تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان مهر من - فصل پنجم

سه روز در ناامیدی دست و پا می زدم.از مادر كینه به دل گرفته بودم كه باعث جدایی ما شده بود.به دنبال راهی برای ملاقات علی بودم.كمی از ترس گذشته ام كم شده بود و شجاع تر شده بودم.بی تفاوت به مادر و امر ونهی اش گوش می دادم و تلاش می كرد كلامی جز آنچه لازم است با او حرف نزنم.مادر از نگاه مغرور و سركش من انگار ترسیده بود و كمی ملاحظه مرا می كرد و مهربان تر از قبل شده بود.بعد از چهار روز بی خبری از علی،با خواب نیمروزی اهل خانه آهسته به در خانه پریوش رفتم و موضوع را با او درمیان گذاشتم.پریوش قول داد هروطر شده علی را ببیند و با او حرف بزند.صبح روز بعد پریوش به پنجره اتاق زد.آن را باز كردم.به محض دیدن من با عجله گفت:علی گفت هرطور شده باید صبا رو ببینم.


چه طوری؟نمی بینی زندانیم.از یه طرف مامان و از یه طرف مهین خانم.
 

پریوش فكری كرد و گفت:عجب گیری كردی!مامانم فردا روضه داره.مهین خانم همیشه میاد.اگه اومد منم علی رو خر می كنم.مامانتم كه آرایشگاه رفته.خوبه؟
 

اگه چهار به بعد باشه مامان نیست.زودتر از اون باشه نمی تونم.
 

روضه مامانم از چهار به بعده.
 

پس خودت مراقب اوضاع باش.
 

خیالت راحت.
 

پریوش قول داد و رفت.روز بعد چشمم به دنبال مهین خانم بود تا ببینم چه وقت از در خارج می شود.با رفتن مادر نیمی از مشكلم حل شده بود.اما مهین خانم قصد رفتن نداشت و بی خیال نشسته بود.زهرا خانم به دنبالش امد و گفت:مهین خانم مگه نمیای روضه؟
 

زیاد حال و حوصله ندارم.
 

بیا بریم.حال و حوات عوض می شه.
 

بلافاصله گفتم:چرا نمی رین؟
 

آخه تو تنهایی.
 

تا شما برگردین منم حیاط رو آب و جارو می كنم.
 

مهین خانم با اكراه چادرش را سر كرد وبه همراه زهرا خانم بیرون رفت.از خوشحالی به هوا پریدم و به سمت آیینه رفتم و دستی به گیسوانم كشیدم و پیراهنی نو به تن كردم و در كنار پنجره در انتظار پریوش و قولی كه داده بود ایستادم.سعید مشغول بازی در كوجه بود.بعد از یك رفع علی از كنار پنجره عبور كرد.به سمت در كوجه دویدم و در را باز كردم.علی خودش را به داخل كشاند و در را بست و نفس راحتی كشید.
 

لبخندی زدم و گفتم:اومدی دزدی؟
 

آره اگه بیای می برمت یه جایی كه دست كسی بهت نرسه.
 

اگه مامانم راضی بشه باهات همه جا میام.
 

دست یكدیگر را گرفتیم و به چشمان هم زل زدیم.
 

بازم از دستم دلخوری؟
 

نمی تونم ازت برنجم چون دوستت درم.
 

سرش را لابه لای گیسوانم برو برد و نفس عمیقی كشید وبوسه ای به گردنم زد.خودم را كنار كشیدم و گفتم:بهتره بری.
 

با اخم نگاهم كرد و گفت:ببین صادق و پریوش چقدر با هم راحتن.هركاری می خواد با پریوش می كنه.
 

لبانم را گزیدم و گفتم:نه پریوش همچین دختری نیست.
 

آره هنوز پریوش رو نشناختی.اگه منم بخوام راه می ده.
 

با ناراحتی گفتم:این چه جور حرف زدنه؟
 

با مهربانی گفت:خیله خوب،جوش نزن شوخی كردم.
 

شوخی خوبی نبود.پریوش به خاطر من و تو همه كار می كنهاون وقت تو ازش بد گویی می كنی.
 

واسه خاطر این كه تو خیلی خودت رو می گیری.
 

من مال توام.قسم می خورم جز تو با هیچ كس عروسی نكنم.
 

منم به امید اون روز ناز تو رو می خرم.
 

برو ممكنه كسی سر برسه.
 

كی میای رو پشت بوم؟
 

فعلا نمی تونم بیام.خودت بهتر می دونی.
 

پس اگه زدم به سیم آخر ناراحت نشو.
 

