تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان مهر من - فصل هجدهم

از آن شب به بعد كامبیز سربه سرم نمی گذاشت و ساكت می رفت و می آمد و تلاشی برای به دست آوردن دل من نمی كرد.رفتار من نیز بهتر از او نبود.به یاد شهره افتادم.وقتی از خیانت همسرش حرف می زد.با خود فكر می كردم چه طور می تواند باز با مردی خائن زیر یك سقف به سر برد.حالا من نیز به سرنوشت او دچار شده بودم و راه گریزی نداشتم.حس همدردی باعث شد تصمیم بگیرم به خانه اش بروم تا شاید تجربه اش به حال من مفید باشد.


شهره از دیدن من بعد از مدت ها حیرت كرد.گفت:یه دفعه غیبت زد نگو حامله ای.
 

شهره بلوز و شلوار شیكی به تن داشت و گیسوان بلوندش را شلوغ و درهم دورش ریخته بود.
 

گفتم:از بچه ها چه خبر؟
 

گاهی زهره و منیژه رو می بینم.می دونی این دوره ها و دوستی ها عمر كوتاهی داره.خودت در چه حالی؟
 

بد نیستم شكر خدا.
 

مثل گذشته نیستی.حتما بارداری بهت سخت می گذره.
 

منم مدام با كامبیز درگیرم.
 

چه اتفاقی افتاده تو كه از شوهرت راضی بودی؟
 

بلایی كه سر تو اومده سر منم اومد.
 

شهره با طنازی گیسوانش را از روی سرشانه اش جدا كرد.با خودم گفتم،این زن چه ایرادی داشته كه شوهرش به او خیانت كرده.
 

گفت:متاسفم.می تونم دركت كنم.
 

بهم خیلی سخت می گذره اعصابم بهم ریخته.احتیاج داشتم با كسی درددل كنم.
 

كی بهتر از من كه سالهاست دارم با هوو سر می كنم.ازدواج كردن؟
 

به اون جاها نرسیده.
 

نباید حامله می شدی.
 

ناخواسته بود.از زمانی كه حامله شدم كامبیز نسبت به من سرد شده و از بچه هم متنفره.
 

بره بمیره.اینم شد شوهر.
 

نمی دونم چی كار كنم.
 

منم یه مدت خیلی بهم ریختم.كارم شده بود دكتر روان شناس رفتن.خیلی كمكم كرد تا كم كم با موضوع كنار اومدم.دارم مبارزه می

كنم تا شوهرم رو دوباره به دست بیارم.تو خیلی جوون و زیبایی اگه دیدی آدم نمی شه بذار برو.
 

كاش به همین راحتی بود.
 

اگه انگیزه داری مبارزه كن.
 

مبارزه با آدمایی كه به هیچ چی پایبند نیستن بی فایده س.
 

طرف خوشگل تر از توئه؟
 

نمی دونم ولی خیلی لوند و جذابه.
 

رقابت كن.تو خیلی خوشگلی می تونی موفق بشی.
 

من نمی تونم مثل اون باشم.چون همه جوره می تازه و در قید و بند مسائل اخلاقی نیست.
 

می فهمم...خودت رو آزار نده بذار بچه ت دنیا بیاد بعد تصمیم بگیر.اگه كامبیز بچه رو نخواد پولش رو بالا بكش و از دستش خلاص شو.
 

به خنده افتادم.
 

گفت:به چی می خندی؟منم دارم كارام رو می كنم تا برم.اگه دوست داشت دنبالم میاد اگر نه بمونه با همون ابلیسی كه خودش رو اسیر كرده.
 

ئخترت رو چیكار می كنی؟
 

اونم با خودم می برم.
 

مگه می شه؟
 

چرا نمی شه.وقتی پول باشه همه كارا درست می شه.فكر كردی برای چی نشستم.محتاج یه لقمه نونی هستم كه فرهاد می ده؟نه جونم دارم حسابی زیرم رو پر می كنم تا فرار كنم.
 

