تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان مهر من - فصل نهم

به خانه برگشتم با این تفاوت كه دیگر مادر پا به خانه ام نگذاشت و من نیز تنهایی به آنجا می رفتم و علی قصد آشتی نداشت.چند روزی بعد از بازگشتم علی چنان مهربان شده بود كه با خود می گفتم قهرم ارزش داشته و باعث شد علی به خودش بیاید و قدر مرا بداند.مرتب قربان صدقه ام می رفت و می گفت زندگی بدون من برایش جهنمی بیش نبوده.لبخند تمسخر آمیز بهجت خانم در چهره اش نشان از خط و نشانی بود كه برایم می كشید.توجهی نمی كردم.طوری رفتار می كردم كه انگار اتفاقی نیفتاده و همه چیز عادی است.زمان ؟آمدن پریسا حتی اگر از گشنگی می مردم پایین نمی رفتم.تا آن روز كه برای شركت در جشن ازدواج پسرعموی علی سروقت كمد رفتم تا لباس و زیورآلاتم برای آن شب را آماده كنم.هرچه بیشتر می گشتم بیشتر ناامید می شدم.با اعصابی داغان به روی بام رفتم و گفتم:علی طلاهام نیست،دزدیدن.


هیس...صدات رو بیار پایین.دزد كدومه؟
 

نفس راحتی كشیدم و گفتم:زودتر می گفتی زهره ترك شدم.
 

دست من نیست!شاید تو نبودی مادرم برداشته قایم كرده.
 

با التماس گفتم:برو بگیر.
 

خودت برو بگیر من كار دارم.
 

پایین رفتم.بهجت خانم در حال كشیدن سرمه بود گفتم:دستتون درد نكنه طلاهام رو نگه داشتین.می خوام برای امشب از اون ها استفاده كنم.
 

بهجت خانم از آیینه نگاهم كرد و گفت:دم دست نیست.واجبم نیست طلا بندازی.همین طوری بیا.سپس نگاه برگرفت تا به من بفهماند بیشتر از آن سوال نكنم.
 

با دلخوری اماده رفتن شدم.حواسم پیش تنها سرمایه ام بود كه معلوم نبود چه بلایی سرش آمده.ساعتی بعد در گرماگرم جشن پریسا ظاهر شد.خودش را شبیه دلقك ها آراسته بود.لباسی قرمز از پارچه ای سبك پوشیده بود.هرقدم كه برمی داشت تا به سمت مادرش بیاید مرا بیشتر محو زیورآلاتش می كرد.وقتی كاملا نزدیك شد به پشتی صندلی تكیه زدم و گفتم:واویلا...طلاهای من دست این چیكار می كنه؟
 

با وقاحت گفت:لالی كه به بزرگتر از خودت سلام نمی دی.
 

بدون آنكه منتظر جواب من بماند به سوی دیگر سالن رفت.بهجت خانم به پهلویم زد و گفت:چته؟مردم دارن نگاه می كنن.
 

سینه ریز سر عقدم كه یادگار علی بود،انگشتر مادر و گوشواره های هدیه آقارحمت...زنجیرو الله مهین خانم و ...اه خدای من چه می دیدم!دزدی آن
 

هم در روز روشن.
 

آب دهانم را قورت دادم و به زحمت گفتم:مثل اینكه طلاهام پیدا شد.
 

مگه گم شده بود كه حالا پیدا بشه.لیاقت نداشتیم دادیم دست پریسا.
 

زبانم قاصر از این همه وقاحت بود.وقتی حال و روز بهم ریخته ام را دید گفت:عروسی كه جای این حرف ها نیست.نشستی ببینی كی چیكار می كنه تا حرف دربیاری.نمی دونم پریسا چه هیزم تری به تو فروخته كه چشم دیدنش رو نداری.
 

چه می توانستم بگویم.به نظرم چیزی هم بدهكار شده بودم.زبانم خشك شده بود و در دهانم نمی چرخید.چه شب تلخ و وحشتناكی بر من گذشت.خداخدا می كردم هرچه زودتر جشن تمام شود و به خانه برگردم.شاید علی كمكم می كرد تنها امیدم به او بود.زمانی كه به خانه رسیدیم به حالت انفجار رسیدم و گریه كردم.
 

