تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان مهر من - فصل هفدهم

از آن شب به بعد كامبیز مرتب به هر بهانه ای دیر می آمد.در كنار دوستانش اوقاتش را می گذراند و می گفت:اگه دوست داری منو همراهی كن اگه دوست نداری كاری به كار من نداشته باش.نمی تونم صبح تا شب كار كنم و بعد مجبور باشم خستگی و كسالت خونه رو هم تحمل كنم.


كامبیز محیط خانه را كسل كننده می دید.در حالی كه اغلب مردان بعد از كار روزانه به دنبال خانه ای گرم و آرام برای استراحت بودند.با شرایطی كه داشتم تمایلی به همراهی اش نداشتم.با خدا عهد كرده بودم با طناب پوسیده كامبیز به چاه نروم.بهترین بهانه برای دوری از چنین محافلی به دستم افتاده بود.هرچند كه بود و نبودم تاثیری در رفتار كامبیز نداشت و هركاری دوست داشت می كرد و خوش بود.
 

ماه چهارم بارداری ام را پشت سرمی گذاشتم.كامبیز نه تنها به زندگی علاقه مند نشده بود بلكه هربار با دیدن شكمم كه كمی بزرگ شده بود با سردی نگاهم می كرد و از كنارم بی تفاوت می گذشت.
 

وقتی با شهلا درددل كردم گفت:بارها كامبیز به زبان آورده بود كه از زن حامله چندشش می شود و از بچه خوشش نمی آید.
 

با ناراحتی گفتم:تا به حال نگفته بودی؟
 

چه فایده از گفتن.اتفاقی كه نباید بیفته افتاده.تو هم كه همیشه حامله نمی مونی.نه ماهه و چشم به هم بزنی تموم می شه.
 

وقتی كامبیز از بچه خوشش نمیاد چطوری تحملش بكنه؟
 

كدوم پدری رو سراغ داری كه از بچه خودش بدش بیاد.
 

با تمسخر گفتم:كامبیز!
 

كامبیز راجع به دیگران می گفت نه در مورد خودش.مطمئن باش مهر بچه به دلش می شینه.
 

امیدوارم.راستی از ماندانا چه خبر؟
 

زنده س.چطور مگه؟
 

همین طوری.دیگه حرفی راجع به اون نشنیدی؟
 

حرف كه زیاده.برای تو خوب نیست فكر و خیال بیهوده كنی.فقط استراحت كن.
 

ممكنه برای گفتن خیلی حرفها دیر بشه.
 

نترس كامبیز زرنگ تر از این حرفاس.
 

احساس كردم شهلا به خاطر وضعیت روحی و جسمی ام ملاحظه مرا می كند و حرف هایی برای گفتن دارد كه من از آن بی خبر بودم.
 

آن شب خواب بدی دیدم.عقاب سیاهی بالای سرم نشسته بود و با چشمان سیاه و درشتش بر من خیره مانده بود.از خواب پریدم.عرق سردی بر تنم نشسته بود.صلوات فرستادم و لیوانی آب نوشیدم و سعی كردم تا دوباره به خواب بروم.صبح زود از صدای زنگ تلفن از خواب پریدم.به یاد خواب شب گذشته ام افتادم.دلهره به سراغم آمد.تلفن را برداشتم.مادر بود و ناله می كرد.
 

گفتم:مامان چی شده مریضی؟نكنه سعید طوریش شده؟
 

هول نكن دخترم...چیزی نشده فقط خودت رو برسون.
 

تا حرف نزنین نمیام.به خدا دل تو دلم نیست.مطمئنم بلایی سر سعید اومده.
 

سعید حالش خوبه الانم پیش منه.
 

پس چی شده؟
 

آقا رحمت...و گریه سر داد.
 

گوشی را رها كردم و با صدای بلند كامبیز را صدا كردم.خواب آلود به كنارم آمد و گفت:صبا چی شده؟چرا گریه می كنی؟
 

كامبیز مامانم تنها شد.آقا رحمت مرده...
 