از حرف زدن شهره خنده ام می گرفت.گفتم:تو زن زرنگ و با هوشی هستی.
 

اگه همه شوهری مثل ما داشته باشن زرنگ می شن.وقتی فكر انتقام باشی راحت تر زندگی می كنی
 

دختر شهره از كلاس آمد و مادرش را بوسید.دخترش نه سال داشت و مثل مادرش زیبا بود.با دیدن نازنین فهمیدم كه انگیزه شهره چیست و چرا ناامید نیست.نازنین بیرون رفت.
 

شهره گفت:انتقام چیز خوبی نیست.اما فكر كردن به اون لذت بخشه.فرهاد عاشق نازنینه.منم می خوام عذابش بدم با دوری از دخترش.با دیدن نازنین شاید حق رو به من بدی...
 

بعد از اتفاقات پیش آمده دیگر ملاحظه ای در كار نبود و من فقط زن حامله و مزاحمی بودم كه باید تحملم می كرد.كامبیز كاملا تغییر كرده بود.در خانه حضور داشت ولی كمترین توجهی به اطرافش نمی كرد.انگار عاشق شده بود.ماندانا حسابی مجذوبش كرده بود.كمتر از رفتن به آمدیكا حرف می زد.شاید تصمیمش عوض شده بود و یا نقشه رفتن با ماندانا را در سر می پروراند.
 

گاهی با خود می گفتم بهتر است كامبیز برود و من به تنهایی فرزندم را بزرگ كنم.بی او خوشبخت تر خواهم بود.اما باز نظرم تغییر می كرد و می گفتم اگر كامبیز نباشد فرزندم بی پدر بزرگ می شود و این خواست من نبود چون خود درد بی پدری را كشیده بودم و اجازه نمی دادم فرزندم به سرنوشت من دچار شود.كامبیز باید می ماند و ما را تنها نمی گذاشت.
 

هرروز با این افكار به فردا می رسیدم.فردایی كه هیچ چیز آن قابل پیش بینی نبود.تنها دلخوشی ام مادر و پریوش بودند.هروقت به خانه مادر می رفتم پریوش خود را می رساند و اوقات خوشی را در كنارش می گذراندم.آنقدر می گفت و می خندید تا دل درد می گرفت.روحیه خوبی داشت و هیچ مشكلی را مشكل نمی دید.مگر نبود عشق را...
 

خاطرات روزهای گذشته و حتی نحوه زندگی تلخ خود با صادق را با چنان شوخ طبعی تعریف می كرد كه نمی شد نخندید.اگر نگاه های هرزه كامبیز نبود دوست داشتم شبانه روز در كنارم باشد.با تشویق های پریوش به خرید و گردش می رفتم.گاهی نیز به سینما می رفتیم.پریوش از این كه در اتومبیل مدل بالای من بنشیند و به قول خودش پز بدهد لذت می برد.نگاه پریوش به زندگی نگاهی ساده بود.زود غمگین می شد و خیلی زودتر فراموشش می كرد.دلم می خواست من هم مثل او باشم.
 

اما غصه های من تمامی نداشت.از كودكی همراه مادر جوانم در برابر نگاه محرم و نامحرمی به سختی زندگی كردیم و من بزرگ شدم.سپس عاشق شدم و دل به دریا زدم و خیلی زود باختم.له شدم و به خانه مادر بازگشتم.با دیدن كامبیز با آن ظاهر و موقعیت عالی كه داشت خواستم تا باز معنای زندگی را تجربه كنم.اما افسوس كه هرگز معنای زندگی خوب همسر ایده آل،تفاهم و عشق را نفهمیدم.
 