علی گفت:باز چی شده؟

با چشمانی گریان نگاهش كردم.كمی سرش گرم بود و زیر لب آوازی زمزمه می كرد.با دلخوری از بی تفاوتی اش گفتم:طلاهام دست پریسا بود.
 

منتظر بودم با شنیدن ماجرا جا بخورد و برای صحت موضوع نزد مادرش برود.
 

با همان بی خیالی
 

گفت:رختخواب رو بنداز خسته ام.
 

در كنارش زانو زدم و گفتم:علی حواست كجاست؟چرا نمی فهمی؟تمام دار و ندار ما دست خواهرته.اصلا ببینم با اجازه كی اونا رو برداشته؟
 

در چشمانم براق شد و گفت:با اجازه من...حرفیه؟
 

وا رفتم و مبهوت نگاهش كردم:تو حق نداشتی یادگار عزیزان منو دست خواهرت بدی.
 

می خواستی سر خونه زندگیت بمونی و مراقب مالت باشی.
 

درست حرف های مادرش را تكرار می كرد.گفتم:این حرفا جواب من نشد.من سر خونه زندگیم برگشتم حق نداشتن سروقت كمدم برن.
 

علی بی تفاوت تر از قبل گفت:خیلی ناراحتی برو از مادرم بپرس خودش جوابت رو می ده.
 

منو حواله مادرت نكن.من دارم از تو می پرسم.
 

برسرم فریاد زد:دوست داشتم دادم.به خودم مربوطه.اختیار خونه زندگیمم ندارم؟اصلا می خوام آتیش بزنم به تو چه؟
 

اگه منظورت به سینه ریزه ارزونی خودت.یادگار مادرم و آقارحمت رو برام بیار.
 

علی پوزخندی زد و گفت:آقا رحمت؟!...همچین دهنش رو پر می كنه می گه آقا رحمت كه هركی ندونه فكر می كنه چه پخی هست.
 

طاقتم طاق شد.علی هر بی احترامی را در حق من روا می دانست و من نیز سكوت می كردم.اما بی حرمتی به خانواده ام را نمی توانستم تحمل كنم.
 

خفه شو.حق نداری به آقا رحمت بی حرمتی كنی.
 

تو خفه شو با اون مادرت كه صیغه این و اون می شه و افتخارم می كنه.
 

درس تازه مادرت رو خوب یاد گرفتی.اگه خیلی زرنگی جلو خواهر و مادر دزدت رو بگیر.
 

علی محكم به دهانم زد.مزه شوری خون در دهانم پیچید.
 

حقیقت تلخه...چون جوابی نداری دستت رو دراز می كنی.اینم یه جور مردی برای نامردای مثل توئه.تو لیاقت نداری.
 

خفه می شی یا بزنم درب و داغونت كنم.و چنگ به موهایم زد.دختر بی سر و پایی مثل تو لیاقت نمی خواد.
 

گیسوانم در لا به لای پنجه های علی كشیده می شد و همراه با آن خودم نیز به روی زمین كشیده می شدم.گیسوانی كه زمانی علی برای نوازش آن به باد نیز حسرت می خورد،دچار طوفان دستی شده بود كه انسانیت را زیرپا گذاشته بود و به ویرانی می اندیشید.مشت و لگد بود كه نثار تن نحیفم می شد.نمی دانستم شكمم را بگیرم یا سرم را تا از ضربات سهمگین او در امن باشم.
 

سروصدای كتك زدن و فحاشی علی باعث شد بهجت خانم خود را برساند تا از قافله عقب نماند.دیگر آمدن یا نیامدنش دردی را دوا نمی كرد،چون بدنم بی حس شده بود و دیگر دردی نداشتم.به زحمت علی را از من دور كرد:خدا ازت نگذره زن.چی كار به بچه م داری؟یه شب رفتیم عروسی خوش باشیم ببین چه جوری از دماغمون درآورد.لعنت به هرچی آدم بدذاته.پاشو علی...پاشو بریم پایین.
 

