تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان مهر من - فصل هفتم





با تمام شدن مجلس هركس اتومبیل داشت برای مشایعت عروس و داماد همراه ما شدند.شوهر پریسا اتومبیلش را گل زده بود.پریسا در كنار آقا مرتضی نشست و ما در عقب نشستیم و می خواستیم حركت كنیم كه بهجت خانم خود را رساند و در كنار ما نشست.علی خودش را جمع و جور كرد تا جایی برای مادرش باز شود.پریوش و مهناز و نفیسه به كار بهجت خانم غش غش می خندیدند.صدای بوق كر كننده بود.بهجت خانم و پریسا دست می زدند و می خندیدند.در تاریكی شب دندان طلای بهجت خانم درخشش زیادی داشت.علی كلافه از حركات مادر و خواهرش دستم را گرفته بود و طوری نشسته بود كه تقریبا پشت به مادرش بود.ساعتی بعد به در خانه رسیدیم.گوسفندی زیر پایمان قربانی كردند.هنگام خداحافظی تازه به خود آمدم و متوجه شدم كه می خواهم زندگی تازه ای را آغاز كنم،آن هم بدون مادر،بدون سعید و مهین خانم و حتی آقا رحمت.چنان بغضی در گلویم پیچید كه ناله ای كردم و برای آنكه قدرت مقابله با این پیشامد را داشته باشم به علی تكیه زدم.علی متوجه حال بدم شد و دست دور گردنم انداخت.
 

پریسا با تمسخر گفت:عروس غشی هم كه هست!
 

مادر با عصبانیت به او نگاه كرد.
 

علی گفت:هما خانم محلش نذار.بعدا خودم باهاش حرف می زنم دیگه از حد گذرونده.
 

مادر با اطمینان به علی و گفته اش ترجیح داد جواب پریسا را ندهد.
 

آقا رحمت مرا بوسید و دستم را در دست علی گذاشت و گفت:جون تو جون دخترم.مثل باغبونی از گل ما نگهداری كن.مبادا بذاری پژمرده بشه و خاری به پاش بره.
 

علی چشم محكمی گفت و سپس روی یكدیگر را بوسیدند.حال من و مادر قابل توصیف نبود.در نگاهمان خاطرات تلخ و شیرین زندگی مان نقش بسته بود.شاید تا آن لحظه نفهمیدم كه مادرم چه نقش ارزنده ای در زندگی ام داشته.در حالی كه جوان بود و زیبا اما به پای من نشست و با مشكلاتش دست و پنجه نرم كرد و من با ازدواج زودهنگامم او را ناامید كردم و به نوعی تمام زحماتش را به هدر دادم.مادر نیز مثل تمام مادران آرزوی مهندس و دكتر شدن بچه هایش را در سر می پروراند.گاهی می گفت صبا اگه معلمم بشی بد نیست.اما من هیچی نشدم و به سوی سرنوشتم دویدم.و چه لحظه بدی.خاطراتم همچون صفحه سینما پیش چشمم نمایان شد.كاش كسی بود و این صفحه را محو می كرد.مهین خانم از غم دوری من بدون خداحافظی رفت و سعید با چشمانی حیران زل زده بود مرا نگاه می كرد.
 

با رفتن اعضای خانواده ام می خواستم به دنبالشان بروم و بگویم نروید و تنهایم نگذارید.من قادر نبودم از خودم مراقبت كنم.می ترسیدم و از آینده در هراس بودم و بدبختانه این را زمانی فهمیدم كه برای همه چیز دیر بود.
 

با رفتن مهمان ها من و علی تنها شدیم.گریه امانم را بریده بود.هرچه علی بیشتر حرف می زد من بیشتر گریه می ركدم.با ناراحتی نگاهم كرد و گفت:صبا برای چی گریه می كنی؟مگه من مردم؟
 

با خستگی بلند شد و پایین رفت.بهجت خانم آمد و نگاهم كرد:چی شده دختر؟
 

نمی دونم.
 

خب نمی دونی كه علی رو هم خسته كردی.بچه م شب عروسیش باید ماتم بگیره.غصه دوری مادرت رو می خوری كه دو تا كوچه بالاتره.
 

دست خودم نیست.
 

دست خودت وقتی بود كه دلت شوهر می خواست بیا اینم شوهر.شب اول كه فراریش دادی.
 