آقا رحمت بی سر و صدا درست مثل زمانی كه آهسته قدم به خانه ما گذاشت مادرم را تنها گذاشت و برای همیشه رفت.مرد وفادار و مهربانی كه سایه سبز و زیبایش بالای سرم بود و من به راستی دوستش داشتم.هیچ گاه توهین و حرف ناروایی از او نشنیدم و نگاه پر محبتش انوار پرخروشی از مهربانی بود.
 

مادر وقاداری خود را تمام و كمال با برگزاری مراسم سوگواری همسرش به جا آورد.سعید تنها سیزده سال داشت و در حساس ترین شرایط سنی درد بی پدری را می چشید.بعد از مراسم هقت به خاطر بی قراری مادر هرسه به تبریز رفتیم.خاك گورش تازه بود و بوی خوش او را می داد.دو روز در تبریز ماندیم.در هتلی اقامت داشتیم.ما هیچ گاه جرات دیدار با خانواده آقا رحمت را نداشتیم و سعید هرگز نفهمید چند خواهر دارد كه ندیده است.آقا رحمت مثل خواب شیرین آمد و همان گونه بی صدا و غریبانه تركمان كرد.مادر نیز دومین حامی خود را از دست داد.چهره اش به اندازه سالها شكسته شد و هنوز باور نداشت كه دیگر مسافر همیشگی اش كه از راه دور با گرد و غبار مهربانی از راه می رسید را نخواهد دید...
 

تنها اتفاق جالب در طول عزاداری دیدار با پریوش بود.سال ها از او بی خبر بودم.هنوز تپل و سرحال بود.از صادق جدا شده بود و نزد مادرش به سر می برد.آنقدر در آغوش هم گریه كردیم كه حالم بد شد.پریوش گفت:نمی دونستم حامله ای.دیدم كمی چاق شدی.ببخش كه ناراحتت كردم.
 

دستش را گرفتم و گفتم:گریه خوشحالیه.باور نمی كنم بعد از سالها تو رو پیدا كردم.
 

شش ماهه بودم و كامبیز هررروز بی تفاوت تر از قبل به شكم برآمده ام كه برای خودم جالب و هیجان انگیز بود خیره می شد و انزجار خود را نشان می داد.در زمانی كه نیاز به محبت و حمایتش داشتم تنهایم می گذاشت و دیگر مانند گذشته قربان صدقه ام نمی رفت.با تكان جنین برای آن كه علاقه مند كنم دستش را روی شكمم می لغزاندم و می گفتم:كامبیز بچه مون مثل خودت شیطون و بازیگوشه.
 

دستش را پس می كشید و می گفت:می دونی كه خوشم نمیاد.سر به سرم نذار.
 

با فخری جون مدام در تماس بود و یا نامه می نوشت.فخری جون نیز در نامه و تلفن هایش او را تشویق به رفتن می كرد.كامبیز قول می داد بعد از زایمان من و ترك همه آن چه در ایران داشت به سوی او برود.
 

هیچ حرف و اعتراضی نمی كردم.به اندازه كافی روابطمان تیره بود و اظهار نظر من راه به جایی نداشت.باید منتظر می شدم تا ببینم مصلحت خدا در چیست.
 

تا ان روز كه قرار با مادر برای خرید سیسمونی به بازار برویم.ناهار خوردیم و مادر پیشنهاد داد ساعتی استراحت كنم و بعد برویم و عجله ای برای این كار نمی دید.هنوز چشمانم گرم نشده بود كه مادر به سراغم آمد و گفت:شوهر مریم خانم فوت كرده باید برم اون جا.
 

برخاستم و گفتم:احمد آقا؟
 

بنده خدا دیشب تو خواب سكته كرده.
 

منم بیام؟
 

نه مادر...این جور جاها برای تو خوب نیست.فقط نمی دونم كی برمی گردم.
 