علی نفس زنان بیرون رفت.دمر روی زمین افتادم و دیگر چیزی نفهمیدم.آنقدر در خواب هق هق كرده بودم كه گلویم خشك شده بود.وقت نماز صبح بود.از سر طاقچه پارچ آب را برداشتم و قدری از آن نوشیدم.وضع اتاق آشفته بود.لباسم پاره بود و چشمانم تار می دید.آینه كوچكم را از كیفم بیرون آوردم و با دیدن تصویر خودم آن را پنهان كردم.چقدر وحشتناك بودم.نالیدم:مامان كجایی كه ببینی دخترت به چه روزی افتاده.مادر برات بمیرم.نفهمیدم چی گفتی...نفهمیدم.
 

در خلوت سپیده دم صبح با نگاه به خودم حسرت گریه در من مرد.در تنهایی غمناك خانه ام علی هم برای من مرد.بعد از ان شب كذایی مثل آدمكی چوبی كه مغز و روح ندارد مردمك چشمم بی حال و سرگردان به درو دیوار خیره ماند.اتفاقات اطرافم را باور نداشتم و با خود می گفتم من دچار كابوسی شده ام كه به زودی تمام خواهد شد و من و علی مانند گذشته در كنار هم به خوشی اوقاتمان را سپری خواهیم كرد.حتی اگر بیكار باشد و كفتر باز.بازهم فرقی نمی كرد و مهربان بود و عاشق.
 

اما چه سود كه این كابوس حقیقت داشت و علی به دنبال زنی لال و كر بود تا آسان تر از قبل به كارهایش برسد.نفرت از حضور او آزارم می داد.از بوی بدنش كه مثل حیوانی درنده بود مشمئز می شدم.هر شب و روز شكنجه ای برمن روا می داشت تا از بودنم در این دنیا نادم و پشیمان باشم.
 

پسری كه عاشقم بود احساس داشت و گرم بود شور داشت و مرا جذب خود كرد كجا رفته بود.مردی كه با او به سر می بردم هیچ كدام اینها نبود و من هنوز به دنبال پسر كفترباز و شیطانی بودم كه طاقت دوری ام را نداشت.
 

علی با پسر كه در شانزده سالگی از دریچه نگاهم می دیدم تفاوت داشت و شخصیت واقعی اش را زیر سایه مادرش به مرور نشان می داد.عشق من خیلی زود در میان آدمهای اطرافم تمام شد.
 

با سكوت بی پایانم عذاب الیمی به آنان می دادم.چنان نفرتی از آدمهای اطرافم داشتم كه اگر از خدا نمی ترسیدم انان را سربه نیست می كردم.حاج رمضان مرتب می پرسید:عروس چت شده؟چرا بی حال و حوصله ای؟نكنه بهجت ناراحتت كرده؟از من می شنوی سربه سرش نذار.چهل شاله كار من همینه.تا زهرش رو نریزه آروم نمی گیره.می دونی چرا اون یكی دخترم رو دادم به غربت؟نمی دونی.واسه خاطر این زن.وگرنه بدبخت می شد و تابه حال برگشته بود وردل من.پریسا رو ندادم راه دور.آخه اون لنگه مادرشه.تو هم غصه نخور اولین پولی كه دستم برسه برات خونه می گیرم تا از دست اینا راحت بشی.
 

حاج رمضان دلسوزی می كرد و می خواست امیدوارم كند.درحالی كه خودش نیز می دانست اختیار دار نیست و من نیز از دست اعضای خانواده اش خلاصی ندارم.
 

مادر وقتی از من بیخبر شد ناچار غرورش را زیرپا گذاشت و به دیدنم آمد.با نگاه به من اشكهایش سرازیر شد و بی هیچ حرفی راه بازگشت در پیش گرفت.اینكه سالها از آن زمان می گذرد می توانم احساس مادر را درك كنم و بفهمم مادر بیچاره ام از دیدن من چه دردی كشیده.آقا رحمت با مشاهده نگرانی مادر به دیدارم آمد و با حالی بدتر از مادر آن جا را ترك كرد.
 

علی عادت كرده بود به هر بهانه ای برسرم بكوبد و اعتراض كند.مشوق كارهایش مادرش بود كه حمایت همه جانبه ای از او می كرد.اگر ساعتی به استراحت مشغول بودم با لگد به پهلویم می زد و می گفت:هرچی خوردی خوابیدی بسه.زن گرفتم كمك حال مادرم باشه نه اینكه مادرم كمك حال عروسش.
 

