تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان مهر من - فصل هشتم

"DeleAria Group www.delearia.com"

یك سال و نیم از ازدواجمان گذشته بود.طوری آسه می رفتم و می آمدم تا مبادا حرف و حدیثی پیش آید.تا آن روز بعد از ظهر كه پریسا آمده بود و من جرات آن كه پایین بروم را نداشتم و حدالامكان از او دوری می كردم تا بهانه ای دستش ندهم.صداهای بلندی به گوشم خورد.انگار عمدا داد می زدند تا من هم بشنوم.میان در را باز كردم.صدای بهجت خانم بود:صدات رو بیار پایین اینقدر هوار نزن.


پریسا با لحن بدی گفت:بذار بشنوه دختر بندانداز از این بیشتر نمی شه.دایم فكر قروفر خودشه.بمیرم واسه برادرم چه روزگاری داره.مثل موش تو سوراخش قایم شده.از بس موذیه.از بس بدجنسه.اگه پاشه لنگ و پاچه شو جمع كنه زندگیش این طور نمی شه.پشت سر علی این قدر حرف نمی زنن.نمی ذاری برم بالا تا خدمتش برسم و آدمش كنم.
 

از ترس در اتاق را قفل كردم تا ساعتی كه علی آمد و گفت:چرا در رو قفل كردی؟
 

همین طوری.می خواستم بخوابم.
 

بخواب.دزد تو خونه نداریم.نامحرمم كه نداریم.
 

با ناراحتی گفتم:علی تو از من راضی هستی؟
 

چی شده؟
 

من زن بدی برات هستم؟
 

اول بگو چی شده؟
 

علی تا وقتی سركار نری و رو بوم باشی همه از چشم من می بینن.
 

بی خود.به كسی ربطی نداره.تازه من سركار می رم.
 

یكی دو ساعت می ری تا پول تو جیبی بگیری.اگه به من علاقه داری بیشتر زحمت بكش.ما كه قرار نیست تا آخر عمر تو یه اتاق زندگی كنیم.
 

درد تو این خونه س.می دونی كه جایی نمی رم.
 

مادرت گفت یه مدت این جا هستیم.
 

واسه خودش گفته.با این همه كفتر كجا برم.
 

عوض این كه فكر من باشی فكر كفتراتی؟
 

علی شكمم را لمس كرد و گفت:نكنه خبریه؟
 

خدا نكنه.
 

چرا خدا نكنه؟اگه بچه دار بشیم حاجی بیشتر به ما می رسه.
 

پس علی بچه را هم برای گدایی بیشتر می خواست.با نفرت نگاهش كردم و گفتم:چه طور دلت میاد تو خونه بمونی و نون خور یه پیرمرد باشی كه خرج خودشم به زور درمیاره؟
 

صد دفعه گفتم فضولی موقوف.
 

من و تو زن و شوهریم.
 

علی از جایش بلند شد و با فریاد گفت:زن من شدی كه درس اخلاق یادم بدی؟من زن نگرفتم شوهر كردم.مثل اینكه یادت رفته چه جوری دنبالم و بودی و قر و قمیش می اومدی؟نكنه دلت رو زدم؟
 

من دنبال تو بودم؟خیلی بی معرفتی كه این طور حرف می زنی.
 

تو خواستی زن من بشی منم گرفتمت.دیگه چی از جونم می خوای؟
 

به گریه افتادم و گفتم:من تو رو می خوام.زندگی می خوام كه زندگی كنم.منو برده اوردی و زیردست مادر و خواهرت رها كردی.علی این قول و قرارمون نبود.
 

مگه چی شده كه بهونه می گیری؟زندگی بدی داری؟گشنه موندی؟گیریم كه مادرم حرفی می زنه اونم دلش می سوزه و منظوری نداره.
 

تو زندگی رو به شوخی گرفتی.
 

می خوای بگی بچه ننه ام و دهنم بوی شیر می ده؟
 

تو مردی اما باید ثابت كنی.
 

با شنیدن كلام آخرم سیلی جانانه ای به صورتم زد و گفت:بهتره خفه شی.خیلی هم ناراحتی برو خونه ننه ت.
 

از درد سوزش صورتم گریه ام بیشتر شد.علی بیرون رفت و تنهایم گذاشت.از فرط ناراحتی و ناامیدی تا شب گریه می كردم.بهجت خانم امد و گفت:علی كجاست؟چرا غمبرك زدی؟
 

بی شك بهجت خانم متوجه جروبهث ما شده بود.با دلی پر برایش تعریف كردم تا شاید مادرانه قضاوت كند و راهنمایی ام كند.
 