كاش علی خوب بود و با هم زندگی می كردیم.با تلاش هم زندگی سالم و خوبی تشكیل می دادیم.چرا علی به من پشت پا زد؟چرا خوارم كرد؟چرا زیر قول و قرارش زد؟چرا خودش را بدبخت كرد؟چرا؟چرا؟من چه گناهی مرتكب شده بودم كه باید چنین روزهای سردی را می دیدم؟آپارتمان مدرن و اتومبیل مدل بالا و جواهرات به چه درد می خورد؟من خانه ای كوچك و گرم می خواستم.درست مثل آشیانه پرنده ها كه آسمانش پیدا بود.وقت بارش باران بخار عرق كرده اش حرارت خانه ام را به باران نشان می داد.من زن بودم.احساس داشتم و حالا باردار...دستی مهربان را جستجو می كردم تا نوازشم كند و من و فرزندم را بخواهد.
 

بعد از مدت ها به دیدار خانواده عمویدالله رفتم.زن عمو از دستم دلخور بود و پیغام داده بود،صبا ما را پسند نمی كنه.نباید می گذاشتم فكر كنند حالا كه موقعیت مالی خوبی دارم خودم را گرفته ام و از آنان دوری می كنم.
 

نفیسه صاحب دختری شده بود و با اضافه وزنی كه پیدا كرده بود بزرگ تر از سن و سالش نشان می داد.چهره اش خموده شده بود و چندان آثاری از نفیسه چند سال پیش باقی نمانده بود.با نگاهی ستایشگر براندازم كرد و خودش را كنار كشید.به سمتش رفتم و در آغوشش كشیدم.گفتم:نكنه منو نشناختی اینقدر بد شدم؟
 

وای صبا...خیلی عوض شدی.اگه تو خیابون می دیدمت نمی شناختم.
 

از بس كه مهربونی.چند بار دعوتت كردم و نیومدی؟
 

با افسوس گفت:كجا بیام؟اون جا كه تو می شینی جای ما نیست.
 

چه حرفا می زنی؟من یه جای معمولی می شینم.
 

آقا و مامانم كه اینو نمی گن.یه چیزایی تعریف می كنن باور نكردنی.
 

دخترش را در آغوش گرفتم و بوسیدم.
 

چه بوی خوبی می دی.
 

اتفاقا شیشه عطرم تو كیفمه می دم مال تو باشه.
 

می خوام چیكار با این رضای بددل ادكلنم كمه.
 

بوی خوش دادن ربطی به بددلی نداره.
 

اختیار داری.اگه لباسم مرتب باشه می گه جایی بودی.می گم واسه خاطر تو پوشیدم.می گه برو دربیار از این قرطی بازیا خوشم نمیاد.
 

خیلی اذیتت می كنه؟
 

خوبه.فقط دست بزن داره.
 

آخ چه بد!كاری نكن كه بزنه.
 

مگه تو كاری می كردی كه از علی كتك می خوردی؟
 

خدا خودش می دونه از بی زبونی و سازشم بود كه كتك می خوردم.اگه یك بار جواب می دادم دلم نمی سوخت.الان پشیمونم.با خودم می گم برای چی از علی و مادرش می ترسیدم كه جواب نمی دادم.اونم جواب حق نه ناحق.از طرفی هم وجدانم راحته چون هیچ زمانی حتی در بدترین شرایط بی احترامی نكردم.
 

رضا می زنه و بعد پشیمون می شه و به دست و پام می افته.دست خودش نیست از باباش یاد گرفته.خیلی دوستش دارم.عادت كردم وقتی می زنه ناراحت نمی شم.
 

بگو عمو جان با رضا حرف بزنه شاید تاثیر بذاره.
 

بابام خبر از چیزی نداره نمی خوامم بدونه چون غصه می خوره.
 

اگه كاری از دستم برمیاد بگو برات انجام بدم.
 

دستت درد نكنه.مامانم همش سركوفت تو رو می زنه می گه چرا توسری خور شدی؟صبا رو ببین یه لگد زد به علی رفت یكی بهترش رو پیدا كرد.
 

نفیسه جان من كه با تو این حرفا رو ندارم كه بخوام راجع به زندگی ام غلو كنم.همه ظاهر آدم رو می بینن و قضاوت می كنن.تو گول نخور.
 