نگاهم از هزاران بدوبیراه برایش بدتر بود.چرا كه نگاه برمی گرفت و می گفت:هیولا از تو قشنگ تره.ببین چه جوری زل می زنه به آدم.
 

نگاه های تمسخر آمیز پریسا همراه با فخر و پیروزی بود.در مدتی كه ازدواج كرده بودم دیگر خواهرش تنها یك بار به تهران آمد و بعد از یك هفته به شهرشان بازگشت.
 

كارت عروسی پریوش آمد.با وجودی كه همیشه آرزوی دیدن جشن عروسی دوست دوران كودكیم را داشتم،دیگر شوقی در من نبود و علی به تنهایی در جشن شركت كرد.
 

بهجت خانم وارد مرحله تازه ای شده بود و مدام در گوش علی می خواند كه چرا بچه دار نمی شوی.مردم پشت سرت حرف می زنن.تا دیر نشده به فكر داشتن بچه ای باش.در یك بعد از ظهر به اتاق حمله برد و تمام اثاثیه را زیر و رو كرد تا شاید مدركی برعلیه من در رابطه با باردار نشدنم پیدا كند.چهره علی چنان وحشتناك و كریه شده بود كه باورم نمی شد این مرد همان علی من است.آخر سر نیز لگدی به پهلویم زد و گفت:پاشو اتاق رو جمع كن تا فكری به حالت بكنم.
 

صبح با دستور بهجت خانم آماده شدم و همراه او به درمانگاه رفتیم.خانم دكتر با معاینه من آزمایش نوشت تا بعد از دیدن نتیجه آزمایشات نظر نهاییش را بدهد.روز بعد ناشتا به آزمایشگاه رفتم و قرار شد چند روز بعد جواب را دریافت كنم.از موضوع پیش آمده خرسند بودم و خداخدا می كردم مشكلی داشته باشم و نتوانم باردار شوم و ناامید شده و مرا به حال خود بگذارند.نتیجه آزمایش نشان داد كه تا بیست سالگی نمی توانم باردار شوم.
 

بهجت خانم از سر خشم رو به دكتر گفت:دوا درمونی نداره؟آخه پسرم عجله داره.
 

دكتر گفت:خانم محترم دست من و شما نیست.این یك مورد استثناست كه عروس شما داره.شكر خدا نگفتم كه نازاست.فقط باید كمی صبر كنید.
 

در آن لحظه حال خوشی داشتم.از این كه بهجت خانم از شنیدن این موضوع ناراحت و عصبانی بود لذت می بردم.بچه دار شدن از موجود كثیفی چون علی ننگ بود.احساس كردم دستی پرقدرت بالای سرم است تا وسیله تقاصم را برایم جور كند.
 

علی با شنیدن این خبر بهانه ای پیدا كرد و چند شب به خانه نیامد.نمی دانستم كجاست و برایم اهمیتی نداشت.وقتی آمد به جای اسمم مرا اجاق كور خواند.

بعد از مدت ها اجازه خواستم تا به دیدن مادر بروم.بهجت خانم چند روز مسئله را بالا پایین كرد تا سرانجام با اكراه قبول كرد.چند وقتی كه اختیارم كاملا دست او افتاده بود و من بدون اجازه اش آب هم نمی خوردم.حتی ساعت خوردن و خوابیدن هم را هم خودش تنظیم می كرد.
 

با ذوق فراوان آماده رفتن شدم.مادر به خاطر من آن روز سركار نرفت.مهین خانم چند روزی در بیمارستان بستری شده بود و حال خوشی نداشت.با دیدن من گریه كرد و از دوری ام گله مند بود.مهین خانم در این مدت به اندازه سال ها پیر شده بود.من در دامن مهین خانم بزرگ شده بودم و برایم حكم مادربزرگ را داشت.مادر غذای مورد علاقه ام را پخت و سعید از خوشحالی نمی دانست چه كار كند.
 

