تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان مهر من - فصل بیست و یكم

به محض رسیدن به سر كوچه مادر با خشم و ناراحتی نگاهم كرد و گفت:تو چت شده بود؟


هیچی،خوب بودم.
 

خوب بودی؟فكر من و كه نمی كنی آبرو دارم.طوری رفتار كردی كه انگار وظیفه شونه به ما كمك كنن.
 

مهم نیست چه فكری می كنن.من از این پسره اصلا خوشم نمیاد.
 

مگه تو اونو می شناسی كه خوشت بیاد یا نیاد.پسر به این خوبی،از ادب و متانتش آدم حظ می كنه.خوش به سعادت مادرش.
 

آره ماشالله.خدا به مادرش ببخشه.
 

مادر با دلخوری گفت:بی تربیت شدی.همش تقصیر این پریوش دربه در ذلیل مرده س.از اولم اون رفت تو جلدت كه این طور بی پروا بار اومدی.
 

من از پسره خوشم نیومده چه ربطی به پریوش داره.
 

وقتی شب و روزت رو با اون خیر ندیده می گذرونی عادت های اونم می گیری.چه دلیلی داره كه راجع به بچه مردم این طور حرف بزنی و قضاوت كنی؟
 

خیلی افاده داره.فكر می كنه ما آدم های بی سرو پایی هستیم و خودش اون بالا بالاها جا داره.
 

از این پسر متواضع تر كسی رو دیدی كه پشت سرش ناروا حرف می زنی؟
 

شاید به دل شما نشسته باشه اما من ازش خوشم نمیاد.
 

بدون دلیل؟حتی به خاطر سعید؟
 

حتی به خاطر سعید.اگه می دونستم خونه این آدم قراره برین محال بود همراهتون بیام.
 

به جهنم.از اولشم كله شق بودی هیچ فكر كردی خودت كی هستی كه مدام از این و اون ایراد می گیری؟
 

زیاد تند رفتم و مادر را از خودم رنجاندم.با ملایمت گفتم:معذرت می خوام اگه فكر می كنی این پسره كار شما رو راه می ندازه حرفی ندارم.می شینم و تماشا می كنم.
 

حتی اگه هیچ كاری هم نكنه بازم ازش ممنونم كه منو از در خونه ش ناامید نفرستاد.احترامم رو داشت و برام دلسوزی كرد.
 

مادر با حالت قهر به خانه رفت.از این كه حس حقارتم را با حرف های بی سر و ته می پوشاندم عذاب وجدان گرفتم.واقعا حاج رسول چه بدی در حق من كرده بود كه این طور بی محابا او را منفور می كردم و تلاش می كردم در چشم مادر سیاهش كنم؟شاید به متانت و ایمانش غبطه می خوردم.شاید چیزی را كه سال ها خود گم كرده بودم و در او می ددیم و شاید...
 

نمی دانم حس بدی بود.تلنگری بود به شخصیتی كه مال خودم نبود و یدك می كشیدم.از همه بدتر چادرم بود كه بی شك می پنداشت برای ریا آن را سر كرده ام.
 

مادر در حال تهیه ناهار بود.با ترشرویی نگاهم كرد.به سمتش رفتم و بوسیدمش:من كه معذرت خواستم.
 

تو صبای من نیستی.چه طور این قدر عوض شدی؟
 

به خدا منظوری نداشتم.خسته بودم خستگیمو سر اون بنده خدا خالی كردم.
 

خدا كنه همین باشه كه می گی.
 

همینه،دلیل دیگه ای نداره.برم دوش بگیرم حالم خوب می شه و می تونیم بیشتر با هم حرف بزنیم.
 

لبخند مادر نشان از بخشایش می دد.به حمام رفتم و دوش گرفتم.ناهار مختصری خوردیم و چشم انتظار به ساعت چشم دوختیم.مادر با تسبیحش مدام صلوات می فرستاد.نزدیك غروب از نبود سعید دلم گرفت.من كه منتظر چنین اتفاقی بودم با ناامیدی به مادر نگاه كردم و گفتم:دیدی مامان...حالا به حرف من رسیدی؟این جور آدما برای ما تره هم خرد نمی كنن.
 

مگه ما چه جوری هستیم؟چرا به خودت شك داری؟نكنه شاخ داریم؟
 

شاخ نداریم اما این آقا خودش رو تافته جدا بافته می دونه.
 