نفیسه با حیرت گفت:یعنی چی؟از اینم راضی نیستی؟
 

چاره م چیه؟خوب یا بد باید بسازم.
 

با دهانی باز گفت:آخه این سر و شكل و اون خونه و زندگی برام عجیبه كه داری این حرف رو می زنی.
 

هیچ زندگی كامل نیست...هیچ خوشبختی هم مداوم نیست.انسان در زمان حال زندگی می كنه و همه چی قابل تغییر به سمت بد یا خوبه.
 

پس دوریت مال اینه...فكر می كردم خودت رو می گیری.
 

با خنده گفتم:چون پولدارم؟
 

با صدای یالله رضا وارد شد.مرا یاد علی انداخت.همان طور جوان و پرشر وشور.رفتارهایش چندان نزاكتی نداشت.فقط جای شكرش باقی بود كه معتاد نبود.نفیسه با شیفتگی نگاهش می كرد و دور و برش می چرخید تا وسایل پذیرایی از از همسرش را مهیا كند و رضا بی توجه و سرد برخورد می كرد.
 

یاد گذشته در ذهنم جان گرفت.به یاد علی.به یاد اعتیاد و زندگی سختی كه داشتیم.به یاد روزهای خوش اوایل ازدواجمان.حاضر بودم تا آخر عمر با علی زندگی كنم به شرطی كه او خودش بود همانی كه عاشقش بودم.در حالی كه علی به یكباره جلد عوض كرد و تمام محسنات بد را وارد زندگی اش كرد.كاش خبری از علی داشتم و می فهمیدم سرنوشتش به كجا رسیده.هنوز درگیر اعتیاد است و یا ترك كرده و به خوشی روزگارش را می گذراند.علی مرا بدبخت كرد اما خودش بدبخت تر از من شد.
 

به حیاط رفتم ولب حوض نشستم.لحظه ای خود را در كنج حیاط زیر درخت سیب به همراه نفیسه دیدم.زیرانداز كهنه ای پهن بود كه خانه ما بود.عروسك پنبه ای میان دستان ما در حال كشمكش بود.من می كشیدم و نفیسه می كشید چون هردو می خواستیم مادر شویم.نفیسه بزرگ تر از من بود و زورش بیشتر بود و عاقبت موفق می شد نقش مادر را بگیرد.حالا هم نفیسه زودتر از من به آرزویش رسیده بود و مادر شده بود...
 

با صدای رحمان پسر بزرگ عموجان از آن حال و هوا بیرون آمدم.
 

كجایی دختر عمو؟می دونی چند بار صدات كردم؟
 

چه طوری رحمان؟حواسم پرت بود.یاد بچگی ها افتادم.
 

همه می گن جوونی كجایی كه یادت به خیر ما باید بگیم بچگی كجایی كه یادت به خیر.
 

نترس زن بگیری می گی جوونی كجایی كه یادت به خیر.
 

زبونت رو گاز بگیر.كی حال زن گرفتن داره.نمیای تو؟
 

به همراهش داخل خانه رفتم.رضا می خواست سركارش برگردد.كمی با دختر كوچولوی نفیسه بازی كردم.دو تا دندان موشی درآورده بود و با خنده هایش آن را به معرض تماشا می گذاشت.با نمك بود و از این لحاظ درست شبیه نفیسه بود.
 

تنگ غروب بعد از جدایی از مادر به نزد كامبیز رفتم.آخرین مدل دستبند را برایم آورد.حالم از هرچه طلا و جواهر بود به هم می خورد.گفتم:لازمش ندارم.
 

باید ببندی دستت.قشنگ ترین كارام باید مال همسرم باشه.
 

بعد از مدت ها كامبیز مهربانانه حرف می زد.گفتم:نمیای بریم خونه؟
 

امشب كمی گرفتارم.قراره شمش از دوبی برسه.
 

چه ساعتی میای؟
 

منتظر من نباش.شامتو بخور.
 

