تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان مهر من - فصل یازدهم

كار من و مادر حسابی گرفته بود.بیشتر مشتریان كار مرا می پسندیدند و شهرت خوبی در زمینه كاری ام پیدا كرده بودم.تا اندازه ای مشتریان خاص را جذب كرده بودم كه بابت كارم پول خوبی می دادند.آرایش عروسم در آن منطقه مشهور شده بود و گاهی در اعیاد و جشن ها چهار پنج عروس همزمان داشتم.با وجود استعدادی كه در این زمینه داشتم چندان علاقه ای به كار نداشتم و صرفا برای سرگرمی و در كنار مادر بودن آن را پذیرفته بودم.در جمع محیط آرایشگاه سرگرم كننده بود و در آن كمتر احساس خستگی و بی حوصلگی به انسان دست می دهد.تنوع مشتریان و گفتگوهای شادی كه داشتیم جالب بود.چون هركس كه به آرایشگاه می رود از سر خوشی است در غیر این صورت لزومی به رفتن نبود.من از كودكی عادت به این محیط داشتم و كاملا با فن آرایشگری و راضی نگه داشتن مشتریان آشنا بودم.


بیست سالم بود و در اوج زیبایی یك زن.پوستم چون گذشته با طراوت می درخشید با گیسوانی مواج و پرشكن به رنگ خرمایی در اطرافم خودنمایی می كرد.بسیاری از زنان كه به زیبایی خود اهمیت می دادند درصدد بودند تا با استفاده از رنگ های مصنوعی شباهتی به رنگ موهایم به دست آورند كه در انتها ناموفق می شدند.چرا كه هرچیزی كه خدادادی بی همتا و منحصر به فرد است.
 

از روزگاری كه داشتم راضی بودم و حس امنیت و آرامش بزرگترین نعمت بود كه به دست آورده بودم و از این جهت مدیون مادر بودم كه تا جایی كه در توان داشت و برایش مقدور بود حمایتم می كرد.
 

سعید سرش به درس و كتاب گرم بود و استعداد خوبی نیز داشت.نزدیك به مرحله نوجوانی بود.قد كشیده ای داشت و بزرگ تر از همسن و سالانش دیده می شد.
 

اشخاص زیادی به آرایشگاه می آمدند و هرازگاهی پیشنهاداتی از سوی كسانی كه می دانستند مطلقه هستم مطرح می شد كه بعضی از آنان واقعا حالم را بد می كرد و بسیاری مضحك و جالب بود.شاید سالها باید می گذشت تا درست ترین راه را انتخاب كنم تا مبادا دوباره شكست بخورم.وحشت از زندگی خفت باری كه داشتم چون سایه در تعقیبم بود و آزارم می داد.
 

مادر طبق روال گذشته زودتر از موعد سالن را ترك می كرد تا به كارهای خانه رسیدگی كند و بتواند هردو محیط را به خوبی حفظ و اداره كند.با وجود خستگی از كار روزانه هموراه غذای گرم تهیه می كرد تا به من و سعید بد نگذرد.مادر زن زرنگ و كاردانی بود و در

 

زندگی تمام جوانب احتیاط را رعایت می كرد.كانون خانواده از وجود مادر همیشه گرم و شاد بود.شب ها تنها سرگرمی ام مطالعه بود.آنقدر كتاب و یا مجله می خواندم تا خواب در قاب چشمانم می نشست.
 

یك سال و اندی از جدایی ام می گذشت.جرات پرس و جو راجع به علی را نداشتم.گاهی كنجكاوی آزارم می داد اما چه سود كه علی حتی یك بار هم در این مدت جویای حالم نبود.هیچ گاه از خود نپرسید كه زن جوانم به كجا رفته و یا چه بلایی برسرش آمده و حتی یك بار هم درصدد دیدنم برنیامد.در صورتی كه مطمئن بودم از زندان آزاد شده.
 

شهلا یكی از شاگردان مادر بود كه احساس صمیمیت زیادی با من می كرد.او چشمانی آبی و پوستی روشن داشت و به زودی می رفت كه با نامزدش كه پسرعمویش نیز بود ازدوج كند.
 

