تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان مهر من - فصل دوازدهم

فنجان را برداشتم و جرعه ای از آن نوشیدم.با اشاره به شهلا به او فهماندم وقت رفتن است.


بلند شد و گفت:تا قهوه تو بخوری منم می رم پایین تا انگشتر رو ببینم.بهرام نیز به دنبال همسرش رفت.
 

كامبیز گفت:اگه شما چیزی مورد پسندتتون قرار گرفته امر كنم بیارن.این مكان متعلق به شماست.
 

ممنونم.شما جواهرات زیبایی دارین.شاید یك روز برای خرید بیام.
 

كامبی با صدایی كش دار و آرام گفت:فقط یك جواهر كم دارم.
 

از جوابش دست و پایم را گم كردم.برخاستم و گفتم:ممنون از پذیراییتون.
 

كامبیز به دنبال من آمد.شهلا انگشتر را به دستش كرده بود و با شیفتگی نگاهش می كرد.انصافا زیبا بود و نگین بزرگ چشمگیری داشت.
 

شهلا گفت:واقعا سلیقه خانم جواهریان عالیه.صبا نظر تو چیه؟
 

خیلی بهت میاد.مبارك باشه.
 

بهرام با كامبیز مشغول صحبت بود.آهسته به شهلا گفتم:تمومش كن بریم.
 

شهلا چشم غره ای به من رفت و گفت:معلومه چته؟حرف یه قرون دوزار نیست كه باید با حوصله انتخاب كنم.
 

انتخابت رو كردی.بی خودی داری معطل می كنی.
 

شهلا از كامبیز تشكر كرد و به بهرام گفت در اتومبیل منتظرش هستیم.من هم به سرعت تشكر و خداحافظی كردم و بی معطلی بیرون رفتم.كامبیز چنان با متانت ایستاده بود و ما را بدرقه كرد كه تا كنون از هیچ مردی این همه تواضع ندیده بودم.از رفتارش پیدا بود در خانواده ای مبادی آداب بزرگ شده و برای خودش كسی است.
 

در اتومبیل نشستیم با دلخوری گفتم:مگه طلافروشی قحط بود كه اومدی اینجا.
 

شهلا با خنده گفت:طلا فروشی زیاده جواهر فروشی كمه.چرا جوش می زنی؟خونسردی خودت رو حفظ كن.خدا رو چه دیدی شاید یه روزی صاحب اینجا شدی.
 

من مثل تو پولكی نیستم.
 

به انگشترهایش كه در انگشتش جا داده بود اشاره كرد و گفت:ببین چه یاقوت و زمرد قشنگی داره!چشم خیلی ها با دیدن این انگشترها درمیاد.
 

آره...برای خودنمایی خیلی خوبه.
 

شهلا ازسرخوشی خندید و گفت:نمی دونی چه قدر با حسرت نگام می كنن!هنوز خیلی ها از این كه بهرام منو انتخاب كرده دارن بال بال می زنن.
 

امیدوارم همیشه همین طور احساس خوشی و سعادت كنی.
 

ممنونم صبا.دیدی كامبیز چه مغازه لوكسی داره؟جای هركسی اینجا نیست.مشتریاش از طبقه خاصی هستن.بیشتر سفارشی كار می كنن.بهرام می گفت نصف طرحاشون از فرانسه و انگلیس میاد مارك كارتیه و دیور میارن.
 

گول مغازه رو می خوری هرچی بارت می كنن می خری.
 

اگه لنگه جواهرات منو جایی دیدی خبرم كن.از كامبیز خان لجت گرفته همش دنبال عیب جویی هستی.
 

بهرام آمد و مرا به خانه رساندند.
 

مادر با دیدن من گفت:كجا رفتی؟دیر كردی؟
 

با خستگی گفتم:شهلا می خواست طلا بخره رفتیم مغازه كه چه عرض كنم نمایشگاه جواهریان.
 

مادر با تعجب پرسید:خودشم بود؟
 

با سر جواب مثبت دادم.
 

گفت:این قدر مغازه اش بزرگ بود؟
 

بزرگیش یه طرف،چند كارمند داشت و ویترین مغازه رو هم مدل اروپایی ها تزیین كرده بودند.تمام زیور آلات روی كوسن های ساتن قرار داشت و با ادا اطوار خاصی جلو مشتری می ذاشتن.تازه مجله های مدل جواهر داشتن كه می تونستی هرچی دوست داری سفارش بدی.
 

