تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان مهر من - فصل نوزدهم

چشمانم را به سختی گشودم.سردرد بدی داشتم.به سقف صفید و ناآشنای اتاق كه با روشنایی نور مهتابی مزین بود خیره ماندم.تا خواستم سرم را به سمت دیگر بچرخانم درد شدیدی در گردنم مانع حركتم شد.با صدای ناله ام كسی به اتاق آمد.نوازشم كرد و گفت:مادر برات بمیره.چی به سر خودت آوردی؟


با ناله گفتم:مامان درد دارم.
 

الان می گم برات مسكن بزنن.تكون نخور.ممكنه سرم از دستت باز بشه.
 

مامان نرو...
 

الان برمی گردم.
 

من كجام؟
 

صدای گریه اش مانع حرف زدنش شد.گفتم:چرا گریه می كنی؟
 

از خوشحالیه.خدا تو رو دوباره به ما داد.
 

دست به شكمم بردم كه خالی و تهی بود.نالیدم:بچه ام...چه بلایی سرش اومده؟
 

آروم باش دخترم.
 

با تمام توانم فریاد زدم:مامان بچه م...من بچه م رو می خوام...
 

تو تصادف كردی.بچه ت از بین رفت ولی خدا رو شكر خودت سلامتی.
 

چنان از درد به خودم پیچیدم كه نه سرم دستم و نه درد گردنم و نه خالی بودن شكمم را ملاحظه نكردم.با ورود پرستار و تزریق مسكنی ناله هایم در آن اتاق سرد كم كم به خاموشی گرایید.
 

فرزندم از آمدنش به این دنیا پشیمان شد و مرا تنها گذاشت و مقصر كسی جز كامبیز نبود كه او را نمی خواست و نفرینش می كرد.كاش كامبیز را می دیدم و می گفتم خیالت راحت شد دیگر بچه ای در كار نیست تا مزاحمت باشد.به چشمان بلهوسش نگاه می كردم كه آثاری از شرم در آن نبود.شاید كمی عذاب وجدان می گرفت.شاید دلش به حال من كه چشم به راه فرزندم بودم كمی می سوخت.
 

در خواب كودكم را می دیدم كه با دو بال سفید مثل مجسمه ای كه سر طاقچه مادر بود از من دور می شد.طفلی زیبا و سفید رو شبیه به خودم در خواب التماسش می كردم نرود و مرا تنها نگذارد.می خواستم ببویمش و لمسش كنم اما ابرها از هم باز شد و او را در خود پنهان كرد...
 

آنقدر كینه داشتم كه مرتب از مادر می پرسیدم:كامبیز كجاست و چرا نمی آد؟
 

جواب مادر یك جمله تكراری بود:كامبیز زخمی شده و به زودی به دیدنت میاد.
 

چند روز را در آن اتاق بی روح بدون خبری از كامبیز گذراندم.دوستان كامبیز به دیدنم آمدند.چهره همه آنان مغموم بود.شهلا با دیدنم بغض كرد و بیرون رفت.دلیل بهت اطرافیانم را نمی دانستم.زمان مرخص شدنم شهلا و بهرام و دو تن از دوستان صمیمی كامبیز برای مرخص كردنم آمدند.به مادر گفتم:این قدر حال كامبیز بده كه نمی تونه بیاد؟
 

پاش شكسته.این قدر كه دوستت داره به دوستاش سفارش كرده تنهات نذارن.
 

كامبیز از ترس سرزنش های من آفتابی نمی شه.می دونم دلیل نیومدنش برای چیه.
 

به كمك شهلا و مادر سوار اتومبیل شدم.بهرام در راه از قسمت و سرنوشت آدم ها حرف می زد و می گفت باید راضی بود به رضای خدا.فكر می كردم در مورد كودكم می گوید كه عمرش به دنیا نبود.اما با نزدیك شدن به در خانه مادر گفت:صبا خونه ت پر از مهمونه.و باز گریه كرد.
 

آه از نهادم بلند شد.ناباورانه نگاهم را به شهلا دوختم.
 

كامبیز طوری شده؟
 

بهرام نزدیك خانه نگه داشت و او نیز گریه كرد.
 

با دیدن حجله كامبیز پشتم لرزید.یخ كردم،همان جا ایستادم.زیرلب زمزمه كردم...دروغه...
 