خیلی بدبین شدی.اعتماد به نفست رو از دست دادی.كجا رفت سادگیت؟به چه قیمتی فروختی؟
 

به بازی روزگار...ارزون نفروختم.
 

تو اگه اراده كنی می تونی به دستش بیاری.حتی اگه به قیمت از دست دادن خیلی چیزها باشه.
 

با صدای در هردو سكوت كردیم.مادر دست پاچه چادرش را برداشت و از پله ها سرازیر شد.به كنار پنجره رفتم و پرده را به كناری زدم.مادر در را باز كرد و سعید پدیدار شد.مادر او را در آغوش كشید.حواسم به سعید بود كه با نگاه حاج رسول رو به رو شدم.نگاهش را دزدید.پرده را انداختم.سعید با شور و هیجان آمد و مرا در آغوش كشید.مادر یكریز قربان صدقه اش می رفت و مهلت حرف زدن را از سعید می گرفت.بعد از استحمام در كنارمان نشست و گفت:چه بوی گندی گرفته بودم.خدایا شكرت خونه رو دیدم.
 

مادر با بغض گفت:بمیرم برات...معلومه خیلی بهت سخت گذشته.
 

اگه حاج رسول نبود كه حالا حالاها باید می موندم.راستی حاج رسول آشنای كی بود؟
 

مادر با غرور گفت:بچه محل خودمونه.با مادرش آشنا بودم.
 

خدا رسونده.هنوز بچه ها گیر بودن.دیدن من دراومدم التماس می كردن به آشنام اونا رو هم معرفی كنم و بسپارم.
 

مادر دستش را بالا برد و خدا را شكر كرد.سپس رو به من گفت:دیدی صبا؟دیدی حرفات درست نبود؟خدا به حاج رسول عمر با عزت بده.خدا یار بی كسونه.كسی رو سر راهم قرار داد كه از صد تا كس و كار برام با ارزش تر بود.
 

سعید گفت:مگه صبا چی گفته؟
 

مادر گفت:فكر نمی كرد حاج رسول بتونه كاری برای تو بكنه.
 

ندیدی چه احترامی براش گذاشتن.دهنم باز مونده بود.
 

آهسته گفتم:فكر كنم باید تجدید نظری در حرف ها و رفتارم داشته باشم.
 

روز بعد مادر با جعبه ای شیرینی برای تشكر نزد خانم برومند رفت.در غیاب مادر مفصل با سعید صحبت كردم.سعید قول داد كمتر با دوستانش مراوده كند و بیشتر به درس هایش برسد.چنان در رفتار و منش حاج رسول غرق بود كه بی وقفه از او تعریف می كرد و می گفت:كاش منم مثل اون باشم!
 

آلرژی بدی پیدا كرده بودم.با كلافگی گفتم:مگه اون چه جوریه؟
 

نمی شه گفت...یه طور خاصیه.به آدم امنیت می ده.خیلی باحاله.به جای نصیحت كلی شوخی كرد و سربه سرم گذاشت.این طور آدما هم حال و هوای خودشون رو دارن.بدم نمیاد باهاشون بگردم.
 

تو خیلی زود تحت تاثیر محیط و آدما قرار می گیری.دست خودتم نیست هنوز خامی.اما بد نیست برای مدتی دور دوستات رو خط بكشی و با آدمایی بگردی كه خلاف دوستای قبلیت هستن.شاید این طوری الگوی مناسبی رو برای خودت انتخاب كنی.
 

صبا می خوام نماز بخونم.اون شب اون جا خیلی عذاب كشیدم و توبه كردم.دلم می خواد خوب باشم.
 

تو خیلی پاكی.شاید خدا با این اتفاق می خواست تو رو امتحان كنه و به راه بیاره.منم نذر كردم بریم پابوس امام رضا.هرسه ما احتیاج به سفر داریم اونم سفری زیارتی.
 

عالیه...كی قراره بریم؟
 

در اولین فرصت...شاید هفته آینده.
 