بارك الله به شهلا.پول داشتن اینه دیگه...خرید خوب،زندگی مرفه،مسافرت و اتومبیل و همه چی داری و دیگه غصه ای نداری.از اولم معلوم بود جواهریان آدم حسابیه.
 

اگه آدم حسابیه چرا منو انتخاب كرده؟
 

مگه تو چته؟
 

این جور آدما دنبال یكی مثل خودشونن.ما مثل اونا نیستیم.
 

تو خوشگل و با شخصیت هستی كه به صدتا ملك و املاك می ارزه.آدم حسابی بودنم تو پول نیست تو شخصیت آدماس.
 

برای من مهم نیست كه منو پسندیده چون اصلا به دلم نمی شینه.
 

باید برات مهم باشه.جواهریان بهترین شرایط رو داره.خودت رو بی خیال نشون نده.هركی جای تو بود الان با دمش گردو می شكست.برای من ادای پیرزن ها رو درنیار.
 

هركی نخواد شوهر كنه پیرزنه؟
 

مادر پشت چشمی نازك كرد و گفت:بحث كردن با تو بی فایده س.خودت می دونی.
 

از حركت مادر خنده ام گرفت.مادر از كامبیز خوشش آمده بود و او را ایده آل من می دانست.
 

چند روز بعد شهلا مرا به خانه اش دعوت كرد و بهانه اش دیدن آلبوم عروسی اش بود.مادر اصرار كرد دعوتش را قبول كنم.
 

خانه شهلا هم زیبا بود.دكوراسیونی مدرن و فضایی رویایی داشت.پذیرایی شایانی كرد.ساعتی سرگرم تماشا آلبوم عكس ها و معرفی اقوامشان بود.میز شام را آماده كردیم تا بهرام هم بیاید.با صدای زنگ در شهلا لبخندی زد و گفت:بهرام اومد.برم درو باز كنم.
در اتاق نشیمن نشسته بودم كه بهرام آمد و البته تنها نبود و كامبیز خان نیز پشت سر او وارد شد.از جا بلند شدم تا احوالپرسی كنم.كامبیز با لبخند همیشگی اش نگاهم می كرد.دستپاچه شدم انتظار نداشتم شهلا این طور غافلگیرم كند.كامبیز مقابلم روی مبل لم داد.بهرام بیرون رفت و ما تنها شدیم.كامبیز همان طور نشسته بود و به من زل زده بود.
 

با طمانینه همیشگی اش گفت:مشتاق دیدار بودیم.
 

به زحمت لبخندی زدم و گفتم:با زحمت های ما.
 

شما بركت هستین.سرافرازم كردین.
 

كامبیز با آرامش و اعتماد به نفسی كه داشت معذبم می كرد.
 

مادر حالشون خوب بود؟
 

به لطف شما.
 

شهلا آمد و ما را برای صرف شام به سر میز دعوت كرد.كامبیز صندلی برایم پیش كشید تا بنشینم و خودش روبروی من جلوس كرد.از مبادی آداب بودنش خوشم آمد.بهرام كه تبحر خاصی در پیش كشیدن موضوعات مختلف داشت از هر دری سخن می گفت تا جو صمیمی شود.به زحمت كمی غذا خوردم.
 

بهرام گفت:به گانم صبا خانم از دست پخت همسر بنده خوششون نیومده.
 

خیلی عالی بود.امشب زیاده روی كردم معمولا شام نمی خورم.
 

شهلا گفت:صبا به تناسب اندامش اهمیت می ده.از روزی كه ازدواج كردم كلی اضافه وزن پیدا كردم چون بهرام خان تنهایی غذا نمی خوره و بنده مجبورم به خاطر ایشون شام بخورم وگرنه قهر می كنه.
 

كامبیز گفت:خودتون رو پاسوز بهرام نكنین وگرنه معلوم نیست چه بلایی سرتون میاد.
 

بهرام گفت:من از زن چاق بیزارم.اگه ببینم شهلا چاق شده فوری طلاقش می دم.
 

شهلا گفت:عجب رویی داری.تا دیشب كه یه چیز دیگه می گفتی؟
 

كامبیز گفت:می خواد شما چاق بشید تا به خواسته ش برسه.
 