نگران من نباشین.می رم خونه.یه روز دیگه می ریم خرید.
 

مادر صورتم را بوسید و از در بیرون رفت.آماده رفتن شدم.سعید تا نزدیك اتومبیل همراهی ام كرد.نزدیك اتومبیل كامبیز را دیدم.نگاهی به ساعت انداختم.معمولا این وقت روز كامبیز سر كارش بود.پیاده شدم.تصمیم گرفتم زنگ بزنم اما باز پشیمان شدم.كلید انداختم و داخل ساختمان شدم.پشت در با تردید ایستادم.نمی دانم چرا حسی به من می گفت خبری در خانه ام است.آهسته در را باز كردم.كیف زنانه و شیكی روی میز بود همراه با رایحه ای تند و وسوسه انگیز كه نشان از مهمانی ناخوانده می داد.با وجودی كه می دانستم چه در انتظارم است به سمت اتاق خواب رفتم.با دیدن آن دو چنان حالم دگرگون شد كه به زحمت خود را كنترل كردم.به سمت دستشویی دویدم و عق زدم.صورتم را آب زدم و در آینه به خودم خیره شدم.ناله ای سردادم و به گریه افتادم.خدایا چقدر من بدبختم...روی زمین ولو شدم و سرم را به دیوار سرد چسباندم و بی امان اشك ریختم.
 

كامبیز خود را به پشت در رساند و با التماس گفت:صبا.عزیزم بیا بیرون.چرا خودت رو حبس كردی؟
 

داد زدم:خفه شو.نمی خوام صدات رو بشنوم.
 

با یادآوری صحنه مشمئز كننده باز با صدای بلند گریه سردادم.
 

فكر بچه مون باش.به خدا گول خوردم.تو رو جان عزیزت بیا بیرون.
 

از تن صدایش چندشی غیرقابل وصف به من دست داد.شوهری خائن و عوضی.او به اندازه ای وقیح بود كه به خود اجازه می داد در خانه و بستر من با هركس و ناكسی روی هم بریزد.بی شرمانه بود.
 

آنقدر به در كوبید تا خسته شد و با چند فشار محكم قفل را شكست.با گستاخی گفت:صبا چرا خودت رو زندونی كردی؟
 

فریاد زدم:تو یه كثافتی...به من دست نزن برو گمشو.
 

كامبیز با تضرع گفت:من كثافتم.احمقم.اصلا حیوونم.فقط تو رو خدا به حرفام گوش بده.
 

بدنم می لرزید و خودم به بی نهایت خشم رسیده بودم.اگه نری خودم رو می كشم.
 

باشه عزیزم هرچی تو بگی.فقط گوش كن ببین چی می گم.
 

گوش هایم را گرفتم و با فریاد گفتم:خفه شو...
 

كامبیز دست بردار نبود و یكریز التماس می كرد.بلند شدم و از خانه بیرون زدم.به دنبالم آمد.بدون توجه و با سرعت دور شدم.به پاركی در حوالی خانه ام رفتم و در گوشه ای اشك ریختم.رهگذران با دیدن من با ترحم و كنجكاوی نگاهم می كردند.ناچار بلند شدم و به سمت خانه مادر رفتم.سعید از دیدن من و چشمان گریانم نگران شد و گفت:صبا چی شده؟مگه نرفتی خونه؟چرا گریه كردی؟تصادف كردی؟
 

هیچ طوری نشده حالم خوش نیست.نگران نباش.مامان نیومده؟
 

می خوای برم صداش كنم؟
 

نمی خوام.
 

به اتاق سعید رفتم و روی تختش دراز كشیدم.سرم به شدت درد می كرد و مدام صحنه بی شرمانه جلو چشمانم پدیدار می شد.صدای زنگ در خبر از آمدن مادر می داد.در اتاق باز شد و كامبیز مثل دلقك ها به پایم افتاد و با گریه و زاری طلب بخشایش می كرد.
 

