تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان مهر من - فصل پانزدهم

پس از گذشت یك سال و نیم از زندگی بی بند و بار،احساس حقارت و پوچی سراسر وجودم را فرا گرفته بود.وقتی دو تجربه خود را با هم مقایسه می كردم چندان تفاوتی در آنان نمی دیدم.تنها نوع زیستن هركدام متفاوت از دیگری بود.یكی در فقر و اعتیاد و سطح فكری پایین و دیگری در پناه ظاهری آراسته و متجدد اما تهی.در هردو مورد تنها من بودم كه فنا شدم.در اولی زیردست مادرشوهر و همسرم و دومی نیز با بی غیرتی كامبیز.


كاش زمان بیشتری برای شناخت كامبیز وقت می گذاشتم.من كه یك بار باخته بودم چرا آسان تر از قبل باختم؟چرا نخواستم بیشتر از آنچه می دیدم فكر كنم تا بهتر تصمیم بگیرم؟
 

شهلا هم حال و روزی بهتر از من نداشت و مدام از رفیق بازی و شب زنده داری بهرام گله مند بود.تولد پسرش هم كمكی به حال و روزش نكرد.هیچ كمكی از دستم برنمی آمد.چرا كه زندگی خودم در منجلاب عیاشی های كامبیز غوطه ور بود.آنان اعتیاد خاصی به این خوشگذرانی ها داشتند و بدون آن اموراتشان نمی گذشت.
 

تا آن شب كه در خانه مجید مهمانی بود.مسعود یكی از دوستان كامبیز از من تقاضای رقص كرد.با بی شرمی به من نزدیك شد و رعایت اخلاقیات را نكرد.عصبی شدم و او را از خودم راندم.مسعود با كمال وقاحت رفتار مرا به كامبیز گوشزد كرد.كامبیز كه به سختی روی پا بند بود همراه مسعود به كنارم آمد و دستم را در دست مسعود گذاشت و گفت:صبا كمی با مسعود برقص دلش رو نشكون.
 

با نفرت خودم را كنار كشیدم و مهمانی را ترك كردم.از خودم و كامبیز كه به راحتی مرا به دیگران می فروخت متنفر بودم.از عالم و آدم می نالیدم و اشك می ریختم.نمی دانم چرا سراز خانه مادر درآوردم.مادر با دیدن من آن وقت شب و در آن وضعیت ترسید و گمان كرد با كامبیز حرفم شده.با هرزبانی كه بلد بود سعی در آرام كردن من داشت.آنقدر مایوس بودم كه هیچ كلامی آرامم نمی كرد.با چشمانی خیس نیم دانم چه زمانی به خواب رفتم.
 

صبح اولین كارم رفتن به حمام بود.دوش گرفتم و لباس راحتی مادر را به تن كردم.سرمیز صبحانه مادر گفت:تا صبح چشم رو هم نذاشتم.آخه چی شده كه تنها و اون وقت شب بدون شوهرت تو خیابونا راه افتادی؟
 

با خستگی گفتم:چیزی نشده.كامبیز تماس نگرفت؟
 

كسی تلفن نكرد.جوابم رو ندادی؟
 

با كامبیز حرفم شد.
 

قهر كردی؟
 

دلم گرفت حوصله خونه موندن رو نداشتم.
 

مادر نفس راحتی كشید و گفت:خیالم راحت شد.دعوای زن و شوهر مثل ابر بهاری می مونه.سخت نگیر.خودت تماس بگیر ممكنه نگرانت بشه.
 

كامبیز تا لنگ ظهر خوابه.بی هوش می افته و حالیش نیست كه زن داره و زنش كجاست.
 

مادر در چهره ام دقیق شد و گفت:منظورت چیه؟حرفات بوی خوبی نمی ده.بگو ببینم چی شده؟
 

بی قرار شدم و از جایم بلند شدم.با اشاره به خودم گفتم:هیچی نشده...منو ببین شاید بفهمی چه بلایی سر دخترت اومده.شاید بفهمی تا خرخره تو كثافت زندگی می كنم.دخترت شده بزم آرای مجلس آقا.خسته شدم.دوست دارم خوب باشم.دیگه نمی تونم تظاهر كنم كه خوشبختم و به هیچ كس حتی شما كه مادرم هستین حرفی نزنم.شاید به زودی شاهد از دست رفتن تنها سرمایه زندگی ام یعنی نجابتم باشین.
 