با جواب كامبیز همه به خنده افتادیم.
 

بعد از اتمام شام مادر تماس گرفت و نگرانم بود.گفتم،تا نیم ساعت دیگه برمی گردم.
 

شهلا پرسید:چرا به این زودی؟
 

زود نیست.دیر هم كردم.
 

بهرام گفت:عجله نكنین.خودم می رسونمتون.
 

ممنون از پذیراییتون.مامان تنهاس باید برم.
 

كامبیز گفت:اگه ممكنه اجازه بدین برسونمتون.
 

راضی به زحمت نیستم.با تاكسی تلفنی می رم.
 

شهلا گفت:بهتره كامبیز خان این زحمت رو بكشه.
 

كامبیز بلافاصله رفت تا آماده شود.
 

آهسته به شهلا گفتم:چرا اذیت می كنی؟خونه ما اون طرف شهره.دلم نمی خواد مزاحم كسی بشم.
 

چقدر رودربایسی داری.این وقت شب درست نیست تنها بری.
 

آماده رفتن شدم.بعد از تشكر و خداحافظی به همراه كامبیز بیرون آمدیم.در عمرم این چنین معذب نشده بودم.سوار اتومبیل شیك و آخرین مدل كامبیز شدم.گفتم:مسیر ما كاملا مخالف همدیگره.نباید به خودتون زحمت می دادین.
 

فاصله ها رو می شه كم كرد حتی اگه خیلی دور باشه.
 

كامبیز عمدا دوپهلو جواب می داد.سپس گفت:بهتره روراست باشیم و بدون تعارفات معمول حرف بزنیم.مدتی هست كه منتظر جواب شما هستم.اون قدر از حسن و اخلاق شما با مادر صحبت كردم كه بی قرار و مشتاق زیارت شما هستن.
 

خوبی از خودتونه.
 

واقعیت رو عرض كردم.من آدم ریاكاری نیستم.از همون شب كه دیدمتون انس عجیبی به شما پیدا كردم و تا این لحظه تنها فكر من گرفتن جواب مساعد از طرف شماست.
 

كامبیز خان من قصد ازدواج ندارم.این حرف رو بارها به شهلا گفتم.
 

برای چی؟شكست توی زندگی سرآغاز موفقیت های بعدیه.تجربه من و شما با توجه به گذشته مون می تونه كمكمون كنه تا بهتر تصمیم بگیرم.نه اینكه فرار كنیم و جلو پیشرفتمون رو به خاطر تجربه های تلخی كه داشتیم بگیریم.
 

زندگی زناشویی من چنان سخت و ناگوار بود كه ممكن نیست به این زودی فراموشش كنم.
 

مسلما فراموش نمی شه و تا آخر عمر با ماست.اما كمرنگ می شه.با ساختن دوباره ویرونی ها.منم مثل شما شكست بدی خوردم.درد من و شما مشتركه و به همین خاطر می تونیم درك متقابلی داشته باشیم.
 

كم كم به مقصد نزدیك می شدیم.راهنمایی اش كردم تا مسیرها را به اشتباه نرود.سركوچه رسیدیم.پیاده شد و در را برایم باز كرد.تشكر كردم و گفتم:خیلی زحمت دادم و شبتون بخیر.
 

بی صبرانه در انتظار جواب شما هستم.
 

آنقدر سركوچه ایستاد تا به داخل خانه رفتم.روز بعد شهلا تماس گرفت.
 

گفتم:من باید زنگ می زدم و بابت زحمتی كه دادم تشكر می كردم.
 

اتفاقا تماس گرفتم تا بابت دیشب ازت عذرخواهی كنم كه در جریان اومدن كامبیز نذاشتمت.دعوت از كامبیز فكر بهرام بود تا بیشتر با هم آشنا بشین.
 

من از دستت ناراحت نیستم ولی بهتر بود منم در جریان می ذاشتی.
 

حالا تعریف كن.تو راه بین شما دوتا چی گذشت.
 

مگه قرار بود چیزی بشه.
 

اگه نمی خوای به من بگی عیب نداره من ناراحت نمی شم.
 

منتظر جواب منه.
 

خوب؟
 

خوب هنوز دارم فكر می كنم.
 

