تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان مهر من - فصل بیستم

زمان جنگ بود و بمباران.من هیچ چیز از جنگ نمی دانستم.فقط امنیتی كه در پایتخت بود برایم اهمیت داشت.خیلی از مردم مثل من بودند و چندان خود را درگیر مسائل روز نمی كردند و برعكس عده ای تمام زندگی خود را در راه امنیت كشور و مردم فدا می كردند.هر از گاه تشییع جنازه شهیدی و زدن حجله ای چند روزی مرا افسرده می كرد اما بعد از مدتی فراموش می كردم و به دنبال خوشی های دنیا می رفتم.


در و دیوار شهر پوشیده از عكس های شهیدان پیر و جوان بود كه یادآور رشادت های آنان بود و من چندان عمیق به آنچه می دیدم فكر نمی كردم.اكثر دوستانم مانند خودم در آن گیر و دار به فكر خوب خوردن و خوب گشتن بودند.
 

احساس امروز جز خجالت و تاسف نیست كه از قافله ای به آن عظمت عبور كردم و در پی آن نرفتم.من در میان دریا به طوفان رسیدم و آنان به آرامش دریا.اگر دریا دهان باز می كرد،مرا می بلعید و آنان را بر روی سطح آبی خود نگه می داشت.مثل قصه حضرت موسی كه در كتاب ها خوانده بودیم و چقدر دوستش داشتیم و به آن افتخار می كردیم.دریغ كه من نیز در قافله فرعونیان بودم كه در پی انكار انسانیت خود بودند و بس...
 

جشن ازدواج مهناز بود.او خیلی به خودش رسیده بود و سر از پا نمی شناخت.قرار بود روز بعد از راه تركیه به یكی از كشورهای اروپایی برود و زندگی جدیدی را در كنار همسرش آغاز كند.آن روزها خیلی از دختران و زنان برای رسیدن به آن طرف خود را به آتش می زدند و حتی حاضر بودند با پیرمرد هفتاد ساله ای كه ویزای سراب خیالی را داشت ازدواج كنند.مهناز ازدواج با نادر را ایده خوبی برای آینده اش می دید و با فخر و مباهات دست در دست نادر تقریبا پا به سن گذاشته دور سالن را می گشت و به مهمان ها خوش آمد می گفت و تبریك و تهنیت برایش رسال می شد.پریوش چندان سرحال نبود شاید دچار حسادت شده بود.لیلا هم از دوستان قدیم ما بود كه همراهمان بود.بعد از صرف شام هدایا را دادیم و با هزاران آرزوی خوب آنجا را ترك كردیم.
 

خیابان ها در آن ساعت شب تقریبا خالی بود و كمتر چراغی را در خانه ها به خاطر بمباران روشن می گذاشتند.ماموران امنیتی در گوشه و كنار خیابان به چشم می خوردند.در وسط چهارراهی منتهی به خیابان خودمان عده ای ماموران بسیج دستور ایست دادند.نمی دانم چرا ترسیدم،بیشتر از سر و وضع خودم و پریوش.روسری ام را جلو كشیدم.اما بی فایده بود و آن مرد با تاسف نگاهی به ما انداخت و گفت:كجا تشریف می برید؟
 

من من كنان گفتم:خونه مون.
 

خانم محترم درست نیست این وقت شب اون هم زمان بمباران تو خیابون باشین.كارت ماشین و گواهینامه تون رو لطف كنین.
 

كیفم را باز كردم و با عجله شروع به جستجو كردم.لحظه ای یادم آمد كه با تعویض كیفم مداركم را در خانه جا گذاشته ام.وقتی تعلل مرا دید گفت:صندوق عقب رو باز كنین.
 

پریوش گفت:مگه دزد گرفتین.ما بچه همین محله ایم.
 

آهسته گفتم:پریوش ساكت باش.بذار كارش رو بكنه.
 

پیاده شدم و در صندوق عقب را باز كردم.با چراغ قوه داخل صندوق عقب را جستجو كرد.سپس گفت:شما رعایت حجابتون رو نكردین و با سر و وضع نامناسبی به خیابون اومدین.
 

با دستپاچگی گفتم:حق با شماست.اما ما مجلس عروسی دعوت داشتیم.
 

در همان لحظه موتور سواری در كنارمان ایستاد و گفت:سید چیزی شده؟
 

نه حاجی.كمی مشكوك بودن.كارت شناسایی ندارن.
 

آن مرد جوان از روی موتور پایین آمد و در كنار ما ایستاد و گفت:خانم ها بچه همین محل هستن بذار برن.
 