دیوونه.اگه كم طاقتی كنی قولی كه دادم پس می گیرم.
 

در همان لحظه پریوش در زد و گفت:صبا زود باش.الان مهین خانم سر می رسه.
 

علی نگاه عاشقانه ای به من كرد و به سرعت بیرون رفت.در راهرو ایستادم و به حرف ها و رفتار علی فكر كردم و آنر اب ه حساب عشقی كه به من داشت گذاشتم.
 

با شروع سال تحصیلی برخلاف هر سال كه دلخوشی از باز شدن مدارس نداشتم این بار با شور و شوق بی نهایت خودم را برای ورود به دبیرستان آماده كردم.روز اول مادر،من و سعید را همراهی كرد و ظهر مهین خانم به دنبالمان آمد.زمان زنگ تفریح با پریوش و مهناز كلی درد و دل كردیم.هفته اول بدین نحو گذشت.در مسیر مدرسه تا خانه مدام به اطافم نگاه می كردم و توقع داشتم علی را در گوشه و كناری ببینم.مثل صادق كه همیشه سر راه پریوش سبز می شد و با نگاهشان ابراز علاقه می كردند.به پریوش حسودیم می شد.از ترس انكه علی فراموشم كرده باشد هزار و یك فكر و خیال به مغزم هجوم می آورد و یا این كه با جواب سربالای مادر خسته و دلسرد شده باشد و دیگر تمایلی به دیدنم از خود نشان ندهد خون خونم را می خورد.هفته بعد را با كسالت آغاز كردم.همراه مهین خانم مسیر مدرسه را طی كردم كه توجه ام به دو چشم سیاه در كنج دیواری جلب شد.تنها كسی كه مرا از كیلومترها به خود جذب می كرد كسی جز علی نبود.لحظه ای ایستادم.
 

مهین خانم گفت:چی شد چرا وایسادی؟
 

چیزی نشد بریم.
 

چند بار به عقب برگشتم و آخر سر بی طاقت شدم و گفتم:مهین خانم یه دقیقه این جا وایسا تا برم مدرسه و برگردم.
 

دیر می شه می ترسم غذام ته بگیره.
 

باید برم.آخه كتابم رو جا گذاشتم فردا هم درس دارم.
 

با هم بریم بردار.
 

شما خسته می شین.من بدو می رم و زود برمی گردم.
 

معطل جواب مهین خانم نشدم و به حالت دو از او دور شدم.به سر كوچه مورد نظر رسیدم و پیچیدم تا از تیررس نگاه مهین خانم در امان باشم.علی به دنبالم آمد.دست یكدیگر را گرفتیم و لحظاتی در نگاه هم گم شدیم.
 

علی خیلی بی معرفتی.تا حالا كجا بودی؟
 

هرروز من اینجا بودم جایی قایم می شدم كه نتونی منو ببینی.
 

چرا؟
 

می خواستم خوب نگات كنم.


قطره اشكی از گونه ام فرو ریخت.علی با سرانگشت آن را گونه ام پاك كرد و گفت:نبینم گریه كنی.خودت گفتی طاقت بیاریم.تا اخر عمرم منتظر جواب مادرت می مونم.اون قدر می رم و میام تا خسته بشه.
 

علی مراقب خودت باش.
 

هستم.تو هم حواست به خودت باشه.ضعیف شدی.نگرانتم.
 

از غم دوری توئه.ممكنه مهین خانم بیاد دنبالم به بهانه جا موندن كتابم جیم شدم.خداحافظ.
 

آخرین نقطه اتصال ما به یكدیگر دستانم بود كه قطع شد.
 

آن شب حال خوشی داشتم.از مادرم لجم می گرفت كه مانع خوشبختی و سعادت ما بود.از این كه مرا درك نمی كرد و حرف حرف خودش بود دلگیر بودم.
 

سر كلاس درس چیزی از حرف های دبیرانم نمی فهمیدم.هرسال كه به زور درس می خواندم امسال دیگر بهانه عاشقی بود و نفهمیدن درس امری طبیعی بود.از خانه بیزار بودم و برایم حكم زندان را داشت.كار هر روزمان دیدن یكدیگر در گذر كوچه ها بودبا نگاهمان درد و دل می كردیم و احساسمان را بیان می كردیم.با سرد شدن هوا مهین خانم از این رفت و آمد ها خسته شد و مادر هم به بهانه هوای بارانی و سرد دیگر به دنبالم نمی آمد.سعید زودتر از من تعطیل می شد و فقط می رسیدند دنبال او بروند و این نهایت آرزویم بود.دیگر من و علی هم با خیال راحت مسیر برگشت را طی می كردیم.حرف های زیادی می زدیم.از آینده و عشقمان می گفتیم و از این كه سرانجام مادر خسته می شود و راضی به ازدواجمان خواهد شد.
 