بهرام پیشنهاد داد كامبیز یك بار بیاد خونتون و با هم حرف بزنین.بالاخره تو هم سوال هایی داری كه بپرسی و تو تصمیم گیریت موثره.
 

با مامان حرف می زنم اگه نظرش همین بود شاید قراری گذاشتم.
 

بعد از خداحافظی با خودم گفتم دستی دستی دارم به راهی كشیده می شم كه دلم نمی خواست تا مدت ها در این راه پا بگذارم.آیا این اتفاقات جزو تقدیر است و از دست انسان خارج و یا با كمی پافشاری می توان مسیر را تغییر داد؟شاید در آن صورت پشیمان شوی كه چرا به بیراه كشیده شدی و ای كاش پشت پا به قسمتت نمی زدی كه تا آخر عمر افسوس بخوری و اشك ندامت بریزی.
 

مادر اصرار داشت كامبیز یك بار به همراه مادرش بیاید و بعد سرفرصت در مورد آن فكر كنم.به مادر گفتم:ازدواج برای بار دوم سخته و می ترسم كامبیز اونی نباشه كه در ظاهر نشون می ده.
 

ازدواج مثل هندونه نبریده س.هیچ كس نمی تونه تضمینی برای خوشبختی كسی بكنه.تو از ازدواج با علی ضربه بدی خوردی.اما دخترم همه مردها مثل هم نیستن.هركدوم معایب و محاسنی دارن.هیچ كس كامل نیست.
 

برای من شروع دوباره با آدمایی كه به ظاهر متفاوت از ازدواج قبلم هستند،كمی سخته و نمی تونم خودم رو راضی به این مسئله كنم.
 

عجله نكن.تا دلت می خواد موضوع رو سبك سنگین كن.شاید این بار خدا خواست و بخت خوبی برات ساخت.تا آخر عمرت كه نمی تونی مجرد بمونی.بلند شو برای آخر هفته قرار بذار.تا نبینیم چی هستن و كی هستن كه نمی شه درست فكر كرد.
 

باشه برای فردا.
 

كلافه بودم و خوبی و بدی كارم را نمی توانستم تشخیص بدهم.از سویی شهلا و كامبیز آرامشم را برهم زده بودند.از سویی مادر و تمایل بیش از حدش باعث می شد شدیدا به فكر فرو بروم و همان طور كه مادر می گفت لگد به بخت و اقبالم نزنم.با شهلا تماس گرفتم و قرار شد آخر هفته كامبیز به همراه مادرش به خانه ما بیایند.
 

شب جمعه مهمان ها آمدند.شهلا و بهرام نیز كامبیز و مادرش را همراهی كردند.كامبیز با سبد گل بزرگی و لبخندی بر پهنای صورت ظاهر شد.مادرش زنی حدودا شصت ساله بود و بسیار شیك پوش و متشخص به نظر می آمد از دیدن سروشكل او به تردیدهایم اضافه شد چرا كه هیچ چیز آنان با ما جور نبود و مانند راه گم كرده های بین سفر می مانند كه برای اتراقی كوتاه به اجبار از منزل ما سردرآورده بودند.نه خانه و نه محله و نه من و مادر همتراز آنان نبودیم.ژست خانم جواهریان و آرایش گیسوانش بی نقص بود و مشخص بود ساعت ها برای ظهار خود وقت صرف كرده.جواهرات زیبایی به خود آویخته بود و ابهت او به قدری چشم گیر بود كه هركسی را تحت تاثیر قرار می داد.آنان كجا و ما كجا...
 

فخری جون در خانه ویلایی در شمال تهران زندگی می كرد و تنها دخترش حمیده بعد از انقلاب به آمریكا كوچ كرده بود و به همراه همسرش كه پزشك بود زندگی خوبی را می گذراند.از گفته های فخری جون متوجه شدم كه خوشبختی پسرش را خواهان استو به هیچ چیز اهمیت نمی دهد.چون از ثروت غنی هستند و اختلاف طبقاتی را به هیچ عنوان ملاك ازدواج و همزیستی مسالمت آمیز نمی دید.در ظاهر خیلی ایده آل و جالب بودند.
 

صحبت هایش چنان شیرین و خوشایند بود كه من و مادر مبهوت مانده بودیم.زیبایی مرا ستود و به سلیقه پسرش احسنت گفت و اضافه كرد بهترین سرمایه برای یك زن زیبایی اش است.بعد از ساعتی گفتگو آنان را بدرقه كردیم و قرار شد روز بعد برای گردش بیرون برویم و بیشتر با هم گفتگو كنیم.
 