در تاریكی خیابان در جستجوی چهره ای بودم كه صدای گیرا و مردانه ای داشت و در آن لحظه او را ناجی خود دیدم.مرد جوان حدود بیست و هشت سال داشت.قد بلند و اندام نسبتا ورزیده اش با چشمانی سیاه و نافذ و ریشی مرتب و موهای خوش حالت به او جذابیتی دو چندان بخشیده بود.تیپ خاص او هر بیننده ای را برای لحظاتی غرق در خود می كرد.بی هیچ بهانه ای...
 

در صندوق عقب را بستم و گفتم:خیلی ممنون.
 

سید گفت:باید ببخشید ما وظایفی داریم كه باید انجام بدیم.
 

متوجه هستم كوتاهی از طرف ما بود.
 

او به سمت اتومبیل دیگری رفت و مرد جوان در كنارم ایستاد و گفت:بهتره بعد از این بیشتر مراقب رفت و آمدتون باشین.
 

نمی دانم برای توجیح كارم بود و یا احساس حقارت كه با ناراحتی و یك دنیا اخم گفتم:عرض كردم خدمت همكارتون ما از مجلس عروسی اومدیم.اگه شك دارین می تونم برم خونه و كارت شناسایی بیارم.
 

تبسمی كرد و گفت:نیازی به این كار نیست.به خاطر خودتون گفتم می تونین تشریف ببرین.
 

بدون خداحافظی و یا حتی تشكری سوار اتومبیلم شدم تا هرچه زودتر از آنجا دور شوم.از اینكه آن مرد جوان می خواست منتی بر من بگذارد رنجیده بودم.
 

پریوش گفت:خدا رو شكر به خیر گذشت.
 

با عصبانیت گفتم:مرده شور مهناز رو ببرم با اون مجلس مسخره ش.مرد چهل ساله رو انداخته دنبالش پزم می ده.
 

لیلا و ریوش خندیدند.لیلا گفت:گذبه دستش به گوشت نمی رسه می گه پیف پیف بو می ده.
 

اگه گوشت اون بهتره گربه از گشنگی بمیره.من اگه اراده كنم می تونم به هرجا كه هوس كنم برم.عقده ندارم.آخه تو بگو پریوش به این بی آبرویی می ارزید؟
 

با خونسردی گفت:چیزی نشده...اینا كارشون همینه.فقط جلو ما رو نگرفتن.
 

اتفاقا جلو همه رو نمی گیرن.مثل این كه خیلی تابلو بودیم.بدتر از همه این پسره بود كه ما رو می شناخت.نمی دونی با چه قیافه ای منو نگاه كرد.
 

پریوش سیگاری روشن كرد و دود آن را بیرون فرستاد و گفت:آره منم پسره رو می شناختم.دو كوچه بالاتر،خونه شونه.بچه خوبیه.بازم دمش گرم خودش رو به نشناختن نزد.
 

پس چرا صدات در نیومد؟
 

چی كار كنم؟حتما منو می شناخت و هردو باید آب می شدیم.
 

به نظر نمیاد تو آب شدنی باشی؟
 

پریوش قهقهه ای سرداد و گفت:بالاخره هرچی باشه چندین ساله تو این محل می پلكم.خوش ندارم بی خودی تابلو بشم.
 

لحظه ای فكر كردم و گفتم:منو از كجا می شناخت؟حتی یك بارم ندیده بودمش.
 

تو اون قدر بدبختی كه كسی رو نمی بینی.و دوباره خندید.
 

لیلا گفت:خدا رو شكر به خیر گذشت.حوصله جواب دادن به برادر خل و چلم رو ندارم.همون یه بار كه رفتم منكرات برای هفت پشتم بس بود.
 

پریوش و لیلا را رساندم و به سرعت به خانه رفتم.در سكوت و تاریكی وارد خانه شدم.مادر خواب بود و سعید در اتاقش فیلم تماشا می كرد.لیوانی آب خوردم و به اتاقم رفتم.آرایشم را با كرم از صورتم پاك كردم.به چهره خودم در آینه خندیدم.شبیه دلقك ها شده بودم.اگر با همین قیافه شكلكی برای آن مرد درمی آوردم بلافاصله از ترسش راه را برایم باز می كرد.
 

صبح زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم.مادر در آشپزخانه بود.با دیدن من گفت:چی شده زود پاشدی؟
 

خوب نخوابیدم.سرم خیلی درد می كنه.
 

