت فروش رفت.مبلغ قابل توجهی به سعید دادم تا به جبهه كمك كند.پریوش سرانجام به عقد حاج منصور درآمد و در همان خانه ویلایی در كنار فرزندانش جا گرفت تا مورد قبول اطرافیان قرار گیرد.اگر در خانه ای جداگانه به سر می برد باید در انزوا زندگی می كرد در حالی كه با بودن در آن خانه حضورش را علنا به ثبت می رساند و مجبور می شدند پریوش را به عنوان همسر رسمی اش بپذیرند.
 

پریوش گفت:فعلا قهر و آشتی زیاده.به قول منصور آخرش مجبورن قبول كنن.
 

پریوش وارد خانه ای بزرگ و خانواده ای اصیل شده بود.مادر كلی او را نصیحت كرد و از نظر حفظ ظاهر مسائلی را گوشزد كرد.
پریوش گفت:منصور از من خواسته چادر سر كنم منم قبول كردم.دیگه می خوام زندگی كنم.
 

مادر آفرین گفت و گردنبندی به او هدیه كرد و من نیز دستبند و گوشواره های آن را دادم تا سرویسش كامل شود.مادر شكر گزار بود كه پریوش سرو سامان گرفته و عقیده داشت اگر پریوش لیاقت داشته باشد همسرش را دو دستی نگه می دارد در غیر این صورت باز هم آواره این خانه و آن خانه می شود.
 

گفتم:با وجودی كه اختلاف سن زیادی دارن اما پریوش اندازه زن شصت ساله حالیشه.
 

درست دو برابر سن پریوش رو داره.اما به این حرف ها نیست.من و آقا رحمت هم تقریبا این طور بودیم.وقتی عاشق می شی پای همه چی می ایستی.
 

خدا رحمتش كنه.شما در این مورد شانس داشتین.
 

مادر به شوخی گفت:شانس نداشتم.زرنگ بودم تونستم آقا رحمت رو عاشق خودم نگه دارم.عاشق شدن آسونه عاشق موندن سخته.
 

من عاشق نبودم.هربار كه می خواستم باور كنم عشق در خونه قلبم رو زده است پوچی جای اون رو پر می كرد.علی و بچه بازی هایش و كامبیز و عیاشی هایش.هركدام به طریقی مرا از هر چه عشق و عاشقی بود،دلزده كردند.
 

زمانی كه حاج رسول به جبهه می رفت،لب و لوچه سعید آویزان می شد.برای من هم عادتی شده بود كه در خانه از او حرف بزنند و گوش كنم.وقتی نبود انگار حرفی هم برای گفتن وجود نداشت.
 

بعد از ده روز سعید اشك ریزان آمد و خبر مجروح شدن حاج رسول را داد.مادر با حالی دگرگون همراه سعید به خانه آنان رفت تا خبر بیشتری كسب كند.
 

هاج و واج ماندم.باز دلشوره گرفتم.به سمت تلفن رفتن تا شماره بگیرم كه پشیمان شدم.به كنار پنجره رفتم.كوچه در خلوت شبانگاهی بود.به یاد آن روز افتادم كه سعید را آزاد كرد و به خانه رساند.آنقدر ایستادم تا زنگ در زده شد.مادر و سعید آمدند.به استقبال رفتم و پرسیدم:چی شده؟
 

مادر گفت:خدا رو شكر خطر رفع شده.به تهران انتقال دادن و عملش كردن.حاج خانم گفت حالش خوبه و جای نگرانی نیست.
نفس راحتی كشیدم و گفتم:خدا رو شكر...خانم برومند حالش خوب بود؟
 

چی بگم...هز شنیدن خبر هول كرده،اما الان حالش خوب بود.دخترها و عروس ها دورش جمع بودن.آدم سنگ بشه مادر نشه.
سعید گفت:فردا می رم بیمارستان.
 

بلافصله گفتم:منم میام.
 

مادر گفت:چه عجب!
 

نگرانش شدم.راستش دلم به حالش سوخت.
 

آن شب چهره حاج رسول مدام جلو چشمم بود.او را روی تخت بیمارستان مجسم می كردم و یا در حال درد كشیدن...
 

چادر عربی كه سوغات مادر بود را سر كردم.خیلی به من می آمد و برای رانندگی راحت بود.سعید از صبح به بیمارستان رفته بود.بیمارستان در شمال شهر قرار داشت.سر چهارراهی توقف كردم.پسری از درون اتومبیلش سرك كشید و گفت:خانم ببخشین سفارت عربستان كجاست؟و با قهقهه دور شد.
 

