تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان مهر من - فصل ششم

روز بعد با مادر به آرایشگاه رفتم.دل تو دلم نبود تا روی بام بروم.مادر چهارچشمی مراقب بود.با آمدن چند مشتری به بهانه دستشویی از جلو چشم مادر دور شدم و خود را به روی بام رساندم.خبری از علی نبود.پایین آمدم و سر خود را به كار گرم كردم.

نزدیك ظهر مادر اجازه داد به خانه بروم.سعید دم در در حال بازی فوتبال بود او را صدا كردم گفت:تو برو بعدا میام.گفتم زود بیا مامان دعوات می كنه.

سر پیچ كوچه علی را دیدم.ایستادم.با دیدن من قدم هایش را تند كرد.نزدیكم شد و گفت:چرا اینجا وایسادی؟لحن علی طوری بود كه انگار شوهر و صاحب اختیارم بود.گفتم:داشتم می رفتم خونه كه تو رو دیدم بیا با هم تا دم خونه بریم.خودم می رم.ممكنه كسی ببینه.ببینن.همه فهمیدن.تو چرا می ترسی؟به همراه هم راه افتادیم.
 

گفتم:اگه همه فهمیدن مقصر تو هستی.


تقصیر مادرته.اگه لجبازی نمی كرد به اینجا نمی رسید.
 

توقع داشتی همون روز اول بگه بفرمایین اینم دخترم،مال شما.
 

تو هم مثل مادرت طاقچه بالا می ذاری.
 

این قدر از مادر من بدگویی نكن.
 

بدگویی نكردم.واقعیت رو گفتم.مادرت چند ماهه داره اذستم می كنه.نمی بینی خسته شدم.وقتی نمی بینمت حالم بدجوری می گیره.
 

دعا كن زودتر آقا رحمت بیاد.حداقل تكلیفمون روشن می شه.
 

اگه آقا رحمت تا دو سه ماه دیگه نیاد چی؟
 

گمان نكنم.امروز و فرداست كه برسه.
 

به در خانه رسیدیم.نگاه علی سراسر غم شد و با دلگیری گفت:كاش كوچه تموم نمی شد.
 

كاش عشقمون تموم نشه.
 

گوشه چادرم را گرفت و جلو كشید و گفت:عشق ما تموم نمی شه چون خیلی خیلی دوستت دارم.
 

آهسته گفتم:نمیای خونه؟
 

از اون تعارف ها بود.
 

هر دو خندیدیم.علی خداحافظی كرد و رفت.وقتی در را بستم مثل این بود كه قلبم را پشت در جا گذاشتم و وجودم خالی و مرده شد.
 

هر بار از آمدن آقا رحمت ذوق زده می شدم اما این بار طور دیگه ای بودم و دوست داشتم جای قدم هایش را بوسه باران كنم.آقا رحمت برایم پارچه پیراهنی مجلسی آورده بود و گفت:صبا جان شنیدم خبرای شده.ایشالله مباركه.
 

با شرم سرم را پایین انداختم.
 

اگه تو بری خونه بخت جات اینجا خیلی خالیه.شاید باورت نشه اما وقتی دخترام عروس شدن غمی نداشتم و خوشحال بودم كه اون ها رو از سرم باز كردم.اما وجود تو برای من طور دیگه ای اهمیت داره.اینو از ته دل می گم.
 

از بیان احساس آقا رحمت اشك در چشمانم حلقه زد.خم شدم و دستانش را بوسیدم.همان لحظه مادر وارد اتاق شد و با دیدن این صحنه بغضش تركید و بیرون رفت.
 

شب جمعه قرار شد مراسم بله بران برگزار شود.زن عمو و نفیسه از صبح برای كمك به مادر آمده بودند.نفیسه دختر سبزه رویی بود با ابروانی پیوسته و پهن در صورتی پر مو كه چندان دلچسب نبود.اما سادگی و اخلاق خوشش عیب هایش را می پوشاند.وقتی تنها شدیم گفت خواستگاری دارد و منتظر جواب هستند.
 

گفتم:به خواستگارت علاقه داری؟
 

جواب داد:زیاد می بینمش.سركوچه مغازه مكانیكی دارن.پسر بدی نیست.
 