چهره مادر دیدنی بود.همان طور هاج و واج مانده بود.با خنده من گفت:وای صبا دیدی مادرش مثل ملكه انگلیس بود.
با تمسخر گفتم:شایدم خودش بوده و ترجیح داد ناشناس بمونه.
 

منو مسخره می كنی؟
 

نه مامان خوبم،خواستم كمی بخندیم.
 

اصلا خنده دار نبود.من كه حسابی دست و پام رو گم كرده بودم.آخه به ما نمی خورن.
 

با افسوس گفتم:همین طوره.برای همین مشكوك به نظر می رسن.
 

هیچم این طور نیست.مگه ندیدی مادرش چی گفت.اون ها به خاطر زیباییت تو رو می خوان نه به خاطر مال و ثروت.
 

مگه تو این شهر بزرگ زیباتر از من پیدا نمی شه.
 

چرا پیدا نمی شه؟منتها چشم جواهریان تو رو گرفته.هركس بشنوه دهنش باز می مونه.
 

مامان این حرفا به درد نمی خوره.مهم اتفاقیه كه قرار بیفته.
 

چی بگم والله...خودمم موندم.
 

یعنی شما نمی خواین نظرتون رو بدین.
 

نظر من مهم نیست خواسته تو مهمه.فعلا كه گیج شدم.و با حسرت ادامه داد:چه جواهراتی!چه لباس هایی!چه عطری به خودش زده بود!ببین هنوز بوش تو اتاقه.
 

مشورت با شما بی فایده س.بهتره خودم برم فكر به حال خودم بكنم.شما فعلا مدهوش مادر كامبیز شدین.هروقت از این حال و هوا بیرون اومدین خبرم كنین.
 

آن شب سوالات متعددم را پس و پیش كردم و با هر سوالی مطلب تازه ای به ذهنم خطور می كرد.كه باید جواب آن را از كامبیز می پرسیدم.من می خواستم برای بار دوم انتخاب كنم و این كار را مشكل تر می كرد.
 

ساعت پنج بعد از ظهر كامبیز به همراه شهلا و بهرام به دنبالم آمدند.مادر سفارش های لازم را كردو مرا بدرقه كرد.كامبیز خیلی سرحال بود و در حال شوخی با بهرام بودند.در مقابل پاركی توقف كردیم و قرار شد ساعتی بعد در كنار اتومبیل به هم ملحق شویم.شهلا به همراه همسرش به سوی دیگر رفتند و ما روی نیمكتی نشستیم.كامبیز شروع به صحبت كرد و از همسرش مروارید كه حدود چهار سال از جدایی شان می گذشت حرف زد.به گفته كامبیز آنان تفاهم اخلاقی نداشتند و مدام در حال كلنجار رفتن با یكدیگر بودند.سرانجام مروارید به شوق زندگی در خارج از ایران اقدام به جدایی كرده بود و كامبیز حاضر نبوده مادرش را تنها بگذارد و به علایقش در ایران پشت پا بزند.حرف هایش برایم قابل قبول بود به خصوص كه به وطنش عشق می ورزید و حاضر به ترك آن نبود.
 

تا خواستم از گذشته خود و زندگی كه با علی داشتم حرف بزنم گفت:هرچی كه باید بدونم بهرام برام گفته و هیچ اهمیتی نداره چون باید به فكر آینده باشیم.
 

گفتم:ما از نظر فرهنگی و طبقاتی اختلاف فاحشی داریم.
 

گفت:من می خوام تو رو به بالاترین سطح زندگی برسونم چون لایقش هستی.
 

من و كامبیز گذشته تلخی داشتیم و به نوعی باخته بودیم.در حال حاضر تنها نقطه اشتراك ما چیزی جز این نبود.كامبیز خیلی امروزی فكر می كرد و دوست نداشت همسرش امل و بی دست و پا باشد.او به دنبال زنی پرشور و حال و متجدد بود.آن روزها به خاطر موقعیت كاری ام به خودم خیلی می رسیدم و تلاش می كردم طبق مد روز خودم را بیارایم.از نگاه های كامبیز متوجه می شدم چه قدر مورد پسندش واقع شدم و مرا ایده آل خود می بیند.بعد از خروج از پارك به رستورانی رفتیم كه در فضای باز پذیرای مشتریانش بود.غذاهای رنگارنگی به سفارش كامبیز روی میز چیده شد.بهرام آن قدر كباب خورد كه صدای شهلا درآمد و گفت:می ترسم دل درد بگیری.چند شب پیش یادت رفت به چه حالی افتادی؟
 

نترس چیزیم نمی شه.
 

