تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان مهر من - فصل بیست و دوم

به اتفاق خانم برومند بیرون آمدیم.بیرون مسجد عده ای از جوانان ایستاده بودند و گرم گفتگو بودند.سعید با دیدن خانم برومند،حاج رسول را خبر كرد.پشت پریوش ایستادم تا كمتر در دید باشم.با نزدیك شدن او باز دلشوره به سراغم آمد.به نظرم اثر آن شب كذایی بود كه هنوز فراموش نكرده بودم.با شنیدن صدایش بیشتر در پشت پریوش پناه گرفتم.دلیل اضطرابم را نمی فهمیدم.


مادر گفت:حاج رسول با شماست.
 

از پشت سركی كشیدم و گفتم:اجرتون با امام حسین.
 

خانم برومند گفت:معلومه صبا خانم خیلی خجالتی هستن.
 

پریوش موذیانه خندید.برای آنكه خودی نشان دهم صاف ایستادم.با دیدن چهره حاج رسول كه سعی می كرد میل به خنده را در خود سركوب كند.با حرص چادرم را جلو كشیدم و رویم را برگرداندم.
 

مامان بریم خسته شدم.
 

خداحافظی كردیم و من با نگاهی خشمگین به حاج رسول كینه ام را نشان دادم.دلم می خواست حرفی بزنم تا كمی آرام شوم.اما چگونه می توانستم با پسری غریبه كه هیچ ارتباط خاصی با او نداشتم جواب دندان شكنی بدهم.كسی كه یك محل به اسم او قسم می خوردند...
 

خانم برومند سر كوچه از ما جدا شد.
 

پریوش گفت:چه خانم خوش رو و مومنی بود!
 

با رسیدن به خانه،مادر چای درست كرد.لباسم را عوض كردم و دست و رویم را شستم.
 

پریوش گفت:نگفتی جریان این حاج رسول چیه؟
 

مادر خلاصه ای از ماجرای سعید را بازگو كرد.
 

پریوش گفت:خداییش وصف خوبیش همه جا هست.
 

مادر آهی كشید و گفت:طفلك حاج خانم گفت هروقت پسرش می ره جبهه منتظره خبر شهادتش رو بشنوه.
 

پریوش گفت:ما كجاییم و اونا كجان؟
 

آره پریوش جون...چی بگم كه هرچی بگم از خوبی این خانواده بگم كم گفتم.تمام محل از چشمشون بدی دیدن از این پسر ندیدن.سعید كه شیفته حاج رسول شده.خیلی خیرخواهه.من كه شب و روز دعاش می كنم.
 

گفتم:هرچی هست از من خوشش نمیاد.ندیدی با چه ریشخندی نگاه می كرد؟
 

پریوش گفت:شاید به خاطر چادر سركردن ما بود.نه به اون شب نه به امشب!
 

اتفاقا منم به همین فكر می كردم.
 

مادر گفت:چه حرفا می زنین!احترام به امام حسین واجبه.راستی كدوم شب؟!
 

من و پریوش هردو زدیم زیر خنده.
 

مادر گفت:صبا از اولشم با این پسره لج بود.
 

ترجیح دادم سكوت كنم تا داغ دل مادر تازه نشود.با نگاه به پریوش به یاد آن شب دوباره به خنده افتادیم.
 

صبح اولین كارم سركشی به ساختمان بود.از مقابل مسجد گذشتم كه حاج رسول را با چند نفر دیدم.سرعت اتومبیل كم بود.حاج رسول با دیدن من رویش را مانند غریبه ها برگرداند.با خود گفتم:انگار جن دیده.شایدم پیش دوستاش نمی خواست اظهار آشنایی كنه.نه به دیشب نه به امروز...حق با من بود چون آنان بنا به موقعیتشان با افراد مراوده داشتند و ما را در حد خود نمی دیدند.
 

نزدیك ظهر به خانه رسیدم.
 

مادر با خوشحالی گفت:خانم برومند تلفن كرد و گفت برای عاشورا و تاسوعا به سوریه مشرف می شن.مثل اینكه یك نفر انصراف داده و خانم برومند به من پیشنهاد داد تا با اون ها همسفر بشم.
 