از گفته هایش متوجه شدم موضوع جدی است و نفیسه به خواستگارش علاقه مند است.نفیسه چند سالی از من بزرگتر بود و بی شك از ازدواج من كه زودتر از او صورت می گرفت چندان خوشحال نبود.چون آن زمان خانواده ها به این مسائل اهمیت زیادی می دادند.
 

آن شب آقا رحمت و عمو یدالله گوم گفتگو بودند.مادر شام مفصلی تدارك دید.مهین خانم از این كه سر و صدایی از خانه اش بلند می شد سر از پا نمی شناخت.ساعت هفت مهمان ها آمدند.دورتادور اتاق پر شد از مهمان.نفیسه آمد و گفت:چای رو آماده كن.
با شوق فراوان پرسیدم:علی رو دیدی؟
 

نفیسه با شیطنت خندید و گفت:آره دیدم.ناقلا پسر خوشگلی رو تور كردی.خیلی به هم میاین.
 

دیگه كی اومده؟
 

نفیسه در حالی كه استكان ها را می شمرد گفت:دو تا عمو ها و زن عمو و مادربزرگش و یه خاله و دو تا خواهراش.
 

نفسم بند آمد و گفتم:وای...می شه من نرم تو اتاق؟
 

می خوای من برم و با تو اشتباهی بگیرن؟نگران نباش وقتی بری تو اتاق خجالتت می ریزه.
 

با كمك نفیسه دو سینی چای آماده كردیم.این بار زن عمو و مهین خانم كار گرداندن چای را بر عهده گرفتند.
 

من و نفیسه پشت در گوش ایستادیم تا سر از صحبت های بزرگ تر ها در بیاوریم.
 

چانه زدن بر سر مهریه جار و جنجال همیشگی خود را داشت.بعد از كلی چك و چانه زدن سرانجام با صوت سلوات به توافق رسیدند.قرار شد جشن عروسی نیمه شعبان كه حدودا سه ماه دیگر بود انجام گیرد.مهین خانم بیرون امد و صورتم را بوسید و تبریك گفت و دستم را گرفت و به اتاق برد.با ورود من،پریسا خواهر علی،بلند رویم را بوسید و تبریك گفت و در كنار خودش نشاند.نمی دانم از خجالت بود یا هیجانی كه داشتم.شاید هم هر دو كه باعث شد تمام تنم بلرزد و عرق سردی به جانم بنشیند.كم مانده بود از حال بروم.حضور در مقابل آن همه مهمان كه چشم به من دوخته بودند كار آسانی نبود.
 

پریسا بقچه ترمه ای را باز كرد و قواره پارچه اعلا با روسری و كله قند را پیش روی من گشود.سپس جعبه كوچكی را از مادرش گرفت و با اجازه بزرگ تر ها آن را باز كرد و در انگشتم جا داد.انگستر برایم بزرگ بود و لق می زد.صدای هلهله و كف زدن در فضا پیچید.شیرینی و نقل گرداندند.همان طور سر به زیر نشسته بودم و هیچ چیز جز حاشیه سفید چادرم نمی دیدم.ساعتی بعد مهمان ها رفتند.بی طاقت شدم و روی زمین ولو شدم.مهین خانم مادر را صدا زد و گفت:وای این دختر بی نوا از حال رفت.
 

مادر به سمت من آمد و با دقت نگاهم كرد:چت شد؟
 

وقتی دید صدایی از من در نمی آید با صدای بلند گفت:مهین خانم یه لیوان شربت قند درست كن.
 

زن عمو و نفیسه با بادبزن مرا باد می زندند.
 

مادر گفت:مگه آدم به دوری كه غش كردی؟دیدم سرش پایینه نگو حالش خوب نیست.
 

مهین خانم در حالی كه محتویات لیوان را هم می زد گفت:دختر آفتاب مهتاب ندیده همین می شه.
 

مادر به طعنه گفت:همون یه بار كه دید بس بود.اگه دخترا آفتاب مهتاب ببینن بعد شوهر كنن خیلی بهتره.
 

مهین خانم گفت:وا...هما خانم چه حرفا می زنی!
 

زن عمو ونفیسه خندیدند.زن عمو گفت:هما خانم شوخی می كنه.می خواد سر به سر ما بذاره.
 