بلند شدم تا به خانه بروم.كامبیز نمی دانست كه خیلی وقت است كه دیگر منتظرش نمی مانم.با ورود به خانه اولین كارم باز كردن دستبند بود كه مثل وزنه به مچ دستم چشبیده بود.از حرصم آن را به گوشه ای پرت كردم.اشتها به غذا نداشتم.بنابراین ترجیح دادم بخوابم.
 

صبح اولین خبری كه به گوشم رسیدن خبر دستگیری كامبیز در یك پارتی شبانه بود.وكیلش تماس گرفت تا سند خانه را برای آزادی اش ببریم.از ترس بی آبرویی به سرعت دست به كار شدم.كامبیز در بازداشتگاه به سر می برد.توانستم چند دقیقه ای ببینمش.سر به زیر رو به رویم قرار گرفت.با تمسخر گفتم:شمش ها از دوبی رسید؟
 

حجالتم نده.
 

چرا بس نمی كنی؟خسته نشدی از این همه عیاشی؟چی بهت رسیده؟جز رسوایی و بی آبرویی؟
 

می دونم...عذاب وجدانم رو بیشتر نكن.
 

تو اگه وجدان داشتی با من این كارو نمی كردی و سر خونه زندگیت می نشستی.با این وضعیتی كه دارم منو به كجاها كه نكشوندی.
 

بیام بیرون جبران می كنم.قول می دم سر به راه بشم.
 

توبه گرگ مرگه...نمی خوام سركوفت بزنم اما تو با این سن و سالت شورش رو درآوردی.
 

با وكیلم تماس گرفتی؟
 

دنبال كارهاست.ترتیب ملاقات حضوری رو هم اون گرفت.
 

نباید می اومدی.این جا جای زن نیست.
 

با خودم گفتم چه عجب كامبیز یه جا غیرت نشان داد.باید در تارسخ زندگی ام ثبت كنم.
 

چیزی لازم داری برات بخرم؟
 

نه...فقط هرچه زودتر تا كسی نفهمیده باید بیام بیرون.یه وقت به فخری جون و مادرت حرفی نزنی.
 

خیالت راحت باشه.نمی ذارم كسی بفهمه.
 

به كارمندام بگو رفته سفر.
 

اصلا دلم به حالش نسوخت.مردی با آن موقعیت خجالت از كارهایش نمی كشید.بعد از ظهر به جواهر فروشی رفتم و سفارش های لازم را كردم.
 

شهلا تماس گرفت و گریه كنان گفت بهرام نیز در آن مجلس كذایی شركت داشته و آبرو و حیثیتش رفته.
 

كمی با او حرف زدم تا آرام شود.شهلا یكریز از این كه باعث و بانی وصلت ما شده خود را سرزنش می كرد.
 

بعد از سه روز كامبیز به خانه برگشت.یكی دو روزی استراحت كرد و دوباره مشغول به كار شد.ظاهرا آرام شده بود و حوصله جاروجنجال نداشت.
 

امید داشتم با بی آبرویی كه به بار آورده سرش به سنگ خورده باشد و در پی زندگی آرامی باشد.اما افسوس كه این طور نبود و بعد از یك هفته هوای رفتن به ویلا به سرش زد.می ترسید در تهران كثافت كاری كند و پناهگاهی امن می خواست.بدون توجه به روحیه من و نیازم به بودنش در كنارم بار سفر بست و گفت:تا زمان زایمانت خونه بهترین مكان برای توئه.منم زود برمی گردم.
 

زندگی آرام در طبیعت كامبیز نمی گنجید.او رفت و بعد از چند روز سرحال تر از همیشه بازگشت.
 

گفتم:با كی همسفر بودی؟
 

هیچ كس با اهل و عیال نبود.قرار شده هفته دیگه هم بریم.
 

با اعتراض گفتم:تو اصلا به فكر من نیستی.نكنه فراموش كردی من حامله ام و تا ماه آینده بچه مون به دنیا میاد.
 

فراموش نكردم.این خواست و برنامه ریزی خودت بود.من نمی تونم نه ماه بشینم تا زایمان كنی.
 