شما چی گفتین؟قبول كردین؟
 

گفتم تا ظهر خبرتون می كنم.خیلی دوست دارم برم.از طرفی نگران تو و سعیدم.
 

ما كه بچه نیستیم.حالا كه فرصت زیارت به این خوبی دست داده بهتره برین.
 

اما...دلم طاقت نمیاره.
 

اما و ولی نداره.من و سعید می تونیم مراقب خودمون باشیم.
 

مادر بلافاصله به سمت تلفن رفت تا موافقت خود را اعلام كند.سپس مداركش را برداشت و برای ثبت نام راهی شد.
 

دو روز بعد مادر را برای بدرقه به فرودگاه بردیم.سالن فرودگاه شلوغ بود و هرمسافر عده ای مشایعت كننده داشت.دختران خانم برومند و همسرانشان و پسران و عروسش نیز حضور داشتند.دو دختر و دو عروس خانم برومند محجبه بودند و از ظاهر پسرانش چنین بر می آمد كه متدین هستند.از حاج رسول خبری نبود.
 

خانم برومند با نگرانی گفت:چرا رسول دیر كرد؟
 

با اعلام شماره پرواز برای آخرین بار زوار را بوسیدیم.مادر هیجان زیادی داشت و باور نمی كرد به این سفر می رود.سعید با اشاره به درب ورود و خروج گفت:حاج رسول اومد.
 

او با قد بلند و اندام ورزیده اش در میان جمعیت متمایز بود و به راحتی قابل شناسایی بود.مادرش را در آغوش كشید و لحظاتی چند به همان حال باقی ماند.برای مادرش آرزوی سفر خوشی را كرد.در حالی كه هردو بغض داشتند،از یكدیگر جدا شدند.خانم برومند با خیالی آسوده نگاهس به فرزندانش انداخت و به همراه مادر از ما دور شد.خانواده برومند بعد از خداحافظی از من و سعید به سمت در رفتند.یكی از برادران حاج رسول گفت:تو نمیای؟
 

با موتور هستم خودم میام.
 

با رفتن آنان هرسه به سمت درب خروج رفتیم.
 

سعید گفت:صبا من با حاج رسول میام.
 

حاج رسول گفت:بهرته با خواهرت بیای.
 

سعید با دلخوری گفت:چشم.
 

گفتم:اگه سعید می خواد با شما بیاد اشكالی نداره.
 

سعید با شادی از من فاصله گرفت و نزدیك حاج رسول ایستاد.
 

گفت:ما پشت سر شما میایم.
 

به سمت اتومبیلم رفتم و سوار شدم.در آینه موتور حاج رسول را دیدم كه پشت سرم حركت می كرد.از كارش خنده ام گرفت.حالا من اسكورت مخصوص داشتم.
 

به محض رسیدن به خانه جای خالی مادر افسرده ام كرد و بنای گریه گذاشتم.ساعتی بعد پریوش تماس گرفت.از او خواستم به نزدم بیاید.شب سعید امد و گفت:حاج رسول سفارش كرد اگر كاری داشتیم اونو غریبه ندونیم.
 

شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:دستش درد نكنه.خودم از عهده كارها برمیام.
 

روز عاشورا و تاسوعای حسینی در عزاداری مسجد شركت كردیم.سه روز از رفتن مادر می گذشت.سوم اما بود كه پریوش گفت:حاج منصور امشب خرجی می ده.می شه بریم خونه شون.
 

درست نیست ممكنه شك كنن.
 

هیئت فامیلی نیست كه شك كنن.می گیم همسایه هستیم.
 

نمی شه...حوصله دردسر ندارم.
 

پریوش با دلخوری سكوت كرد.
 

گفتم:خودت برو.
 

با چی برم.نصف شبی چه جوری برگردم؟
 

اگه دوست داری می ریم.
 

پریوش بلند شد و گونه هایم را بوسید.دستت درد نكنه.نمی دونی چه قدر دلم براش تنگ شده.
 