وقتی تنها شدیم مادر گفت:صبا چرا تمومش نمی كنی؟
 

چی رو تموم كنم؟
 

زندگی خفت باری كه برای خودت درست كردی.همه اهل محل می دونن چه روزگاری داری.چند بار عمو یدالله خواست بیاد در خونه تون راستش من نذاشتم گفتم باید صبا خودش بخواد و تصمیم بگیره با پادر میونی ما مشكل حل نمی شه.
 

تا آخرش هستم.نمی خوام زیر عهدی كه دارم بزنم.
 

این چه عهدیه كه به قیمت از دست رفتن جوونی و عمرته؟دخترم به خودت بیا.ببین چه به روز خودت آوردی؟عین زن های چهل ساله شدی.تو هنوز جوونی.خودت رو نابود نكن.
 

من كه بدبخت شدم.بذار ببینم آخرش چی می شه؟باید تا كی ظلم مادر و پسر رو تحمل كنم؟اگه خدایی هست خودش جوابشون رو بده.
 

مادر مهربانانه در آغوشم گرفت و هردو به گریه افتادیم.
 

ساعتی بعد برای آنكه خوشی ان روز از بین نرود پرسیدم:از عروسی پریوش تعریف كنین.چه خبر بود؟پریوش خوشگل شده بود؟
 

ای...چی بگم.خوشگلی به چه درد می خوره؟كاش آدم یه ذره شانس داشته باشه.صادق یكی بدتر از علی.خدا آخر و عاقبتش رو به خیر كنه.
 

خونه اش كجاست؟
 

اونم با مادرشوهرش یه جا می شینه.دلم می سوزه پریوش دختر ساده و خوش قلبیه.از نبودن تو دلش گرفت و بغض كرد.
 

حق داره.من آرزوی دیدن عروسی پریوش رو داشتم اما نه در كنار اون لندهور بی خاصیت.
 

نزدیك غروب به خانه برگشتم.كمی روحیه ام بهتر شه بود علی با دیدن لبخندی كه بر لبانم نشسته بود با بدجنسی گفت:دیگه حق نداری خونه ننه ت بری.آخرین بار باشه.
 

چرا نمی تونم برم؟
 

یك كلام ختم كلام.معلوم نیست چی تو گوشت خونده كه از این رو به اون رو شدی.
 

سكوت كردم چون نمی خواستم بهانه ای برای كتك دستش بدهم.
 

علی با صادق حسابی جور شده بود و هرشب به خوش گذرانی می رفتند.نمی دانم پریوش خبر از كارهای صادق داشت یا نه!كم كم حالت های علی عوض می شد.رنگ پوستش تیره شده بود و وزنش پایین آمده بود و مصرق سیگارش را بیشتر كرده بود.با تمام كینه ای كه از او داشتم باز دلم به حالش و به بیراهه ای كه می رفت می سوخت.
 

جرات بازگویی نگرانی ام را به بهجت خانم نداشتم.اما بعد از چند روز گفتم:علی لاغر شده و سیگار زیاد می كشه.به حرف من كه گوش نمی ده.شما باهاش حرف بزنین.
 

بچه م چشه؟داری روش اسم می ذاری؟اگه بچه دار می شدی اینقدر غصه نمی خورد.دلم می خواست آنقدر قدرت داشته باشم تا از جایم بلند شوم و علی را به زندگی امیدوار كنم.در حالی كه هیچ نیرو و قدرتی نداشتم چنان مرا شكسته بودند تا نتوانم آنطور كه دوست دارم زندگی كنم و حرف بزنم.نگران علی بودم و دستم از همه جا كوتاه بود.باید حركتی می كردم حتی اگر با بهجت خانم در می افتادم مهم نبود.باید هرطور شده علی را دلخوش به زندگی اش می كردم.بعداز ظهر علی روی بام بود.چادرم را سر كردم تا بیرون بروم.
 

بهجت خانم گفت:كجا؟چادر چاقچور كردی؟آستین سرخود شدی و بی اجازه بیرون می ری؟
 

با اجازه شما می خوام كمی خرید كنم.
 

از كی تا به حال خرید می ری؟
 

می خوام امشب شام مخصوص برای علی درست كنم.
 

غلط های زیادی!هركاری دوست داری بكن به من مربوط نیست.
 