كامبیز گفت:خونه كه رسیدی نبات داغ یادت نره.
 

تو نگران من نباش.فعلا كه رنگ و روی شما پریده و اشتهات كور شده.
 

كامبیز چشم از من بر نمی داشت و با محبت نگاهم می كرد.
 

بعد از آن شب چندین بار دیگر به گردش رفتیم.رفتارهای كامبیز همراه با ادب و متانت بود و در تمام این دیدار ها احترام خاصب برایم قائل بود.از صحبت هایش چنین برمی آمد كه به آگاهی زن از سیاست و موضوعات اجتماعی اهمیت زیادی می دهد و عقیده داشت زن باید در اجتماع حضور داشته باشد و به مسائل اطرافش توجه كند و تمام اوقات خود را در آشپزخانه هدر ندهد و همواره آراسته و مرتب باشد.
 

با توجه به زندگی خفت باری كه داشتم صحبت از آزادی و استقلال زن برایم خوشایند بود و كامبیز و خانواده اش را نقطه مقابل علی و خانواده اش می دیدم.من هیچ علاقه ای به كامبیز نداشتم اما اشتیاق مادر به این وصلت و ظاهر چشمگیر و دهان پركن كامبیز وسوسه انگیز بود.دیگر دنبال عشق و عاشقی نبودم زیرا علی آنچنان دلزده ام كرده بود كه با خود عهد كردم دیگر به دنبال دلم نروم و اگر قرار است عشق و خوشبختی به سراغم بیاید بعد از ازدواج باشد تا عاقلانه تر تصمیم بگیرم تا نتیجه معكوس داشته باشد.
 

بعد از دوماه رفت و آمد بالاخره بله را گفتم و قرار شد در جشنی خصوصی در ویلای فخری جون برگذار می شد به عقد كامبیز درآیم.در این فاصله كامبیز آپارتمانی لوكس در منطقه ای نزدیك به خانه مادرش خریداری كرد وسه دانگ آن را به نام من كرد تا پشتوانه محكمی برای آینده ام باشد.دو هفته به خرید از فروشگاه ها و بوتیك ها گذشت.كامبیز دست و دلباز بود و هیچ مضایقه ای در این مورد نمی كرد.گران ترین سرویس جواهر موجود در ویترینش را برایم آورد و دستبند گران قیمتی نیز مادر پیشكش كرد.
 

حمیده با شنیدن خبر ازدواج برادرش دو چمدان لباس و كفش و لوازم آرایش و عطر و خرده ریزهای دیگر فرستاد كه اگر تا مدت ها خرید نمی كردم باز هم برایم كافی بود.
 

دكوراتوری تزئین خانه را برعهده داشت تا طبق آخرین مدل آن را بیاراید.با سفارش های مهندس دكوراتور وسایل خانه از فروشگاه های مورد نظرش خریداری می شد كه هزینه سرسام آوری داشت.مادر در حد وسع خودش مبلغی پول به كامبیز داد كه او نیز نمی خواست قبول كند.مادر زیربار نرفت و وظیفه خود می دانست حتما جهیزیه بدهد.خانه ام آنقدر شیك و رویایی شده بود كه حتی در خواب نیز همانند آن را متصور نبودم.لذت فراوانی در خرید وسایل خانه بود كه در سایه امنیت مالی كامبیز لذت آن را دوچندان می كرد.
 

فخری جون در هیچ كاری مداخله نمی كرد و این كار را در شان و شخصیت خود نمی دید و قایقش را برخلاف جهت آب می راند و هرطور كه می خواست زندگی می كرد و كاری به كار كسی نداشت.خانه او پر از تجملات بود و با وجود چندین خدمه راحت و آسوده به سر می برد.




طبقه بندی: رمان مهر من،

تاریخ : شنبه 3 آبان 1393 | 09:26 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.