چشم الان دست و صورتم رو می شورم.
 

بهجت خانم همان طور دست به كمر كه آمده بود خارج شد.دقایقی بعد علی آمد.
 

با اعتراض گفتم:برای چی رفتی پایین؟
 

خسته م كردی.یه بند داری گریه می كنی.
 

خب این طبیعیه.نمی تونم غش غش بخندم.
 

علی متوجه ناراحتی بیش از حد من به خاطر حضور بی موقع مادرش شده بود.با مهربانی گفت:باید بخندی چون من و تو بعد از كلی مبارزه به هم رسیدیم.مادرت سر جاشه اصل كار من و توهستیم كه بالاخره به آرزومون رسیدیم.
 

اتفاقا تو همیشه پیش من خواهی بود ولی مادرم از من دور شد.
 

در حالی كه تور روی صورتم رو باز می كرد گفت:این حرفا رو بریز دور.مگه نمی گفتی عاشقمی و فقط منو می خوای.پس چی شد.اون حرفا نكنه یه شبه یادت رفت؟
 

تور سرم روی زمین رها شد.علی با سرانگشت صورتم را لمس كرد و گفت:دیگه دلشوره ها تموم شد.حالا فقط من و تو هستیم.باورت می شه؟
 

با صدایی كه به زحمت از گلویم بیرون می زد گفتم:نه باورم نمی شه.


زندگی تازه ام در یك اتاق نه متری با كلی وسایل جهیزیه كه دور و برم ریخته بود شروع شد.یخچال و گاز را بلافاصله در زیر زمین قرار دادیم تا زمانی كه مادر پیش بینی كرده بود برسد.


روزهای اول زندگی بود و شور و شوق به هم رسیدن.در اتاقی كوچك من و او بودن.آزادانه خندیدن و آهسته در گوش هم نجوای عاشقانه سردادن.از خاطرات گفتن و به آینده دلخوش بودن.آن قدر سرمان گرم هم بود كه نه متوجه متلك های بهجت خانم می شدم و نه چندان نگران دوری از مادر و سعید بودم.احساس خوشی چنان در تار و پودم رخنه كرده بود كه چیزی نمانده بود تا مرا ذوب كند.دو هفته ماه عسل ما بدین شكل گذشت.بدون آنكه چمدانی بسته شود دوران شیرین ماه عسل را گذراندیم.پریسا هرروز سر می زد و با دیدن من آن قدر چشم غره می رفت كه ناچار می شدم به اتاقم پناه ببرم.مهین خانم و عمو یدالله مهمانی گرفتند و به اصطلاح پاگشا كردند.از طرف فامیل علی هیچ سر و صدایی نبود و حتی پریسا نیز ما را دعوت نكرد.خواهر دیگر علی در كرامانشاه ساكن بود.
 

هفته سوم بود كه صبح زود با صدای در زدن از جا پریدم.میان در را باز كردم و گفتم:سلام چیزی شده؟
 

بهجت خانم با حرص گفت:چیزی نشده.یه نگاه به ساعت بنداز و بیا پایین كارت دارم.
 

دل كندن از رختخواب دشوار بود.به جز مواقعی كه مدرسه می رفتم به یاد نداشتم هفت صبح بلند شوم.آماده شدم و پایین رفتم.بهجت خانم سفره صبحانه را پهن كرده بود و نان تازه خریده بود.
 

زود صبحونه تو بخور برای ظهر مهمون داریم.
 

با خوشحالی از شنیدن آمدن مهمان گفتم:كی قراره بیاد؟
 

پریسا و خواهر شوهرش مهوش خانم همون كه مشهد زندگی می كنه اومده تهرون.می خواد دیدن ما بیاد.خیلی با فهم و شعوره.
كمی صبحانه خوردم و سفره را جمع كردم و گفتم:حاج آقا صبحونه خورده؟
 

خوابه.ولش كن بذار بخوابه.حوصله نق نق كردنش رو ندارم.
 

پدر علی،حاج رمضان،مرد خوب و زحمتكشی بود و سرش در لاك خودش بود.از نگاهش می خواندم به من علاقه دارد و احترام خاصی برایم قائل است.بیش از حد ساكت بود و با كسی كاری نداشت.بی سر و صدا لقمه ای غذا می خورد و در كناری به خواب می رفت.تنها سرگرمی و همدمش قلیانش بود كه هرشب چاق می كرد و با حض وافری می كشید.در عوض بهجت خانم مدام در حال غر زدن بود و البته همه كاره مدرسه نیز بود.حساب و كتاب و خرید و داشتن مهمان و رفتن به مهمانی و غیره تحت نظر او انجام می گرفت.
 