مادر روی صندلی آشپزخانه ولو شد و نالید:واویلا...چی می شنوم؟چی شده كه این حرفا تو ذهنت اومده؟
 

من واضح حرف زدم.شما دوست ندارین واقعیت ببینین.
 

چرا تا به حال حرفی نزدی؟وقتی حرف نمی زنی،شكایتی نمی كنی از كجا باید می فهمیدم؟هروقت میای با كلی دك و پز میای.هروقت میام خونه ت می بینم پراز هرچیزی كه تو دنیا وجود داره.شوهرت رو می بینم كه مدام قربون صدقه ت می ره و نازت رو می خره.چه جوری باید می دیدم كه ندیدم؟
 

سرم را میان دستانم گذاشتم و با ناامیدی گفتم:همون بهتر كه چیزی ندیدین و خبر از حال و روزم نداشتین.
 

اون از علی كه گفتی معتاد و مادرش فلان و...
 

به میان كلامش رفتم و گفتم:مگه دروغ بود؟
 

نه راست بود.
 

پس چرا طوری حرف می زنین كه انگار من مقصر بودم و دنبال بهانه هستم تا باز زندگیم رو خراب كنم؟
 

تو عصبانی هستی.نمی ذاری حرفم رو تموم كنم.تو مقصر نبودی.اما حالا چه بهونه ای برای این یكی داری؟پولدار نیست كه هست.آقا نیست كه هست.خونواده داره.از گل بالاتر به تو نمی گه و روی سرش جا داری.دست بزن و...
 

بس كن مامان.همین افكار باعث شد كه حقایق رو نبینم.پولدار و آقاست.منو می ذاره رو سرش.كدوم سر؟می دونین كامبیز منو برای چی می خواست؟برای اون،من فرقی با زنهای خیابونی و هرجایی ندارم.منو برای خوشگذرونی و نشون دادن به این و اون می خواست.از من می خواد برقصم و با دوستشا بلاسم و حال بدم.كامبیز مرد نیست اون یه نامرد به تمام معناست.نذارین دهنم بیشتر از این باز شه.
 

مادر با افسوس نگاهم می كرد.بعد از دقایقی گفت:آخه چی بگم.ظهارت یه چیز دیگه می گه خودت یه چیز دیگه.كدوم رو باور كنم.در واقع دلم نمی خواد باور كنم.شده برات پیش بیاد...من الان اون حالم.می شنوم و باور نمی كنم.هركی تو رو می دید به سرووضع و رفت و آمدت حسادت می كرد.شده بودی سنبل زنان خوشبخت.چه بدونم شوهرت تا این حد بی غیرت و كثیفه.شهلا خیر نبینی كه این آدم بی سر و پا رو سرراه ما قرار دادی.
 

با شهلا كاری نداشته باشین چون حال و روز بهتری از من نداره.
 

مادر با گریه گفت:چه سرنوشتی رو پیشونیت نوشته.بیست و سه سال داری و این همه بی وفایی از دنیا دیدی.اون وقت ها فكر می كردم خیلی بدشانسم اما با اومدن آقارحمت خیلی چیزها برام عوض شد.وقتی بی لیاقتی علی رو دیدم گمان كردم با اومدن كامبیز شانس و اقبال به طرفت اومده و می تونی رنگ خوشبختی رو بعد از اون همه فلاكت ببینی.اما افسوس اونی كه فكر كردم با این كه تو می گی زمین تا آسمون فرق داره.
 

گریه نكن مامان.منم خدایی دارم.
 

طلاق بگیر.تا از این بدتر نشدی جدا شو.
 

می خواین نقل مجالس بشم و بگن دختره خودش مشكل داره.حاضرم تا آخر عمر بسازم تا پشت سرم حرف نباشه.
 

اون دفعه هم همین رو گفتی.اون قدر زجر كشیدی كه جنازت رو تحویلم دادن.اما این بار فرق می كنه پای ناموس و شرفت در میونه.
 

حواسم به خودم هست نگران نباشین.
 

تو جوونی،هزار دام برات پهن می كنن.خیالم ناراحته.بعد مثل آنكه ایده نویی به مغزش خطور كرده گفت:چطوره با مادرش حرف بزنی.
 