شب به اتفاق پریوش به خیابانی در شرق تهران رفتیم.خانه ای بزرگ و ویلایی بود كه حیاط آن برای آقایان و داخل ساختمان برای خانم ها در نظر گرفته شده بود.اكثرا اقوام و دوستان بودند و افراد غریبه انگشت شمار بودند.پریوش دختران حاج منصور را معرفی كرد.ظاهرا با صالت و خوب بودند.با پایان مراسم مداحی شام دادند و ما بلافاصله بعد از خوردند غذا بیرون آمدیم.یكی از دخترانش گفت:به نظرم شما همسایه جدید هستین.ببخشین كه به جا نباوردیم.
 

پریوش گفت:ما خیابون بالایی می شینیم.گفتن اینجا هیئته ما مزاحمتون شدیم.
 

زحمت كشیدین.اگر پذیرایی بد بود به بزگی خودتون ببخشین.تو این محل همسایه ها كم لطفند.شما هم افتخار دادین.
 

از ترس لو رفتن پریوش بازویش را گرفتم و بعد از تشكر بیرون آمدیم.حاج منصور دم در ایستاده بود.مردی پنجاه و پنج ساله.بیشتر شبیه پدر پریوش بود تا همسر آینده اش!
 

پریوش این كه به تو نمی خوره!
 

به نظرم این طور نیست خیلی سرحال و خوب مونده.
 

البته حق با پریوش بود و حاج منصور سرحال و خوش اندام بود.
 

در تاریكی خیابان از زیر چادر انقدر چشم و ابرو آمد تا حاج منصور متوجه ما شد.از اطرافیانش فاصله گرفت و به سمت ما آمد.پریوش با هر قدم حاج منصور قربان قد و بالایش می رفت.حاج منصور با كلامی محكم و گیرا كه نشان از ادب و متانتش می داد احوالپرسی كرد و از حضور ما در مجلس تشكر كرد.
 

در اتومبیل نشستیم و به فكر فرو رفتم.پریوش گفت:مثل اینكه از حاجی ما خوشت نیومد؟
 

اتفاقا برعكس.از تو مطمئن نیستم.می ترسم بری و این بنده خدا رو هم بدبخت كنی.
 

یعنی من اینقدر بدم؟
 

بحث بد بودن نیست.تو باید از خیلی چیزها بزنی تا بتونی همسر شایسته ای برای اون باشی.
 

من تصمیمم رو گرفتم و هرطور كه بخواد می شم.از این دربه دری خسته شدم.
 

بهت تبریك می گم.شاید تفاوت سنی زیادی دارین.اما خوب نشونه گرفتی.
 

پریوش از اظهار نظر من خرسند شد.در پشت چراغ قرمز ایستادیم كه دو جوان با اتومبیلی آمریكایی و اسپرت در كنار ما توقف كردند.راننده سرش را بیرون آورد و گفت:خانم ساعت چنده؟
 

پریوش گفت:شستم رو بنده.
 

با ناراحتی نگاهش كردم و رو به مرد جوان گفتم:نزدیك دوازده س.
 

دوست بغل دستی اش گفت:خانم های زیبا این وقت شب كجا تشریف می برن؟می تونیم همراهی تون كنیم؟
 

پریوش گفت:به تو چه مربوطه بچه پررو...
 

چراغ سبز شد و رد شدم.گفتم:دیدی درست بشو نیستی.واسه یك كلمه سوال چند تا گفتی.صد دفعه گفتم درست حرف بزن.تو رو چه به حاج منصور؟دیدی چه قدر با شخصیت و سنگین بود؟
 

خودت كه دیدی بی ادب بود.ساعت دستش بود و می پرسید.معلوم بود می خواد اذیت كنه.
 

به رو خودت نمیاوردی و مثل خانم ها جواب می دادی.شستم رو بنده یعنی چی؟
 

عادت كردم دست خودم نیست.
 

هی نگو عادت كردم.تمرین كن تا از عادت بیفتی.
 

از آینه به پشت سرم نگاه كردم و گفتم:بفرما،جواب دادی دنبالمون دارن میان.
 

نگه دار خدمتشون برسم.
 

لازم نكرده.خسته می شن می رن.
 

اما آنها سمج تر از این حرف ها بودند و با مانور جلوی اتومبیل ما و مزه پرانی قصد مزاحمت داشتند.
 