آن با وجودی كه به آرزویم رسیده بودم حال خوشی نداشتم.نوعی بیزاری در وجودم رخنه كرد.كمی پشمان بودم.كمی نادان و كمی بچه و یه عالمه عاشق.ترس از خودم و بی تجربگی ام و بدتر از خودم علی كه پسر جوانی بود كه به تازگی دوران نوجوانی را پشت سر گذاشته بود،چنگ به دلم می زد.اگر حرف های مادر درست از آب در می آمد و همان طور كه پیش بینی می كرد علی بی مسئولیت و لابالی بود چه می كردم.به انگشتری كه برایم بزرگ و لق می زد خیره شدم.شاید تشكیل زندگی برایم مثل این انگشتر بزرگ بود و پایه هایش لرزان.چه طور در این مدت به عواقب كارم فكر نكردم.فقط شوق رسیدن به علی را داشتم.فقط در فكر مبارزه بیهوده با مادرم بودم و نمی دانستم پشیمانم یا نه.
 

اصلا متوجه حضور علی در شلوغی خانه نشدم.اگر علی هم به احساسی شبیه من دچار شده باشد.آن وقت چه می شود؟
 

دلم هوای گریه داشت.نفیسه مهربانم شب در كنارم ماند و چه قدر ماندنش خوب بود.آن قدر داستان تعریف كرد تا سرم گرم شد و افكارم در هم گره خورد و خوابم برد.صدای نفیسه گرم و دلنشین بود و مرا در خواب به مهمانی آفتاب در صحرایی غرق در گل های شقایق برد.
 

نفیسه قرار بود چند روزی در خانه ما بماند.برایم از خواستگارش،رضا موتوری بچه محلشان كه عشق بهروز وثوقی داشت كلی اطلاعات داد.دو سال بود كه نفیسه عاشق شده بود و نمی دانست كه رضا هم او را دوست دارد.در حالی كه رضا نیز به او علاقه مند بود و می ترسید پاپیش بگذارد.
 

وقتی به اطرافم نگاه می كردم تب عاشقی را همه گیر می دیدم.پریوش،مهناز،نفیسه و من و حتی مادرم...سال،سال عاشقی بود و هر كس از این قافله عقب می ماند بازنده بود.
 

دو روز بعد مادر اجازه داد تا به همراه نفیسه با علی به گردش برویم.هردو خوشجال از این اتفاق كلی به سر و وضعمان رسیدیم و از دو ساعت مانده به آمدن علی سیخ و صاف نشستیم.آن قدر وضعمان مضجك بود كه هر دو دل درد و كمر درد گرفتیم.من از چروك شدن بلوزم می ترسیدم و نفیسه از پیله دامنش كه مبادا كج و نافرم شود.علی ساعت پنج دنبالمان آمد.با دیدن نفیسه در گوشم گفت:نمی شد تنها بیای؟
 

با لبخند گفتم:یواش تر شاید بشنوه.
 

مادر به علی سفارش كرد تا ساعت نه برگردیم.تا به سر كوچه برسیم سرهای فراوانی از خانه هایشان بیرون زد تا ما را تماشا كنند.چند همسایه هم دور هم مشغول صحبت بودند كه با دیدن ما شروع به پچ پچ كردند.
 

به علی گفتم:چرا آدمای این محل این قدر فضول اند؟
 

همه جا هست.فقط مال این محل نیست.زیادیشم از بیكاریه.
 

سر خیابان تاكسی دربستی گرفتیم و یك راست به خیابان پهلوی رفتیم.سینمایی در آن نزدیكی بود كه فیلم آمریكایی بی سر و تهی را نمایش می داد.بعد از تماشای فیلم مانند تمام عشاق قدم زنان در امتداد خیابان پردرخت و باصفا نجوا می كردیم.نفیسه با كمی فاصله از ما می آمد.ساعتی بعد در اغذیه فروشی كوچكی غذا خوردیم.من از حركات مردانه و جذاب علی لذت می بردم.موهای علی همیشه به حالت فر بود كه مقداری از آن روی پیشانی اش رها بود.وقتی می خندید چشمانش شوخ بود و طرف مقابل را نیز به خنده وامی داشت.یك طوری تنرس و جسور به نظر می رسید حتی اگر در وجودش نبود در ظاهر این باور را به بیننده القا می كرد.نفیسه كمتر با كسی گرم می گرفت ولی با علی راحت بود شوخی می كرد.سر ساعت به خانه رسیدیم.نفیسه خداحافظی كرد و ما را تنها گذاشت.
 