بهجت خانم به مناسبت آمدن مهمان كلی سبزی خریده بود كه باید پاك می كردم.خودش نیز درحال تفت دادن پیاز و گوشت برای پخت قیمه بود.بعد از اتمام كار لگن سبزی را به حیاط بردم و خیس كردم.سینی صبحانه علی را درست كردم تا بالا ببرم كه بهجت گفت:كار واجب تری نداری كه سینی رو گرفتی دستت؟می ترسی علی فرار كنه؟
 

آهسته سینی را زمین گذاشتم.گفت:برو اتاق ها رو جارو كن من خودم صبحونه علی رو می برم.
 

بهجت خانم سینی را برداشت و رفت.به دنبال جارو گوشه و كنار خانه را گشتم اما پیدایش نكردم.یادم افتاد كه روز گذشته راه پله ها را جارو كردم و همان جا قرار دادم.به سمت طبقه بالا رفتم تا جارو را بردارم كه صدای بهجت خانم را شنیدم:پاشو علی...بسه،چقدر می خوابی؟همه زن می گیرن سحرخیز می شن تو زن گرفتی و بدتر تنبل شدی.امروز نجاتت دادم.دختره رو ول می كنی می خواد رو سرت خراب بشه.بمیرم برات از دل و كمر افتادی.از بس كه رو می دی.پاشو ننه...اینم شد وضع اتاق.عرضه نداره یه اتاق نه متری رو تمیز نگه داره.هفت الله اكبر به دختر خودم پریسا كه از هر انگشتش یه هنر می ریزه.
 

صدای علی بود كه خواب آلود گفت:صبا كجاست؟
 

پایینه.نجاتت دادم.بد كاری كردم.صبحونه تو بخور بگیر بازم بخواب.
 

از ترس دیده شدنم به سرعت پایین رفتم در حالی كه هنوز حیران حرف های بی سر و ته بهجت خانم بودم.
 

خواهر شوهر پریسا به راستی خانم بود.حسابی رو گرفته بود و سنگین و رنگین به نظر می رسید.پتوی دو نفره ای برایم هدیه آورد كه بهجت خانم برداشت و در كمد خودش جا داد.مهوش خانم شروع به تعریف و تمجید از زیبایی من كرد كه باعث شد پریسا به مرز جنون برسد و به مادرش اشاره كند مرا از اتاق بیرون ببرد.به بهانه تهیه مقدمات ناهار به آشپزخانه رفتیم.
 

گفتم:چه خانم خوبیه!
 

با تمسخر گفت:چون از تو تعریف كرده خوبه؟!
 

نه به خدا.از رو گرفتنش معلومه مومنه.
 

آش رو بریز و تزیین كن تا من برگردم.
 

بعد از جمع شدن سفره ناهار،مهوش خانم گفت:عروس خانم چقدر كار می كنی بیا بشین پیش ما.
 

با اشاره بهجت خانم كه اجازه صادر كرد در كنارش نشستم.
 

می دونی خیلی خوشگلی،اگه خواهر داشتی می گرفتم واسه پسرم.و خندید.بلوزت رو از كجا خریدی خیلی قشنگه.
 

از كوچه برلن خریدم.
 

البته به تو میاد كه جوونی و زیبا.حتما با علی آقا یه سر مشهد بیاین.نمی ذارم بد بگذره.
 

چشم...تا ببینیم قسمت چی باشه.
 

زیارت قسمته به شرطی كه همت هم كنی.
 

بهجت خانم بلافاصله گفت:ایشالله اگه فرصت بشه تابستون همگی میایم.ما رسم نداریم عروس رو تنها جایی بفرستیم هر جا برن من هم باید باهاشون برم.
 

مهوش خانم ابروانش رو به حالت تعجب بالا برد و دیگر حرفی نزد.بعد از رفتن مهمان ها بلوزم را درآوردم و طبق عادتم آب كشیدم و روی طناب پهن كردم.علی روی پشت بام بود و مثل همیشه مشغول كفتر بازی بود.در دلم آرزو كردم كاش من هم خواهر شوهری چون مهوش خانم داشتم.چقدر باشخصیت بود و چه چهره نورانی داشت.
 