از تصمیمی كه گرفته بودم احساس رضایت می كردم.چه قدر از همه چیز فاصله گرفته بودم.از مادر و از سعید و از وجدان.باید فاصله ها رو كم می كردم.در دل كامبیز را نفرین و لعنت كردم كه با ثروتی كه به من هدیه كرد باعث عذاب و دوری از وجدانم شده بود.نمی دانم پولش حلال بود یا نه كه این قدر آزارم می داد.مرا چه به خانه ساختن و ویلای شمال و اتومبیل ب.ام.و و جواهر فروشی.او رفت و مرا در دنیا اسیر اموالش كرد.وقتی كمی آرام شدم كامبیز را دعا كردم.چون قسمت من این بوده و خدا چنین رقم زده بود و نباید ناشكر می شدم.
 

سفر خاطره انگیزی در كنار مادر و سعید داشتم و خود را بی نهایت خوشبخت می دیدم.از این كه وضع مالی خوبی داشتم و قادر بودم عزیزانم را به زیارت و سیاحت ببرم شكر گزار بودم.از خدا ممنون بودم كه چنین نعمت بزرگی به من ارزانی داشته بود تا خستگی و سال ها نگرانی مادر را كمی جبران كنم.
 

سعید رفتارهای مردانه ای از خود نشان می داد و احساس مسئولیتی شدید در قبال من و مادر می كرد و مراقب ما بود.بعد از یك هفته هرسه با روحیه ای دو چندان به تهران برگشتیم.
 

پریوش به دیدنم آمد،چندان حال و حوصله نداشت و در فكر بود.گویا درگیر عشق تازه ای شده بود.
 

با اعتراض گفتم:پریوش تا كی می خوای عاشق بشی؟بس كن.
 

اون قدر عاشق می شم تا یكی پیدا بشه به من وفا كنه.
 

اونی كه دنبالشی پیدا نمی شه.خودت رو بدبخت این و اون نكن.
 

اشك پریوش سرازیر شد كاری كه كمتر می كرد.من بدبختم.دیگه چه فرقی می كنه چه قدر؟بدبختی كه اندازه نداره.اون قدر غرق خودش می كنه كه نمی فهمی كی غرق شدی.
 

تو نه بدبختی نه غرق شدی.چرا می خوای خودت رو با این حرفا گول بزنی؟
 

از روز اول مال من یكی نخواست درست از آب دربیاد.آخرشم خدا بزرگه.
 

دلم به حالت می سوزه.تو به ایم مهربونی به این خوبی چرا همه چی رو سرسری می گیری؟
 

نمی تونم دست خودم نیست.وقتی عاشق می شم همه چی یادم می ره.همه حرفایی كه تو تنهایی زدم.قولی كه سر خاك مادرم به اون دادم.و باز گریه سر داد.
 

برای دلداری اش گفتم:تو چت شده؟از این رو به اون رو شدی؟حتما این بار جدیه كه تو رو به این حال گرفتار كرده؟
 

پریوش مثل بچه ها ذوق زده شد و به عادت گذشته سریع خندید جای گریه اش را گرفت.یه بازاریه.زنش مرده.چهار تا بچه داره كه دو تا شون سر و سامون گرفتن.خیلی آقاست باید ببینیش.
 

خیلی دوستش داری؟
 

می میرم براش.می خواد عقدم كنه.
 

تو كی با این آقا آشنا شدی كه من خبر ندارم؟
 

خیلی وقت بود می شناختمش.هربار كه با فریده می رم بازار یه سرم به مغازه اون می زنیم.دو سه هفته ای می شد كه به من علاقه ش رو نشون داده.
 

حالا كی عقدت می كنه؟
 

قول داده بعد از محرم و صفر عقدم كنه.
 

آهی كشیدم و گفتم:تو زن خوش قلبی هستی.خدا كنه سر حرفش بمونه.تو لایق خیلی چیزها هستی.
 

با شوق گفت:راست می گی صبا؟
 

دروغم چیه؟
 

آخه همیشه فكر می كنم آدم مزخرفی هستم.از اون دنیای خودم می ترسم.دوست دارم سر و سامون بگیرم و از این آوارگی نجات پیدا كنم.
 

تو آواره نیستی.چند بار گفتم برو تو خونه من زندگی كن،اگه نمی ری هرجا كه دوست داری برات خونه بگریم.حتی برات كار درست می كنم تا درآمدی داشته باشی.اما همیشه طفره رفتی.
 

تو ماهی...خودم می دونم كه از خواهر بیشتر محبت داری.اما نمی شه.تو زندگی خودت رو داری.به اندازه كافی هم گرفتاری نمی خوام جور منم بكشی.
 