خیلی بی رحمی...فكر می كردم آدم شدی.حداقل می ذاشتی یك ماه بگذره.
 

شرایط آدمها باعث می شه حرف هایی به مصلحت بزنن.چندان جدی نگیر.در ضمن از ایران كه بریم دیگه واسه یه پیك ویسكی نمی گیرن بندازنت تو زندون.جرم من این بود كجای دنیا رو سراغ داری كه به خاطر هیچ و پوچ بگیرنت و رسوات كنن؟
 

جرم تو همین بود كه گفتی؟به كی داری دروغ می گی و كارت رو توجیح می كنی؟پرونده ت هنوز بازه.هر مملكتی قانون داره.قانون این جا هم اینه.میلیون ها آدم دارن زندگی می كنن و ناراضی نیستن.الا چند نفری كه دور تو هستن و جالب این كه مثل خودتم هستن.
 

آره من بدم.این جا جای از ما بهترونه.اگه تو می تونی اینجا سر كنی بمون.حرفی نیست.
 

می خوای تنهام بذاری.از الان داری آمادگیش رو می دی.معلومه كه من از جنس تو نیستم.نه دنبال كازینو هستم،نه مشروب می خورم،نه بلدم خوب برقصم و نه بلدم هیزی كنم و به همسرم خیانت كنم.
 

چرا پرت و پلا می گی؟نمی تونی همرنگ جماعت بشی از من خرده می گیری.
 

اون جماعتی كه تو عضوش هستی جماعت نیست حماقته.از اول هم آب ما تو یه جوی نمی رفت.
 

تو اون قدر تو فقر و بدبختی دست و پا زدی كه پر از عقده ای.خیلی سعی كردم اشباع بشی و از حس خود كم بینی كه به اون مبتلایی نجاتت بدم اما نشد.و با افسوس سرش را تكان داد.
 

فقط و بدبختی من شرف داره به تمام ثروت تو و خاندانت.اون قدر سطح پایین فكر می كنی كه با هرزه گی هات می خوای درهای تمدن رو باز نگه داری.مثل حیوون زندگی كردن هنر نیست.
 

صبا توهینتو نشنیده می گیرم.تو تحت تاقیر تبلیغات حكومت قرار گرفتی واقعا برات متاسفم.
 

منم توهین تو رو نشنیده می گیرم.چون من فقیر نبودم تو خیلی پولدار بودی...
 

چند روز بعد شهلا تماس گرفت و گفت كه مسافرت به شمال مردانه نبوده و كسانی هم با آنان بودند كه اسم هیچ یك را نبرد.
 

پرسیدم:بهرام با اون ها بوده؟
 

شهلا گفت:خدا رو شكر بهرام سربه راه شده و می خواد خودش كنار بكشه.
 

گفتم:من كه موفق نشدم.امیدوارم حداقل تو زندگیتو نجات بدی.
 

پریوش به دیدنم آمد.تا غروب با هم بودیم.بعد از آمدن كامبیز بلافصله خداحافظی كرد و رفت.كامبیز گفت:پریوش خوشگله.فقط كمی چاقه.
 

یعنی چی كه چاقه؟
 

منظورم اینه كه اگه هیكلش درست بود خواستگارای خوبی سراغ داشتم.
 

با تمسخر گفتم:زحمت نكش چون همین طوری پریوش خیلی خوشبخته.
 

آخر هفته كامبیز با سرخوشی در حال جمع كردن وسایل سفرش بود.حوصله ام حسابی سر رفته بود.مادر هم با دوستانش برای زیارت به قم رفته بود.به اتاق رفتم و گفتم:كامبیز تو نباشی حوصله منم سر می ره.اگه ممكنه با تو بیام؟
 

نگاه پرسش گرش را بر من دوخت و گفت:گفتم كه جمع مردونه س.چرا نمی ری پیش مادرت؟
 

مامان نیست.
 

زنگ بزن پریوش بیاد.
 