به كوچه پا گذاشتم و با خود گفتم:هرحرفی می خواد می زنه بعد می گه به من مربوط نیست.
 

با پس انداز ناچیزم كمی گوشت و میوه خریدم.هنگام بازگشت از كنار آرایشگاه مادر ردشدم.لحظه ای تردید كردم.دلم برای مادر پر می زد.دز همان لحظه پروین بیرون آمدو از دیدن من ذوق زده شد و بلافاصله مادر را صدا كرد.مادر آمد و یكدیگر را در آغوش گرفتیم.
با حسرت نگاهم كرد و گفت:خدا ازشون نگذره كه نمی ذارن روی ماه دخترم رو ببینم.
 

برای دلداری به مادر گفتم:یه كم صبر كنین همه چی درست می شه.علی هم كم كم راضی به رفت و آمد می شه.از آقا رحمت چه خبر؟حالش خوبه؟سعید و مهین خانم چطورن؟
 

همه خوبن.فقط نگران تو هستن.چرا اینقدر زرد و ذلیل شدی؟می خوای جنازت رو تحویل بگیرم.و زیر گریه زد.
 

نگرانی تون بی خوده.من حالم خوبه.الانم اومدم خرید.
 

صورت مادر را نوازش كردم و چندبار بوسیدم و با دنیایی بغض از هم جدا شدیم.
 

لعنت به این زندگی باید حسرت دیدن مادرم را داشته باشم.اوج بدبختی ام را زمانی درك می كردم كه به ظاهر از كوچكترین ولی بزرگ ترین لذایذ زندگی هم محروم بودم.
 

وقتی به خانه رسیدم به سراغ گاز پیك نیكی رفتم.قابلمه كوچكی از داخل كارتون جهیزیه ام بیرون آوردم و برنج را بار كردم.در افكار شیرین و امیدوار كننده ای غرق بودم.شام دونفره بعد از مدت ها گفتگوی صمیمی.
 

قابلمه به سویی پرت شد.از سر ترس جیغی كشیدم.بهجت خانم و علی بالای سرم ایستاده بودند.
 

علی گیسوانم را گرفت و فریاد زد:كجا بودی شلخته پاپتی؟
 

به پایش افتادم و گفتم:سركوچه رفتم.به خدا جایی نبودم.
 

با مشت به صورتم كوبید و گفت:سركوچه یا پیش ننه ت.دروغم كه می گی.
 

بهجت خانم با غرور و ریشخند نگاهم می كرد.از دیدن حالت های روانی آن دو فریاد زدم:علی ولم كن.من مامان رو دم در دیدم.
تو رفتی خودت رو نمایش بدی.تو كوچه و خیابون قر و قمیش بیای تا بگن این عروس حاج رمضونه.
 

بهجت خانم گوشت را برداشت و از پنجره به بیرون پرتاب كرد و گفت:گوشت سگ خریده به خورد پسرم بده.
 

و علی همان طور كتك می زد.
 

مثل پرنده ای بی آشیان بودم كه زیر رگبار بال و پرش می سوخت و می ریخت.سرم درد می كرد و بدنم متلاشی بود و می سوخت.با خودم گفتم:آتش جهنم هم این قدر سوزان نیست.بی هیچ فكری به سوی پیت نفتی كه زیر پله قرار داشت رفتم و آن را برداشتم و با خود به اتاق بردم.كبریت را برداشتم و لحظه ای نشستم و فكر كردم.چاره دیگری نداشتم تا از این همه مصیبت و بدبختی نجات پیدا كنم.راه دیگری برایم نمانده بود.حداقل این طور یمادرم راحت می شد و دیگر غصه مرا نمی خورد و در یك كلام می گفت دخترم مرده.و من در آن دنیا به راحتی می رسیدم.با این افكار نفت را روی سرم ریختم.برای رهایی از زندگی نكبت باری كه داشتم مرگی شیرین را جستجو می كردم.
 