مدتی می شد كه شهلا به آرایشگاه نمی آمد و گاه با تلفن احوال هم را می پرسیدیم.در تدارك جشن ازدواجش بود و حسابی سرش گرم بود.یك روز با جعبه ای شیرینی و كارت دعوت از راه رسید.كلی تعریف از كارها و برنامه هایش كرد و برای پنج شنبه از من قول گرفت تا آرایشش را برعهده بگیرم.
 

پس از رفتن شهلا،كارت دعوت را باز كردم و گفتم:جشن تو باغ برگزار می شه.
 

مادر گفت:نامزدش نمایشگاه اتومبیل داره.اون طور كه پیداست وضع مالی خوبی هم داره.
 

همین طوره.بیشترین شانسی كه آورده فامیل بودنشونه،بالاخره با جیك و پیك هم آشنا هستن.
 

ای بابا...مگه به این حرفاس.چند تا فامیل نشون بدم كه از هم جدا شدن.فقط باید یه خورده شانس داشته باشی والسلام.
 

ایشالله شانس هم بیاره خوشبخت بشه.
 

كارت رو چه جوری نوشتن؟
 

با خودنویس.
 

صبا حواست كجاست می گم چه جوری دعوت كردن.
 

خونوادگی نوشتن.
 

دستشون درد نكنه اما گمان نكنم سعید بیاد.
 

اگه به خاطر شهلا نبود منم نمیومدم.
 

شهلا با بقیه شاگردام فرق داره حتما باید تو جشنش شركت كنیم.
 

پس به فكر یك كادوی خوب باشیم.
 

شاید براش سكه خریدم.اصلا چطوره پول آرایش رو ازش نگیریم.
 

هرطور شما مایلین،برای من فرقی نداره.
 

فكر كنم ببینم كدوم بهتره.
 

صبح روز پنجشنبه شهلا به همراه خواهر و خواهرشوهرش به سالن آمدند.لباس عروس بسیار زیبایی خریده بود و من تصمیم داشتم سنگ تمام بگذارم.
 

بعد از اتمام كار آرایش لباسش را به تن كرد و به راستی همانند فرشتگان زیبا شد و جلوه باشكوهی پیدا كرد.
 

بعد از ساعتی بهرام آمد.چندان بلند قامت نبود اما اندام ورزیده ای داشت و خوشتیپ بود.بعد از ترك عروس و داماد و تاكید شهلا به دیدن ما در عروسی اش به سرعت به خانه رفتم و دوش گرفتم تا خستگی از تن به در كنم.بعد از خشك كردن موهایم آرایش كمی كردم و به همراه مادر راهی جشن شدیم.با رسیدن به محل مورد نظر از دیدن خانه ویلایی و باغ زیبای آن حیرت كردم.استخری در میان باغ بود و سراسر باغ چراغ های رنگی آویخته بودند.تزئینات میز ها و دسته هاس گل شكیل و منحصر به فرد بود.البته می دانستم كه موقعیت شغلی بهرام خیلی خوب است اما تا این حد فكر نمی كردم.شهلا خوشحال و مغرور به مهمان ها خوش آمد می گفت.من و مادر در كناری نشستیم تا كمتر در دید باشیم و بهتر تماشا كنیم.
 

مادر گفت:كاش سعید می اومد.حیف از این جشن كه تو خونه موند.
 

زنان و مردان در حال رقص و پایكوبی بودند كه بسیار دیدنی بود.با وجودی كه در كناری نشسته بودیم تا كمتر در دید باشیم متوجه نگاه هایی شدم كه با سماجت بر من خیره مانده بود.مردی خوش چهره و شیك پوش با سبیل های تاب داده رو به بالا با لبخندی تحسین برانگیز چشم از من برنمی داشت.هرچه تلاش كردم تا خود را بی اعتنا نشان دهم میسر نشد و نگاه آن مرد معذبم می كرد.بعد از دقایقی شهلا همراه آن مرد به كنا میز ما آمد و رو به من گفت:صبا جون معرفی می كنم آقای كامبیز جواهریان از دوستان صمیمی بهرام هستن.و رو به آن مرد ادامه داد:دوست بسیار عزیزم صبا و مادرشون هستن.
 

به ناچار لبخندی زدم و اظهار خوش وقتی كردم و مادر نیز متعاقب من چنین كرد.در همان لحظه بهرام نیز آمد و با نگاهی به سر تا پای كامبیز جواهریان گفت:الحق كه یه پارچه جواهره.و با صدای بلند خندید.
 