پس فردا میام خونتون.
 

باشه منتظرت هستم.
 

قبلش از مادرت اجازه می گیرم.
 

كار خوبی می كنی.نمی خوام مامان فكر كنه داریم از این برنامه ها سواستفاده می كنیم.كی می ری سر كار؟
 

قراره حاجی خبرم كنه.فكر كنم یه هفته ای طول بكشه.
 

خیلی دوست دارم به مامان خبر سر كار رفتنت رو بدم.
 

زودتر از اون كه فكر كنی همه چی رو به راه می شه.
 

مادر كنار در آمد و به علی تعارف كرد تا به داخل خانه بیاید.علی تشكر كرد.مادر رو به من گفت:صبا خوب نیست زیاد دم در باشین.می تونین تو راهرو حرف بزنین.
 

علی گفت:من دیگه رفع زحمت می كنم.
 

مادر خداحافظی كرد و رفت.گفتم:خیلی خوش گذشت،ممنونم.
 

علی دستم را نوازش كرد و گفت:به منم خیلی خوش گذشت.دوست دارم هرروز بریم بیرون و یه فیلم بی مزه ببینیم كه ارزش با هم بودن رو داشته باشه.
 

هردو به خنده افتادیم.با دور شدن علی لحظاتی ایستادم تا كاملا از تیررس نگاهم خارج شود.
 

روزها به سرعت سپری می شد.مادر در فكر تهیه جهیزیه بود و هفته ای چند بار به همراه مهین خانم و یا زهرا خانم به بازار می رفت و با كلی خرید بازمی گشت.زیرزمین كوچك خانه پر از اثاث شده بود.چندان در كارهای مادر دخالت نمی كردم نه حوصله اش را داشتم نه وقتش را.چون تمام فكرم دیدن و خبر گرفتن از حال علی بود.مادر چندان میانه خوبی با علی نداشت و هنوز نتوانسته بودند ارتباط صمیمی با هم برقرار كنند.
 

البته مادر حفظ ظاهر می كرد و اخترام علی را نگه می داشت.اما من كه دخترش بودم و از تمام حالات و رفتارهایش آگاه بودم متوجه سردی رفتار مادر نسبت به داماد ناخواسته اش می شدم.مادر خریدهایش را نشان می داد و نظرم را جویا می شد.تشكر می كردم و از سلیقه اش تعریف می كردم.
 

علی چندان در فكر كار نبود و آن را جدی نمی گرفت.بیكاری علی عذابم می داد.او خلاف وعده ای كه داده بود عمل می كرد.وقتی مادر راجع به كار علی می پرسید به دروغ می گفتم كه شروع به كار كرده ولی پدرش به خاطر من زودتر او را به خانه می فرستد.مادرم لبخندی از سر تمسخر می زد و با نگاهش می فهماند گفته هایم را باور ندارد.
 

من و علی آنقدر غرق عشق و عاشقی بودیم كه زمان را از یاد برده بودیم.بعد از نامزدی پای پریوش به خانه ما باز شد و دیگر كدورتی در بین نبود.پریوش همچنان به دنبال صادق بود تا شاید بتواند او را به دام ازدواج بكشد.گویا صادق چنان رقبتی به این مسئله نداشت.پریوش با حسرت می گفت:خوش به حالت كه به آرزوت رسیدی.برای منم دعا كن.
 

مهناز نظرش برخلاف ما بود و ازدواج ما را بچه بازی می دید و اعتقاد داشتی علی حتی دست چپ و راستش را بلد نیست چه برسد به زن داری.مهناز دلش می خواست مرا قانع كند تا برای شناخت بیشتر حداقل یك سالی را نامزد بمانیم.دوست داشتم به حرف هایش فكر كنم.اما علاقه ام به علی مانع دیدن حقایقی در آینده بود و حاضر بودم هر فداكاری برای خوشبختی علی انجام دهم.
 