با مادرش؟!...یكی می خواد اونو به راه بیاره.
 

وای خاك عالم...مگه چه جوریه؟
 

اونم غرق دنیای خودشه.به هیچ صراطی هم مستقیم نیست.تازه تلاش می كنه منم مثل خودش باشم.
 

اون كه یه پاش لب گوره.خجالتم خوب چیزیه.
 

ول كن مامان.از این حرفا دردی دوا نمی شه.باید روش زندگیم رو تغییر بدم اگه كامبیز خواست مثل من می شه وگرنه بره به جهنم.
این كه زندگی نمی شه تو سوی خودت اونم سوی خودش.
 

نزدیك به دوساله دارم با هر سازش می رقصم دیگه بسه.
 

در حالی كه به سنگینی بلند می شدم گفتم:برم ببینم شوهر نازنینم در چه حاله؟
 

بذار بعد ناهار برو.
 

ناگهان فكری به مغزم خطور كرد.گفتم:مامان دوست داری بریم شمال؟
 

مادر متعجب گفت:معلومه چته؟
 

دو سه روزه می ریم.چه اشكالی داره.برای سعید هم خوبه.
 

شاید كامبیز خوشش نیاد تنها بری.
 

اون از خداشه من نباشم.می رم خونه وسایلم رو جمع می كنم تا ظهر برگردم.شما هم حاضر باشین.خداحافظی كردم و بیرون آمدم.
 

كلید انداختم و آهسته وارد خانه شدم.كامبیز همچنان در خواب بود.صبحانه اش را آماده كردم.كنارش رفتم و صدایش كردم.
 

چشمانش را به زحمت باز كرد و گفت:كجا بودی؟
 

جای شكرش باقیه كه هنوز فراموشم نكردی.
 

نیم خیز شد و گفت:متلك می ندازی؟دیشب خوابم نمی برد.بدون حرف می ذاری می ری.من كه شوهرت نیستم برگ چغندرم.
 

كامبیز داشت حقیقت را می گفت.نگاهش كردم تا شاید از رو برود.
 

تو از این اخلاق ها نداشتی.اون فقط یه شوخی بود...
 

شوخی بدی بود.بهتره توضیح ندی.
 

بدجور منو كنف كردی.
 

كامبیز به خودت بیا.چرا متوجه نیستی؟من زن توام.نباید اجازه بدی كس دیگه ای دست به من بزنه.
 

معلومه كه نمی ذارم كسی به تو چپ نگاه كنه.حساب مسعود جداست.اون فقط می خواست با تو برقصه.این كه عیبی نداره.
 

با سكوت من دستش را به سویم دراز كرد و گفت:حالا بیا پیشم برام تعریف كن دیشب كجا بودی؟
 

پشت كردم تا بیرون بروم.گفتم:بیا سر صبحونه تا برات تعریف كنم.
 

دقایقی بعد آمد و همان طور خمار پشت میز نشست.چای ریختم و رو به رویش گذاشتم.
 

چند روزی می رم شمال.
 

تنها؟
 

با مادر و سعید می رم.
 

نمی خوای منم بیام؟
 

تو به كارات برس.
 

مثل بچه ها گفت:كار...كار...كار...اگه بری شمال من تنها می مونم.
 

تو هیچ وقت تنها نیستی.
 

هیچ كس جای تو رو نمی گیره.
 

چند روزی می تونی بدون من سر كنی.بهونه نگیر.
 

وقتی چهره مصمم مرا دید گفت:مواظب جاده باش.شاید تا آخر هفته خودم رو رسوندم.
 

تا آخر هفته برمی گردم.تهران باشی بهتره.
 

راستی صبا یادم رفت بهت بگم فخری جون می خواد بره.
 

كجا؟
 

پیش حمیده آمریكا.
 

چه مدتی؟
 

برای همیشه.
 

چه طور ناگهانی تصمیم گرفت؟
 

با این اوضاع احوال جنگ موندن خطرناكه.
 

جنگ همینه.باید خدا رو شكر كنیم كه ما زیاد درگیر نیستیم.
 

وقتی جون آدم درخطره موندن ریسكه.
 

تو كه ترسو نبودی؟!
 

همه می ترسن.این كاملا طبیعیه.
 

