تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان مهر من - فصل دهم

علی واقعا داشت از بین می رفت.از گوشه كنار شنیدم كه صادق باعث اعتیادش شده بود.از زمانی كه با او به شب زنده داری مشغول بود به این حال و روز افتاده بود.مگر علی چند سال داشت و یا من چند سال داشتم كه باید چنین روزهایی را تجربه می كردم؟دلم برایش می سوخت.پسری كه در پشت دیوار خانه ها كمین می كرد تا دختری را كه عاشقش بود ببیند در حال برو رفتن در منجلاب اعتیاد بود.


جهیزیه دست نخورده ام یكی یكی از خانه بیرون می رفت و دیگر كارتنی زیرپله باقی نمانده بود.از دیدن حال و روزش ساعت ها گریه می كردم.آنقدر حالش بد بود كه حتی كفترهایش را نیز می فروخت و فقط چندتایی را نگه داشته بود تا به بهانه آنان روی بام برود و خلوتی درست كند برای مصرف مواد.
 

بهجت خانم هنوز نمی توانست باور كند پسرش به چه روز سیاهی نشسته.یك روز او را روی بام كشاندم و علی را كه خمار بود نشانش دادم.با حرص هولم داد و بدون كلامی پایین رفت.ناچار نزد حاج رمضان رفتم و از او خواستم به علی كمك كند.در حالی كه دود قلیان را به بیرون می فرستاد گفت:خیال می كنی خبر ندارم؟یا مثل كبك سرم رو كردم زیر برف؟نه عروس منم دارم می سوزم.از حال و روز علی و بی آبروی كه داره می كنه كمرم تا شده.
 

بهجت خانم كه پشت در گوش ایستاده بود خودش را وسط اتاق انداخت و رو به من گفت:خفه خون بگیر.هرچی می كشم از پاقدم نحس توست.چرا گورت رو گم نمی كنی؟چرا دست از سر پسرم برنمی داری؟از وقتی اومدی نحسی آوردی.
 

حاج رمضان به سرفه افتاد.كمی كه آروم شد با فریاد گفت:تو خفه شو.ببین پسر عزیز دردونت از صدقه سری محبت های تو به كجا رسید؟می خوای گناه خودت و پسرت رو سر این بدبخت بندازی؟
 

من بدبختش كردم یا این؟چرا طرفداری می كنی؟
 

مگه من كورم نمی بینم چه به روز این دختر بی نوا میارین.هفته به هفته خودش رو قایم می كنه تا صورت زرد و ذلیل و كبودش رو نبینم.اگه خدا جای حق نشسته تقاص این دختر رو از تو و اون پسر می گیره.
 

تو اگه مرد بودی مراقب پسرت می شدی.چه قدر گفت حجره رو بفروش و سرمایه بده.گوش نكردی كه نكردی.گفتی از بچگی اون جا بودم و واسه خودم كسی هستم.
 

بدم دست اون بی عرضه تا بالا بكشه.از این نون خوردنم بیفتم.
 

با عجز گفتم:تورو خدا حرف گذشته رو نزنین.من همه خطاها رو گردن می گیرم.باید فكر چاره باشیم با این حرفا علی درست نمی شه.
 

تو همین رو می خواستی و به آرزوت رسیدی.من با تو هم كلام نمی شم.
 

بعد از رفتن بهجت خانم حاج رمضان گفت:تو فكر می كنی حال و روز من بهتر از توئه.شب و روز با خودم می گم مگه علی چی كم داشت كه به این روز افتاد؟نفرین كی پشت سرم بود؟
 

به اون خدا منم درمونده شدم.هرچی می گن جز چشم از دهنم درنمیاد.شب و روز تو خونه زندونی ام و دم نمی زنم تا نگن باعث و بانی كارهای علی هستم.دلخوشیم مادرم بود كه اونم نمی بینم.دیگه نمی دونم چكار كنم؟اگه بگین بمیر می میرم اما از این خونه بیرون نمی رم.می خوام به علی كمك كنم.
 

خودم چشم دارم و می بینم.تقصیر تو چیه؟هرطور شده باید تركش بدیم اگه با زبون اومد كه هیچی وگرنه به زور می برمش.
 

آن شب حاج رمضان با علی صحبت كرد اما فایده ای نداشت و زیربار نرفت.می گفت من چیزیم نیست و دشمن ها پشت سرم حرف می زنن.
 