زمان چندانی به نیمه شعبان باقی نمانده بود و همچنان مادر در تكاپوی تهیه جهیزیه بود.از كار مادر خسته شدم كه این قدر با وسواس وسایلم را اماده می كرد.عاقبت گفتم:ما كه یك اتاق بیشتر نداریم.با این همه اثاث باید چیكار كنم؟
 

همیشه كه تو یه اتاق نمی مونی.زرنگ باشی خیلی زود باید جمع و جور كنی و مستقل بشی.در ثانی اگه جهاز كم ببری تا عمر داری سركوفت می زنن كه پدر نداشت و لخت و عور اومد.
 

تا اون وقت چكار كنم؟
 

همین طور دست نخورده بذار بمونه.فقط وسایلی رو كه لازم داری باز می كنیم.
 

راستی مامان قراره شب جمعه پدر و مادر علی بیان برای مراسم عروسی برنامه ریزی كنن.
 

خدا كنه تا اون وقت آقا رحمت بیاد.هرچی باشه بودنش بهتر از نبودنشه.
 

شب جمعه آقا رحمت نیامد و مادر عمو یدالله را خبر كرد.آن شب علی همراه پدر و مادرش نبود و می گفت این حرف ها ربطی به من و تو نداره.
 

من هم طبق معمول در حیاط منتظر ماندم.بعد از رفتن مهمان ها نزد مادر و عمو یدالله رفتم.
 

مادر گفت:سالن غذاخوری سر خیابون رو برای عروسی گرفتن.عقد هم تو خونه خودمون برگزار می شه.
 

عمو از مادرم راجع به جهیزیه و احیانا كم و كسری آن سوال كرد.مادر گفت:شكر خدا همه چی جوره و جیزی كم نداره.
 

دستت درد نكنه زن داداش.ایشالله دخترت سفید بخت بشه خستگی از تنت در بیاد.
 

مادر با چشمانی به اشك نشسته گفت:ایشالله...خدا سایه شما رو از سر ما كم نكنه.ایشالله عروسی مفیسه جبران كنم.
 

جالبی روز ازدواجم به این بود كه تمام كوچه ها و خیابان ها را به مناسبت نیمه شعبان آذین می بستند و آنقدر به زیباتر شدن محله خود اهمیت می دادند كه باعث رقابت و چشم هم چشمی بود.من در شبی زیبا و فراموش نشدنی به خانه بخت می رفتم.
 

من و علی به همراه دو خواهر و مادرش و مهین خانم و مادرم به بازار رفتیم و خریدهای لازم را انجام دادیم.پریسا متلك گو بود ودر تمسخر دیگران تبحر خاصی داشت.مدام از سلیقه من ایراد می گرفت و هر چه را كه خودش می پسندید برای من در نظر می گرفت.مادر علی،بهجت خانم،هم همراه دخترش بود و می گفت:سلیقه پریسا تكه.همه قبولش دارن.
 

دست آخر مادر خسته شد و گفت:مگه قراره پریسا خانم بپوشه؟
 

بهجت خانم خنده ای تصنعی سرداد كه دندان طلایش را به نمایش گذاشت.گفت:نه هما خانم،گفتم شاید صبا سلیقه پریسا رو بپسنده آخه اینا جوونن و حرف هم رو می فهمن.
 

پریسا روترش كرد و تا اخر خرید حرفی اضافه نزد.علی از خریدهای ما خسته شد و گاهی در گوشم غرغر می كرد.غروب خسته و كوفته به خانه رسیدیم.وسط اتاق ولو شدیم و اجناس را دور و برمان ریختیم.مهین خانم طبق معمول به دادمان رسید و كمی دور برمان را مرتب كرد و چای دم كرد.
 

مادر با توپ پر برگشته بود و یك ریز از بی تربیتی پریسا و نیش باز بهجت خانم انتقاد می كرد و می گفت درس های بهجت خانم به دخترش مو به مو اجرا می شه.پریسا را بددهان و حسود خطاب كرد و سفارش كرد دهان به دهانش نگذارم،چون آن طور كه پیدا بود چاك دهان نداشت و منتظر فرصت است تا زهرش را بریزد.
 

علی هم كه بیخیاله.فرقی براش نداره بخریم یا نخریم.خدا كنه كمی به خودش بیاد و این قدر نسبت به اطرافیان و كارهاشون بی تفاوت نباشه.
 

مهین خانم گفت:الحق كه پسر خوب و سر به زیریه.
 