از نظری كه داد خنده ام گرفت،عاشق وطنی كه این باشد باید هم بترسد.نزدیك ظهر به دنبال مادر رفتم.در راه قضیه رفتن فخری جون را برای مادر تعریف كردم.
 

مادر گفت:معلومه كه این مملكت جای آدمایی مثل مادر كامبیز نیست.همون بهتر كه بره.
 

كمی در فكر فرو رفتم با تردید گفتم:به نظرم كامبیز می خواست چیزی به من بگه.
 

مثلا چی؟
 

شاید رفتن به اون طرف.
 

بی جا كرده.اون كه می گفت سراین مسئله با زنش اختلاف داشته.حالا چی شده كه خودش می خواد بره؟
 

پشت بندش گفت كه به خاطر مادرش نرفته.اگه فخری جون بره كامبیز دیگه بهونه ای برای موندن نداره.
 

نكنه زیربار بری.
 

كامبیز مرد زورگویی نیست.اون یه احمق به تمام معناست.
 

صبا اگه بچه دار می شدی شاید سربه راه می شد و دور دوستاش رو خط می كشید.
 

كی با بچه درست شده كه من دومیش باشم.یكی دیگه رو بدبخت كنم تا زندگیمو آزمایش كنم؟
 

تو كه قصد جدایی نداری حداقل تو فكر یه بچه باش.كامبیز مرد بدی نیست فقط تنها ایرادش رفیق بازیشه كه باعث شده از تو فاصله بگیره.
 

كامبیز بد نیست.اما مگه مرد بد حتما باید دست بزن داشته باشه و معتاد باشه؟كامبیز در نوع خودش بده.مرد زندگی نیست.
 

تو رامش كن.اون كه دوستت داره می تونی از پسش بربیای.
 

سعید در سكوت نشسته بود.گفتم:خوابی؟
 

مگه می ذارین آدم بخوابه؟هی حرف كامبیز خان.
 

حق با توئه.تقصیر مامانه.من از خونه دور شدم كه فكرم راحت باشه.دیگه راجع به كامبیز حرف نمی زنیم.
 

یك هفته در سكوت و آرامش گذشت.اتفاقی كه مدت ها بود برایم رخ نداده بود.سعید بینهایت خوشحال بود و به قول خودش كیف می كرد.من و مادر هم بعد از مدت ها كنار هم بودیم و اوقات خوشی را سپری كردیم.باور نداشتم در دنیا نقطه ای هست كه دور از دیگران باشم.كامبیز چندبار تماس گرفت تا بیاید.هرطور بود دست به سرش كردم.
 

با ورود به تهران از مادر و سعید جدا شدم و به خانه رفتم.خوشبختانه روز آمدن بتول خانم بود و من فرصت داشتم تا وسایل سفرم را جابه جا كنم.شهلا تلفن كرد و كمی از حملات هوایی ترسیده بود و از این كه یك شب را در پناهگاه گذرانده بودند را بازگو كرد.سپس گفت:چرا تنها به شمال رفتی؟
 

تنها نبودم با مامان و سعید بودم.
 

چرا با كامبیز نرفتی؟
 

چی شده كه سوال پیچم می كنی؟
 

از من به تو نصیحت هیچ وقت شوهرت رو تنها نذار.
 

حتما اتفاقی افتاده كه نگران شدی؟
 

از من نشنیده بگیر.وقتی تو نبودی بهرام چیزایی در موردش می گفت.
 

چرا جون به لبم می كنی.خوب بگو چی شنیدی؟
 

كامبیز نفهمه من تماس گرفتم؟
 

خیالت راحت.
 

ماندانا یادته؟
 

همون قد بلنده كه طلاق گرفته بود و بد می رقصید؟
 

آفرین خودشه.یادت میاد چه ادا و اصولی داشت و چه قدر لوندی می كرد؟بهرام می گفت به كامبیز گیر داده.انگار عادتشه.یه مدت رفته بود تو نخ بهرام.خدا رو شكر بهرام از اولم از ماندانا خوشش نمی اومد.
 

خلایق هرچه لایق!
 

چی گفتی؟
 

هیچی...ممنون كه منو در جریان گذاشتی.حتما حواسم رو جمع می كنم.
 

خیلی مراقب باش.چون دوستت دارم و نمی خوام زندگیت خراب بشه گفتم.وگرنه به من ربطی نداره.
 