با دستانی لرزان كبریت ها را می كشیدم و یكی یكی بدون آنكه جرقه ای بزند سیاه شده و روی زمین می ریخت.هوا رو به تاریكی می رفت و هیچ نوری نبود.صدای دلنواز اذان در كوچه پیچید.گوش هایم به ترنم خوش اذان آغشته شد.نوری سبز از دریچه ای پیش رویم باز شد.چشمانم را چند بار باز و بسته كردم.آن نور حقیقت بود و مرا به سوی خود می خواند.با وحشت از جایم پریدم و ناله كردم:خدایا چه بلایی می خواستم سرخودم بیارم.من می خواستم به تو نزدیك شم در حالی كه دورترین راه رو انتخاب كردم.از سر بیچارگی و زبونی ام زدم زیر گریه و از خدا طلب بخشش كردم.از خدا خواستم تحمل زندگی را برایم آسان كند.دوری از خانواده و عشق و آرزوهایم را با تمام دشواریش بپذیرم و دم نزنم.من صبر می خواستم.صبری عظیم برای تحمل مشكلاتم...
 

بهجت خانم از بوی نفت بدنم ترسید و به سوی حمام روانه ام كرد.هرچه خودم را می شستم ایر آن نمی رفت.چه لذتی داشت زیر دوش ایستادن و بیخیال همه چی شدن.
 

شب هنگام در حالت ناامیدی چند بار تصمیم گرفتم برای همیشه علی را ترك كنم و نزد خانواده ام برگردم.از دست زندگی كه از روی هوس ساخته بودم خلاص شوم.بروم و دیگر به پشت سرم نگاه نكنم.اما باز پشیمان می شدم.خیال داشتم با ماندنم ثابت كنم زندگی ام را دوست دارم و هرروز برای نجات آن و علی كه هرروز از خودش دورتر می شد امید دارم.
 

نابودی علی را فقط من متوجه بودم و مادر و خواهرش خیال نداشتند واقعیت را بپذیرند.تنها فكر آنان مبارزه با زنی نوزده ساله بود كه دیر زمانی می شد تسلیم محض بود و نیازی به مبارزه نبود.
 

با خودم می گفتم:من اینطور به دنیا آمدم و سرنوشتم این است.چرا قانع نباشم.من سادگی زندگی گذشته ام و فداكاری مادرم و محبت های مهین خانم و شرافت آقارحمت و معرفت عمویدالله را نمی توانستم نادیده بگیرم.
 

اما حالا خودم را گم كرده بودم.هویتم را.گذشته ام را.چرا زندگی با من سر ناسازگاری گذاشت؟چرا سرنوشتم به اینجا كشیده شد؟ساعت ها گوشه ای كز می كردم و به در بسته اتاقم خیره می ماندم و این تنها آرامش زندگی ام بود.تنگ غروب بود با صدای یالله از اتاق بیرون رفتم.صدای آشنا كسی جز عمویدالله نبود.علی از روی بام در حال پایین آمدن بود.با دیدن عمو سلام كرد و بدون تعارف از كنارش گذشت.از خجالتم نمی توانستم به چشمان عمو نگاه كنم.عمویدالله وقتی شرمساری مرا دید گفت:من به خاطر تو اومدم.هیچ توقعی هم ندارم.
 

شرمنده عمو جان.علی كمی حال نداره.
 

نمی گفتی هم معلوم بود حال خوشی نداره.
 

تعارفش كردم تا بنشیند.در كناری لم داد.پشتی را برداشتم تا در پشتش بگذارم.تشكر كرد و گفت:حالت چطوره دخترم؟
 

به لطف شما خوبم.چه عجب یاد من كردین؟
 

چند وقته می خوام بیام دیدنت زن داداش هردفعه یه بهونه میاره.یه بار می گه خونه نیستی یه بار می گه مریضی.راستش دلم شور افتاد گفتم بیام و از نزدیك ببینمت.
 

زحمت كشیدین.زن عمو و بچه ها خوبن؟
 

شكر خدا بد نیستن.چرا یه سر به ما نمی زنی؟
 

چشم حتما یه روز میام.دلم برای زن عمو و بچه ها تنگ شده.
 

بلند شدم تا چای بیاورم.گفت:من چیزی نمی خورم امشب باید زود برم خونه قراره برای نفیسه خواستگار بیاد.
 

مباركه كی هست؟
 

سركوچه دكان مكانیكی دارن.پسر بدی نیست.
 