مادر با دقت نگاهم كرد و گفت:دیشب خوش گذشت؟
 

جای شما خالی.كاش شما هم اومده بودین.
 

دیگه حال و حوصله این مجالس رو ندارم.ایشالله خوشبخت بشه.
 

مهناز خیلی سرحال بود.خدا كنه تا آخر همین طور بمونه.
 

داماد خوب بود؟
 

ظاهرا كه خوب بود.اما خدا می دونه.
 

مادر استكانی چای ریخت و روبه رویم نشست و گفت:گاهی فكر می كنم چرا سرنوشت شما سه تا یه خرده شبیه هم بود.
 

منظورتون اینه كه همه بدبخت شدیم؟
 

خدا نكنه بدبخت باشین.
 

مهناز كه فقط یه بار نامزد كرد و به هم زد.اما حساب من و پریوش فرق داره.
 

اگه زندگی آروم و بی سرو صدایی داشتی خیال منم راحت بود.یكی دو تا نوه داشتم و سرم گرم می شد.
 

لبخند تلخی زدم و گفتم:می دونم مامان من اونی نشدم كه شما می خواستین.خیلی تلاش كردم حداقل یكی از زندگی هام رو نجات بدم.اما خدا نخواست و هركدوم رو به شكلی از دست دادم.
 

با خنده گفت:برای تو كه بد نشد.
 

خودش نیست خداش هست علی رو می خواستم اما كامبیز خدابیامرز هیچ وقت برام شوهر نشد.
 

خدا رحمتش كنه.تا سه نشه بازی نشه.
 

سر صبحی شوخیتون گرفته؟
 

چرا شوخی!ازدواج امر خیره.تو هم جوونی هم خوشگل.چرا كه نه؟
 

هیچ وقت نمی خوام راجع به ازدواج حتی فكر كنم.خجالت آوره.
 

خجالت اونی باید بكشه كه حروم می كنه.
 

مردم كه این چیزا رو نمی دونن فقط حرف می زنن.
 

به حرف مردم بخوای زندگی كنی كلاهت پس معركه س.
 

نكنه خبری شده كه حرف رو به اینجا كشوندین؟
 

می شه.مثل روز برام روشنه كه بخت خوبی برات پیدا می شه.
 

ازدواج شانسه كه من ندارم.
 

از اون حرفا زدی.تو چی از مهناز كم داری؟
 

آه فهمیدم.نكنه فكر می كنین من به مهناز حسادت می كنم؟
 

نه جونم.من می دونم تو به هیچ كس حسادت نمی كنی.اگه از علی جدا شدی یكی بهترش تو رو گرفت درسته كه عمرش به دنیا نبود در عوض تو رو بی نیاز گذاشت و رفت.منم آرزو دارم خوشبختی تو رو ببینم.
 

من الان هم خوشبختم.مگه خوشبختی تو ازدواج خلاصه شده؟من هرچی كه باید داشته باشم دارم.
 

تو همه چی داری و هیچی نداری.
 

مرسی مامان خوبم لطف دارین.
 

دلخور نشو.به دور و برت نگاه كن شاید بفهمی چی می گم.
 

باشه سرفرصت حتما این كارو می كنم.
 

بلند شدم.گفت:كجا؟
 

می رم سر ساختمون.بعد هم یه سر به جواهر فروشی بزنم.آگهی دادم تا مدیر داخلی استخدام كنم.
 

مراقب باش آدم حسابی باشه.
 

بهرام یكی ر معرفی كرده،ببینم خوبه می دم دستش.دیگه حوصله اونجا رو ندارم.
 

برو به سلامت.
 

كار ساختمان خوب پیش می رفت.معمار قول داده بود تا دو ماه آینده آن را تحویل دهد.فرد مورد نظر بهرام را پسندیدم.سال ها در بازار مغازه داشته و مورد تایید كسبه بازار بود.مردی حدودا شصت ساله كه ورشكست شده بود و به دنبال كار می گشت.
 

بعد از ظهر سعید به مهمانی دعوت داشت.كلی به سرو وضعش رسید.ساعتی بعد دوستانش به دنبالش آمدند.مادر با سلام وصلوات او را راهی كرد.
 

بعد از رفتن سعید گفتم:دوست دارید بریم سینما؟
 

نه مادر،كی حوصله داره.نگران سعیدم.
 

برای چی؟اون كه كار همیشگیشه.
 

اتفاق یه بار می افته.می ترسم آخر سر تو این مهمونی ها كار دست خودش بده.
 