شهلا بازوی بهرام را گرفت و با طنازی گفت:تو این مجلس فقط یه جواهر وجود داره اونم تویی.
 

كامبیز جواهریان گفت:بر منكرش لعنت!
 

خداخدا می كردم زودتر بروند تا از نگاه سمج آن مرد راحت شوم.عروس و داماد سراغ مهمان های دیگر رفتند و جواهریان تا كمر خم شد و گفت:مزاحم اوقات شریفتون نمی شم.
 

از تواضع و ادب جواهریان خنده ام گرفته بود.
 

مادر گفت:عجب مرد خوش تیپ و با نزاكتی بود!دیدی چه جوری مثل این فیلمها وایساده بود و نگاه می كرد؟
 

خیلی مضحك بود.
 

از نظر تو شاید مضحك باشه به نظر من خیلی اصیل بود.
 

زمان صرف شام به كنار میز آمد و اجازه خواست تا در كشیدن غذا كمكم كند.مادر با زیركی از من دور شد.
 

عصبی شدم و گفتم:راضی به زحمت شما نیستم.خودم می كشم.
 

امكان نداره.بفرمایین چی میل دارین تا براتون سرو كنم.
 

به ناچار كمی از غذاها را نشان دادم تا زودتر دست از سرم بردارد.با لبخند و احترام بشقابم را تا سر میز آورد و مجددا با دو لیوان نوشیدنی بازگشت و دوباره رفت.
 

مادر می خندید و من حرص می خوردم.با شكوه گفتم:عوض این كه این جور مواقع كنارم باشین ازم دور می شین.
 

تو این همه جمعیت كه مواظبت نمی خوای.اگه تنها بودین یه چیزی.
 

زودتر غذا رو بخوریم و بریم دیگه جای موندن نیست.
 

واسه چی؟مگه دزدی كردیم؟
 

جواهریان دست بردار نیست.سعید هم تنهاست زودتر بریم بهتره.
 

جواهریان با چند خانم شیك پوش در حال گپ زدن بود و هرچند دقیقه یكبار نگاهی از سر احترام عرض ارادت می كرد.نفهمیدم چه طور در زیر نگاه مشتق جواهریان غذا بخورم.لقمه در گلویم گیر می كرد و به زور پایین می رفت.
 

در فرصتی مناسب كه هیچ كس متوجه ما نبود از پشت درختان خود را به بیرون رساندیم.از مردی كه سرایدار بود خواهش كردیم آژانسی خبر كند.مادر غرغر می كرد و می گفت:اقلا می ذاشتی با عروس و داماد خداحافظی می كردیم.
 

شهلا رفته بود شام بخوره تا نیم ساعت دیگه هم بیرون نمی اومد.
 

شام خورده نخورده راهمون رو كشیدیم اومدیم.آخه درسته؟
 

ما كه فامیل نبودیم.كسی هم از ما توقع نداره.در ضمن خودتون گفتین سعید تنهاس.
 

حالا من یه چیزی گفتم.الان سعید خواب هفت پادشاهه.بیچاره جواهریان حتما الان دنبالت می گرده.
 

پس دلشوره تون مال جواهریان بود؟
 

خیلی متشخص بود.ازش خوشم اومد.
 

از دیدن حالت مادر به خنده افتادم.گفتم:بذار آقا رحمت بیاد می گم راجع به مردای غریبه چی گفتین.
 

منم می گم چطور بهت زل زده بود و چشم ازت برنمی داشت.
 

در تاریكی درخشش چشمان مادر كاملا واضح بود و موجی از شادی در نگاهش به رقص درآمده بود.
 

به خانه رسیدیم.از خستگی نای ایستادن نداشتم.به سرعت آرایشم را پاك كردم و به رختخواب رفتم.از صبح كارهای مربوط به شهلا نیرویم را گرفته بود و بعد از آن مرد به ظاهر مودب اما مزاحم...
 

چند روز بعد شهلا به دیدنم آمد.كلی حرف از مراسم ازدواجش داشت.خیلی سرحال بود و می خواست برای ماه عسل به شمال برود.با تمام شدن صحبت هایش گفت:ای بدجنس یادم رفت ازت گله كنم.اون شب كجا غیبت زد؟حداقل یه خداحافظی می كردی.هما خانم شما هم همدست صبا شدین؟
 

مادر گفت:شهلا جون هرچی بگی حق داری.ما بی ادبی كردیم.اخلاق صبا رو كه می دونی یه دفعه می زنه به سرش.
 