بهجت خانم قری به سر و گردنش داد و گفت:نه به اون شوری شور نه به این بی نمكی!آخه دختر آدم كه همه چی رو نمی ریزه رو.باید كم كم حالیش می كردی.علی یه دونه س تا به حال از گل نازك تر حرف نشنیده.
 

نزدیك به دوساله كه همینه.نه به زندگیش اهمیت می ده نه به كارش.اگه همین طور پیش بره می ترسم عادت به تنبلی و بی كاری كنه.
 

چند سال خورده و خوابیده بچه م عادت نداره.
 

با التماس گفتم:تو رو خدا به حاج آقا بگید بی خودی بهش پول نده ازش كار بخواد.
 

وا!یعنی چه؟بچه م غصه بخوره كه تو می خوای تربیتش كنی!
 

خودتون گفتین بهش سخت بگیرم بره دنبال كار.من هرچی می گم شما طور دیگه ای برداشت می كنین.
 

یه دفعه بگو نفهمم.
 

نه به خدا...منظورم این نبود.
 

ببین صبا راهت اشتباهه.من علی رو لای پنبه بزرگ كردم.حالا از راه نرسیده می خوای به خودت ادبش كنی.
 

پس چی كار كنم؟
 

تو زنشی من چی بگم.
 

من از علی راضی ام.اگه حرفی می زنم به خاطر اینه كه شما و بقیه پشت سرم حرف نزنین.
 

بارك الله!حالا دیگه فالگوش می ایستی؟خوب داری هنراتو یكی یكی رو می كنی.دست ننه ت درد نكنه با این دختر بزرگ كردنش.
احتیاجی به فالگوش وایسادن نبود.به اندازه كافی صدای پریسا خانم بلند بود.
 

بهجت خانم با یك دست پشت دست دیگرش زد و گفت:بیچاره پریسا می گفت هنوز نشناختمت.بچه م حق داشت.
 

با كلافگی گفتم:بیچاره علی،بیچاره پریسا،بیچاره شما.پس من چی؟
 

كی به تو بی احترامی كرده؟همش نشستی و منم منم می كنی.می خوای كاسه كوزه رو سر ما بشكنی.خدا روزی تو جای دیگه حواله كنه.دخترم حق نداره خونه من بیاد و دردودل كنه.از این به بعد می گم از تو اجازه بگیره.
 

دردودل می كنه یا پشت سر من حرف می زنه؟
 

از بس نمك نشناسی.دل دخترم رو می سوزونی.
 

چه نمك نشناسی كردم؟
 

تو اگه عرضه نداری شوهرت رو جمع كنی به من و بقیه چه ربطی داره.
 

اگه فردا علی از من و زندگیش خسته شد از چشم من نبینین.من می خواستم رو حساب حرف های شما علی رو متوجه كنم اما می بینم شما چندان از بیكاری علی ناراحت نیستین.فقط بهونه ای پیدا كردین تا به من سركوفت بزنین.

به سینه اش كوبید و ناله كرد:به حق این وقت عزیز از خدا خواستم جوابتو بده.بشكنه این دست كه نمك نداره.تو لایق پسر من نیستی.
 

از ترس داد و هوار بهجت خانم گفتم:حق با شماست.من اشتباه می كنم.
 

با غرور گفت:حتما اشتباه می كنی.حالا حالاها باید بدوی تا به من كه چند تا پیرهن بیشتر از تو پاره كردم برسی.
 

دیگه دردم را از یاد بردم،سیلی كه از علی خورده بودم را فراموش كردم و از دست بهجت خانم سرم را روی زانوانم گذاشتم و های های گریستم.
 

در حالی كه بیرون می رفت گفت:بهونه دست علی دادی بدبخت.دیگه باید هرشب بشینی تا دیر بیاد خونه.من جای اون بودم اصلا نمی اومدم.
 

نزدیك صبح علی با حال خراب آمد.به سختی روی پایش بند بود و بوی الكل آزار دهنده بود.گ.شه اتاق دراز كشید.به سمتش رفتم و گفتم:تا حالا كجا بودی؟
 

با صدای كشدار گفت:با صادق بودم...نمی دونی چه حالی كردم.
 

صادق آدمه كه باهاش می گردی؟تو زن داری.
 

غش غش خندید و گفت:از پریوش چه ها كه نمی گفت...ببینم پریوش به منم حال می ده؟
 

نگاهش كردم تا شاید خجالت بكشد در حالی كه هیچ آثاری از شرم و حیا در او به چشم نمی خورد.
 