بی مزه...جای پریوش خالی بود تا حالش رو بگیره.
 

از بس خوشگلی.چادرم سر كردی فرقی نمی كنه مثل ماه شدی!
 

ممنونم مامان.شما با چشمای خوشگلتون می بینین.
 

نزدیك بیمارستان دسته گلی تهیه كردم كه لابه لای آن پر از گل های مریم بود كه همیشه مورد علاقه ام بودند.وارد بخش مجروحان جنگی شدیم.سعید در كنار در اتاق ایستاده بود و با دیدن ما نزدیكمان شد و گفت:حاج خانم هم اینجاست برین تو.
 

اتاق نسبتا بزرگی بود كه چهار تخت در آن قرار داشت.اطراف تخت حاج رسول احاطه شده بود.بیشتر عیادت كننده همرزمانش بودند و این را می شد از طرز لباس پوشیدنشان فهمید.از گلی كه خریده بودم پشیمان شدم و آن را به دست مادر دادم كه با نگاه حاج رسول روبه رو شدم.او از لابه لای افراد حاضر به من خیره شده بود.دست و پایم را گم كردم.نباید می آمدم.اینجا جای من نبود بهتر بود در خانه می ماندم و كنجكاو دیدنش نمی شدم.
 

مادر به كنار تخت رفت و احوالپرسی گرمی كرد.عده ای از دوستانش بیرون رفتند تا اتاق كمی خلوت شود.به كنارش رفتم و سلام كردم.
 

با خنده ای كه باعث جذابیت بیشتر او می شد گفت:راضی به زحمت نبودم.
 

زحمتی نیست.انجام وظیفه بود.
 

از گل هاتون ممنونم.
 

قابل شما رو نداره.ایشالله به زودی سلامتی خودتون رو به دست بیارین.
 

حاج رسول با اشاره به قلبش گفت:اگه یه كم این ورتر می خورد خیالم راحت می شد.
 

مادر گفت:خدا نكنه!
 

از گرمای اتاق كلافه شدم.به سمت خانم برومند رفتم و جویای حالش شدم.دختری سبزه رو و بانمكی به سمت حاج رسول رفت و گفت:كمپوت میل دارید باز كنم؟
 

حاج رسول تشكر كرد و دختر با لبخندی ملیح به او خیره شد و بعد نگاهی به من كرد تا خوب براندازم كند.از رفتارش پیدا بود كه باید خبرایی باشد.
 

بعد از دقایقی به خاطر شلوغی زیاد عیادت كننده ها از مادر خواستم تا برویم.نزد حاج رسول رفتیم.مادر آرزوی سلامتی كرد.

 

گفت:راضی به زحمت نبودم شرمنده ام كردین.
 

دشمنت شرمنده.من شما رو مثل پسرم دوست دارم.ایشالله عروسیت.

 

دختر سبزه رو من و مادر را زیر نظر داشت.
 

حاج رسول رو به من گفت:از شما هم ممنونم ایشالله جبران كنم.
 

با صدایی آهسته گفتم:ما همیشه مدیون محبت های شما هستیم.
 

حاج رسول با لبخند همیشگی اش كه انگار رگ تمسخری داشت گفت:هر كاری كردیم انجام وظیفه بوده.
 

با ان حالش نیز سربه سرم می گذاشت و جواب خودم را به خودم پس داد.با نگاه به چشمانش به یاد پریوش افتادم.به راستی چشمان زیبایی داشت.بیرون آمدیم.می توانستم حس كنم آن دختر سبزه رو قدم های ما را می شمارد.
 

در مسیر خانه پرسیدم:اون دختره كی بود؟خیلی خودش رو به حاجی چسبونده بود.فكر كنم خبراییه!
 

خواهر زاده حاج خانم بود.اتفاقا گفتم چرا نمی گیریش واسه پسرت؟گفت از خدامه منتظر یه اشاره رسول هستم.
 

به سلامتی و میمینتی...دختره داشت چشمش در میومد اگه روش می شد ما رو بیرون هم می كرد.
 

واسه چی؟
 

آویزون تخت شده بود و مراقب همه بود تا مبادا كسی دست از پا خطا كنه.
 

حتما خاطر هم رو می خوان كه حاج خانمم اون طور می گفت.
 