اجازه نمی دادین بره.
 

ای بابا...كی به حرف من گوش می ده.این از تو اینم از سعید.
 

من كی به حرفاتون گوش نكردم؟
 

حال و حوثله جرو بحث ندارم.
 

حالا كه حوصله ندارین بریم شام بیرون.تا برگردیم سعید هم اومده.
 

تو هم ددری شدی.هی می گی بریم بیرون.بیرون چه خبره؟
 

پریوش هم برمی دارم با هم بریم.
 

نه تو رو خدا.از بس می خنده آدم رو حرص می ده.از گارسون گرفته تا آدمایی كه می بینه.آبروی آدمو می بره.
 

خوبه كه آدم بخنده.شما هم چه ایرادهایی می گیرین.بلند شین تا خیابونا شلوغ نشده.
 

هرطور بود مادر را راضی به رفتن كردم.ساعت نه برگشتیم و منتظر آمدن سعید شدیم.آنقدر مادر دلشوره داشت كه به من نیز سرایت كرد.هردو به تیك تاك ساعت گوش می كردیم.ساعت از نیمه شب هم گذشت و خبری از سعید نشد.لحظه ای چرتم برد كه با صدای گریه مادر از جا پریدم.
 

عجب پسر بی فكریه.با این اوضاع و احوال جنگ تا این وقت شب كجا مونده؟
 

مادر با ناله گفت:سعید بچه بی فكری نیست.حتما بلایی سرش اومده.
 

نگران نباش.حتما خونه دوستش مونده.می خوای به خونه بابك زنگ بزنم؟
 

مادر سرش را به علامت تایید تكان داد.به سمت تلفن رفتم و شماره را گرفتم.بعد از عذر خواهی از پدر بابك توضیح مختصری دادم.گفت اطلاعی از بابك ندارد و هنوز به خانه برنگشته.
 

پدر و مادر بابك چندان در قید و بند مسائل اخلاقی نبودند و چنین پاسخی از طرف آنان چندان دور از انتظار نبود.
 

مادر یكریز اشك می ریخت.عقلم به جایی قد نمی داد.گفتم:آدرس مهمونی رو ندارین؟
 

مادر فكری كرد و گفت:وقتی داشت با تلفن حرف می زد شنیدم جایی حوالی میدون ونك بود.بقیه اش رو نشنیدم.
 

چاره ای نداریم باید تا صبح صبر كنیم.
 

مادر با صدای بلند شیون سر داد و گفت:می دونم بلایی سر بچه ام اومده از سر شب دلم شور می زد.
 

نفوس بد نزنین...جوونه...حتما سرش جایی گرم شده.
 

مادر بی توجه به حرف من گفت:تقصیر خودمه...كاش لال می شدم و نمی ذاشتم بره.
 

از نگرانی من هم به گریه افتادم.حالا می فهمیدم نبود یك مرد در زندگی چه قدر دشوار است و مادر بیچاره ام همیشه یكه و تنها به جنگ مشكلات می رفت.حتی زمانی كه آقا رحمت زنده بود نیز چندان تفاوتی نمی كرد و فقط نامش در خانه بود و همواره مادر به تنهایی روزگار را سپری می كرد.سعید با داشتن خواهر و مادری تنهاتر از خودش تكیه گاه ناامنی داشت.بیشتر برای بی كسی خودمان گریه می كردم.هیچ كس را نداشتیم تا غصه هایمان را با او درمیان بگذاریم.تنها عمویدالله بود كه خودش گرفتار فرزندانش بود و نمی شد توقع چندانی داشت.
 

صبح با صدای زنگ تلفن از جا پریدیم.با تردید به یكدیگر نگاه كردیم.هیچ كدام جرات برداشتن گوشی تلفن را نداشتیم.با اشاره مادر این كار به من محول شد.با دستانی لرزان گوشی را برداشتم.در ذهنم به دنبال صدایی بودم كه خبر ناگواری در رابطه با سعید بدهد.اما صدای آشنای سعید را شنیدم.هول شدم و با خوشحالی گفتم:كجایی؟حالت خوبه؟چرا ما رو بی خبر گذاشتی؟
 

مادر به كنارم آمد و اصرار داشت گوشی را بگیرد.سعید هراسان گفت:صبا نمی تونم زیاد حرف بزنم.من الان منكرات هستم اگه می تونی یه سر بزن.
 

با قطع مكالمه هاج و واج ماندم.مادر گفت:صبا سعید چی گفت؟كجا بود؟
 

زود حاضر بشین بریم.سعید رو گرفتن.
 