پتویی رویش كشیدم و گفتم:حالت خوب نیست بگیر بخواب.
 

صبح علی به هوشیاری رسید و به حالت قهر پایین رفت.چند روز قهر او ادامه داشت و حتی برای خواب نیز نمی آمد.بهجت خانم هم با من سرسنگین بود.بعد از مدت ها مادر آمد.گویا خواب دیده بود و نگرانم شده بود.كلی غرغر كرد كه چرا آدم به دور شدم و خانه خودم را زندانی كرده ام.نگران حالشان نیستم و به شوهرم چشبیده ام.وقتی حال زارم را دید ادامه نداد و گفت:چرا رنگت پریده؟حال نداری؟نكنه حامله ای؟
 

خیالتون از بابت راحت باشه.
 

پس چی شده؟چرا دكتر نمی ری؟
 

كمی سردیم كرده نگران نباشین.خوب می شم.سعید چه طوره؟
 

خوبه..طفلكم تنها شده.چند روزم مهین خانم حال ندار بود.غصه تو یه طرف كار خودم و خونه هم یه طرف.
 

من كه غصه ای ندارم.
 

ای بابا...مگه باید جار بزنی تا بفهمم.من مادرم و نگاه به چشمات بندازم تا اخرش رو می خونم.
 

همه چی خوبه.علی هم نمی ذاره بهم بد بگذره.
 

چرا نمیای آرایشگاه؟حال و هوات عوض می شه.از بس تنها موندی افسرده شدی.
 

نمی خوام علی رو تنها بذارم.اون وقت بهونه دستش میاد.
 

با بهجت خانم چه طوری؟
 

خوبیم.كاری به كار هم نداریم.
 

به دور و بر اتاق نگاهی انداخت و گفت:نه صبا،تو خوب نیستی.یه دردی داری و می خوای از من پنهون كنی.
 

به خدا چیزی نیست.
 

چرا قسم می خوری.پاشو بریم خونه.
 

شما بمونین.
 

می دونی كه نمی تونم.تو بیا بریم.
 

ممكنه علی بیاد و نگران بشه.
 

علی بیاد.علی بره.مگه تو سرایدار خونه ای.به جهنم كه میاد.
 

مامان یواش تر ممكنه بشنون حوصله جروبحث ندارم.
 

پس بگو مدام جروبحث داری و به من نمی گی؟
 

خسته از این همه بی همدمی باز بغضم تركید و شمه ای از اختلافاتمان كه برسر بی كاری و بی توجهی علی بود را برایش بازگو كردم.
 

اینا رو كه از اول می دونستی.حرف تازه ای نیست.
 

خونواده ش از چشم من می بینن.
 

بی جا كردن.همه محل می دونن علی كفتر باز و مفت خور باباشه.چرا از چشم تو می بینن؟این طوری نمی شه باید برم و با مادر شوهرت حرف بزنم.
 

خیز برداشت كه جلو او را گرفتم و با التماس گفتم:مامان فایده نداره.باهاشون دهن به دهن نذار.
 

همین كارا رو كردی كه روشون زیاد شده.اگه تو از اینا می ترسی من ترسی ندارم.دختر دست گلم رو دادم كه تو سری خور هركس و ناكسی بشه.
 

مادر بی توجه به خواهش من پایین رفت.در راه پله ایستادم.مادر با صدای بلند در جواب احوالپرسی بهجت خانم گفت:چه سلامی چه علیكی؟
 

چی شده هما خانم؟
 

دیگه می خواستی چی بشه؟این بود قول و قراری كه داشتیم؟مگه اسیر گرفتین؟چرا دخترم رو زندونی كردین؟
 

بهجت خانم با طعنه گفت:اگه بیاد سلمونی آزاده؟
 

بیخود مغلطه نكن.به چه حقی به دخترم سركوفت پسر كفتر باز و بی كارت رو می زنی.مگه از اول چی بود؟غیر از این دو تا صفت چیز دیگه ای هم داشت؟
 

چشمت كور می خواستی جلو دخترت رو بگیری.بچه م هنوز دست چپ و راستش رو نمی شناخت كه دخترت آویزونش شد.
 

تو پاشنه در خونه ما رو شكوندی یا ما؟خجالتم خوب چیزیه.
 

پاشنه درت رو كوبیدم چون دلم سوخت نمی خواستم دخترت رسواتر از این بشه.
 