حاج رسول خیلی مشتق به نظر نمی رسید ولی دختره خیلی بی تابی می كرد.
 

از ظاهر آدمایی مثل حاج رسول نمی شه چیزی فهمید.
 

همین طوره...مباركشون باشه.

آن شب سعید در كنار حاج رسول ماند.چند روز بعد از بیمارستان مرخص شد و زندگی به روال عادی خود برگشت با این تفاوت كه حاج رسول تا مدتی قادر نبود به جبهه برود.
 

پریوش دو ماهه باردار بود هنوز عاشق حاج منصور بود و از تب عشقش چیزی كم نشده بود.مادر قول داده بود سیسمونی او را خودش تهیه كند.با ازدواج پریوش تنهاتر از همیشه شده بودم.نمی دانستم از بیكاری چه كنم.مادر چندان حال و حوصله تفریح و گردش را نداشت.گاهی شب ها به اجبار او را برای خوردن شام بیرون می بردم.از سینما و پارك خوشش نمیامد و ترجیح می داد در جلسات همسایه ها شركت كند.از سر بیكاری به خرید می رفتم آخرین مدل های كیف و كفش و مانتو را می خریدم.جواهراتم را عوض می كردم و یا اگر از كلكسیون جدیدی خوشم می آمد آن را سفارش می دادم تا برایم بیاورند.ساعت ها در آرایشگاه به همراه شهلا وقت تلف می كردم و به ناخن های دست و پایم و یا آرایش گیسوانم اختصاص می دادم.به استخر و كلوب می رفتم.اما چه سود كه هیچ كدام مرا راضی نمی كرد.به دنبال چیزی بودم كه نمی دانستم باید كجا پیدایش كنم!
 

بیست و شش سال داشتم با ثروتی كه هرروز به آن اضافه می شد.به قول مادر همه چیز داشتم ولی هیچ دلخوشی نداشتم.نمی دانستم سرم را با چه گرم كنم؟با خانه ای كه درش را بسته بودم؟كودكی كه نداشتم؟و یا همسری كه مونس من باشد؟در حقیقت من تنها بودم.
 

از سرو سامان گرفتن پریوش بی نهایت خوشحال بودم.اما دیگر كسی نبود تا دردودل كنم و از ته دل به او و كارهایش بخندم.
 

تا آن روز كه بعد از سركشی به جواهر فروشی و حساب و كتاب ماهیانه،سر راه به خرید رفتم و چند روسری و شال خریدم و به خانه برگشتم.مادر با دیدن خریدهایم گفت:مرض خریدن گرفتی؟
 

خوشم اومد خریدم.هركدوم رو دوست دارین بردارین.
 

اون هایی رو كه خریدی هنوز وقت نكردم سر كنم.
 

از بس بی حوصله شدین.كمی به خودتون برسین.
 

مادر نگاهی به شال مشكی كه خریده بودم كرد و گفت:مباركت باشه.اما دیگه اصراف نكن.
 

از بیكاری می خرم.
 

خیلی ناراحتی پولاتو بریز سطل آشغال و خودت رو راحت كن.
 

حالا چی شده كه غر می زنین؟
 

از ظهر تا حالا سعید دنبالت می گرده.زنگ زد به مغازه گفتن رفتی.نمی دونم چی كارت داره؟اون قدر رفت و اومد كلافه ام كرد.
 

نفهمیدین چی كار داره؟
 

به من نمی گه.مدام غر زده كه چرا خبر ازت ندارم.
 

به اون چه مربوطه؟لابد فضولیش گل كرده.
 

گمان نكنم.حتما كار واجبی داره.
 

با صدای زنگ در مادر در را باز كرد و گفت:خودشه!
 

به نظرم سعید پله ها را دو تا یكی آمد كه در یك چشم به هم زدن وارد خانه شد.با لبخند نگاهم كرد و سلام داد.جوابش را دادم و گفتم:سعید خبری شده كه مامان رو كلافه كردی؟
 

خبر؟آره خبری شده!
 

خیره!
 

خیر...خیره...كجا بودی؟
 

مغازه رفتم بعد هم كمی خرید كردم.
 

می دونم از بیكاری حوصله ت سر می ره و هوای خرید می زنه به سرت.از وقتی هم پریوش ازدواج كرده تو تنهاتر شدی.
 

آره.پریوش بی معرفت رفت و پشت سرش رو هم نگاه نكرد.
 

