تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان مهر من - فصل چهاردهم

فخری جون زندگی اشرافی داشت.طرز رفتار و شیوه زندگی اش به گونه ای بود كه انسان ناخودآگاه تحت تاثیر قرار می گرفت.قد متوسط و اندام فربه فخری جون با موهایی كوتاه و همواره آراسته با آرایشی بی نقص در تمام شبانه روز او را به سان كسی نشان می داد كه در حال رفتن به مهمانی و یا در انتظار آمدن مهمان به سر می برد.با من بسیار مهربان بود و می گفت:آرزو دارم كامبیز رو خوشبخت ببینم و تو باعث شادی پسرم هستی.


عكس های حمیده دخترش را به در و دیوار سالن زده بود.حمیده زیبا و لوند بود و زندگی مرفهی داشت.فخری جون از خاطرات گذشته اش و البته بیشتر از خوشگذرانی هایی كه با همسرش داشته صحبت می كرد.از سفرهای اروپا تا گشت و گذار در ایران.پدر كامبیز به فخری جون عشق می ورزیده و تمام زندگی اش را به پای همسرش ریخته بود.بعد از او هیچ مردی در طبع فخری جون نگنجید.هركه را كه سر راهش قرار گرفته بود در حد و اندازه آن مرحوم ندیده و ترجیح داده بود فرزندانش را سروسامان بدهد.آلبوم عكس هایش را با افتخار نشان می داد كه در كنار زنان و مردان هنرمند انداخته بودند و از هركدام خاطره ای بازگو می كرد و به آن مباهات می كرد.
 

فخری جون زنی حساس و شكننده بود و با یادآوری هرخاطره چشمانش از اشك لبریز می شد.انگشترهای گران بها با جواهرات بی نظیر در انگشتش خودنمایی می كرد.كامبیز می گفت،مادر كلكسیون الماس دارد و علاقه زیادی به سنگ های قیمتی دارد و تنها با یك نگاه تشخیص می دهد كه سنگ ازچه نوع و اصل است یا نه.اولین بار كه به خانه اش رفتم یكی از آنان را به من هدیه كرد.علاقه مند بودم بیشتر در كنارش باشم.در حالی كه فخری جون وقت چندانی برای من نداشت و باید منتظر دعوتش می شدم و مثل پسرش یا در مهمانی بود یا مهمان داشت.فخری جون خوش صحبت بود و در كنارش گذر زمان را حس نمی كردم.
 

كامبیز علاقه خاصی به غذاهای اروپایی و دسرهای متنوع داشت.در كلاس آشپزی ثبت نام كردم و عرض دو ماه توانستم غذا و دسر و شیرینی را ماهرانه طبخ كنم.ذوق فراوانی برای یادگیری داشتم.هرشب از دیدن میز شامی كه برایش می چیدم ذوق زده می شد و از هنرم تمجید می كرد.بعد از كلاس آشپزی به كلاس زبان و ورزش رفتم تا كمتر در خانه باشم و به قول كامبیز در اجتماع حضور داشته باشم.در این كلاس ها زنان و دخترانی را می دیدم كه از وضع مالی خوبی برخوردار بودند و از سربیكاری و چشم و هم چشمی به آن مكان ها هجوم می آوردند.در این بین دوستان زیادی پیدا كردم و دوره هایی ترتیب می دادیم تا وقت خود را بگذرانیم.با وجود ظاهر آراسته و اتومبیل های مدل بالا و خانه های شیك گاه چنان درگیر مشكلات زندگی بودند كه هیچ چاره ای برای حل آن نداشتند.زنانی كه چندین بار ازدواج كرده بودند و یا كسانی كه همسرانشان به آنان خیانت می كردند و بسیاری از مسائل دیگر...از درون ویران و در ظاهر فریبنده.به دنبال خوشی های كاذب رفتن و قهقهه زدن،تلاشی برای فراموشی دنیای واقعی اطرافشان بود تا به نحوی روزهایشان را بگذرانند.
 