خیلی عرضه داری جلو دختر خودت رو بگیر كه تلنگش همه جا دررفته.به اون داماد بی غیرتت بگو جلو زنش رو بگیره.نذار دهنم رو بیشتر از این باز كنم.
 

واه...واه.هرچی از دهنت دراومد گفتی تازه می گی دهنم رو باز نكنم.همچین مادری همچین دختر زبون نفهمی هم داره.
 

زبون نفهم تویی با اون دختر عقده ایت.
 

كار داشت به جاهای باریك می كشید و اگر علی می آمد مسلما بدتر هم می شد و بی شك به هواداری از مادرش وارد معركه می شد.
 

به سرعت چند پله باقی مانده را طی كردم و گفتم:مامان تورو خدا بس كن.
 

بهجت خانم گفت:آتیش بیار معركه رو ببین.ازت توقع نداشتم محبت های منو به این زودی فراموش كنی.
 

مادر گفت:دیگه جای تو اینجا نیست.زود حاضر شو بریم.
 

با گریه گفتم:كجا بریم؟
 

هرجا كه من می رم.نكنه بازم می خوای با این قوم عجوج مجوج سركنی.
 

ورش دار ببر.ارزونی خودت.
 

وقتی مادر حركتی از من ندید بازویم را گرفت و به طرف پله ها هل داد.از ترس مادر به اتاقم رفتم و چادرم را سر كردم.مادر در كوچه رامحكم به هم زد و با حرص قدم به كوچه گذاشت.به محض رسیدن به خانه گفت:حالا بیان و منت بكشن.مگه مثل تو بی زبون پیدا می كنن معلومه كه ازت نمی گذرن.نه حیا دارن نه آبرو.اگه من بدبختی كشیدم واسه خاطر این بود كه بی كس و كار بودم.اما من پشت تو هستم نمی ذارم بگن بالای چشم تو ابروست.چرا می ترسی؟چرا اجازه می دی هركی از در می رسه حرفی بزنه و تورو بچزونه.خاك بر سرت صبا...فكر نمی كردم این قدر بی عرضه باشی.
 

حرف های مادر از سر دلسوزی بود.از دیدن حال و روزم چنان پریشان شده بود كه می خواست هرطور شده و به شیوه خودش آنان را ادب كند.مادر آن قدر گفت و گفت تا خسته شد.
 

پریوش و مهناز به دیدنم آمدند.حرفی از اختلاف پیش آمده نزدم.صداق از پریوش خواستگاری كرده بود.به یاد حرف های آن شب مستی علی افتادم خواستم چیزی بگویم كه دیدم بی حاصل است و پریوش آیینه خودم در دو سال پیش است و هیچ كلامی او را منصرف نخواهد كرد و چه بسا به حساب حسادت و بدجنسی اطرافیان بگذارد.همان طور كه فكر و ذكر من رسیدن به علی بود.دنیای كوچكی كه افكار كوچكتری داشت.
 

مهناز درس می خواند و تصمیم داشت تا مقطع دانشگاهی ادامه تحصیل بدهد.من هرگز حسود نبودم اما برای نخستین بار به افكار بلند پروازانه مهناز فبطه خوردم.
 

یك روز دو روز سه روز و ده روز برای آمدن علی و یا پیغامی از طرفش به انتظار نشستم.آیا به راستی فراموشم كرده بود.همسایه ها پی به اختلاف ما برده بودند و زمزمه هایی در این رابطه می كردند.مادر می گفت اهمیتی ندهم.اما مگر می شد.پریوش دلسوزانه نگاهم كرد و مهناز با نگاهش می گفت اخر به حرف من رسیدی.
 

هیچ زمانی تصور نمی كردم علی طاقت دوری ام را داشته باشد.در این میان گناه من چه بود؟مادر خوشبختی مرا می خواست و تنها راه ممكن را ترك زندگی ام به طور موقت می دید تا به قول خودش دست و پایشان را جمع كنند.بلاتكلی فی ام همراه با ترس بود.ترس از نیامدن علی.چرا كه هنوز دوستش داشتم و دور یاز او عذابم می داد.
 

بیست روز گذشت.مهین خانم از غصه من دوباره بیمار شد.ناراحتی قلبی داشت و استرس برایش سم بود.مراقبش بودم تا حالش بدتر نشود.می گفت:صبا تو دختر خوبی هستی چرا قدرت رو نمی دونن.بی سر و صدا نشستی سر زندگیت.نه توقعی داری نه گلایه ای می كنی.خودم بزرگت كردم و می دونم چه فرشته ای هستی.
 