مادر گفت:آخه اولشه.بذار كمی جا بیفته سرو كله ش پیدا می شه.
 

سعید با عجله كه مشخص بود می خواهد زودتر سر موضوع اصلی برود گفت:خوب ولش كن.اصل حالت چطوره؟
 

نگاه دقیقی به او كردم و گفتم:خوبم!تو چت شده؟می خوای حرفی بزنی؟نكنه بازم می خوی بری جبهه؟
 

با خنده گفت:دارم حالت رو می پرسم.چه اشكالی داره؟
 

هیچی.فقط حاشیه نرو.
 

چشم.و متفكرانه باقی ماند.
 

مادر گفت:می خوای یك كلمه حرف بزنی آدم رو دق مرگ می كنی.
 

سعید نفس بلندی كشید تا تمركز پیدا كند:امروز حاج رسول حرف هایی زد كه كم مونده بود شاخ دربیارم.
 

نگفتم مامان؟
 

مادر گفت:صبا درست فهمید؟می خوای بری جبهه؟
 

نه...این حرفا نبود.
 

مادر گفت:پس چی بود؟جون به لبم كردی.
 

خوب بذار فكر كنم.آره گفت می خواد ازدواج كنه.
 

خیالمان راحت شد و هردو نفس راحتی كشیدیم.گفتم:این قدر برات مهمه؟
 

مادر گفت:از صبح پاشنه درو درآوردی كه چی؟خوب همه زن می گیرن دیگه حاج رسول كه جای خود داره.
 

مادر بلند شد تا به آشپزخانه برود.سعید دستش را گرفت و گفت:حرفم تموم نشده.حاج رسول از صبا خواستگاری كرد...
 

مادر وا رفت و نشست.در سكوت به دنبال معنای جلمه سعید می گشتم.شاید دخترخاله اش نامش صبا بوده و سعید اشتباهی متوجه شده.
 

با خنده گفتم:چه جالب دخترخاله ش هم نام منه.
 

سعید گفت:دخترخاله كیه؟صبا،اون از تو خواستگاری كرده.
 

با بهت نگاهش كردم.دستش را جلو چشمانم تكان داد.صبا حواست با منه؟
 

بلند شدم و فریاد زدم:به چه جراتی این پیشنهاد رو داده؟به چه جراتی؟...
 

به اتاقم گریختم و در را قفل كردم.آنقدر اشك ریختم كه دیگر نایی نداشتم.هوا بارانی و غمزده بود.چی شده بود؟چه اتفاقی افتاده بود؟چرا عصبی شدم؟چرا سر سعید داد زدم؟چرا هركی از راه می رسه منو دست می ندازه؟كوتاهتر از دیوار من پیدا نمی شه؟من كجا و حاج رسول كجا؟اگه مادر بیچاره ش بفهمه حتما دق می كنه.اصلا مگه می شه؟حتما باز خواسته منو مسخره كنه.شاید هم سعید رو دست بندازه.هرچی بود كار بد و ناشایستی بود.طفلك سعید خوش باور گول حرف های اونو خورده بود و باور كرده بود.در حالی كه مثل روز برام روشن بود كه حاج رسول می خواد خودشو مطرح كنه و خوب می دونه پیشنهادش در همین حد باقی می مونه.اما چرا با من این كار رو می كرد؟می خواست خوارم كنه و بگه تو بیوه زن بدبختی هستی كه می خوام كمكت كنم و تو رو از فلاكتی كه به اون دچار شدی رها كنم و باز می خواد ناجی من بشه.كاش قدرت داشتم و اونو می كشتم.
 

با صدای مداوم در ناگزیر آن را گشودم.در حالی كه روی تخت می نشستم گفتم:راحتم بذارین.
 

مادر به آرامی كنارم نشست و گفت:دخترم چت شد؟سعید كه حرف بدی نزد.
 

با گریه گفتم:مامان من خیلی بدبختم...خیلی.
 

چرا احساس بدبختی می كنی؟مگه چی شده؟خواستگاری كه جرم نیست.باعث افتخاره.حالا حركی می خواد باشه.جواب تو وقتی منفیه دیگه غصه نداره.
 

اشكم را پاك كردم و با كینه گفتم:اون ما رو دست انداخته.برای همین دلم می سوزه.از من خوشش نمیاد و همیشه با تمسخر نگام كرده.از رفتارهاش معلوم بود كه منو قبول نداره.اون وقت بیچاره سعید رو مشحكه دست خودش كرده.حالا فهمیدین چرا بدبختم؟و باز زار زدم.
 