صبا منو ببخش.خریت كردم...هیچ كس جای تو رو نمی گیره.
 

پاهایم را از دستش نجات دادم و گفتم:كار تو بخشیدنی نیست.اگه منم ببخشم خدا نمی بخشه.
 

می دونم.بیشتر از این آزارم نده.قول شرف می دم به هیچ زنی جز تو فكر نكنم.
 

تو شرف نداری.هیچی نداری.
 

دستانم را بوسه باران كرد و گفت:تو راست می گی من هیچی ندارم.هرچی تو بگی قبول دارم.قول می دم سربه راه بشم.منو تنها نذار.به خاطر بچه مون.
 

بچه آدم خائنی چون كامبیز به چه درد می خورد؟كامبیز كه بچه نمی خواست اما حالا آن را وسیله بخشایش خود قرار داده بود.از حساسیت من نسبت به جنینم مطلع بود و می خواست به نفع خود از ان استفاده كند.
 

نگاهش كردم.چشمانش خیس از اشك بود و یكریز التماس می كرد.كلافه شدم و گفتم:بس كن.
 

تا منو نبخشی بس نمی كنم.
 

هرچند كه برام خیلی سخته.برای اولین و آخرین بار.دفعه بعد بخششی در كار نیست.
 

در آغوشم گرفت و گفت:تو فرشته ای.بدون تو می میرم.
 

با تنفر از خودم دورش كردم و گفتم:به من نزدیك نشو.چون حالم بد می شه و حالت تهوع بهم دست می ده.
 

كیفم را برداشتم.سعید در آشپزخانه نگران ایستاده بود.كنارش رفتم و گفتم:به مامان حرفی نزن نمی خوام نگران بشه.
 

سعید با سر تصدیق كرد و گفت:یه وقت اذیتت نكنه.
 

خیالت راحت باشه.كامبیز كبریت بی خطره.
 

سعید خیالش راحت شد و لبخندی زد.
 

به خانه برگشتم.بلاتكلیف بودم.جرات رفتن به اتاقم را نداشتم.از این كه باز شاهد صحنه ناگواری باشم وحشت داشتم.برای برداشتن لباس خانه به سراغ كمد رفتم.كامبیز همه چیز را به حالت اولیه بازگردانده بود و سربه زیر و پشیمان ایستاده بود.چاره ای جز پذیرش وضعیت موجود نداشتم.
 

تا یك هفته كارم گریه بود.تمام لحظات با یادآوری آن صحنه حالم بد می شد و سردردهای عصبی به سراغم می آمد.اشتهایی به غذا نداشتم و به نظرم چند كیلو از وزنم را از دست داده بودم.
 

قلبا نمی توانستم كامبیز را ببخشم و كینه ای سخت از او به دل گرفته بودم.مردی كه نمی تواند چند ماه ناراحتی همسرش را تحمل كند همان بهتر كه نباشد.بوی ادكلنش بینی ام را می سوزاند.از چهره اش چندشم می شد.به خصوص وقتی می خندید و سبیل های تابدارش تكان می خورد.غذایم را به تنهایی می خوردم و اتاقم را جدا كرده بودم.
 

كامبیز آرام و سر به زیر شده بود.دور مهمانی ها را خط كشیده بود و با خرید گل و هدایا می خواست دل مرا به دست آورد.مغزم فرمان بخشش می داد ولی قلبم نه.
 

از درد بی همدمی به شهلا زنگ زدم.شهلا از شنیدن صدایم خوشحال شد و گفت:چه عجب!دلم هواتو كرده بود.
 

دل به دل راه داره.
 

حالت چطوره؟
 

خوب نیستم.
 

چی شده؟ناراحتی خاصی داری؟
 

از دست كامبیز.بغضم تركید و زیر گریه زدم.
 

كامبیز چی كار كرده؟
 

بالاخره كار خودش رو كرد و با اون زنیكه هرزه ریخت رو هم.
 