شهلا با خنده گفت:حالا من هیچ.بیچاره جواهریان كه مدام دنبالت می گشت و سراغت رو می گرفت.
 

مادر گفت:خبر نداری كه از دست اون آقا مودبه فرار كردیم.
 

شهلا با نگرانی گفت:نكنه بی احترامی كرده؟اگه این طوره به من بگید؟
 

گفتم:نه شهلا جون اصلا این حرفا نبود.مامان شوخی می كنه من خسته بودم و سعید هم خونه تنها بود ترجیح دادیم زودتر مجلس رو تزك كنیم.تو هم برای خوردن شام رفته بودی.مادرتم ندیدیم تا تشكر كنیم.
 

من باید تشكر كنم كه رحمت كشیده بودینو قدم سرچشم ما گذاشتین.
 

من و مادر گفتیم:وظیفه مون بود.
 

قراره كی بری ماه عسل؟
 

دو سه روز آینده.قراره بریم ویلای كامبیز خان.خیلی پولداره.بهرام می گه از اون طاغوتی ها هستن.
 

مادر گفت:معلومه خیلی با شوهرت صمیمی هستن.
 

بهرام دوستای زیادی داره ولی می گه كامبیز گل سرسبد دوستاشه.
 

مادر با علاقه به صحبت های شهلا گوش می داد.گفت:چه كارس؟
 

همین طور كه از فامیلیشون پیداس تو كار جواهر هستن.جواهر فروشی بزرگی بلای شهر دارن كه از چند نسل به اون رسیده.سرویس عروسیم رو از اونجا خریدم.
 

از حق نگذریم آقا بهرام سنگ تموم گذاشته بود.همه چی عالی و مرتب بود.
 

خوشحالم كه پسندیدین.بهرام برای برگزاری جشن خیلی زحمت كشیده بود.چون عقیده داره یك بار تو زندگی این اتفاق رخ می ده و باید خاطره خوبی تو ذهن همه بمونه.شما هم خیلی زحمت كشیدین به خصوص صبا كه حسابی برام سنگ تموم گذاشت.ایشالله عروسیش جبران كنم.
 

مرسی شهلا جون.لطفا از این دعاها نكن.
 

اتفاقا چند روزیه دارم دعا می كنم تا زودتر عروس بشی.
 

حالا چرا چند روزیه؟
 

چون حسابی دل كامبیز خان رو بردی و خبر نداری.
 

مادر با شادی كه قادر نبود پنهان كند گفت:اون شب خیلی دور و بر صبا می گشت.پس بگو واسه خاطر چی بود!
 

به كامبیز پیغام دادم كه تو قصد ازدواج نداری.بازم به بهرام گفته در مورد تقاضای من با صبا خانم صحبت كنین.اون قدر بهرام اصرار كرد كه مجبور شدم با خودت درمیون بذارم.
 

چه طور در یك نگاه شیفته من شده.من كه باور نمی كنم.
 

من كه دروغ نمی گم،اینا حرفاییه كه به من گفتن.منم به تو انتقال دادم.كمی راجع به كامبیز فكر كن مرد بدی نیست فقط كمی بدآورده.
 

مادر گفت:یعنی چی كه بد آورده؟
 

كامبیز قبلا ازدواج كرده و به خاطر نداشتن تفاهم از همسرش جدا شده.
 

كه اینطور.بچه هم داره؟
 

خوشبختانه بچه دار نشدن.
 

چند سالشه؟
 

سی و پنج سالشه.خیلی ها براش تور پهن كردن اما موفق نشدن.
 

اتفاقا از این لحاظ به صبا می خوره.
 

با اعتراض گفتم:مامان؟!این چه تجزیه تحلیلی كه می كنین؟مگه من منتظرم تا هركسی با هرشرایطی میاد قبول كنم.برای من پول جواهریان مهم نیست تا هول شم و بدون درنظر گرفتن خیلی از مسائل باز از چاله دربیام و تو چاه بیفتم.
 

كی گفت هول بشی.فكر كن.ولی بی جهت بهونه نگیر.
 