ایشالله خوشبخت بشه.
 

ایشالله همه جوونه خوشبخت بشن.صبا جان تو هم مثل خترمی.مبادا مشكلی داشته باشی و از من پنهون كنی.تو اونقدر خانم و نجیبی كه نمی ذاری كسی سر از زندگیت دربیاره.اما همه چی با كوتاه اومدن و دم نزدن درست نمی شه گاهی اوقات بدترم می شه.تو هی می خوای كوتاه بیای و طرفت حالیش نباشه.اونم برای هرپدر سوخته بی غیرتی كه بوی گندش یه محله رو ورداشته.
 

خودم كردم كه لعنت بر خودم باد.
 

این شوهری كه من دیدم آدم بشو نیست.اگر فكر می كنی فایده ای داره خودم با علی حرف بزنم.
 

نه عمو جان نمی خوام بهتون بی احترامی بشه.شما برای من عزیزین.اگه بی حرمتی بكنن طاقت نمیارم.
 

نگران من نباش.از چی می ترسی؟
 

از كسانی می ترسم كه از خدا نمی ترسن.
 

تا كی می خوای دم نزنی؟
 

عادت كردم.اون قدر می مونم تا خدا راهی پیش پام بذاره.
 

عمو بلندشد تا برود.
 

گفتم:ببخشین میوه تموم شده.
 

می فرستم از در مغازه برات بیارن.
 

نه عمو جان.مادر علی می خره.
 

چه كاری از دستم برمیاد؟
 

هیچی...من هیچی نمی خوام.از محبت عمو به گریه افتادم.
 

دستی به گیسوانم كشید و گفت:الحق كه دختر همون مادری.
 

اشك هایم را پاك كردم و گفتم:ممنون كه بهم سر زدین.
 

نگاه پر محبتش را به من دوخت و گفت:هروقت كارم داشتی بیا دم مغازه.نمی خواد به مادرتم بگی تا نگران بشه.
 

چشم خیالتون راحت.به زن عمو بچه ها سلام برسونین.
 

از آمدن و رفتن عمو چنان دلم گرفت كه یكریز اشكم سرازیر بود.علی آمد و با دیدن چشمان گریانم گفت:بازم كه داری آبغوره می گیری؟نمی دونم اون چشات چقدر آب داره كه تموم نمی شه؟!
 

وقتی بی اعتنایی مرا دید گفت:حقش بود درو باز نمی كردم.مرتیكه یه كاره سرش رو انداخته پایین و میاد خونه آدم.
 

خجالت بكش اون از رفتارت با مهمون اینم از حرف زدنت كه بزرگ تر و كوچیكتری یادت رفته.عموی بیچاره من چه هیزم تری بهت فروخته كه پشت سرش حرف می زنی؟
 

من از فامیلای تو خوشم نمیاد.خوش ندارم این ورا ببینم.اگه یه دفعه دیگه سروكله شون پیدا بشه بیرونشون می كنم.
 

مطمئن بودم علی وجود این كار را دارد چون اصالتی نداشت.
 

پاشو برو پایین مادرم سبزی گرفته دست تنهاس.اون وقت خانم داره با عموی سبزی فروشش پچ پچ می كنه.
 

وقتی حركتی از من ندید فریاد زد:با توام زبون نفهم.
 

بلند شدم و پایین رفتم.بودن در كنار بهجت خانم بهتر از بودن در كنار علی بود.بهجت خانم با دیدن من با حرص رویش را برگرداند.می دانستم كار خطایم ملاقات با عمو بود.
 

اومدم كمكتون.
 

لازم نكرده برو فامیلات رو راه بنداز.
 

به روی خودم نیاوردم و گفتم:عمویدالله سلام رسوند.
 

سپس سفره سبزی را برداشتم.آن را از دستم گرفت و گوشه ای انداخ.دست نزن برو پی كارت.مگه خودم چلاقم.من با این خوش خدمتی ها خر نمی شم.همون علی رو خر كردی بسه.
 

برخاستم و در راه پله نشستم.نه راه به بالا داشتم نه جایی در پایین برایم بود.




طبقه بندی: رمان مهر من،

تاریخ : شنبه 26 مهر 1393 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.