قرار شد او را درزیرزمین زندانی كنیم.یك روز به كمك پسرعموهایش وقتی روی بام در حال چر زدن بود به زیرزمین بردند و قفل بزرگی روی در زده شد و كلید آن دست بهجت خانم گذاشته شد.
 

نیمه شب در حیاط نشستم و به ناله و التماس های علی گوش دادم.بی طاقت شدم و پشت در رفتم و التماسش كردم تحمل كند.بهجت خانم با دیدن من بازویم را گرفت و به كناری هل داد.
 

گم شو.دست از سر ما وردار.
 

من می خوام كمكش كنم.
 

تو؟تو كی هستی كه بخوای به پسرم كمك كنی؟فقط بلدی نمك به زخمش بپاشی.برو دیگه این دور و برا نبینمت.
 

آن شب صدای فریاد علی در خانه كوچكمان طنین حزن آوری داشت.دلم می خواست در كنارش باشم و دلداری اش بدهم.نزدیك صبح صدای علی خاموش شد به خیال آنكه به خواب رفته،نفس راحتی كشیدم و سرم را روی بالش گذاشتم.
 

ساعتی بعد با لگدی به پهلویم از خواب پریدم.با دیدن علی فكر كردم خواب می بینم چند بار چشمانم را باز و بسته كردم.
 

پاشو گم شو می خوام بخوابم.
 

خودم را به كناری كشیدم.علی با سیگاری در دست چرت زد.باید می فهمیدم بهجت خانم طاقت دیدن گریه و ناله پسرش را نخواهد داشت و به خیال خودش او را نجات داده بود.علی در پناه مادرش بزرگ شده بود و رشد كرده بود و زن گرفته بود و معتاد شده بود و حالا می خواست به نابودی برسد.
 

پس از آن شب دیگر كمتر شبی به خانه میامد و نای راه رفتن نداشت.چهره اش تیره و موهایش ژولیده و بدنش بدبو و لباس هایش سیاه و پاره بود.وقتی پا به كوچه می گذاشت از نگاه درو همسایه از خجالت آب می شدم.از اینكه او را با انگشت نشان دهند و به عنوان همسر من معرفی كنند شرم وجودم را دربر می گرفت.علی چرتی لقب جدیدش بود و من شاهد سرنگونی اش بودم.بهجت خانم كمتر سربه سرم می گذاشت و مرتب در حال نفرین من بود.اگر استكانی می شكست آن را از چشم من می دید و آه و ناله سرمی داد.
 

به قدری كارهایش احمقانه بود كه حتی نمی خواستم جوابش را بدهم و یا تلافی كنم.او مادری بود كه راه خوشبختی فرزندش را گم كرده بود و كوركورانه او را به سوی تباهی هدایت می كرد.تنها هدفش سركوب من بود كه به جبر زمانه عروس او شده بودم و این را هنری می دانست كه در كمتر زنی پیدا می كرد.پریسا هم كه دیده بود اوضاع و احوال بروفق مرادش نیست چندان رغبتی به رفتن و آمدن نداشت چون دیگر سوژه تازه ای نبود.اعتیاد هم باعث خفت و خواری اش به خصوص نزد خانواده همسرش بود و به همین خاطر كمتر آفتابی می شد.
 

در یك شب آخرین حركت علی شكل گرفت.نیمه شب بود كه گیسوانم را با احتیاط كنار زد تا به تنها دارایی ام نیز دست پیدا كند.با وجودی كه بیدار شده بودم خودم را به خواب زدم.گوشواره هایم را از گوشم درآورد و در جیبش گذاشت.اشك از چشمانم سرازیر شد.طاقت نیاوردم و بلند شدم دستش را گرفتم و به چشمانم كشیدم.
 

علی نكن...با خودت بد نكن.یادت نیست چقدر همدیگه رو دوست داشتیم.یادت نمیاد چه روزهای خوشی داشتیم و برای دیدن هم هر سدی رو از سر راه برمی داشتیم.به خدا هركاری از دستم بربیاد می كنم تا دوباره سرخونه و زندگیت برگردی.
 

دستش را پس كشید و گفت:واسه گوشواره هات ناراحتی؟
 

گوشواره می خوام چیكار.اگه تو خوب بشی بهتر از اینو برام می خری.
 

من دوستت ندارم.اصلا زن نمی خوام.برو پی كارت.هرجا دوست داری برو.
 

چند قدم برداشت.با تضرع پاهایش را گرفتم و نالیدم:نرو بذار كمكت كنم.من بدون تو جایی نمی رم.
 