شهلا گفت:شانس همیشه در خونه آدم رو نمی زنه.
 

مطئنی شانس خوبیه كه در خونه من رو زده؟
 

شهلا با اطمینان گفت:آره مطمئنم.اون زیادی جنتلمنه.
 

بهتره بری چمدونت رو ببندی می ترسم دیرت بشه.
 

ای ناقلا.خوب بلدی حرف رو عوض كنی.سپس آهسته گفت:از من می شنوی كمی بیشتر فكر كن ارزشش رو داره.
 

شهلا پرحرارت و پرانرژی حرف می زد و بی حوصله ترین انسانها را هم سرذوق می آورد.با تعریف هایی كه می كرد من و مادر را عمیقا به فكر برو برد.
 

شب هنگام مادر گفت:عجب خواستگاری پیدا كردی.پولداری،آقا،هركی بشنوه شاخ درمیاره!تو چی فكر می كنی؟
 

فكری ندارم.در ضمن آقای جواهریان زندگی گذشته داره.
 

تو هم داشتی چه ایرادی داره؟
 

همه می دونن جدایی من برای چی بوده در حالی كه ما از گذشته این آقا خبر نداریم.شاید ریگی به كفشش بوده كه زنش گذاشته رفته.
 

كاری نداره.تحقیق می كنیم.
 

از تحقیق نمی شه سر از زندگی خصوصی مردم درآورد.فقط یه سری نگات ظاهری رو می شه فهمید.
 

به نظر من موقعیت خوبیه.
 

اگه شهلا هم ول كنه شما دست بردار نیستید.
 

شهلا خوبی تو رو می خواد.بهتره بی گدار به آب نزنی.ببین شهلا چقدر خوشبخت شده.
 

شما اون قدر تحت تاثیر عروسی شهلا قرار گرفتین كه فكرای بچه گونه می كنین.
 

مادر با دلخوری گفت:مگه ندید بدیدم؟!یه عمریه با همه جور آدم سر و كله زدم.
 

خدا كنه شهلا خوشبخت بشه.اما با یه عروسی و ماه عسل هیچی معلوم نمی شه.
 

مادر با همان دلخوری گفت:دست خودت نیست،بدبین شدی.خدا خودش كمكت كنه.
 

شهلا از سفر برگشت.از ماه عسلش كه چقدر خوش گذشته و از دوستان شوهرش كه باعث شده بودند خوشی آنان چند برابر شود خاطرات خوبی داشت.ویلای جواهریان هم كه جای خود داشته و از مدرن بودن و راحتی آن كلی تعریف كرد و با حسرت گفت:خوش به حال زنی كه صاحب اونجا بشه.راستی صبا راجع به پیشنهادم فكر كردی؟
 

تو یك هفته س رفتی.مهلتی برای فكر كردن نداشتم.
 

از بس كار می كنی و وقتت رو گذاشتی این جا.كمی به خودت برس.ببین دور و برت چه خبره؟قیافه غمگینی گرفت و ادامه داد:كامبیز خان طفلكی تنها اومده بود.تمام دوستای بهرام با خانواده هاشون بودن فقط اون مجرد بود.
 

با سكوت من گفت:می خوای بگم بیاد خونه تون؟
 

برای چی؟
 

برای آشنایی بیشتر.
 

آخه شهلا جون من اصلا به فكر ازدواج مجدد نیستم.شرایط من فرق می كنه.نمی گم تا آخر عمر ازدواج نمی كنم اما فعلا زوده.
حق داری.عجله نكن ولی روش فكر كن.
 

دو روز بعد شهلا تماس گرفت و گفت تا ساعتی دیگر به دنبالم خواهدآمد تا به خرید برویم.بهرام نیز در این خرید ما را همراهی می كرد.خوش صحبت و خونگرم بود.شهلا قصد داشت دو حلقه انگشتر بخرد و اصرار داشت با سلیقه من باشد.قبل از ازدواجش زیاد به خرید می رفتیم و سلیقه هایمان نزدیك به هم بود.بهرام بعد از مسیری طولانی در مقابل جواهرفروشی بزرگی ماشین را متوقف نمود.وارد سالن نسبتا بزرگ و شیك آن شدیم.ویترین های بزرگ و لوكس با چندین كارمند كه با ظاهری مرتب در حال ارائه خدمات مشتریان سطح بالای خود بودند.بهرام ما را تنها گذاشت.آهسته گفتم:اینجا طلا خیلی گرونه می رفتیم یه جای دیگه.
 