برای دلداریش گفتم:من و علی همدیگه رو دوست داریم.فقط بهجت خانم كمی اذیتم می كنه وگرنه ما اختلافی نداریم.
 

علی پسر خوبیه.خدا از مادرش نگذره.
 

مادر می گفت:حالا شناختی با كی طرفی!علی دوستم داره!پس چی شد اون عشق و عاشقی؟وقتی یاد كارها و بی حرمتی هاشون می افتم جگرم می سوزه.مادرش پیغام داده خودش رفته خودشم برگرده.
 

با سادگی گفتم:درست می گه من خودم اومدم.
 

اگه روت می شد همین الان پابرهنه می رفتی.
 

نمی خوام برم.اما چاره كار چیه؟با نشستن من اینجا زندگی م درست نمی شه.
 

همچین خودت رو باختی كه دنبال راه چاره ای.اونم برای مردی كه پشیزی برات ارزش قائل نبود.
 

خودم رو نباختم.انتیار علی دست خودش نیست.تا مادرش اجازه صادر نكنه نمی تونه قدم پیش بذاره.از حرف در و همسایه و از این كه مضحكه مردم شدم بریدم.
 

منم مادرتم.بهت اجازه نمی دم بری.اون قدر می مونی تا بیان و تكلیفتو روشن كنن.نبینم شل كن سفت كن دربیاری.
 

چشم.من رو حرف شما حرفی نمی زنم.
 

مادر خیالش از بابت من راحت شد و گفت:نترس به یك ماه نمی رسه كه سروكله شون پیدا می شه.چه قدر دلم هوای گریه داشت.برای خودم برای مادر كه غرورش جریحه دار شده بود و برای علی كه فراموشم كرده بود.
 

شب با صدای در از جا پریدم.روزها می شد كه به انتظار تلنگری به در گوش خوابانده بودم.مادر با دست اشاره كرد تا بنشینم.خودش برای باز كردن در رفت.طاقت نیاوردم و خودم را پشت در رساندم.با شنیدن صدای علی بعد از مدت ها خنده رو لبم نشست.
 

سلام هما خانم.صبا نیست؟
 

چه سلامی!چه علیكی!بعد از بیست روز یادت افتاده زن داری؟تا حالا كجا بودی؟
 

زیر سایه شما.
 

بگو زیر سایه بهجت خانم.ما اگه سایه داشتیم كه اینطور جزغاله نمی شدیم.
 

تقصیر خودتونه.چرا صبا رو مجبور كردین از خونه بیاد بیرون؟اگه دخالت نمی ركدین همون جا تموم می شد.
 

این حرفا رو مادرت یادت داده.مگه حرف اون روزه.دوساله جمع شده.اگه می خواستم دخالت كنم از همون روز اول می كردم.گفتم دو تا مرغ عشقید برید دنبال زندگیتون.دخترم با همه چی می سازه جز بی محبتی و بی اعتنایی.مادرت كه فكر می كنه كلفت آورده.تو جوونی یه خرده حواست رو بده به زنت.نذار خواهر و مادرت بهش زور بگن و بی احترامی كنن.
 

علی با بی اعتنایی به نصایح مادر گفت:حرفاتون رو زدین؟می خوام زنم رو ببینم.
 

مادر با حرص گفت:زنم.زنم...به خدای احد و واحد اگه یه بار دیگه سربه سر صبا بذارین و اذیتش كنین هرچی دیدین از چشم خودتون دیدین.حالا هم صبا خودش می دونه كه بیاد یا نه.
 

با صدای مادر خودم را نشان دادم.علی با دیدن من چشمانش برقی از خوشحالی زد.
 

صبا بریم خونه؟
 

با مادر نگاه كردم.نگاهش را دزدید و بعد به علی كه تمنای عشق در نگاهش بود.مات ماندم.به اتاق رفتم و بی معطلی چادرم را سر كردم.به سمت مادر رفتم تا برای خداحافظی رویش را ببوسم.صورتش را برگرداند و گفت: به سلامت.
 

از بی مهری و خشم مادر زیر گریه زدم.وقتی علی تردیدم را دید.دستش را به سویم دراز كرد.دستش را گرفتم و بیرون زدم.مطمئن بودم مادر پشت در نشسته و اشك می ریزد.
 

چه دشوار بود انتخاب یكی از آنان.مادری كه دلش می سوخت و می خواست به روش خودش خوشبختم كند و همسری كه با نیاز به سویم آمده بود تا زندگی با او را تحمل و تجربه كنم.




طبقه بندی: رمان مهر من،

تاریخ : چهارشنبه 23 مهر 1393 | 09:22 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.