ولم كن.حالم خوش نیست.باید برم.
 

فریاد زدم:علی نرو...تو رو خدا نرو...
 

علی رفت و من دیگر هیچ وقت او را ندیدم.چرا كه چند روز بعد به جرم خرید و فروش مواد مخدر دستگیر شده بود.بهجت خانم و پریسا با شنیدن این خبر به جانم افتادند و از خانه ای كه حكم تبعیدگاه را برایم داشت بیرونم كردند.حتی نگذاشتند چادرم را سر كنم و گفتند:همین طوری برو تا همه ببینن چقدر بی آبرویی.
 

با سری باز و مویی آشفته از همسایه كناری چادری قرض كردم تا خودم را به خانه مادر برسانم.جوانی و زندگی ام به باد رفته بود و من درحالی كه همه هستی ام را در این قمار تلخ باخته بودم به آغوش مادر پناه بردم.
 

مادر با دیدن بدن كبودم به همراه عمو به در خانه آنان رفت و حساب هردو را رسیده بود و چنان قیامتی در كوچه به پا كرده بود كه همسایگان نیز پی به ماهیت پست و دروغین آنان بردند.
 

حاج رمضان با مادر همصدا شده بود و گفته بود:باعث بدبختی پسرم این زنه...حالا خودشم جواب بده.

مادر حسابی سبك شده بود.چون عقده های چند ساله اش را بیرون ریخته بود و چیزی در دلش نمانده بود.
 

عمو یدالله به صحبت و نصیحت پرداخت و گفت:الان بهترین وقت برای طلاقه!اون طور كه شنیدم هنوز حكم علی رو ندادن ولی به احتمال زیاد چند سال بیخ ریشش می بندن تا آدم بشه.
 

مادر با نگرانی نگاهم می كرد تا ببیند چه جوابی به عمو خواهم داد.
 

تا به حال تحمل كردم چون وظیفه خودم می دونستم.خودم رو در مقابل علی مسئول می دیدم.حرف بدبختی من مال الان نیست كه با زندان رفتن علی این تصمیم رو بگیرم.برای من تو اون خونه هیچی نمونده.هیچ جایگاهی هم ندارم.به چشم اونها از سگ هم نجس ترم.هیچ خاطره ای جز كتك و فحاشی و بی حرمتی ندارم.هرچه زودتر جدا بشم بهتره.
 

مادر نفس راحتی كشید و گفت:خدا جای حق نشسته.تقاص تو رو بدجور از این خانواده گرفت.فقط محكم سرحرفت بمون تا منو عمویدالله هرچه زودتر این شر رو از سرت باز كنیم.
 

بعد از سه سال زندگی خفت بار از علی جدا شدم.نكبت چنان سراسر زندگی ام را گرفته بود كه زمانی كه بیرون آمدم به حقیقت آن رسیدم.روزی كه در غیاب علی صیغه طلاق جاری شد به راستی باور نمی كردم زندگی روی
 

خوش دیگری هم دارد.چنین می پنداشتم كه تا آخرین ساعات عمرم علی و بهجت خانم و پریسا بالای سرم هستند و برای من راه گریزی نیست.
 

با وجودی كه برچسب زن مطلقه به پیشانی ام بود و حس ناخوشایندی را به من القا می كرد باز راضی بودم و از آزادی كه بودم مسرور بودم.پدر علی خانه را فروخت و به محله دیگری رفتند.پریوش كم و بیش سرنوشتی شبیه من داشت و حال و روز خوشی نداشت.
 

با كمك مادر و سرگرم شدن در آرایشگاه فكر و خیال كمتری می كردم.تنها همدمم مادر بود و مراقب احوالاتم بود تا با شرایط پیش آمده راحت كنار بیایم.در كمال ناباوری در آن سال گران بهاترین گوهر زندگیمان یعنی مهین خانم را از دست دادیم.بزرگترین حامی مادر به ابدیت پیوست و ما را تنها گذاشت.فراق مهین خانم مهربان و دوست داشتنی چنان ضربه ای بر ما زد كه به دشواری توانستیم با آن كنار بیاییم.تعدادی از اقوام او از تبریز آمدند تا در مراسم كفن و دفنش حضور داشته باشند.آقارحمت بسیار مغموم بود و نگران مادر كه باید پس از این تنها و بدون مهین خانم روزگارش را سپری كند.بعد از مراسم چهلم مادر به دنبال خانه ای مناسب برای خرید بود.به یاد دارم روزی را كه به خانه مهین خانم كوچ كردیم قرار بود مدت كوتاهی در آنجا سكونت كنیم.در حالی كه ماندنمان سیزده سال طول كشید و این فقط به خاطر وجود مهین خانم و انسی بود كه به او پیدا كرده بودیم.حالا با نبود آن عزیز سفركرده بهانه ای برای ماندن باقی نمانده بود.
 