مادر گفت:هرچی خواهر بزرگه آروم و متین بود این یكی...و با افسوس سرش را تكان داد.
 

مهین خانم گفت:پریسا كه شوهر كرده و رفته.اگه دختر تو خونه بود یه چیزی.
 

ای مهین خانم...خبر از مردم نداری.همه رو مثل خودت ساده می بینی.اگه كسی بخواد اذیت كنه راه دور و نزدیك نداره.
 

از الان نفوس بد نزن.اصل كار علی آقاست كه راستی راستی آقاست.
 

یك روز تمام برای چیدن جهیزیه ام در اتاقی نه متری وقت گذاشتیم.آن قدر وسایل را این طرف و آن طرف چپاندیم كه دیگر جایی باقی نماند.تمام راه پله پر از كارتن ای باز نشده بود.فقط مادر نشان می داد و دوباره آنان را می بست و كناری می گذاشت.اتاق تنها یك پنجره رو به كوچه داشت.دلگیر و كوچك بود.فقط فضایی برای خوابیدن باقی مانده بود.رختخواب ها و دكور چوبی و چند پشتی اجازه هیچ حركت دیگری را نمی داد.چاره ای نبود و باید هر طور شده با آن كنار می امدیم.
 

زن عمو با ناامیدی نگاه می كرد و جرات ابراز كلمه ای را نداشت.فقط گفت:آشپزخونه كجاست؟
 

بهجت خانم بلافاصله با چرب زبانی گفت:آشپزخونه می خواد چكار؟مگه می ذارم عروسم دستش رو به سیاه و سفید بزنه.تا وقتی خونه منه مهمون منم هست.
 

زن عمو گفت:خدا از خانمی كمتون نكنه.
 

پریسا هم با دیدن ظروف چینی ام گفت:اینا كه قدیمیه دیگه مد نیست.ببخشین هما خانم نكنه صبا بچه بوده خریدین؟
 

چنان به مادر برخورد كه گفت:ایشالله فرصت زیاده خدمت می رسیم و جهیزیه شما رو هم می بینیم.حتما از اروپا خریدین كه این قدر مدمد می كنین.
 

وا چرا بهتون برخورد؟همه می دونن گلسرخی دیگه مد نیست.مامانم به منم داده راستش اصلا نمی پسندم.
 

همگی خسته و كوفته برگشتیم.مادر غرغر می كرد و می گفت:عوض دستت درد نكنه س.نكرده بودن یه قابلمه آبگوشت بذارن.ناسلامتی واسه پسرش بردیم.زنه نكرده بود یه جعبه شیرینی بخره.شرمنده شماها شدم.
 

مهین خانم گفت:عیب نداره نخورده كه نیستیم.تو هم وظیفه ت رو انجام دادی.
 

زن عمو گفت:ما واسه خاطر صبا جون اومدیم.وقت برای خوردن زیاده.
 

در یك چشم به هم زدن دیدم زیر دست شاگردان مادر هستم و از سوزش مداوم پوست صورتم كلافه ام.هركس هنری داشت روی من پیاده می كرد.مراسم بند اندازی به همان روز عروسی موكول شد چون مادر می ترسید صورتم جوش بزند.خواهر بزرگ علی مرضیه خانم همراه من آمده بود.پریسا برای آرایش جای دیگری رفته بود و به پروین گفته بود كار شما رو قبول ندارم.در واقع می خواست با این حركتش به ما بفهماند سالن مادر مورد پسندش نیست و خود را دست بالا بگیرد.مادر هم از خدا خواسته بود.گفت:خدا رو شكر كه نیومد رو اعصابم راه بره.
 

زن عمو و نفیسه هم از طرف ما آمده بودند.روز شلوغ و پر رفت و آمدی بود.یاد روزهایی افتادم كه بیخیال در كناری می نشستم و این گونه صحنه ها را می دیدم و اینك نوبت من بود.
 

پروین گیسوانم را همانند عروسك های پشت ویترین پیچیده بود.مقداری از حلقه های مو را روی شانه ام ریخت و قسمت بالای سرم را به شكل گل بست و تور را روی آن وصل كرد.لباسم را پوشیدم.از دیدن خودم در آینه سیر نمی شدم.هركس در آنجا حضور داشت از زیبایی ام تعریف و تمجید می كرد.لبانم آغشته به رژ آلبالویی رنگ شده بود و چشمانم با مژه های بلند و فرم گرفته ام با خط چشمی باریك كه آن را مورب و خوش حالت كرده بود،چهره ام را زیباتر كرده بود و از این بابت به خودم می بالیدم.
 