آه خدای من...تو از كجا فهمیدی؟
 

با چشم خودم دیدم.
 

وای...باورم نمی شه.آورده بود خونه؟
 

خونه مامان بودم.قرار بود بریم خرید كه نشد.منم برگشتم خونه كه اونا رو با هم دیدم.
 

بمیرم برات چه حالی شدی.
 

نگو و نپرس كه هنوز حالم بده.
 

نمی دونم چی بگم كه هرچی بگم بی فایده س.خدا بگم بهرام رو چیكار نكنه،مدام تعریف كامبیز رو كرد.اگه می دونستم اینقدر هرزه و كثیفه غلط می كردم تو رو معرفی كنم.صبا حلالم كن.خودم رو نمی بخشم كه باعث و بانی ازدواجت شدم.
 

زنگ نزدم خودت رو سرزنش كنی.دلم گرفته بود.فقط می تونم با تو درددل كنم.
 

خوب كردی.حالا می خوای چیكار كنی؟
 

كاری از دستم برنمیاد.اگه حامله نبودم شاید می تونستم تصمیم جدی بگیرم.
 

می خوای بیام پیشت و یا تو بیای؟
 

امروز وقت دكتر دارم باشه برای یك روز دیگه.
 

از من به تو نصیحت یا باید ببخشی و زندگی كنی و یا هرچه زودتر بری دنبال زندگیت.خودت رو عذاب نده.با شرایطی كه داری رفتن صورت خوشی نداره.پس تلاش كن ببخشی.شاید با این اتفاق به خودش بیاد و سر به راه بشه.
 

ازش متنفر شدم نمی تونم ببخشمش.
 

به خودت تلقین كن.مجبوری با اون كنار بیای.
 

بعد از ظهر به پزشك مراجعه كردم وقتی چهره افسرده مرا دید گفت:شما مثل همیشه نیستین.لاغرم كه شدین.مشكلی پیش اومده؟
 

شرایط روحی خوبی ندارم.
 

دكتر با تاسف سرش را تكان داد و گفت:شما باید در نظر داشته باشین درحال حاضر موقعیت حساسی دارین و باید تحت نظر باشین كه هیچ صدمه ای به جنین نخوره.امیدوارم متوجه حرفام باشین.نباید استرس داشته باشین.آرامش و استراحت و تغذیه مناسب.حالا كه باردار هستین باید این فداكاری كوچك رو در حق فرزندتون انجام بدین.
 

آنقدر خسته بودم كه حرف های دكتر نیز آرامم نكرد.نسخه ای برایم نوشت و گفت:داروهای تقویتی و رژیم غذایی نوشتم تا دفعه بعد كه شما رو ملاقات می كنم بهتر از امروز باشین.
 

كامبیز آرام و قرار نداشت گویا تصمیم گرفته بود تا از ته دل نبخشیدمش به كارش ادامه دهد.از رفتارهایش كلافه می شدم.آنقدر دور و برم می گشت تا شاید لبخندی روی لبانم ببیند.در اتاقم نمی خوابیدم به سرعت دست به كار شد و دكوراسیون جدیدی سفارش داد و مرا وادار به خوابیدن در آنجا كرد.خودش نیز روی كاناپه می خوابید.از این كه تلاش می كرد او را ببخشم و كارش بی نتیجه می ماند و باز بی وقفه ادامه می داد دلم به حالش می سوخت.بعد از یك ماه به اتفاق شهلا و شوهرش برای صرف شام به رستوران رفتیم.
 

زمانی كه به خانه برگشتیم گفتم:می تونی سرجات بخوابی.مثل بچه ها ذوق كرد و گوشه تخت مچاله شد و خوابید.
 

زندگی ام چون گذشته شد.كامبیز خیالش از طرف من راحت شد و به تدریج ساعت آمدن به خانه اش افزایش پیدا می كرد.مدام در پی فرصتی بود تا به دوستانش سربزند.حوصله جر و بحث نداشتم.مغزم كشش نداشت و نصیحت دكتر در گوشم بود.
 