مادر پس انداز قابل توجهی داشت و صرفا به خاطر وجود مهین خانم درصدد تعویض خانه نبود.آپارتمان دوخوابه و جمع و جوری در همان محل خریداری كرد.مادر عادت دیرینه به آن محله ها داشت و بریدن و رفتن برایش دشوار بود.من و سعید خیلی ذوق داشتیم.چندین سال در اتاقی تاریك بدون هیچ تنوعی سركرده بودیم كه با خرید خانه آسایش و آرامش بیشتری نصیبمان می شد.
 

آقا رحمت قطعه زمینی به نام مادر و سعید خریداری كرد و مقدار قابل توجهی پول در حساب بانكی برایم واریز كرد تا سرمایه كوچكی داشته باشم.وضع مالی مادر خوب بود و پشتوانه محكمی نیز به آن اضافه شد.
 

مادر تمام اثاثیه كهنه را فروخت و وسایل جدیدی خریداری كرد.روز خداحافظی از همسایه ها چه قدیم و چه جدید به خاطر دوری از مادر كه به قول خودشان از چشمشان بدی دیده بودند ولی از مادر ندیده بودند با گریه همراه بود.و بدتر از آن می گفتند جای خالی مهین خانم را نیز نمی توانند ببینند.
 

با ورود به خانه جدید،مبل و مان جمع و جوری خریدیم و فرش نو در اتاق ها پهن شد و وسایل آشپزخانه جدید وارد خانه شد.مادر می خواست یك اتاق به من تعلق بگیرد و یك اتاق به سعید.مخالفت كردم و گفتم:یك اتاق برای من و سعید كافی است.
 

با اصرار من دو تختخواب خریداری كرد و من و سعید صاحب اتاق مشتركی شدیم.
 

بعد از سالها خانه ای در حد خودمان شیك و دلباز داشتیم كه به راحتی می توانستیم زندگی كنیم.هرچند كه نبود مهین خانم خلا بزرگی در زندگی مان ایجاد كرده بود.
 

زمانی كه آقا رحمت به تهران می آمد خوشیمان دو چندان می شد و ما هم مثل دیگر خانواده ها گرم و صمیمی تر می شدیم و اوقات خوبی در كنار هم می گذراندیم.كم كم خاطرات زندگی گذشته ام در ذهنم رنگ می باخت و هراز گاهی در كابوس شبانه ام نمایان می شد.از سرنوشت علی بی خبر بودم و تمایلی هم برای دانستن نداشتم.شنیدم پریوش به یكی از شهرهای شمالی كوچ كرده و نفیسه هم بعد از چند سال درگیری عاشقانه با رضا موتوری ازدواج كرد و به خانه بخت رفت.
 

در همان سال مهم ترین رویداد در جهان به وقع پیوست و انقلاب اسلامی به پیروزی رسید كه باعث شد شكل زندگی در ایران تفاوت های فاحشی با قبل پیدا كند.هنوز خوبی و بدی ماجرا بر كسی معلوم نبود.اتفاق مهمی بود كه بی شك در زندگی همه اثراتی می گذاشت.آنقدر درگیر مسائل خودم بودم كه كمتر در بطن رویدادها قرار می گرفتم و بیشتر به دیدن و خواندن اخبار اكتفا می كردم.آشفتگی خیابان ها و شورو نشاط مردم در من چندان شوقی برنمی انگیخت.تمام روح واحساسم را علی كشته بود.شادمانی مردم را درك نمی كردم.فقط می دیدم سراسر ایران از شادی بسیار جشن پیروزی می گیرند.حتی آقا رحمت و مادر خدا را شكر می كردند.
 

سال سال انقلاب بود و در واقع انقلابی نیز در زندگی من رخ داده بود و من در سن بیست سالگی زن مطلقه ای بودم كه سراسر وجودم ناامیدی بود و بدبینی.همه چیز مبهم بود و نمی توانستم حدس بزنم كه آینده چه برایم رقم زده است...




طبقه بندی: رمان مهر من،

تاریخ : دوشنبه 28 مهر 1393 | 09:19 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.