مادر محكم به صورتش زد و گفت:وای خدا...خاك بر سرم شد.
 

در حالی كه چندان اطمینانی به حرف های خودم نداشتم برای آرامش مادر گفتم:اتفاقی نیفتاده.نگران نباشین.شناسنامه و سند خونه یادتون بردارین شاید لازم بشه.
 

با رسیدن به محل مورد نظر از دیدن جمعیتی كه در آنجا بودند جا خوردم.اكثرا پدر و مادرانی بودند كه به دنبال فرزندان خوشگذرانشان می گشتند.ساعتی در آنجا ایستادیم بدون اینكه جواب درستی بشنویم.ماموری به مردم حاضر اطلاع داد متفرق شوند و روز بعد مراجعه كنند.
 

پدر و مادر بابك نیز بودند.مادر بابك می گفت مهمانی دختر و پسر بوده و مشروبات الكلی نیز مصرف كردند كه این كار را برای آنان دشوار می كرد.
 

پدر بابك گفت:این جا موندن بی فایده س.بهتره بریم و فردا بیایم.
 

مادر گفت:تا خبری از سعید نگیرم از جام تكون نمی خورم.
 

مامان لج نكن.اینجا نشستن دردی رو دوا نمی كنه.باید دنبال آشنایی بگردیم.این طوری كسی جواب ما رو نمی ده.
 

از من بی كس تر كسی هست؟كی دلش به حال من و بچه بی پدرم می سوزه؟
 

خودم می رم دنبال آشنا.حتما كسی پیدا می شه كه كمكمون كنه.
 

به زحمت مادر را راضی به رفتن كردم.مردم پراكنده شدند و هركس به سویی می رفت.در طول راه مادر از بی كسی خود شكوه می كرد.هرچه به ذهنم می رسید گفتم تا شاید آرام شود.اما بی نتیجه بود.اتومبیل را سر كوچه پارك كردم.مادر گفت:صبا بریم خونه خانم برومند؟
 

اون دیگه كیه؟
 

یكی از مشتریان خوبم بود.تو ندیده بودی این آخری ها زیاد میومد.خانم مومن و به درد بخوری بود.شاید پسرش بتونه كاری بكنه.ضرر نداره یه سر بزنیم.
 

بی فایده س.غریبه كه دلش به حال ما نمی سوزه كه بخواد قدمی برداره.
 

تو از كجا می دونی؟امتحانش ضرری نداره.
 

خونه شون كجاست؟
 

دو كوچه بالاتر.فقط چادرتو سر كنی بهتره.
 

چادرم را از كیف بیرون آوردم و روی سرم انداختم.وسط كوچه خانه ای دو طبقه و شمالی قرار داشت مادر زنگ را فشرد.
 

گفتم:مطمئنین همین خونه س؟
 

آره یه دفعه روضه اومدم خونه شون.
 

صدای زنی شنیده شد.
 

مادر گفت:سلام حاج خانم من هما هستم.
 

سلام هما خانم.بفرمایین.
 

متعاقب كلامش در باز شد و ما وارد حیاط شدیم.فضای كوچك آنجا با باغچه ای پرگل زینت بخش بود.خانم برومند با چادر سفید گلداری به استقبال ما آمد و با مادر و سپس با من روبوسی كرد.مادر مرا معرفی كرد.خانم برومند با خوشرویی از دیدار با من اظهار خوشوقتی كرد.با راهنمایی اش وارد خانه شدیم.اتاق ها مفروش شده و بی نهایت تمیز و مرتب بود.هرچه خانم برومند اصرار كرد به اتاق پذیرایی برویم قبول نكردیم و در گوشه هال نشستیم.
 

چه عجب از این طرف ها؟!حتما راه گم كردین؟
 

اختیار دارین منزل امید ماست.
 

خانم برومند به آشپزخانه رفت و با دو لیوان شربت برگشت.مادر كمی حاشیه رفت و سپس گفت:والله حاج خانم شما كه غریبه نیستین.غرض از مزاحمت اینه كه پسرم سعید كه خاطرتون هست؟
 

البته كه یادم هست.زنده باشه جوون خوبیه.
 

چی بگم جوونی كرده نادونی كرده.حالا هم تو بد مخمصه ای افتاده.
 

خیره ایشالله.هما خانم چرا نمی گی چی شده؟دل تو دلم نیست.
 