نمی فهمم...فقط اینو می دونم كه یكی از بهترین پسرای محل كه همه آرزوی همنشینی با اونو دارن از دخترم خواستگاری كرده.حالا پشت پرده چی هست خدا می دونه.ظاهر قضیه فقط همینه.مثل تمام پیشنهادات دیگه كه بهت شده و خواهد شد.
 

سعید به كنار در آمد و گفت:صبا حاج رسول مردی نیست كه كسی رو دست بندازه یا مضحكه كنه.اون می خواد با تو ازدواج كنه.خیلی هم جدی بود و اصرار داشت.جواب تو فقط یك كلمه ست آره یا نه؟این دیگه داد و هوار نداره.
 

ازت خواهش می كنم همین الان برو بگو نه.
 

نمی خوای كمی فكر كنی؟
 

برای چی فكر كنم؟برای پسری كه تا به حال ازدواج نكرده و می خواد با زن بیوه ای كه دوبار شوهر كرده ازدواج كنه؟چرا متوجه نیستی اون می خواد دلسوزی كنه و خودش رو خوب جلوه بده.بگه من فداكارترین انسان روی زمینم.درحای كه می دونه جوب من چیه.اما خواسته مردونگیش رو ثابت كنه.
 

سعید با تاسف سرش را تكان داد و گفت:خیلی كوتاه فكری.كسی كه روزی شیش تا مانتو و روسری بخره معلومه كه نمی تونه درست فكر كنه.تو بیوه زنی كه هستی گناه كه نكردی.كاش اونو می شناختی و این طور قضاوت نمی كردی.برات متاسفم صبا.متاسف.
 

سعید بیرون رفت و در خانه را محكم بهم كوبید.مادر گفت:ازش به دل نگیر.روی حاج رسول حساسه،دست خودش نیست.خودش پشیمون می شه و میاد عذرخواهی.خودم با حاج رسول حرف می زنم و توضیح می دم.فكر و خیال نكن.تا منو داری غصه نخور.
 

آن شب تا صبح چشم روی هم نگذاشتم.نمی دانم چه مرگم بود.اگر به جواب رد بود كه داده بودم و دیگر جای غم و غصه نداشت.برخورد باران به پنجره اتاقم نوایی بود كه مرا به گذشته ها می برد.به عقب برگشتم و تمام صحنه های زندگی ام در ذهنم جان گرفت.از فرط ناامیدی و حس حقارت به خود پیچیدم.اگر دختر دم بدختی بودم می توانستم به خواستگارانم جواب قابل قبولی بدهم.بیست و شش سال داشتم و زخم روزگار كشیده.كاش زندگی ام این طور نمی شد.كاش نیمی از عمرم را می دادم و در عوض دختر باكره ای بودم كه در انتظار بخت و اقبالش چشم به راه است.از حرف های سعید كه در لفافه مرا زنی سربه هوا و احمق معرفی كرد بیشتر زجر می كشیدم.برادر كوچكم با تاسف به من و رفتارهایم نگاه می كرد.باعث تمام این كدورت ها كسی جز حاج رسول نبود كه با نفوذ خود شخصیت سعید را تغییر داد و از ما جدا كرد.از زمانی كه او را دیدم از بیوه بودنم شرمسار شدم و باهر برخوردش حس كردم لباس و سر و وضعم جلف و نامناسب است.حتی زمانی كه با اتومبیلم بودم آرزو می كردم پنچر شوم و با تاكسی بروم.از وقتی كه حرف او در خانه ما بود جز دلهره و ناراحتی چیزی به ارمغان نداشت...
 

صبح روز بعد سعید با دیدن من نزدیكم شد و صورتم را بوسید:معذرت می خوام.اگه بی ادبی كردم منو ببخش.
 

دست به صورتش كشیدم و گفتم:من هیچ وقت از تو ناراحت نمی شم.
 

ممنونم.تا صبح از ناراحتی خوابم نبرد.دیگه حرفشم نمی زنم.باشه؟
 

تو حرف بدی نزدی.شاید من بی جنبه ام.
 

مادر گفت:تو هر خونه ای حرف پیش میاد.نباید از هم به دل بگیرین.




طبقه بندی: رمان مهر من،

تاریخ : دوشنبه 3 آذر 1393 | 09:16 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.