صبح برای دیدن مادر رفتم و ساعتی ماندم.بعد از بازگشت برای جمع كردن لباس های خشك شده روی بام رفتم كه با جای خالی بلوزی كه روز پیش پوشیده بودم مواجه شدم.
 

علی یك ماه در خانه ماند و گویا قصد نداشت به دوران ماه عسلش پایان دهد.مادر هنوز با علی خشك و رسمی رفتار می كرد و نمی توانست او را به عنوان دامادش بپذیرد.برای آنكه مادر را نسبت به علی خوش بین كنم مدام از او و خانواده اش تعریف و تمجید می كردم تا خیالش از بابت من آسوده باشد.اما برای مادر آنچه خود می دید و می شنید اهمیت داشت.بی كاری و كفتر بازی علی كه ادامه داشت و از بهجت خانم و طرز صحبتش كه با متلك همراه بود دلخوشی نداشت.خدا را شكر پریسا و رفتارهای او را نمی دید وگرنه معلوم نبود چه اتفاقی بیفتد.
 

بالاخره علی بعد از یك ماه به سر كار رفت و من نفس راحتی كشیدم.ظهر به خانه آمد و خوابید.سپس روی بام رفت تا به كفترهایش برسد.چادر سر كردم وبالا رفتم.علی در حال دانه پاشیدن و سوت زدن به كفترهایش بود.در كناری نشستم.با دیدن من كنارم آمد و گفت:چه خبر شده اومدی بالا؟
 

برای انكه سربه سرش بگذارم گفتم:به یاد گذشته ها.
 

علی در كنارم جا گرفت و گفت:فكر می كردی به این زودی به هم برسیم؟
 

سرم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم:نه.هیچ وقت.
 

خوشگل ترین دختر محل نصیب من شد.
 

و عاشق ترین پسر نصیب من.
 

نگفتی چه طور شد اومدی بالا؟
 

نگران شدم.آخه زود از سركار برگشتی.فكر می كردم بعد از ظهر بازم می ری.
 

نمی خواد نگران سركار رفتن من باشی.من فقط باید خودم رو به حاجی نشون بدم و بس.
 

با تعجب نگاهش كردم و گفتم:سر كی كلاه می ذاری!
 

كلاه چیه!حاجی كاری نداره،الكی واسه خودش دكون وا كرده.
 

تو اگه پیش حاجی بمونی دلش قرص می شه كه پسرش پیشش هست.در ضمن كار هم یاد می گیری و سرت گرم می شه.
باید حاجی كارش رو عوض كنه.این كار به درد من نمی خوره.
 

بهونه می گیری؟
 

من حوصله ندارم صبح تا شب تو یه دكون فسقلی بشینم و هندونه بفروشم.
 

ناشكری می كنی.خب اینم یه جور كاره.تو خونه هم كه خبری نیست.ممكنه خسته بشی.
 

من از تو خسته نمی شم.حالا هم برو آماده شو بریم یه دور بزنیم.
 

از روی بام پایین امدم.در راه پله بهجت خانم را دیدم.
 

با غیض گفت:كجا بودی؟یه ساعت دارم صدات می كنم.
 

پیش علی بودم.
 

پایین كم می بینی حالا رفتی رو پشت بوم كه خودت رو باد بدی.
 

سرم را پایین انداختم و گفتم:نه به خدا كارش داشتم.و برای ختم قائله گفتم: با اجازه.
 

كجا تشریف می بری؟
 

علی گفت بریم بیرون دور بزنیم.
 

به به...چشمم روشن.اگه زنیت داشتی علی دنبالت راه نمی افتاد كه بری ددر.سر ذوق می اومد و می رفت سركار.
 

اتفاقا داشتم راجع به این موضوع با علی حرف می زدم.
 

خوب چی شد؟
 

می گه تو با این كارها كاری نداشته باش.
 

حالا دیگه عقل كل شده.آدم زنی مثل تو داشته باشه فقط ادعاش می شه.
 

تقصیر من چیه؟
 

از من گفتن.فردا ننه ت نیاد دم در و شكایت كنه.
 

سپس طوری از كنارم گذشت و طعنه زد كه كم مانده بود از سرپله ها بیفتم.
 