می دونم شهلا جون.تو خوبی منو می خوای.
 

به خدا می سپارمت.منو بی خبر نذار.
 

با قطع تماس به فكر فرو رفتم.به اطرافم نگاه كردم.همه چیز درهم به نظر می رسید.درست مثل كلافی كه سررشته اش را گم كرده بودم.باید از جایی شروع می كردم و خانه تكانی جانانه ای در رابطه با خودم و كامبیز انجام می دادم.
 

كامبیز سرحال تر از همیشه در آغوشم گرفت و خوش آمد گفت.دلم برات یه ذره شده بود.چرا نذاشتی بیام؟
 

در چشمانش خیره شدم و گفتم:به نظر نمیاد بهت بد گذشته باشه؟!
 

عاشقانه نگاهم كرد و گفت:چرا این فكرو می كنی؟
 

نمی دونم.آخه خیلی سرحال به نظر میای!
 

از شوق دیدن توست.
 

روی مبل لم داد و قیافه افسرده ای به خود گرفت و گفت:فخری جون هفته آینده می ره.
 

چرا به این سرعت؟
 

بدجوری تهران رو می كوبن.فخری جون اعصاب نداره.دوشب تو زیر زمین خوابیده.قلب درد گرفته.اگه امونه حتما بلایی سرش میاد.
موقع موشك بارون تو كجا بودی؟
 

باورت می شه خواب بودم.
 

باورم می شه.چون دیدم چه طور از خود بی خود می شی و می افتی.
 

تو این موقعیت برای فراموشی بهتره كه مست باشی تا از دنیا بی خبر باشی.
 

فخری جون خونه رو چیكار می كنه؟
 

وكالت داده براش بفروشم.خونه هم خورده تو سرش آخه خیلی ها دارن می رن.
 

خیلی ها هم می مونن و زندگی می كنن.
 

صبا جون بستگی داره خودت كدوم رو انتخاب كنی.زندگی اون طرف با خوشی و آرامش یا زندگی پرخطر این طرف؟این جور كه پیش بینی كردن جنگ حالا حالاها ادامه داره.
 

برای تصمیم گیری نباید عجله كرد.
 

فخری جون بره كارای مارو درست می كنه.
 

نظر من برات مهم نیست؟
 

اولا به خاطر تو دارم می رم.دوما فخری جون به خودش بجنبه هفت هشت ماه طول می كشه.
 

خیله خوب.تا اون زمان می تونیم فكرامون رو بكنیم.
 

شام حاضره؟یك هفته ای كه نبودی خیلی به من سخت گذشت.قول بده دیگه تنهام نذاری و دیگه...
 

غذا آماده س.سعی می كنم دیگه تنهات نذارم و دیگه چی؟
 

بدون تو نمی تونم زندگی كنم.
 

واقعا؟
 

نزدیك شد و گفت:واقعا.
 

نگاه ناباورم را به او دوختم.
 

باور كن.بوسه ای روی پیشانی ام زد.دیگه دوست ندارم با من مشكوك حرف بزنی.تو برای من تكی.
 

روز بعد با وجود خستگی راه به جواهر فروشی رفتم و تا نزدیك ظهر ماندم.به محض رسیدن به خانه تلفن به صدا درآمد.جواب دادم.صدایی ناآشنا خیلی گرم احوال پرسی كرد.
 

گفتم:معذرت می خوام به جا نیاوردم؟
 

حق دارین!مسعودم.
 

كمی فكر كردم.ناگهان خاطره آن شب در ذهنم جان گرفت.با سردی گفتم:كامبیز خونه نیست.
 

عمدا ساعتی زنگ زدم كه می دونستم تنها هستی.
 

امرتون؟
 

می خواستم از رفتار اون شبم از شما عذر خواهی كنم.
 

نیازی به این كار نبود.به هر حال زحمت كشیدین.
 

خواهش می كنم قطع نكنین.
 

آقای محترم بنده كار دارم.
 

بهونه نگیر،من دوستدار تو هستم.خوبیت رو می خوام.می خیلی به كامبیز حسادت می كنم از این كه فرشته ای چون تو اسیر موجود رذلی چون كامبیز افتاده شب و روز دارم غصه می خورم.
 