پریوش رفته شهرستان عروسی دخترخاله ش.در ضمن تو اون بار هم گفتی جمع مجردهاس ولی شنیدم خیلی هم مجردی نبوده.
به به...می شه بگی این همه اطلاعات رو از كجا به دست آوردی؟
 

خبرای دست اول زود می رسه.منبع خبر مهم نیست مهم اصل ماجراس.
 

ماجرایی نبوده.
 

برای آنكه او را راضی به رفتنم كنم با التماس گفتم:چی می شه منم بیام؟
 

آخه عزیزم تو شرایط مساعدی نداری.
 

فكر شرایط من نباش.
 

نمی شه...
 

با لجاجت پایم را به زمین كوبیدم و گفتم:چرا نمی شه؟حتما ریگی به كفشت كه نمی خوای من باشم.
 

كامبیز كلافه از این همه اصرارم گفت:خیله خوب بیا.اما اگه غرغر كنی و اخم تخم كنی یه راست برمی گردونمت تهران.
از كی تا به حال مزاحم شدم.
 

مدام ایراد می گیری و بهانه میاری.
 

پول می دم بهونه نگیرم.
 

علی رغم میلش پذیرفت.وسایلم را جمع كردم.بعد از ظهر راه افتادیم.كامبیز حسابی دمق بود و با ترشرویی رانندگی می كرد.جواب حرف هایم را نمی داد.دلم گرفت و از كرده خود پشیمان شدم.نباید مثل یك مزاحم دنبالش راه می افتادم.سرخورده به طول جاده چشم دوختم به نوار سفیدی كه مرتب از جلو دیدگانم زد می شد.كاش كیلومترها تمام می شد.تا كی باید این گونه زندگی می كردم.با كودكی كه سرنوشت نامعلومی در انتظارش بود و پدری كه او را نمی خواست و مزاحمش می خواند.دلم چنان گرفت كه اشك هایم سرازیر شد.
 

كامبیز با دیدن حالم گفت:بهت گفتم نیا.از الان شروع كردی.برای چی گریه می كنی؟
 

به خاطر اینكه دیگه علاقه ای به من نداری.می خوای منو از سر راهت برداری.
 

كی گفته؟خودت بی حال و بی حوصله ای.گریه نكن...وقتی از ایران بریم همه چی خودبه خود درست می شه.فخری جون روحیه اش خوب شده اثر آب و هوای اونجاست.برای دیدن نوه ش لحظه شماری می كنه.منم دوستتون دارم.مدتیه گرفتارم.كارام سبك بشه می رم دنبال پاسپورت و ویزا.قرار شده از راه تركیه بریم.ایران خبری نیست.همش حرف جنگ و بدبختی مردمه.اگه بریم اون طرف زندگیمون عوض می شه.بچه مون همون جا بزرگ می شه و درس می خونه.فقط كمی حوصله به خرج بده.
 

اشك هایم را پاك كردم و حسابی درگیر حرف های ضدونقیض كامبیز شدم كه یك روز مایل بود ما را ببرد و یك روز خیال تنها گذاشتنمان را داشت.به احتمال زیاد فخری جون اصرار به رفتن ما داشت و كامبیز روی حرف مادرش حرفی نمی زد.
 

با صدایش به خودم آمدم:تو ویلا زیاد بهونه نگیر.اگه دوستام رو دیدی بداخلاقی نكن.هرچه باشه مهمون ما هستن.
 

من كی بداخلاقی كردم كه این بار دوم باشه؟وقتی حركتی یا حرفی می شنوم كه هضمش برام سخته اعصابم به هم می ریزه.
 

چشم،می سپارم مراقب حركات و رفتارشون باشن.
 

ویلا در سكوت هوای ابری و مه گرفته وهم آلود به نظر می رسید.دریا خروشان و متلاطم بود.سرایدار قبل از ورود ما شومینه را روشن كرده بود و همه جا را مرتب كرده بود.كامبیز به چند نفر تلفن كرد و قول و قرارهایی گذاشت.اگر مهمان نمی آمد می توانستم در آرامش استراحت كنم.
 