شهره یكی از زنان به ظاهر موفق بود كه با وجود زیبایی چشمگیری كه داشت همسرش با یكی از صمیمی ترین دوستان او روی هم ریخته بود و زندگی خصوصی تشكیل داده بود.شهره علت جدا نشدن و رها نكردن همسرش را چنین توصیف می كرد:من به این وضعیت عادت كردم و موقعیت زندگی خودم رو دوست دارم.
 

موقعیت شهره همان ثروت همسرش بود كه دوست نداشت آن را از دست بدهد.كم كم متوجه می شدم كه اكثر دوستانم شیفته ثروت همسرانشان هستند و چندان به شخصیت خود و زندگی پوچی كه داشتند اهمیت نمی دادند.برای آنان همه چیز روی مادیات دور می زد.
 

آزادی فردی كه داشتم به من اجازه می داد هر كاری كه دوست دارم انجام بدهم و هرجا بخواهم بروم و با هركس كه علاقه مندم رفت و آمد كنم.به بركت كامبیز كیفم پراز پول بود و دغدغه ای نداشتم.
 

با خودم می گفتم:خوشبختی یعنی این.حالا كه به آن رسیدم چرا قدرش رو نمی دونم؟كامبیز همان مردی است كه به دنبالش بودم و پیدایش كردم،پس چرا نمی تونم خودم را با زندگی ام وفق دهم؟چرا هرجا می روم و هركاری می كنم مرا راضی نمی كند؟توقعم زیاد شده؟ناشكر شدم؟در حالی كه تفاوت فاحشی با زندگی قبلی ام پیدا كرده بودم.من كجا و این زندگی كجا؟چرا یادم می رود كه علی چه بلاهایی بر سرم آورد؟چه كتك هایی كه نخوردم و چه تحقیرهایی كه نشنیدم.هرگز گمان نمی كردم از دست دیوی به دست فرشته ای بیفتم و رنگ خوشبختی و آزادی و زندگی آنچنانی را بچشم.به راستی كامبیز فرشته نجات من بود؟بارها از خودم می پرسیدم ولی جوابی برایش نداشتم.
 

از حركات كامبیز در جمع دوستانش همواره نگران بودم.وقتی آنان از زیبایی ام تعریف می كردند همسرم نه تنها ناراحت نمی شد بلكه با حظ نگاهم می كرد و سرحال تر می شد.
 

من در محیطی رشد كرده بودم كه غیرت و مردانگی حرف نخست را می زد و ناموس و شرف سرلوحه كارهایشان بود.با خودم می گفتم،كامبیز واقعا مرد است؟اگر من را دوست دارد چرا من را به نمایش می گذارد و از تعاریف مردان نامحرم نمی رنجد و ناراحت نمی شود؟اگر زیبا بودم فقط متعلق به او بودم.اگر هنری داشتم برای او بود.در حالی كه كامبیز تمام این امتیازات را برای دیگران می خواست.زندگیمان مانند حراجی می ماند كه تمام زوایای آن در دید عموم قرار می گرفت.چرا خداوند مرا در مقابل دو آزمایش بزرگ قرار داد؟چه چیزی را باید می فهمیدم؟علی كه آنطور پست بود و محقرانه زندگی می كرد و كامبیز كه این گونه بود.حد وسط این دو چه بود؟چرا دو قطب مخالف هم نصیب من شد؟بیست و دو سال داشتم و خیلی جوان و بی تجربه بودم.نمی دانستم چطور زندگی كنم؟با شرایط به ظاهر سهل كامبیز می ساختم و خودم را قربانی لذت های بی حد او در زندگی می كردم تا خوشنود شود پس با خودم چه می كردم؟
 

بعد از گذشت هشت ماه از زندگی مشترك تلاش می كردم كسی متوجه دلزدگی ام از زندگی و شرایطی كه داشتم نبرد.مادر و دوستانش مرا زنی ثروتمند می دیدند كه درهای خوشبختی به رویم گشوده شده و این بار سفید بخت شده ام.با حسرت به اتومبیل مدل بالایم و لباس های فانتزی و جواهراتم چشم می دوختند و چنان به سراپایم نگاه می كردند كه گویی از كره ای دیگر نازل شده ام.چندان از این بابت ناراضی نبودم.بهتر بود مرا سعادتمند ببینند تا زنی بدبخت تا برایم دل بسوزانند.غرایزم را در خود سركوب می كردم تا مورد توجه و قبول اطرافیانم واقع شوم.
 