برسرش فریاد زدم:به چه حقی راجع به همسرم این طور حرف می زنین؟مگه تو كی هستی؟
 

با خونسردی گفت:دلخور نشو.حقیقت رو گفتم.نگرانت هستم.دلم به حالت می سوزه.
 

حیرت زده از كلام بی پروایش گفتم:به جای نگرانی به حال و روز من فكری به حال بیماری خودت بكن.اگر كامبیز بفهمه پشت سرش چه حرفا كه نمی زنی حقت رو كف دستت می ذاره.
 

قهقهه ای زد و گفت:می تونی شوهرت رو امتحان كنی.نه تنها ناراحت نمی شه بلكه استقبال هم می كنه.
 

گوشی را محكم روی دستگاه كوبیدم.از وقاحت مسعود پراز حرص شدم.جسارت را به حدی رسانده بود كه به خود اجازه می داد تلفن كند و راجع به زندگی خصوصی ام اظهار نظر كند و تمایل خودش را نسبت به من ابراز كند.مدت ها بود چنین پست و خائنی ندیده بودم.
 

با صدای مجدد زنگ تلفن با وحشت از آن دور شدم.نباید جواب می دادم.با خود گفتم شاید مادر یا فخری جون باشد.با این فكر گوشی را برداشتم و باز صدای او را شنیدم كه با التماس گفت:خواهش می كنم قطع نكن وگرنه دم خونه تون میام.
 

چه طور جرات می كنی بعد از اون همه توهین باز تلفن كنین؟
 

به خدا قسم نیت خیر دارم.اگه حرفی می زنم برای خوشبختی توئه.
 

ازتون ممنون می شم دیگه تماس نگیرین.
 

بعد از قطع تماس به گریه افتادم.در فضای ساكت خانه از درد حقارت و پوچی با صدای بلندضجه زدم.از نداشتن حامی رنج می بردم.اگر همسری داشتم كه می توانستم به غیرت و مردانگی اش تكیه زنم دیگر چه غمی داشتم و از امثال مسعود چه واهمه ای داشتم؟اما متاسفانه همه به شخصیت پوچ و بی رگ كامبیز پی برده بودند و می خواستند به نفع خود سواستفاده كنند.از پول گرفته تا خوردن و گشتن و همسرش كه من باشم.برای آرامش ذهنم به حمام پناه بردم.كمی سبك شدم و بیرون آمدم.لباس مرتبی پوشیدم و به آشپزخانه رفتم.غذای دلخواه كامبیز را تدارك دیدم.كمی آرایش كردم.در آیینه به خودم زل زدم و گفتم:شاید كامبیز اون قدر وجود نداشته باشد كه مراقبم باشد اما خودم كه می توانم بدون مراقبت كسی از خودم واظبت كنم.شاید كمی دشوار باشد اما نتیجه بخش خواهد بود.
 

ساعت نه بود كه كامبیز آمد اما تنها نبود.مسعود با دسته گلی در دست پشت سر كامبیز ایستاده بود و لبخند احمقانه ای می زد.
 

كامبیز گفت:صبا مهمون نمی خوای؟بعد از مدت ها مسعود هوس كرده سری به ما بزنه.
 

به سردی گفتم:خوش اومدن.
 

مسعود گل را تقدیم كرد و گفت:قابل شما رو نداره.
 

گل را گرفتم و بدون تشكر به آشپزخانه رفتم.كامبیز به دنبالم آمد و گفت:حداقل یه تشكر می كردی.
 

چرا نگفتی تنها نیستیم و مهمون داریم؟

ای بابا...یه نفر مهمون كه گفتن نداره.چه قدر سخت می گیری.
 

خواستم تا شمه ای از صحبت های مسعود را بازگو كنم كه مهلت نداد و بیرون رفت تا وسایل پذیرایی از دوستش را مهیا كند.گل ها را در گلدان جا دادم و به سالن برگشتم.آن دو در حال خنده و گفتگو بودند.حالم از آنان به هم می خورد.
 

میز را چیدم تا هرچه زودتر شام را خورده و از دستشان خلاص شوم.مسعود با نگاه هرزه اش در مقابل همسرم براندازم می كرد.
شام در سكوت من و هیاهوی آنان به اتمام رسید.به بهانه شستن ظروف به آشپزانه رفتم و آنقدر كار شستن و تمیزی آنجا را طولانی كردم تا وقتم بگذرد.كامبیز آمد و به سراغ كابینتی رفت كه گیلاس و شیشه های مشروبش را می گذاشت.گفتم:اگه كاری نداری برم استراحت كنم.
 