آن شب تا ساعت ها بیدار بودم و به دنبال راهی برای تشویق علی برای رفتن به سر كار بودم.صبح بعد از خوردن صبحانه گفتم:علی منم تو خونه بیكارم می تونم برم آرایشگاه سرم گرم بشه؟
 

علی فكری كرد و گفت:برو.حرفی نیست.بهتر از خونه نشستنه.به شرطی كه من اومدم خونه باشی.
 

در واقع می خواستم با این كار از علی دور بمانم تا شاید از خانه دل بكند.اما چه سود كه بهجت خانم منتظر حركتی از طرف من بود تا به بار سركوفت هایش اضافه شود.بعد از امدن من به خانه داد و بیدادی راه انداخت كه از كرده خود پشیمان شدم.
 

حجالتم خوب چیزیه.من رو گذاشتی تو خونه و رفتی یللی تللی.مگه من كلفت توام؟مگه من آشپز توام؟مردم عروس میارن و خودشون رو باد می زنن،من رو سیاه باید رختخواب خانمم جمع كنم.اگه بری آرایشگاه من می دونم و تو.
 

علی اجازه داد.
 

غلط كرده.پسره نفهم.بدون اجازه من تو رو كجا فرستاده؟پس كی كارها رو بكنه؟
 

اگه شما اجازه بدین من فقط تا ظهر می رم.بقیه روز به كارهای خونه می رسم؟
 

اصلا.اگه می خوای عروس این خونه باشی بشین تو خونه.ما بد می دونیم زن جوون تو سلمونی كار كنه.فردا پشت سرمون حرف می زنن كه عروس حاج رمضون بندانداز شده.
 

آن قدر بهجت خانم عصبانی بود كه بحث كردن با او فایده ای نداشت.به ناچار گفتم:چشم هرچی شما بگین.
 

بهجت خانم زن بی پروایی بود و تنها چاره ام اطاعت محض از او بود.در واقع من با او ازدواج كرده بودم و خوب و بد زندگی ام در اختیارش بود.
 

هنگام خواب فقط به علی گفتم:مادرت دوست نداره برم آرایشگاه.منم چون دوست ندارم ناراحتش كنم بنابراین نمی رم.
 

علی با بی تفاوتی گفت:خودت می دونی با مادرم.
 

در دلم گفتم خیلی وقته كه می دونم شوهر واقعی من مادرت است.
 

علی مدام در خانه بود و دستش جلو پدرش دراز بود.وقتی می دیدم زندگی ام با چه سبكسری و بچه بازی شروع شده از خجالت می خواستم آب شوم.دوست داشتم خلاف حرف های مادر ثابت شود.اما علی هنوز خود را جوانی می دید كه باید سربار پدرش باشد و از این مسئله نه تنها ناراحت نبود بلكه وظیفه پدرش می دانست تا از او حمایت كند.و من نیز بهانه ای بودم برای دریافت پول تو جیبی بیشتر.
 

پنج ماه گذشت و در زندگی من هیچ تغییری حاصل نشد جز تسلط بیشتر بهجت خانم و امر و نهی فراوانش.كار علی هم خوردن و خوابیدن و روزی چند ساعت روی بام كفتر پراندن كه دو یار جدا نشدنی بودند.اوایل چندان اهمیتی نمی دادم اما كم كم حساسیت شدیدی به كارهای علی پیدا كردم.علی روی بام شخصیت دیگری می شد و مرا و خانواده اش را فراموش می كرد.حرف ها و نصایح مادر نیز بیشتر آزارم می داد و خودم را مقصر می دیدم كه به قول بهجت خانم زنیت نداشتم.اما به راستی نمی دانستم چه كنم.به كارهای خانه برسم.علی را نوازش كنم و یا سخت گیری كنم.به نیش و كنایه بهجت خانم جواب بدهم تا آن قدر بی زبان و احمق نداند و سركوفت بیكاری و كفتر بازی او را بر سرم نكوبد.در حالی كه پسرش قبل از ازدواج این دو صفت را داشت و همه كس از آن مطلع بودند اما اكنون به پای من می نوشت.گردش های دو نفره ای كه داشتیم دیگر جایی در زندگی ام نداشت.خانه مادرم باید با اجازه ای كه بهجت خانم صادر می كرد می رفتم و هیچ چیز آن طور كه پیش بینی می كردم از آب درنیامد.دلم می خواست مستقل باشم حتی اگر همین یك اتاق را داشتم.آشپزخانه ای كوچك در كنارش بود تا برای همسرم غذای ایده آل می پختم.دلم می خواست صبح هرزمان كه می خواهم از خواب بیدار شوم بدون مزاحمت كسی.در رختخوابم غلت بزنم تا خواب از سرم بپرد.در حالی كه از ساعت هفت بدون آنكه كار خاصی داشته باشم باید روبروی بهجت خانم می نشستم و خمیازه می كشیدم.دلم می خواست لباسهای مورد علاقه ام را برای علی به تن كنم.دوست داشتم به خرید بروم و حتی اگر شده نیم كیلو سبزی بخرم و با نان و پنیر در آرامش بخورم.در حالی كه باید هرچه بهجت خانم هوس می كرد بپزم و هرزمان گرسنه اش می شد سفره را پهن كنم.این زندگی دو نفره نبود بلكه فقط استشمار زنی بود كه نامش عروس بود...
 