تو زرنگ و سرزبون داری می تونی تو هر شغلی موفق باشی.
 

اگه منصور عقدم نكرد و دیدم داره علافم می كنه حتما به پیشنهادت فكر می كنم.
 

الان چه كمكی از دست من برمیاد؟
 

منصور خیلی پولداره...كم و كسری نداره.فقط باید مجبورش كنم عقدم كنه.
 

آن شب پریوش ماند.همیشه احساس خواهرانه ای نسبت به او داشتم و تحمل دیدن غم و اندوهش را نداشتم.اما كاری از دستم برنمیاد.پریوش ساده دل و عاشق پیشه بود.اگر آن مرد عقدش می كرد خیالم از بابت او راحت می شد.
 


چند روز بیشتر به ایام عاشورای حسینی نمانده بود.حال و هوای كوچه ها دیدنی بود.شور خاصی در همه جا برپا بود.در عین اندوه و سوگواری آرامش و احترام در چهره همگان موج می زد.به خصوص جوانان كه در كنار مسن تر ها از جان و دل خدمت می كردند.
 

قرار بود برای دیدن هیئت های عزاداری شب به اتفاق مادر و پریوش بیرون برویم.شب هنگام پریوش آمد.با چادر سیاهی كه بر سرش انداخته بود مرا به یاد گذشته ها برد.
 

پریوش عین دخترگی هامون شدی.
 

با افسوس سرش را تكان داد و گفت:یادش به خیر!چه روزهایی داشتیم.انگار صد سال گذشته.در حالی كه هنوز خیلی جوونیم.
هر دو به فكر فرو رفتیم.
 

مادر آمد و گفت:صبا چرا آماده نمی شی؟
 

سروقت كمدم رفتم.علاقه خاصی به چادر داشتم و همیشه چند دست چادر مجلسی و مشكی در طرح و رنگ های متفاوت داشتم.یكی از چند قواره چادرم را بیرون كشیدم.از میان آنان گل های یاس خشكیده بیرون ریخت.پریوش كه در كنار در ایستاده بود نزدیك شد و گل ها را از روی زمین برداشت و بویید.
 

وای چه بوی خوبی؟هنوز عادت قدیم رو داری؟
 

چادرم را بوییدم و گفتم:من با این ها بزرگ شدم.
 

خم شدم و ل های خشكیده را جمع كردم و در گوشه كمد ریختم.هرسه بیرون رفتیم.در آن ساعت شب كوچه ها شلوغ و پر رفت و آمد بود.هركسی به سویی می رفت.
 

پریوش گفت:چه بوی غذایی اومد.دلم ضعف رفت!خدا كنه امشب غذای نذری قسمتمون بشه.
 

به مادر گفتم:سعید كجاست؟
 

گفت می رم مسجد.دیگه خبری ندارم.
 

سر اولین چهارراه ایستادیم.هیئت های عزاداری دسته دسته می آمدند.پریوش بی وقفه اشك می ریخت و دعا می كرد.مادر در سكوت كناری ایستاده بود.از دیدن اندوه پریوش اشك هایم سرازیر شد.صدای سعید به گوشم خورد.برگشتم او را دیدم.
 

صبا این جا چیكار می كنی؟
 

تو این جا چیكار می كنی؟مگه نرفتی مسجد؟
 

سعید با غرور گفت:من با حاج رسولم.اومدیم یه دور بزنیم بعد بریم مسجد.
 

بی اختیار به اطراف نگاه كردم تا شخص مورد نظر را در آن شلوغی پیدا كنم.
 

سعید به كمكم شتافت و گفت:اون طرف خیابونه.
 

به یكباره دلشوره به سراغم آمد.از دیدن او هربار دچار استرس می شدم.حاج رسول روی موتور نشسته بود و به نقطه ای خیره بود.
 

مادر گفت:سعید جان مراقب خودت باش.موتور خطرناكه.
 

خیالتون راحت باشه.شب مسجد شام می دن خواستین بیاین.
 

پریوش گفت:آخ جون.حتما میاییم.
 

سعید گفت:كاری ندارین من برم؟
 

مادر گفت:صبر كن بیام می خوام با حاج رسول احوالپرسی كنم.
 

مادر و سعید به آن سمت خیابان رفتند.
 

پریوش گفت:از كی با این پسره دوست شدین؟
 

جریانش مفصله.بعدا برات تعریف می كنم.
 