صحبت های دونفره ما محدود می شد به مهمانی ها و دوستان و مقایسه آنان با یكدیگر.هرگز در مورد خودمان حرفی برای گفتن نداشتیم چون به نظر كامبیز همه چیز ایده آل بود جای بحثی نمی گذاشت.
 

فخری جون دست كمی از پسرش نداشت.در مدت كوتاهی كه به آنجا رفت و آمد می كردم متوجه شدم او نیز قمارباز خبره ای است و اغلب با دوستان آنچنانی اش بساط قمار راه می انداخت.گویا این امر موروثی بود.فخری جون سفر به اروپا را به خاطر كازینو هایش می پسندید.او با امكانات رفاهی كه داشت فقط در فكر سر و پز خودش بود و مسافرت های بی شمارش زبانزد اجتماع در هم آنان بود.تمایل داشت بیشتر با او باشم و از اینكه مرا به دوستان و آشنایانش معرفی كند لذت می برد و می گفت:تو خوشگلی،اگه با من همه جا بیای چشم حسودا كور می شه.زمانی كه می خواستم نزد او بروم به قدری وسواس در انتخاب لباس نشان می دادم تا مبادا ایرادی بگیرد و خوشبختانه طرز لباس پوشیدنم را می پسندید.فخری جون خوش سر و زبان و دست و دلباز بود و به هر بهانه ای هدایای قابل توجهی به من می داد.در دوره های دوستانه اش زنان مست و لایعقل به خانه هایشان می رفتند و خودش نیز تا صبح می خورد و می رقصید و می خندید و آن زمان بود كه شخصیت واقعی اش را نشان می داد و دیگر خبری از آن جاه و جبروت نبود.فقط زن بدبختی بود كه از تنهایی و بی خبری از دنیای اطرافش رو به قهقرا می رفت.اوایل با كنجكاوی وارد حریم خصوصی اش شدم و برایم جالب بود چون تا كنون با چنین روش زندگی آشنا نبودم و فكر می كردم باید ثروتمندان بدین شكل باشند.اما به تدریج این واقعیت برمن آشكار شد كه او در زندگی نكبت بار و سبكسری كه كه انتخاب كرده مانند غریقی می ماند كه راه نجاتی برایشان نمانده است.
 

بدتر از فخری جون فرزندانش بودند كه راه او را در پیش گرفته بودند و آنطور بار آمده بودند.دیگر دلم نمی خواست به آنجا بروم.احساس می كردم دام بزرگی برایم پهن شده و هرآن ممكن است مرا به سوی خود پایین بكشد.زمانی كه لازم بود بنا به سیاست زندگی ام می رفتم تا به مادرشوهرم برنخورد و به رفتارم شك نكند.كامبیز اصرار داشت رفت و امد تنگاتنگی با مادرش داشته باشم و عقیده داشت خیلی چیزها را از او یاد می گیرم.البته حق با او بود و من تجربه خوبی به دست آوردم.باید به كامبیز می فهماندم نمی توانم مثل آن زنان خود را بیارایم تا در نگاه مردان هوسباز زیبا و لوند جلوه كنم.زندگی من با آنان تفاوت داشت.
 

هرزمان كه آقا رحمت به تهران می آمد مهمانی كوچكی ترتیب می دادم كه عمو و زن عمو را نیز دعوت می كردم.چنان معذب می نشستند كه دلم به حالشان می سوخت چون خود را همتراز كامبیز نمی دیدند.هرچند كه كامبیز سنگ تمام می گذاشت و انواع كباب را برایشان مهیا می كرد اما تفاوت زندگی ما آنقدر زیاد شده بود كه چون سدی میان ما حائل شده بود.آقا رحمت با خاطری آسوده به من و كامبیز نگاه می كرد و خدا ر شكر می كرد و مادر از دیدن زندگی مدرنم سیر نمی شد و می گفت:مراقب باش چشم نخوری.عمو یدالله روی تراس می نشست و به منظره خیابان چشم می دوخت و می گفت:چه با صفاست.اون قدر تو شلوغی وول خوردیم كه آرامش اینجا رو دوست دارم.زن عمو مرتب می گفت:خدا دوستت داشته.ما كه تو فامیل مثل تو شوهر ندادیم.هرچی یه لا قبا بوده دخترای ما رو گرفتن.كه البته منظورش به نفیسه هم بود.آنطور كه شنیده بودم رضا مرد سختگیر و بددلی بود و عمو از او رضایت نداشت.دیدن خوشنودی آنان برایم لذت دنیا را داشت حاضر بودم تمام سختی ها را به جان بخرم تا آنان راضی باشند.
 