مادر مختصری از قضایا را شرح داد.خانم برومند با دقت گوش می داد.بعد از پایان صحبت های مادر گفت:چه كاری از دست من برمیاد؟
 

خوبی شما زبانزد خاص و عامه.نیازی به تعریف من نیست.از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون من كسی رو ندارم.پدر سعید عمرشو داده به شما.وصف آقازاده رو شنیده بودم گفتم شاید بتونن خبری از سعید بگیرن.اگه امشب سعید خونه نیاد دق می كنم.و گریه سر داد.
 

به آرامی گفتم:مامان خودتون رو كنترل كنین.
 

كس همه ما خداست.چرا ناامیدی!ناامیدی شیطونه.
 

سعید عقلش نمی رسه،نادونی كرده.
 

همه جوونی می كنن.بذار رسول بیاد.الانه كه پیداش بشه.اگه كاری از دستش بربیاد دریغ نمی كنه.
 

با نگاهی به ساعت كه وقت ناهار را نشان می داد گفتم:ما وقت بدی مزاحمتون شدیم اجازه بدین بعد از ظهر خدمت برسیم.
این چه حرفیه تا جوابی از رسول نگیرم نمی ذارم برین.
 

صدای خانم برومند به قدر كافی گوشنواز بود و من و مادر در كنارش احساس خوشایندی داشتیم.حتی اگر كاری برای سعید انجام ندهند مهم نبود چون روی باز خانم برومند نشانگر محبتش بود و همین برای ما كافی بود.با صدای زنگ در خانم برومند برای باز كردن آن رفت.با لبخند نگاهمان كرد و گفت:دیدی گفتم،اومد.

من و مادر چادرهایمان را روی سر مرتب كردیم و برای ورود پسر خانم برومند آماده ایستادیم.صدای یالله آمد.نگاه كردم و وا رفتم.رسول پسر خانم برومند كسی نبود جز آن مرد جوانی كه آن شب ناجی من شد و من بی ادبانه از كنارش گذشتم.بی اختیار خودم را پشت مادر پنهان كردم و این حركت بچه گانه ام از دید او پنهان نماند.با مادر سلام و احوالپرسی كرد و خواهش كرد تا بنشینیم.هردو نشستیم.احساس كردم یخ زده و بی رنگم.مانند عروسكی بی جان و بی تحرك پر از شرم و حرص بودم.با خود گفتم:حتما فكر می كنه ما خانوادگی مورد داریم.و این مسئله بشتر آزارم می داد و معذبم می كرد.
 

مادر به پهلویم زد و گفت:حاج آقا با شماست.
 

من من كنان گفتم:ببخشین حواسم جای دیگه ای بود.
 

حاج آقا با تبسمی كه آشكارا رگ تمسخری در آن به چشم می خورد گفت:عرضی نبود فقط حالتون رو پرسیدم.
 

با غیظ نگاهش كردم و گفتم:به مرحمت شما.و رویم را برگرداندم.
 

مادر با حیرت نگاهم كرد و رو به حاج رسول گفت:دخترم اعصابش به هم ریخته.از كله سحر تو خیابونا اسیریم.
 

بله كاملا پیداست.
 

متلك از این گویاتر نمی شد.خون خونم را می خورد.
 

خانم برومند پیش دستی كرد و قضایا را به طور خلاصه برای پسرش بازگو كرد.
 

حاج رسول گفت:چشم.هركاری از دستم بربیاد انجام می دم.چون سعید اولین باره كه دستگیر شده احتمالا كارش آسونتره.
 

مادر كه نورامیدی در دلش پیدا شده بود گفت:به خدا قسم سعید پسر خوبیه.اشتباه كرده.قول می دم دیگه نذارم سرخود جایی بره.
 

نیازی نیست به من قول بدید.من شما رو می شناسم.صرفا به خاطر خودتون بیشتر مراقب بچه ها باشین.
 

با جسارت نگاهش كردم.به من می گفت بچه.بچه ای كه باید مراقبم باشند تا دست از پا خطا نكنم.علنا قضایای آن شب را به رخ می كشید.كه باعث شد عصبی تر شوم.حاضر بودم ماه ها سعید در آن جا می ماند اما من پا به خانه حاج رسول نمی گذاشتم.
 

مادر برخاست و با كلی پوزش و تشكر و دعا به جان آنان خداحافظی كرد.من هم از خانم برومند تشكر كردم و با یك خداحافظی كوتاه كه اگر نمی كردم سنگین تر بودم بیرون آمدم.




طبقه بندی: رمان مهر من،

تاریخ : سه شنبه 27 آبان 1393 | 09:42 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.