به سرعتم افزودم.باز در چهارراهی در كنارمان ایستادند و گفتند:خوشگله این شماره رو بگیر.
 

پریوش دستش را از پنجره بیرون برد و شماره را گرفت و ریز ریز كرد و به طرفشان پرت كرد.
 

ول كن پریوش.اون ها كه حالیشون نیست.شب های به این عزیزی دنبال زن و بچه مردم راه می افتن.
 

با رسیدن به خیابان خودمان نفس راحتی كشیدم.خیابان شلوغ بود و مردم در رفت و آمد بودند.صدای عزاداری فضای آنجا را پر كرده بود.حركت به كندی انجام می گرفت.پریوش به عقب برگشت و گفت:نذاشتی به خدمتشون برسم حالا خر و بیار و باقالی بار كن.
 

در همان لحظه پریوش با شادی دست به سوی كسی تكان داد.گفتم:با كی هستی؟
 

جون تو شانس آوردیم،الان به حاج رسول می گم خدمتشون برسه.پا روی ترمز زدم و گفتم:چی كار كردی؟
 

با نزدیك شدن حاج رسول چنان حالم بد شد كه احساس خفگی كردم.سعید هم خود را رساند.پریوش احوالپرسی گرمی كرد.از خجالتم نه تنها سلام نكردم بلكه طوری نشستم تا چهره شرم زده و عصبی ام را نبیند.
 

پریوش گفت:حاج آقا این ماشین از وقتی راه افتادیم دنبال ماست.اگه ممكنه شما چیزی بگین.
 

حاج رسول به سعید گفت:راه رو باز كن.
 

راه باز شد و حركت كردم.از آینه به پشت سرم نگاه كردم.آن دو جوان سعی می كردند راه بگیرند و بروند كه امكانش نبود.
 

پریوش كاملا برگشته بود و داشت نگاه می كرد.دلم خنك شد.حاج رسول پیاده شون كرد.
 

زمانی كه دیگر كاملا از آنان دور شدیم صاف نشست و نفس راحتی كشید.
 

از ناراحتی بیش از حد قادر نبودم حتی یك كلمه با پریوش حرف بزنم.با طولانی شدن سكوتم گفت:معذرت می خوام نمی دونستم این قدر به حاج رسول حساس شدی.
 

كاش می فهمیدی درد من چیه؟
 

من كمی خنگم بگو تا بدونم؟
 

اتفاق هایی كه تا به حال برای من افتاده،یه جورایی فكر هركسی رو كه من و خانواده ام رو نشناسه منحرف می كنه.اولش از اون شب شروع شد بعد قضیه سعید شد و حالا هم این برنامه.دیگه آبرویی برام نمونده.تو جای اون بودی چی فكر می كردی؟
 

اگه قرار باشه راجع به ما بد فكر كنن هركاری كنی نمی تونی فكرشون رو عوض كنی.من به خاطر رفاقتی كه داشتین صداش كردم.قصد و غرضی نداشتم.
 

بهتره كارت رو توجیه نكنی.
 

صبا تو هم یه چیزیت می شه ها!
 

یعنی چی یه چیزیم می شه؟
 

نمی دونم یه طوری شدی.زده به سرت.بی خودی بهونه می گیری و بداخلاق شدی.از خدات باشه كسی مثل حاج رسول حواسش به شماهاست.
 

وظیفه ای در قبال ما نداره.من از اون توقعی ندارم.احتیاج به حمایت كسی هم ندارم.
 

این حمایت نیست عزیزم.تو این دنیا صد تا از این آشناها داشته باشی بازم كمه.برو خدا رو شكر كن حواسش به سعید هست.نه تنها از این بابت ممنون نیستی بلكه اون بنده خدا باید یه چیزی هم دستی بده.
 

حساب مامان و سعید از من جداست.
 

برو خدا روزیتو جای دیگه حواله بده.از كی تا حالا مامانت و سعید جدای از تو شدن.
 

صدای چرخش كلید نشان از آمدن سعید می داد.با ژستی مردانه وارد شد و با قیافه ای كه گرفته بود گفت:یه كاری كردیم كه تا عمر دارن یادشون نره دنبال خواهرای ما راه افتادن.
 