اتفاقا بد نیست با همی چین آدمایی دوست بشین،به درد می خورن.
 

طلا كه پاكه چه منتش به خاكه!
 

خودت گفتی جریان داره.حتما چیزی شده كه سعید با اون دوشت شده؟
 

آره.اما به من ربطی نداره.
 

صبا نمی دونم مامانت چی گفت كه پسره برگشت و تو رو نگاه كرد.
 

حتما گفته دخترم اون جاست.
 

من كه از اینا می ترسم.
 

از بس خودشون رو می گیرن.
 

من كه بدی ندیدم.اون شبم گفتم پسر خوبیه!به پهلویم زد و گفت:چه چشم و ابرویی داره.خوشگلم می خنده.
 

زشته.هركی رو می بینی آب از لب و لوچه ت آویزون می شه.
 

پریوش با لحنی شوخ گفت:جای برادرم باشه.
 

فقط حواست باشه پیش مامان از حاج رسول بد نگی كه كینه به دل می گیره.
 

با آمدن هیئت عزاداری ارتباط ما قطع شد.بعد از لحظاتی مادر آمد و گفت:ماشالله به همچین پسری!خوش به سعادت مادرش.
در گوش پریوش گفتم:همیشه با دیدن حاج رسول این جمله ها تكرار می شه.
 

حركتم از چشم مادر دور نماند و گفت:باز چی داری می گی؟حتما بازم داغ دلت تازه شد!
 

چه داغی مامان؟موضوع دیگه ای بود.
 

مادر چشم غره ای رفت كه باعث خنده من و پریوش شد.
 

بریم مسجد این جا موندن بی فایده س.حاج رسول گفت مسجد عزادریه.شامم می دن.
 

آخ جون شام...من نیت كردم اگه امشب غذای نذری گیرم اومد حاجتم رو می گیرم.
 

گفتم:آخه پریوش جون،شام نذری چه ربطی به حاجتت داره؟
 

نیت خالص باشه فرقی نداره كه چه جوری بگیری.
 

با تمسخر گفتم:چه نیت خالصی!حتما حاجت روا می شی.
 

شكم رو عشق است.اگه منظورت به شوهره این جور مواقع به درد نمی خوره.
 

مادر گفت:پریوش این قدر پرت و پلا نگو.ممكنه كسی بشنوه.
 

تقصیر صباست كه دهن من رو باز می كنه.
 

به مسجد رسیدیم.جا برای نشستن نبود.به زحمت راهی باز كردیم كه با اشاره خانمی مادر با خوشحالی گفت:بریم اون طرف.خانم برومند اون جاست.
 

مادر با او روبوسی كرد و در كنارش نشست.من و پریوش هم روی دو زانو روبه روی آنان نشستیم.مادر پریوش را معرفی كرد.
پریوش در گوشم گفت:این خانم كیه؟
 

آهسته گفتم:صدات در نیاد،مادر همون پسره ست.
 

به به...چای نخورده فامیل شدیم.
 

نه بابا...سعید ول كن نیست.بعد از اون همه سوسول بازی رفته سمت دیگه ای.
 

خانم برومند گفت:صبا خانم حالتون خوبه؟
 

به لطف شما.حال شما چه طوره؟با زحمت های ما؟
 

چه زحمتی.دیگه قابل ندونستین تشریف بیارین؟
 

اختیار دارین،محبت شما فراموش نمی شه.
 

چند وقت بود دلم هوای هما خانم رو كرده بود.امشب سعادت داشتم.
 

مادر گفت:دل به دل راه داره.خدا می دونه چه قدر شرمنده شما آقازادتون هستم.تا عمر دارم مدیون محبتتون هستم.
 

ای بابا...این چه حرفیه؟سعید مثل پسر خودم می مونه.بعضی وقت ها میاد در خونه می بینمش.ماشالله واسه خودش مردی شده.
 

زیر سایه حاج آقا خیالم ازش راحته.
 

صدای عزاداری در فضای مسجد پیچید.با شور عزاداران زنان بنای گریه گذاشتند.بعد از ساعتی غذا را پخش كردند.پریوش كم مانده بود بشقاب را هم بخورد!




طبقه بندی: رمان مهر من،

تاریخ : چهارشنبه 28 آبان 1393 | 03:03 ب.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.