دست گلت درد نكنه.كاری ندارم برو استراحت كن.
 

روی تخت دراز كشیدم.صدای خنده مستانه آنان گوشم را آزار می داد.مسعود با آمدنش می خواست ثابت كند ترس و واهمه ای از كامبیز ندارد.
 

ساعتی بعد مسعود رفت در واقع گورش را گم كرد.كامبیز به اتاق آمد و گفت:هنوز بیداری؟
 

با این همه سروصدا مگه می شه خوابید؟
 

در اتاق رو می بستی و تو گوشاتم پنبه می ذاشتی.
 

یادم باشه دفعه بعد همین كارو بكنم.
 

كامبیز جورابش را درآورد و كناری انداخت.گفتم:كامبیز من از مسعود خوشم نمیاد،می شه باهاش مراوده نكنی؟
 

تو هنوز از اتفاق اون شب دلخوری.مسعودم ناراحت و پشیمونه،صد دفعه گفته.امشبم با دسته گل اومد تا عذر خواهیش كامل بشه.
من اونو بخشیدم.صبح به خودشم گفتم.
 

در نگاه كامبیز دقیق شدم تا عكس العملش را از جمله آخرم بفهمم.
 

ابروانش بالا رفت و با لبخند گفت:عجب پسر نازنینیه.به خدا حرف نداره.خیلی آقاس.
 

پا را فراتر گذاشتم و گفتم:به چه حقی به خونه تو بدون اجازه تلفن می كنه و چرت و پرت می گه؟
 

ما با هم این حرفا رو نداریم.چرا قبول نمی كنی سبك زندگیت عوض شده.زمان كلاه مخملی تموم شد.دنیا در حال پیشرفته و اون وقت تو دنبال حرفای خاله زنكی هستی؟
 

وقتی دوستت به تو توهین می كنه ربطی به دوره زمانه نداره.
 

تو از مسعود خوشت نمیاد.می خوای میونه مارو بهم بزنی.صبا این كارهای بچه گونه چیه؟تو چرا عوض نشدی؟
 

اون با تو روراست نیست.چشم به زندگیت داره.
 

من ده ساله مسعود رو می شناسم و تا به حال بدی ازش ندیدم.
 

با ناراحتی از حرف های من بیرون رفت.سرمر ا روی بالش كوبیدم.از این واضح تر نمی شد حرف زد چون فایده ای نداشت.كامبیز اگر هم متوجه منظور من می شد ترجیح می داد خود را به نادانی بزند تا راحت تر زندگی كند.
 

روز بعد بی حوصله تر از ان بودم كه به جواهر فروشی بروم.نزدیك ظهر باز تلفن به صدا درآمد.تردید داشتم كه به آن جواب بدهم.اضطراب شنیدن صدای مسعود را داشتم.زنگ تلفن خیال تمام شدن نداشت.با خودم گفتم از چی می ترسم؟وقتی ریگی به كفشم نیست چرا خودم رو قایم كنم؟با این فكر گوشی را برداشتم.
 

بفرمایید.
 

سلام صبا خانم من مسعودم.
 

زبانم سنگین شد.كاش می توانستم برسرش فریاد می زدم و یا با گوشی تلفن برسرش می كوبیدم.در عمرم آدمی به بی شرمی او ندیده بودم.در حالی كه با این كارها او را جری تر می كردم و رویش باز می شد.باید آرامش خودم را حفظ می كردم تا برگه برنده ای دستش ندهم.خیلی طبیعی گفتم:امرتون؟
 

می خواستم بابت دیشب تشكر كنم.كامبیز گفت كسالت دارید.نگران شدم.
 

كسالتم برطرف شد.خداحافظ.
 

گوشی را قطع كردم و تلفن را از پریز كشیدم.ساعتی بعد به خرید رفتم تا سرگرم شوم و از افكار پریشانی كه داشتم كمی رهایی پیدا كنم.

 




طبقه بندی: رمان مهر من،

تاریخ : شنبه 10 آبان 1393 | 05:02 ب.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.