ناگهان صدایم به فریاد گوش خراشی مبدل شد و از حال رفتم...
 

خانه ام سرد بود و بوی مرگ می داد.بوی مرگ فرزند و همسری كه برای همیشه رفته بودند.
 

چه كسی مرگ كامبیز را كه سرشار از زندگی بود و حتی لحظه ای به یاد مرگ و یا هرچیز ناخوشایند نمی افتاد باور می كرد.كه چنین ساده و راحت آغوش خود را به روی مرگ باز كرد و به ابدیت پیوست.كامبیز جوان بود.همیشه و در هر حالی بشاش و خوش بین و برای آینده نقشه های مهیجی می كشید.چه طور باور می كردم.
 

به یاد فخری جون افتادم و ناله ای كردم.نمی دانم خبر از مرگ پسرش دارد.هنوز جنازه كامبیز را دفن نكرده بودند و در انتظار بهبودی من بودند.چون كسی را در ایران نداشت و تمام اقوامش به جز عمه پیرش در خارج از كشور زندگی می كردند و تنها كسش من بودم.
 

قبل از مراسم خاكسپاری با فخری جون تماس گرفتم.هردو به تلخی گریستیم.گویا همان روز خبر فوت كامبیز را می شنود.اجازه گرفتم تا مراسم خاكسپاری كامبیز را انجام دهم.
 

گفت:پسرم رو بیشتر از این در انتظار نذارین.سفارش كرد در مقبره خانوادگی شان در كنار پدرش او را دفن كنیم.فخری جون دستش از همه جا كوتاه بود و آمدن برایش در حال حاضر امری محال بود.
 

مراسم تشییع جنازه كامبیز در میان ناباوری همگان انجام شد.در آخرین لحظه برای وداع به رویش خم شدم و نگاهش كردم.گفتم،به خدا سپردمت.فراموشت نمی كنم.من تو رو بخشیدم امیدورام خدا هم تو رو ببخشه و روحت در آرامش به سر ببره.با دیدن چهره یخ زده اش حالم برای لحظه ای منقلب شد و با تمام قدرت فریاد زدم:كامبیز بلند شو.با من حرف بزن.چرا تنهام گذاشتی؟چرا؟اما كامبیز به راستی رفت و روی در نقاب خاك كشید.آرام و آهسته نه مثل زندگی پرشوری كه داشت.وقت آن رسیده بوده با آرامش در دنیای مردگان زندگی كند و حسرت رفتن نزد فخری جون را با خود به گور ببرد.
 

مراسم عزاداری كامبیز همان گونه كه در زندگی اش دوست داشت برگزار شد.سنگین و با شكوه...پریوش و شهلا و مادر و زن عمو در طول مراسم لحظه ای تنهایم نگذاشتند و همراهی ام كردند.با وجود آن همه چیز به خوبی و با برنامه ریزی پیش رفت.هنوز شكمم ورم داشت و گردنم درد می كرد كه با اعصاب به هم ریخته بدتر نیز می شد.
 

هنوز دوستان كامبیز در بهت و ناباوری به سر می بردند.شاید درس عبرتی از ناكامی كامبیز گرفته باشند و این حادثه تلنگری برای آنان باشد.در حالی كه مطمئن بودم بعد از چند صباحی به فراموشی خواهند سپرد.
 

در مراسم شب هفت كامبیز بود كه ماندانا بی صدا و آرام خود را به من رساند.بی هیچ احساسی نگاهش كردم.
 

با گریه در گوشم گفت:تا منو نبخشی نمی رم.
 

من كی هستم كه كسی رو هم ببخشم.برو از خدا طلب بخشش كن.
 

از عذاب وجدانی كه گرفتم به جنون رسیدم.اومدم با دیدن تو و شنیدن بخشش تو كمی آروم بشم.
 

به چهره اش خیره شدم.با همیشه فرق داشت.تكیده و بی حال بود.برخلاف گذشته كه چهره اش همواره در زیر قشر ضخیمی از آرایش جذاب و خواستنی بود،به نظرم خیلی بدبخت و بیچاره بود.
 

گفتم:اگه آرومت می كنه من می بخشمت.حالا هم بهتره بری.قبل از اینكه كسی متوجه بشه.من از تو كینه ای ندارم.قسمت منو كامبیز هم این بود.هیچ كس جز خدا قادر نبود جلو سرنوشت شوم اونو بگیره.
 