فخری جون كه مدت ها بود به سویس سفر كرده بود بازگشت.به دیدارش رفتیم.سرحال تر از همیشه بود و مدام می گفت:كامبیز حتما یه سفر برو اون طرف،ببین چه خبره.این همه اروپا رو گشتم مثل سویس كشوری رو ندیدم.چه آرامش و رفاهی در اونجاست.
 

یكی از چمدان هایش را در فرودگاه گرفته بودند.بارش بیش از حد مجاز بود.آه و ناله می كردو از خریدهایی كه كرده بود و در آن چمدان گذاشته بود دلش می سوخت.كامبیز قول داد با یكی از دوستانش تماس بگیرد تا شایدب تواند دراین رابطه كاری انجام دهد.فخری جون گفت:حاضرم هرچی گمركی بخوان بدم در عوض كت و دامن مارك دارم رو به دست بیارم.
 

فخری جون حتی برای نوكر و كلفتش نیز سوغات آورده بود.ساعتی بعد دوستانش به آنجا هجوم آوردند و هركدام با یك بغل سوغات بیرون رفتند.
 

كامبیز مست سخنان مادرش بود و در حال تكرار تعاریف او بود.آخرسر با اشتیاق گفت:در اولین فرصت برنامه سفر به اروپا رو تدارك می بینم.دیگه اینجا خسته كننده شده.باید تنوعی داشته باشیم.
 

گفتم:متاسفانه اون قدر غرق دوستانت هستی كه فرصت تنوع رو ازت گرفتن.
 

با دلخوری گفت:از اون حرفا بود!می خوای ثابت كنم این طور نیست؟
 

ثابت كن.
 

تا سال آینده منتظر یه سفر مهیج به اروپا باش.
 

من حسرت اروپا ندارم اما دوست دارم تو كمی از این یكنواختی دربیای.
 

می دونی كارامی زیاد شده.تمام خریدها با منه.یكم دیر بجنبم دشمنا همه چی رو از چنگم در میارن.بازار رغابت داغه.
 

اگه بخوای منم می تونم تو كارها كمكت كنم.
 

اتفاقا چند وقتیه دارم به این موضوع فكر می كنم.
 

می خوای از شنبه شروع كنم؟
 

می تونی.فقط باید خیلی باهوش باشی و همه چی رو زود بگیری.
 

اولین كاری كه باید یاد بگیرم چیه؟
 

اولین قدم آشنایی با بازار و فروشنده شمش و طلاهاست،دومی هم شناخت مشتری ها و خیلی چیزهای دیگه كه به مرور یاد می گیری.مثل شناخت سنگ و جواهر و معیار طلا و ...
 

كار چندان آسونی نیست.
 

ظرافت و حوصله و ذوق می خواد كه تو داری.
 

اگه نظرت اینه من از شنبه شروع می كنم.دوست دارم كنارت باشم.
 

فقط تا ظهر،از اون به بعد باید بری خونه و برای همسر گرامیت شام خوشمزه درست كنی.
 

چشم.هرچی سرورم بگه.
 

از اول هفته شروع كردم.به تمام تلفن ها و قرار ها و خریدهای كامبیز با دقت گوش می كردم.از نظم حاكم بر آنجا كاملا مشخص بود مدیریت كامبیز چه قدر خوب است.
 

بعد از گذشت دو ماه تجارب خوبی به دست آوردم،اما كافی نبود.همان طور كه كامبیز گفته بود باید حوصله به خرج می دادم.
 