مادر با دیدنم در لباس عروس تحملش تمام شد و زیر گریه زد.زن عمو و شاگردانش برای دلداری اش دور او جمع شدند.ناگهان افسرده شدم و غم عالم به سراغم آمد.
 

زن عمو گفت:هما خانم ببین عروس رو ناراحت كردی.شگون نداره پاشو اشكات رو پاك كن.
 

به طرف مادر رفتم در آغوش هم فرو رفتیم.مادر در گوشم زمزمه كرد:همدم قشنگم بدون تو به من سخت می گذره.
همیشه در كنارتون هستم،اینو قول می دم.
 

دخترم این قول رو نده،تو دیگه زن شوهر داری هستی و باید از تعهدی كه داری سربلند بیرون بیای.منم برات دعا می كنم.گریه من از خوشحالیه.
 

اما من مطمئن بودم گریه مادر از خوشحالی نیست و هنوز نگران است و از آینده ام در هراس به سر می برد.حسی كاملا مادرانه.
 

مرضیه خانم نزدیك شد تا به مادر دلداری بدهد.دقایقی بعد علی با دست گلی كوچك از رزهای سفید آمد.من و علی مجبور بودیم مسافت آرایشگاه تا خانه را پیاده طی كنیم.مرضیه خانم چادر نازك سفیدی روی سرم انداخت.بیشتر همسایه ها بیرون خانه تجمع كرده بودند تا ما را تماشا كنند.وقتی به خانه رسیدم نفس راحتی كشیدم.روی صندلی نشستم.مرضیه خانم چاد ررا آرام از سرم برداشت.هردو سر سفره عقد نشستیم و به انتظار عاقد بودیم.اتاق خلوت شد.برگشتم و علی را دیدم.هردو خندیدیم.علی گفت:می شه خودت رو معرفی كنی؟
 

اگه ممكنه شما هم خودتونو معرفی كنین.چون به جا نمیارم.
 

علی یقه كتش را مرتب كرد و گفت:این قدر خوب شدم؟
 

خیلی بهت میاد.
 

اما تو خیلی عوض شدی.یه لحظه ترسیدم و با خودم گفتم این صبا نیست.
 

با خنده گفتم:اگه اشتباهی به تو قالب كردن راستش رو بگو.بهترش رو انداختن یا بدترش رو.
 

از خدا پنهون نیست از تو چه پنهون یكی بهترش رو انداختن.و سپس دستم را محكم فشار داد.
 

صدای ناله ام به هوا رفت.علی موذیانه می خندید.
 

خطبه عقد خوانده شد و من در فاصله چند دقیقه از بخشی از زندگی ام عبور كردم و به مرحله تازه ای رسیدم.در حالی كه به درستی معنای تحولی به این بزرگی را نمی دانستم و فقط می خواستم بروم.آن هم با علی.
 

صدای هلهله برخاست.بی اختیار نگاهم با نگاه مادر تلاقی پیدا كرد.در میان آن همه شور و شوق نگاه غمناك مادر در گوشه ای از اتاق باز به تردیدهایم دامن زد.چه علامت سوال بزرگی در نگاه مادر بود.او چه چیز را می دید كه من قادر نبودم ببینم.كاش قابی بود تا آن نگاه را در آن زندانی كنم.چرا كه دیگر هیچ زمانی نگاه مادر را آن گونه ندیدم.
 

بعد از رد و بدل كردن حلقه ها،نفیسه بینوا به اشاره مادر ظرف عسل را برداشت تا به ما تعارف كند و همین بهانه ای شد تا پریسا اتاق عقد را روی سرش بگذارد.
 

با صدای بلند می گفت:مگه آدم قحط بود كه خودشو انداخته وسط.
 

زن عمو برای دفاع از دخترش گفت:نمی شه همه كاره تو باشی.دخترم از طرف من وكیل بود.
 

پریسا با پررویی گفت:در جایی كه داماد خواهر داره شما هم چین اجازه ای ندارین.
 