شاید سقف آرزوهایم كوچك بود و چندان اهمیتی نداشت و شاید خنده دار هم به نظر برسد اما برای من جزو آرزوهای محال بود.كاش حداقل از من به عنوان عروس راضی بودند.اما تنها كلامی كه نمی شنیدم رضایت بود.اگر غذا بد می شد با اخم آن را كنار می زد و اگر خوب می شد می گفت:كم كم داری یاد می گیری.شب ها تنها زمانی بود كه می توانستم در خلوت با علی حرف بزنم.برایش از آرزوهایم می گفتم.از داشتن خانه ای مستقل!می گفتم تا كی باید اثاثیه ام در زیرپله خاك بخورد.علی فقط گوش می كرد و جواب نمی داد.
 

فقط یك شب گفت:اول و آخر اینجا مال ماست.حاجی یه پاش لب گوره.
 

آن قدر از جوابی كه داد ناامید و متاسف شدم كه ترجیح دادم دیگر حرفی در این مورد نزنم.پسری كه نشسته بود تا ثروت ناچیز پدرش را تصاحب كند.من كم كم با زوایای اخلاقی علی آشنا می شدم و می ترسیدم.چرا كه هیچ نكته مثبتی در او پیدا نمی كردم تا به آینده دلخوش باشم.
 

خوردن و خوابیدن و زن سه نیاز اساسی علی بود كه هرسه را در كنج اتاقی نه متری یافته بود و ادعای بزرگ شدن می كرد.و من وسیله ای برای خوشی بیشتر او بودم نه انگیزه ای برای پیشرفت و حركت برای زندگی بهتر.
 

به درستی نمی دانستم چه كنم.همیشه سعی می كردم برای علی زیبا باشم.هرروز لباس تمیز به تن می كردم و موهایم را می آراستم تا برایش تكراری نباشم.در مقابل علی همیشه خاكی بود و موهایش بوی كفتر می داد و در روابطمان چندان رعایت مرا نمی كرد و گاه در خلوتمان حرف هایی می زد كه گاه شرمسار باقی می ماندم.
 

با وجود زندگی كسالت باری كه انتخاب كرده بودم افسرده شدم.از این كه فقط عروسكی بودم و زندگی ام بسته به نانی بود كه دیگران پیش رویم می گذاشتند،احساس حقارت می كردم.كاش قانع بودم و به دنبال سهم بیشتری از آنچه نصیبم شده بود نمی رفتم.شاید آن زمان احساس خوشبختی می كردم.اما دست خودم نبود،علی و كارهایش عذابم می داد.از خودم بیزار بودم چرا كه مانند آبی راكد در حال گندیدن بودم.
 

مادر همیشه اعتقاد داشت یك دختر حتی در سیزده سالگی زن كاملی است و از عهده چرخاندن زندگی برمیاید.برخلاف پسران كه باید منتظر بزرگ شدن آنان بود چون گاهی یك مرد حتی در شصت سالگی نیز كودكی بیش نیست.
 

من علی را دوست داشتم.اما بعد از ازدواج در كنار عشقم خیلی چیزهای دیگر را طلب می كردم كه در حد علی نبود.
 