بهرام فقط از اینجا راحت خرید می كنه.
 

انگشتری را به شهلا نشان دادم.فروشنده آن را بیرون آورد و در مقابل ما گذاشت.صدایی از پشت سر حواس ما را پرت كرد.
احسنت به این سلیقه.
 

به سوی صدا برگشتم و در كمال حیرت كامبیز خان را دیدیم.شهلا احوالپرسی گرمی كرد.كامبیز خان حالم را پرسید و من با خونسردی جوابش را دادم.گفت:به خاطر انتخابتون به شما تبریك می گم.
 

ممنون اینجا همه چی قشنگه و جلب توجه می كنه.راستش آدم گیج می شه كدوم رو انتخاب كنه.
 

البته برای خانم های خوش ذوق كار چندان دشواری نیست.
 

شهلا گفت:مرسی كامبیز خان.شما خیلی رمانتیك حرف می زنین و خانم ها رو بیشتر سرذوق میارین.
 

حقیقت رو گفتم.ما با مشتریان زیادی سر و كار داریم و كاملا با سلیقه های متعدد آشنا هستیم.
 

سپس با دست اشاره به پله های كوچك مارپیچی انتهای سالن كرد و گفت:بفرمایید در خدمت باشیم.
 

ناگزیر به دنبال شهلا من نیز روانه شدم.بهرام پشت میز عریض و لوكسی نشسته بود و مشغول گرفتن شماره تلفنی بود.مبلمان چرم سیاه رنگی در گوشه و كنار چیده شده بود و دكوراسیونی فوق العاده گرم و راحت داشت.
 

مستخدم با فنجان های قهوه و ظرف شیرینی وارد شد.كامبیز خان با تلفن داخلی گفت انگشتر انتخابی شهلا را بیاورند.بعد از لحظاتی كارمند فروش آن قسمت در حالی كه انگشتر را روی كوسنی از ساتن میشی رنگ گذاشته بود با تشریفات خاصی آن را روبه روی شهلا گذاشت.شهلا با شوق آن را به بهرام نشان داد و گفت:می پسندی؟
 

كامبیز از فرصت گفتگوی پیش آمده آن دو استفاده كرد و رو به من گفت:شب عروسی خیلی دنبالتون گشتم.معلومه بد گذشته بود كه فرار كردین؟
 

مامان خسته شد و برادرم تو خونه تنها بود به همین خاطر ترجیح دادیم زودتر مجلس رو ترك كنیم.
 

خوشحالم.چون احساس كردم حساب دیگه ای بوده و از خودم ناامید شدم.
 

خیلی جدی گفتم:حسابی در كار نبود.
 

كامبیز با حالتی شوخ گفت:حداقل اجازه می دادین شما رو می رسوندم.
 

ممكن بود فكر كنن شما هم جزو فراری ها هستین.
 

كامبیز خندید.بلند شد و بالای سر بهرام ایستاد و گفت:چه طوره؟پسندیدی؟
 

عالیه.همونه كه دنبالش بودیم.شهلا یكی دیگه هم می خواد برداره.
 

بهرام جان ورشكست نشی؟
 

شب و روزم رو گرفته.تو خوابم دنبال طلا می گرده.
 

به شهلا نگاه كردم و به خنده افتادیم.كامبیز گفت:انگشتر سفارشی دارم كه لنگه ش رو مادرم برداشت.می دونی كه فخری جون هرچیزی رو نمی پسنده.فكر كنم شهلا خانم از طرح اون خوشش بیاد.
 

شهلا با عشوه گفت:كامبیز خان از دست خانم جواهریان دلخورم.چرا عروسی ما تشریف نیاوردن.قابل ندونستن؟
 

خیلی مایل به اومدن بود.اما از بدشانسی عروسی پسر یكی از صمیمی ترین دوستانش با عروسی شما مصادف شد.اگه نمی رفت براش بد می شد.چون دوستش رو فخری جون حساب ویژه ای می كنه.سپس رو به من گفت:بفرمایید قهوه تون سرد شد.




طبقه بندی: رمان مهر من،

تاریخ : چهارشنبه 30 مهر 1393 | 04:49 ب.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.