پریوش گفت:چی كارشون كردین؟
 

حاجی كاری كرد كه به غلط كردن افتادن.قیافه هاشون دیدنی بود،گفت گفت خجالت نمی كشین ایام عزاداری دنبال ناموس مردم می افتین؟
 

حقشون بود.دلم خنك شد.
 

نمی شد یه كم زودتر بیاید خونه؟
 

بلند شدم و با اعتراض گفتم:همینم كم بود كه تو به من حرف بزنی.
 

پریوش با اشاره به سعید فهماند سكوت كند.سعید ابروانش را به علامت حیرت بالا انداخت و به اتاقش رفت.
 

گناه داره چرا زدی تو ذوقش؟طفلك مثلا اومد خودی نشون بده.
 

دیگه باید ساعت به ساعت گزارش تحویل این نیم وجبی بدم.
 

چه بد اخلاق.
 

بعد از لحظاتی برای آنكه موضوع پیش آمده در ذهن مرا كمرنگ كند گفت:راستی هما خانم كی میاد؟
 

تا دو روز دیگه.
 

از فردا باید به كارها برسیم.خونه رو تمیز می كنیم موافقی؟
 

قراره كارگر بیاد و در و دیوار رو بشوره.تو به كارهای خودت برس.
 

كار از این مهم تر.از صبح زود به امید خدا شروع می كنیم.
 

روز بعد سعید با یك من اخم وارد خانه شد و خود را روی مبل انداخت.گفتم:چی شده؟پریشونی؟
 

حاجی رفت!
 

كجا؟
 

جبهه.
 

با شادی گفتم:به سلامتی،این كه ناراحتی نداره.
 

رفتنش با خودشه برگشتنش با خداست.
 

دستم را روی شانه های سعید گذاشتم و گفتم:ایشالله برمی گرده.براش دعا كن.
 

سرش را روی شانه ام گذاشت و گریه كرد.از این كه برادر عزیزم تا این حد وابسته حاج رسول شده حسادتی در جانم رخنه كرد.گفتم:اگه منم ازت دور بشم تو این قدر غصه می خوری؟
 

اون یه چیز دیگه س.با تو و مامان فرق می كنه برام مثل برادره.
 

سرش را بلند كرد و گفت:می خوام برم جبهه.
 

مثل برق از جا پریدم:چی گفتی؟
 

گفتم می خوام برم جبهه.
 

تو بچه ای عقلت نمی رسه.اگه مامان بفهمه چه افكاری داری دیگه نمی ذاره یك قدمم با حاج رسول برداری.
 

واسه چی؟كم تر از بچه های دیگه ام كه یه پاشون این جاست یه پاشون جبهه؟
 

وای سعید...مامان تمام امیدش به من و توئه.جز ما كسی رو نداره.این فكر ها رو از سرت بیرون كن.
 

حرف من همینه.مامان بیاد خودم باهاش حرف می زنم من باید برم.
 

در آن لحظه حرف زدن با سعید بی فایده بود.رفتن حاج رسول تاثیر زیادی روی او گذاشته بود.باید می گذاشتم بعد از مدتی كه آرام شد با او صحبت می كردم.
 

سعید با همان حال بدش به اتاقش رفت و در اندوه دوری از حاج رسول تا شب بیرون نیامد.
 

برای استقبال از مادر به فرودگاه رفتیم.خانم برومند همراه با پسرانش به خانه رفت.مهمانی مفصلی تدارك دیدم و گوسفندی قربانی كردم.زن عمو از صبح آمده بود.دوستان مادر و همسایه ها و تعداد انگشت شماری فامیل حضور داشتند.نفیسه باز هم باردار بود.شب خوبی بود.مادر از سفرش تعاریف زیادی می كرد.
 

خانه حسابی به هم ریخته بود.كارگری كه همیشه برای نظافت می آمد را خبر كردم.مادر چمدان هایش را گشود و سوغاتی هایش را بیرون ریخت.برای پریوش چادر و پیراهن و رومیزی و مقداری خرده ریز آورده بود.برای من و سعید هم حسابی خرید كرده بود.بقیه سوغاتی ها برای دوستان و اقوام بود.سعید بی حوصله نگاهی به سوغاتش انداخت و بی تفاوت به اتاقش رفت.
 