صبح روز بعد كامبیز برای خرید بیرون رفت.با كلی مایحتاج روزانه برگشت.در حال جابه جایی وسایل بودیم كه با صدای بوق اتومبیلی كامبیز دستپاچه شد و بیرون رفت.از پنجره به بیرون نگاه كردم تا ببینم چه كسی آمده.كامبیز با اشاره به ویلا توضیحاتی می داد و شنونده كسی نبود جز ماندانا...
 

از كنار پنجره دور شدم.حالم آنقدر بد شد كه روی پا نمی توانستم بایستم.به اتاقم رفتم و روی تخت دراز كشیدم.آن دو به قدری وقیح شده بودند كه بدون ملاحضه من به راحتی در هر جا كه می خواستند قرار می گذاشتند.پس من مزاحم خوشی آن دو شده بودم.
 

با فكری ناگهانی بلند شدم و لباس پوشیدم.ساك دستی ام را برداشتم و پایین رفتم.كامبیز با دیدن من گفت:كجا؟
 

جوابش را ندادم.به كنارم آمد و گفت:بهت می گم كجا؟
 

می رم تهران.
 

برای چی؟
 

خیلی بی شرمی!دیگه حاضر نیستم لحظه ای با تو سركنم.تهران اومدی تكلیفم رو روشن كن.به سمت در رفتم.
 

چه جوری می خوای بری؟
 

همون جور كه اومدم.
 

تو با من اومدی!
 

با تو اومدم ولی بدون تو می رم.جاده پر از ماشینه بالاخره یكی پیدا می شه كه زن حامله ای رو برسونه.
 

صبر كن.صبح با هم می ریم.
 

بی توجه به حرفش بیرون رفتم.به دنبالم آمد و ساكم را گرفت صندوق اتومبیلش گذاشت.
 

اگه بچه ها نمی اومدن برمی گشتم تهران.تا شهر می رسونمت.از اونجا با اتوبوس برو.
 

با نفرت نگاهش كردم.بیشتر از آنجه فكر می كردم بی غیرت بود.اگر مجبور نبودم تا شهر هم با او نمی رفتم.جاده فرعی بود و خطر ناك.
 

صندلی عقب نشستم.در جاده بارانی كامبیز پیش می رفت.تا شهر نیم ساعت راه بود.كامبیز چندان از رفتن من ناراحت نبود فقط كمی عذاب وجدان گرفته بود كه مطمئنا بعد از ساعتی فراموش می كرد.زمانی كه در عیش و نوش خود غرق بود.
 

ببین صبا بی خودی حرص و جوش می زنی.بعد از اون اتفاقات من با ماندانا فقط دوست هستم.یه دوستی ساده.باور كن.ماندانا كس دیگه رو می خواد.
 

بهت هشدار داده بودم اسم اونو جلو من نیاری.ازت متنفرم.خیلی وقته كه می خوام خودم رو از دست تو نجات بدم به خاطر بچه تحملت كردم اما دیگه بسه.
 

تو قدر زندگیت رو نمی دونی.برو شوهرای مردم رو نگاه كن بعد سجده شكر كن كه شوهری مثل من داری.
 

كامبیز چه بی مقدار و احمق بود و با چه دیدی به زندگی نگاه می كرد؟!
 

كیفم را باز كردم و به دنبال دستمال گشتم تا اشك هایم را پاك كنم.ناگهان با چرخش ناگهانی اتومبیل به یك سوی افتادم.دهان باز كردم تا به كامبیز و نوع رانندگی اش اعتراض كنم.تنها در یك لحظه فرصت كردم كه میونی را مشاهده كنم كه مانند هیولایی سیاه می خواست ما را ببلعد.صدای فریادم پیچید و دیگر هیچ چیز نفهمیدم...




طبقه بندی: رمان مهر من،

تاریخ : چهارشنبه 21 آبان 1393 | 08:54 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.