باز زن عمو خواست جواب بدهد كه مادر مانعش شد.من و علی بلاتكلیف نشسته بودیم و به قیل و قال آنان گوش می دادیم.
 

علی گفت:امان از دست این پریسا.دیگه شورش رو درآورده.
 

بهجت خانم وارد معركه شد و گفت:چه خبره؟خجالت بكشین.پریسا جان به دل نگیر مادر.این جور وقتا همه فامیل می شن.
 

مادر اهسته به او گفت:شما عوض اینكه بزرگتری كنین دارین بدتر به هم می ریزین.اتفاقی نیفتاده كه پریسا خانم معركه گرفته.
حتما بهش بی احترامی شده وگرنه پریسا كه بیخودی عصبانی نمی شه.اونم تو عروسی تنها برادرش.
 

گفتم:علی تو چیزی بگو.
 

چی بگم؟برم وسط حرف دو تا خاله زنك.خودشون با هم كنار میان.
 

نفیسه با گریه اتاق را ترك كرد.پریسا كه به هدفش رسیده بود با ریشخندی دست به كمر آماده ایستاده بود.نفرت بدی از او پیدا كردم.با آن آرایش مسخره و لباسش كه همان لباس عروسیش بود كه به تن كرده بود تا با من رقابت كند.گل سری بزرگ از گل های رنگی به سرش زده بود كه بی شباهت به دلقك ها نبود.پریسا در واقع ضعیف كش بود و در جمع حاضر بی زبان تر و ساده تر از نفیصه ندیده بود تا زهرش را بریزد و خودی نشان دهد.زن عمو می خواست قهر كند و برود كه مادر با خواهش و تمنا مانعش شد.آخر ما كسی را نداشتیم تنها فامیل ما عمو بود و چند نفر دیگر كه انگشت شمار بودند.مابقی مهمان ها هم بیشتر در و همسایه و دوستان مادر بودند.
 

بعد از متفرق شدن مهمان ها و رفتن آنان به سوی سالن،نزد نفیسه رفتم تا از دلش دربیاورم.بوسیدمش و از او عذر خواهی كردم.به خاطر من بلند شد و دست و صورتش را شست و گفت:صبا به عمرم زن به این عقده ای ندیده بودم.خدا به فریادت برسه.
آخه نفیسه من كه قرار نیست با اون زندگی كنم.
 

آره قرار نیست اما این جور آدما گوششون به این حرفا بدهكار نیست و هرطور شده می خوان طرف رو خونه خراب كنن.
 

نمی دونم.ازش بدم میاد.اگه قدرتش رو داشتم خفه ش می كردم.
 

نفیسه از احساس من به خنده افتاد.
 

مهین خانم آمد و گفت:صبا آقا داماد منتظره برین سالن.
 

سالن مملو از مهمان ها بود.اركستر در قسمت مردانه می نواخت و در این سو زنان و دختران با صدایش پایكوبی می كردند.آن قدر نسبت به پریسا حساس شده بودم كه تمام حركاتش را زیر نظر گرفته بودم.خنده های بلندش برای جلب توجه و رفتارهای بی ادبانه اش با مهمان ها نشان از طبیعی نبودن كارهایش داشت.طوری آدامس می جوید كه آثاری از خانمی در او نمی ماند.پریوش و مهناز و سپیده دورم را گرفته بودند.چند بار برای رقص بلندم كردند.بهجت خانم گوشواره های بلندی آویخته بود كه با موهای كوتاهش بدجوری تو ذوق می زد.با هر تكان سرش گوشواره ها به این سو آن سو می چرخیدند.مرضیه خانم به ظاهر خوب بود و جدای از پریسا و مادرش بود.مظلومانه در گوشه ای نشسته بود و تماشا می كرد اما عجب مانده بودم از این مادر و دختر.به راستی كه نمونه بودند.برخلاف نظر همگان كه آنان را خطرناك توصیف می كردند،من از آنان نمی ترسیدم و مطمئن بودم حنایشان پیش من رنگی نخواهد داشت.به خصوص كه از عشق علی نسبت به خودم اطمینان داشتم.
 





طبقه بندی: رمان مهر من،

تاریخ : چهارشنبه 16 مهر 1393 | 09:37 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.