شهلا تماس گرفت و گفت:شنیدم همه چی رو تو چنگت گرفتی.آفرین به زرنگیت.كاش منم سیاست تو رو داشتم.
 

تو هم می تونی تو نمایشگاه پیش بهرام بشینی؟
 

كلاس كار تو فرق می كنه،می دونی كه نمایشگاه جای زن نیست.
 

اون گوشه كنار جایی برای خودت باز كن.زایمانت كی هست؟
 

نمی خوای كه شش ماهه به دنیا بیارم.
 

من عجله دارم هرچه زودتر بهتر.
 

چرا خودت دست به كار نمی شی؟
 

تا ببینم خدا چی می خواد.دلم برات تنگ شده وقت كردی سر بزن.
 

حتما.به امید دیدار.
 

كامبیز ماهی یك بار به خانه مادرم می رفت.من هم توقع چندانی نداشتم.همین كه خودم می توانستم هرزمان اراده كنم نزد آنان باشم كافی بود.به خرید و رستوران مهمانشان می كردم.می خواستم سعید امروزی بار بیاید و خیلی چیزها را ببیند تا مثل من نباشد.
 

زمانی كه خانواده ام به خانه ام میامدند كامبیز به دوستانش اعلام می كرد در خانه نیستیم تا مبادا سرزده بیایند و علنا می گفت:دوست ندارم دوستام آقا رحمت رو ببینند می ترسم فكرای ناجور كنن.
 

چه قدر چندش آور بود كه كامبیز به ظاهر آدم ها اهمیت می داد و هیچ بویی از معنویات نبرده بود.اكنون معنای اجتماعی بودن و امروزی بودن را از دید همسرم درك می كردم.كامبیز از تیپ آقارحمت كه مردی بازاری مسلك بود خوشش نمیامد و وجود او را باعث سرشكستگی خود می دید.خود را به نادانی می زدم تا كمتر غصه بخورم.
 

خانه ام بیشتر شبیه كاباره بود تا محل امنیت و آرامش كه حق هر انسانی بود.مسافرت های جمعی به ویلا كه یكباره و بی وقت و از خوشی بیش از حد به كوه و دشت می زدند وحشتناك بود.هیاهو و ریخت و پاش و كارهایی كه شان انسانی را زیر سوال می برد.هنگامی كه روی تراس اتاقم رو به دریا می ایستادم و به شفق خورشید برروی آب خیره می شدم،به صندلی های پراكنده روی چمن ها و قهقه مستانه آنان نگاه می كردم كه مثل حیوان در هم می لولیدند و سرانجام نمی دانستند در حالت مستی با همسران خود بودند و یا نزد دیگری به سر می بردند.با خودم می گفتم:خدایا من اینجا چه می كنم؟زندگی ساده ام چه شد؟به كدام گناه نكرده ام باید در میان انسان های گناهكار باشم؟
 

كامبیز متوجه نگاه های تحقیرآمیز من بود و مدام می گفت:چرا خودت رو گرفتی؟چرا تو جمع ما شركت نمی كنی و با دوستان نمی جوشی؟
 

بی حوصلگی و خستگی را بهانه رفتارم قرار می دادم.آنوقت می گفت:كجا دوست داری بری؟هرچی بگی گوش می دم.هرچی بگی برات می خرم كافیه لب تر كنی.
 

كاش كامبیز كمی غیرت داشت.كمی مردانگی و شرف داشت.در حالی كه فقط زن جوانی می خواست تا نزد دوستانش كم نیاورد.ازدواج با زنی بیست ساله كه به نظرش خیلی ساده می توانست همرنگ جماعت خود كند.دختری از طبقه متوسط كه روزگار را به سادگی گذرانده بود و شاید آماده پذیرش همه چیز بود.من می خواستم مثل مادرم ساده و صادق باشم.زندگی پرمعنایی را جستجو می كردم.از پول بدم نمی آمد ولی نه به قیمتی كه دیگران انتظارات احمقانه ای داشته باشند.




طبقه بندی: رمان مهر من،

تاریخ : چهارشنبه 7 آبان 1393 | 08:40 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.