هفته ای نبود كه از دست پریسا زار نزنم.مرتب در حال پزدادن بود و با كمال وقاحت بلوز گمشده مرا می پوشید و به روی خودش نمی آورد.دوست داشت اتهامی به او وارد كنم تا زندگی ام را زیر و رو كند.تبحر عجیبی در این كار داشت.پریسا سراسر عقده بود و تنها كسی كه از او تمجید می كرد بهجت خانم بود.همسر پریسا از دست او عاجز بود و آن طور كه شنیده بودم بیشتر اوقات به بهانه سفر از خانه دور می شد.
 

گاهی آنقدر اعصابم به هم می ریخت كه مجبور می شدم برای خالی كردن غصه هایم به علی شكایت كنم.سكوت می كرد و اهمیتی به رفتارهای خواهر و مادرش نمی داد.حتی یك بار هم از من دفاع نكرد در حالی كه اگر یكی از كفترهایش را همسایه می برد در كوچه قیامتی به پا می شد و كار به كلانتری می كشید.دعا می كردم به گوش مادر نرسد.درحالی كه به سرعت برق و باد به گوش مادر می رساندند و نگاه تاسف بار او به من و دامادش از هزاران بد و بیراه برایم بدتر بود.جرات دعوت از مادر و سعید را به خانه ام نداشتم.البته مادر توقعی از من نداشت و می دانست اختیار هیچ چیز را ندارم و نمی خواست بیشتر از آن نمك به زخمم بپاشد.
 

در عرض یك سال علی از شور و شوق افتاده بود.وحشت از كم شدن علاقه اش غم بزرگی در دلم بود.یك سالی كه مرا به اندازه سالها متوجه اطرافیانم كرد تا بیشتر مراقب خودم و زندگی ام باشم.
 

یك شب برای اینكه او را سر ذوق بیاورم،برایش از خاطرات خوبی كه داشتیم حرف زدم.در حالی كه سیگار گوشه لبانش می نشاند با ترشرویی گفت:چقدر حرف گذشته رو می زنی.
 

سیگار را از مقابل دهانش برداشتم و گفتم:قرار نبود تو خونه بكشی.
 

از دستم قاپید و گفت:از همین فضولیات حرصم می گیره.
 

اگه بهجت خانم بفهمه از چشم من می بینه.
 

مادرم می دونه به روی خودش نمیاره.
 

قبلا سیگار نمی كشیدی؟
 

می كشیدم.تو متوجه نمی شدی.
 

به جای اونكه كمش كنی زیادش كردی؟
 

بس كن صبا.تو هم خل شدی.یا از گذشته ها می گی یا از من ایراد می گیری.
 

من و تو داریم با هم زندگی می كنیم.
 

خیله خوب،حرف گذشته ها بریز دور.این قدر هم از من ایراد نگیر.
 

از آینده می گم می گی به تو مربوط نیست.از گذشته می گم حوصله ت سر می ره.بگو از چی حرف بزنم تا خوشت بیاد؟
 

بذارم رو سرم حلوا حلوات كنم.پاشو جام رو بنداز می خوام بخوابم.حوصله م رو سر بردی.
 

علی با جواب هایی كه می داد تا عمق قلبم را می سوزاند.چه طور ممكن بود كسی تا این حد تغییر كند و نسبت به همه چیز بی تفاوت باشد؟چرا نمی توان عاشق بود و عاشقانه زندگی كرد؟وقتی عشق و محبت نبود امید هم جایی در زندگی نداشت و خوشبختی دور از دسترس بود.هیجده سال داشتم و چندان عمیق نبودم.اما ان چه تا كنون از دنیای اطرافم درك كرده بودم در كنار خود نمی یافتم.زندگی در خانه هایی كه من با اعضای آن بزرگ شده بودمهیجان داشت و امیدوار كننده بود.شور و شوق داشت خنده و گریه داشت.حتی مادرم و آقا رحمت عاشقانه به یكدیگر می رسیدند و از بودن در كنار هم لذت می بردند.در حالی كه زندگی من خالی از شور و شوق بود.خالی از گریه و خنده بود.علی گرم كار خودش بود و تلاشی برای بهتر زیستن نمی كرد و مرا زندانی هوس های بی پایانش كرده قرار داده بود تا از زن بودنم احساس حقارت كنم.دلم می خواست بمیرم و آن گونه تحقیر نشوم.





طبقه بندی: رمان مهر من،

تاریخ : شنبه 19 مهر 1393 | 10:41 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.