ماندانا روسری اش را جلو صورتش كشید و با هق هق گریه كه امانش را بریده بود از در خارج شد.
 

پریوش به كنارم آمد و گفت:آخی...طفلك از فامیل های كامبیز خان بود؟
 

آره از اقوام دورشون بود.
 

چرا شام نگهش نداشتی؟
 

اصرار كردم نموند.
 

اسمش چی بود؟
 

با خود زمزمه كردم:خاطره ای خاموش و برباد رفته...هوسی ویران گر...ندای وجدان...هرچی كه دوستش داری اسمش رو بذار.
صبا با من بودی؟
 

نگاهش كردم و گفتم:با خودم حرف می زدم.چرا این قدر راجع به اون خانم سوال می كنی؟
 

نمی دونم...یه جوری بود.به نظرم تو داری یه چیزی رو از من قایم می كنی.
 

خیالت راحت.اگه موضوع مهمی باشه حتما بهت می گم.
 

پریوش با دلخوری از كنارم دور شد.چون با شم زنانه اش متوجه شده بود ماندانا جدای از بقیه اقوام و دوستان است.
 

بعد از مراسم چهلم در خانه را بستم و با چمدانی راهی خانه مادر شدم.در حالی آنجا را ترك می كردم كه عادت به زندگی ام كرده بودم.عادت به وجود كامبیز كه هركاری دوست داشت و می كرد و من فقط نگاهش می كردم و بهانه نمی گرفتم.تمام رفتارهایم تغییر كرده بود و من دیگر صبایی نبودم كه با چادر همسایه خود را به خانه مادر رساندم و پناه گرفتم.شاید در كنار كامبیز خیلی چیزها را از دست دادم اما خیلی چیزها نیز به دست اوردم و به قول پریوش درست مثل كامبیز و اقوامش شده بودم.اكنون باید از ابتدا شروع می كردم.
 

فخری جون باز سخاوت خود را نشان داد و هیچ چیز از اموال پسرش را نخواست و با وكالتنامه ای كه فرستاد تمام ثروت قابل توجه كامبیز را در كمال حیرت اطرافیان به من بخشید.با داشتن بیست و سه سال سن بیوه زنی جوان و ثروتمند بودم و بدین ترتیب برگ دیگری از زندگی ام ورق خورد.
 

بعد از چند ماه وضعیت روحی ام بهم خورد.به پیشنهاد شهلا به روان پزشك مراجعه كردم تا تحت درمان باشم.نبود فرزند و شوهرم با تمام بدی هایش برایم دشوار بود.از آینده در هراس بودم.بعد از گذشت پنج ماه كم كم حالم رو به بهبودی رفت و به زندگی خوش بین شدم.اعتماد به نفس خود را به دست آوردم و خنده روی لبانم نشست.بعد از مراسم سالگرد كامبیز بهبودی كامل یافته بودم و می خواستم با كار و فعالیت سر خود را گرم كنم.در اولین قدم اقدام به ساخت زمین مادر كردم و در كنارش با جدیت به كار جواهر فروشی رسیدگی كردم.با تمام مشتریان آشنا شدم و با كمال مهارت آن را اداره می كردم.
 

بعد از چند ماه اولین پیشنهاد ازدواج از طرف مسعود بود.خاطره ای مشمئز كننده از او در ذهنم باقی مانده بود و نمی دانم با چه رویی باز چنین پیشنهادی می داد.تهدیدش كردم در صورت تكرار تقاضایش با او رفتاری بدتر از قبل خواهم كرد.
 

پس از مدتی مقداری سهام خریداری كردم.می خواستم با فكر اقتصادی ناكامی های گذشته را فراموش كنم و قدرت پیدا كنم.در حالی كه من بزرگ ترین قدرت را داشتم كه همان پشتوانه مالی ام بود.
 