آن شب جشن ازدواج یكی از دوستان كامبیز بود.كامبیز گفت:اگه حالت خوش نیست بمون خونه و استراحت كن.
 

حرفی از ماندن خودش نزد.می خواست من بمانم تا به تنهایی برود.گفتم:اگه قراره نرم تو هم باید نری.
 

عزیزم به خاطر خودت گفتم،اگه دوست داری با هم می ریم.
 

از لج كامبیز آماده شدم و راه افتادیم.جشن خوب و گرمی بود.همزمان با شهلا و بهرام رسیدیم.پسرش مانی را نزد مادرش گذاشته بود تا راحت باشد.در حال گفتگو با شهال بودم كه ناگهان ماندانا از در وارد شد.لوندتر از همیشه با طنازی پالتوی خود را از تن درآورد و با لباس دكلته عرض اندام كرد.شهلا با نگرانی نگاهم كرد.با خونسردی به صحبتم ادامه دادم.زیرچشمی به كامبیز نگاه كردم.سرش ایین بود و سبیل هایش را می جوید.ماندانا با همه دست داد و با بعضی ها روبوسی كرد.به كنار ما رسید ایستاد و با وقاحت تمام دستش را دراز كرد تا احوالپرسی كند.با اخم رویم را برگرداندم.با عكس العمل من او نیز خیلی عادی از كنارم گذشت.
 

شهلا گفت:چه پررو.انگار نه انگار...كامبیز به كنارم آمد و گفت:می خوای بریم خونه؟
 

برای چی.تازه جشن شروع شده.
 

شاید بهتر بود سماجت نمی كردم و با حال بدی كه از دیدن ماندانا به من دست داد مجلس را ترك می كردم.
 

ماندانا با لباس جلفش و رقص وسوسه انگیزش مردان را مجذوب خود كرده بود.شهلا در پی دلداری از من از حركات زننده او انتقاد می كرد.
 

دوستان كامبیز او را به رقص دعوت می كردند اما كامبیز تقاضای آنان را رد می كردو همان طور ساكت نشسته بود.
 

نیمه های شب به خانه رسیدیم.كامبیز گفت:بهتر بود نمی رفتیم.این چه عروسی بود بیشتر شبیه عزا بود.
 

با تمسخر گفتم:چون نتونستی برقصی و لودگی كنی ناراحتی؟
 

رقص چیه؟همه فهمیدن از موضوعی ناراحتی.
 

من ناراحت نبودم تو معذب بودی.
 

نباید تو جمع به ماندانا كم محلی می كردی.هركی هم نمی دونست فهمید.
 

گلدان روی میز را برداشتم و به طرفش پرت كردم.كامبیز جاخالی داد و گلدان به دیوار خرد و صد تكه شد.فریاد زدم:خیلی پستی كه اسم اونو جلو من به زبون میاری.
 

داد نزن و شلوغش نكن.تقصیر خودمه كه بهت رو دادم.
 

خفه شو.فكر می كردم آدم شدی.تو هیچی نیستی.با دیدن اون هرزه آب از لب و لوچه ت آویزون شد.
 

تو حساس شدی،ماندانا هم یكی مثل بقیه.
 

این هرزه مثل هیچ كس نیست.اگه یه بار دیگه اسمش رو بشنوم خودم رو از این بالا پرت می كنم پایین.
 

كامبیز به حالت قهر به اتاق رفت.از حرص دل درد گرفتم.كامبیز به قدری وقیح بود كه اسم یك زن هرزه را در حضور من تكرار می كرد و از این كه نتوانسته بود او را همراهی كند احساس خواری می كرد.
 

روی زمین دولا شدم و همان طور كه گریه می كردم تكه های گلدان شكسته را جمع كردم.




طبقه بندی: رمان مهر من،

تاریخ : دوشنبه 19 آبان 1393 | 08:57 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.