مادر گفت:سعید چش شده؟با هم حرفتون شده؟
 

دلش برای حاج رسول تنگ شده.از روزی كه رفته جبهه اینم هوایی شده.حرف هایی می زنه كه من ازش سر در نمیارم.
 

اتفاقا ما اونجا بودیم كه تماس گرفت و از مادرش خداحافظی كرد.خدا حفظش كنه.
 

سعید به شدت تغییر شخصیت داده.نمی دونم چه جوری باهاش كنار بیام.
 

خودم با اون حرف می زنم.نگران نباش.از بس حاج رسول رو قبول داره این طور شده.
 

حتما چیزخورش كرده.
 

از محبت خارها گل می شود.حاج رسول فقط محبت می كنه.
 

سعید كه كمبود محبت نداره.
 

از طرف ما نداره.چون پدر یا برادری نداره با این حس و كمبود به سمت حاج رسول جذب شده.
 

شاید حق با شماست.فقط هر طور شده منصرفش كنین.
 

مادر به اتاق سعید رفت و بعد از نیم ساعت امد.من و پریوش به كنارش رفتیم.
 

مادر گفت:تصمیمش رو گرفته یه بند می گه می خوام برم جبهه.
 

با وحشت گفتم:شما چی گفتین؟
 

گفتم فعلا دست نگه دار تا حاج رسول برگرده و با اون مشورت كنی.نخواستم تو ذوقش بزنم.جوونه و حساس.
 

نكنه كوتاه بیای.سعید زده به سرش.درسش چی می شه؟
 

هیس...ممكنه صدات رو بشنوه.حالا كه چیزی نشده.بذار یه كم بگذره تا ببینم چی كار می تونم بكنم.
 

بعد از دو هفته سعید با شادی فراوان آمد و و گفت:حاج رسول برگشته.
 

من همچنان برای سعید و عقایدش نگران بودم.به مادر گفتم:در اولین فرصت به دیدن حاج رسول برو و راجع به سعید با اون حرف بزن.
 

مادر بعد از چند روز به بهانه دیدن خانم برومند و در اصل برای گفتگو با حاج رسول به آنجا رفت.دل تو دلم نبود.كنجكاو بودم تا ببینم حاج رسول در مورد سعید چه خواهد گفت تا به باد انتقادش بگیرم.به محض رسیدن مادر با سوالاتم كلافه اش كردم.
 

مادر گفت:مهلت بده برسم بعد ازم بپرس.
 

چای ریختم و با شیرینی آوردم و روبه رویش نشستم:خوب حالا بگین؟
 

حاج رسول گفت سعید خیلی وقته حرف از جبهه و جنگ می زنه.اما من اجازه این كارو نمی دم.سعید داره عاشق می شه.اما هنوز عاشق عاشق نشده.ازش خواستم عضو بسیج بشه و دوره آموزشی رو ببینه هم سرش گرم می شه هم كمتر بهونه می گیره.من قانعش كردم كه جنگ فقط تو جبهه ها نیست همین جا هم می تونه مفید باشه.مطمئن باشین سعید بدون اجازه من دست به كاری نمی زنه.سپس از ته دل گفت:چه جوونی هرچی از حسن و اخلاقش بگم كم گفتم.خوش به سعادت كسی كه زنش بشه.باید فرشته باشه كه به حاج رسول بخوره.
 

با خودم گفتم:حالا بعد از مادرش نوبت دعا برای زنش رسید.
 

سعید خبر داره؟
 

نه خبر نداره.حاج رسول خودش مراقبه.
 

زمان خواب كتابی را كه می خواندم بستم و به حرف های مادر و حاج رسول فكر كردم.برایم جالب بود.عشق و عاشقی و رفتن به جبهه.سعید داره عاشق می شه.جملاتی در قالب ایثار و فداكاری.جوانانی كه عاشق می شوند و می روند و هرگز آرزوی برگشتن به خانه را ندارند.عشق یعنی این...




طبقه بندی: رمان مهر من،

تاریخ : شنبه 1 آذر 1393 | 09:43 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.