مادر بعد از مرگ آقا رحمت از حال و حوصله افتاده بود.آرایشگاه را اجاره داده بود.گاهی كه حوصله اش سرمی رفت برای دیدار از دوستان به آنجا سر می زد.من هرروز بهتر از قبل می شدم تمام اعتماد به نفسم را مدیون اموالی بودم كه كامبیز برایم به ارث گذاشته بود.هرطور كه مایل بودم آن را به كار می گرفتم و آقا بالا سری نداشتم.خانه زیبا،ویلای شمال،اتومبیل و مغازه و ...باعث شد اطرافیان توجه بیشتری به من داشته باشند.در این بین تنها پریوش بود كه بدون هیچ چشم داشتی در كنارم بود و رفت و آمد تنگاتنگی داشتیم.اما من به لحاظ موقعیت زندگی اش و همین طور بی كسی اش به هر وسیله ای كه می شد كمك مالی می كردم تا در مضیقه نباشد و خدای نكرده به خاطر بی پولی دست به كاری نزند.با فوت مادرش در كنار برادر سخت گیر و گاه تنها خواهرش به سر می برد و جا و مكان خاصی نداشت.در تمام خریدها با هم بودیم و من از هر چیزی كه می خریدم جفت می خریدم.به راستی پریوش را مانند خواهری كه نداشتم تروخشك می كردم.در تمام سفرهایم به ویلا در كنارم بود.بدون مادر و پریوش تفریحی نمی كردم حتی با اصرار شهلا نیز راضی به همراهی اش نمی شدم.
 

به طور ناخواسته بسیاری از حالات كامبیز را با خود یدك می كشیدم.دیگر قادر نبودم ساده بگردم و تفریح نكنم.از تنهایی بیزار بودم.در عین حال مجبور بودم رعایت خیلی از مسائل را بكنم تا مبادا پشت سرم حرف و كنایه ای باشد.زندگی مادر را تغییر اساسی دادم و دكوراسیون آن را مطابق سلیقه اش درست كردم.به سعید پول توچیبی قابل توجهی می دادم تا حسرت چیزی در دلش نماند.زندگی پیش چشمم روشن و دل نواز شده بود.با موقعیتی كه داشتم خواستگاران زیادی دور و برم می گشتند.از مردهای زن مرده و یا طلاق داده تا پسران جوانی كه به عشق ثروتم می خواستند به هر وسیله ای كه شده به من نزدیك شوند.
 

هیچ كاری را احمقانه تر از ازدواج نمی دیدم.در حالی كه همه چیز داشتم پس چه نیازی به ازدواج مجدد بود؟به نظرم به نوعی خودبزرگ بینی مبتلا شده بودم كه مرا از خودم دور می كرد و باعث می شد خودخواهانه به زندگی نگاه كنم و هیچ چیز را باب میلم نمی دیدم.
 

با تمام شدن كار ساختمان آن را فروختم و سهم مادر و سعید را دادم.زمین دیگری خریدم و شروع به ساختن كردم.از این راه پول هنگفتی نصیبم شد.كسانی كه با آنان كار می كردم وقتی زنی جوان و شیك پوش را می دیدند كه ثروتمند و موفق است،تقاضاهای بی شماری می كردند.مهندسینی كه با داشتن زن و فرزند تقاضای ازدواج می دادند و یا می خواستند مرا به خارج از ایران ببرند.از هرچه جنس مخالف بود بیزار بودم.هیچ مردی را عاشق واقعی نمی دیدم.به نظرم تمام آن پیشنهادات از روی هوا و هوس بود.مثل علی و كامبیز كه نمی خواستند زندگی كنند.

 

مردها را نمادی از علی و كامبیز می دیدم و به شدت از آنان دوری می كردم.در پس ظاهر آراسته ام كه می خواستم در اجتماع مورد قبول واقع شوم،سادگی زندگی ام را حفظ كرده بودم.من عاشق مادر و سعید بودم.خانه كوچك مادر را به خانه لوكس خودم ترجیح می دادم.هنوز دلبسته محله قدیمی و اهالی آن بودم.شاید بیشتر سلامتی ام را به خاطر بودن در كنار مادر و اهالی آن محله به دست آوردم.اگر در خانه سردم به سر می بردم افسرده تر از قبل می شدم.زندگی در محله كودكی ام جریان و روح داشت.اما در كوچه های بالای شهر فقط دیوار بود و دیوار...برای رسیدن به همسایه باید درهای بی شماری را می زدی تا شاید جوابی بشنوی.جوابی از سر كم لطفی...




طبقه بندی: رمان مهر من،

تاریخ : جمعه 23 آبان 1393 | 11:18 ب.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.