كارنامه ثلث اول را گرفتم.مادر متحیر به نمرات افتضاحم نگاه كرد و گفت:صبا مطمئنی سر كلاس بودی؟این چه نمراتی كه اوردی؟این كارنامه یعنی روفوزگی.یعنی این كه تو دوست نداری درس بخونی و فكرت رو دادی جای دیگه.
 

من از اولم از درس خوندن خوشم نمی اومد.نمی تونم به زور درس بخونم.
 

به زور درس بخونی؟كی زورت كرده؟این آینده خودته.منتش رو سر من می ذاری؟حداقل فكر من بدبخت باش كه این همه خرجت می كنم.حجالتم خوب چیزیه.
 

برای نخستین در چشمان مادر با جسارت خیره شدم و گفتم:برای چی حجالت بكشم؟نمی خوام درس بخونم.
 

اگه درس نخونی می خوای چه غلطی بكنی؟با كی داری لج می كنی؟
 

با شما.با شما كه خوخواهین و به احساس من بی توجه این.دوست ندارم درس بخونم.
 

مادر فریاد زد:خفه شو.دختره بی چشم و رو.بگو دلت شوهر می خواد.چشمت دنبال اون پسره كفتر بازه بی همه چیزه كه عقلت رو دزدیده.فكر نكن كورم و ادا و اصولتو نمی بینم.اون قدر پررو شدی كه تو روی من هرچی از دهنت درمیاد می گی.از جلو چشمم گم شو.
 

دیگر دلم نمی خواست گریه كنم.من بزرگ شده بودم و می توانستم خواسته ام را به زبان بیاورم.باید مادر یاد می گرفت تا مرا به چشم دختر بچه نگاه نكند.من عاشقم و به علی قول دادم فقط مال او باشم و مادر را راضی كنم.
 

وقتی جوابی برای حرفام ندارین می خواین كه گم بشم.و از اتاق بیرون آمدم.
 

باید مادر را خسته می كردم و متوجه رفتار خودسرانه اش می كردم كه بدون در نظر گرفتن احساسم و بدون مشورت با من جواب رد به مادر علی می داد.مگر من آدم نبودم.اختیار خودم را هم نداشتم.باید ایستادگی می كردم تا به هدفم برسم.
 

فردای ان روز علی را دیدم و از بحثی كه با مادر داشتم و از احساس رضایتی كه از جواب دادن به مادر برای اولین بار دست داده بود حرف می زدم.
 

علی گفت:خوب كردی.اگه این دفعه صر به سرت گذاشت تهدیدش كن كه فرار می كنی.
 

فرار مال آدمای ترسوئه.مقاومت می كنم.
 

با رها شدن دستم از علی،ایستادم و نگاهش كردم:صبا اون مادرته؟!
 

با وحشت به روبرو نگاه كردم و مادر را دیدم.چند قدم با ما فاصله داشت و غضبناك نگاهمان می كرد.دست و پایم را گم كردم و نمی دانستم چكار كنم.با سیلی كه به صورتم خورد شرمسار باقی ماندم.
 

برو خونه.
 

صورتم را با دست پوشاندم و دوان دوان از آنجا دور شدم.مهین خانم با دیدن چهره گریان من در پی نوازشم مدام می پرسید:چی شده؟كسی حرفی زده؟تو مدرسه نمره بد گرفتی؟
 

صدای مادر به گوشم خورد:مهین خانم ولش كن.صبا آدم نیست.شعور نداره.زبون نفهمه.
 

مهین خانم با اعتراض گفت:باز چی شده؟چرا روزگار رو به خودت سخت گرفتی؟چی از جون این دختر می خوای؟
 

من چی می خوام؟بگو این دختره چی از جون من می خواد؟ذله م كرده.چند ماهه از دستش دارم خون گریه می كنم.اون از درس خوندنش،اینم از عشق و عاشقی كه راه انداخته تا منو تو محل بدنام كنه.مادر دربدر پسره هرجا رسیده جار زده صبا عاشق پسر منه.روزگارمون رو سیاه كرده،دست از سر پسر یكی یه دونه م برنمی داره،تازه مادرش تاقچه بالا می ذاره.این حرف ها كه به گوش شماها نمی رسه نمی دونیین چه عذابی می كشم.هر روز حرف و حرف.هر روز پیغام و پسغام می فرسته.رو به من فریاد زد:بدبخت واسه خاطر خودت می گم.این مادر و پسر همدستن.خودت رو دستی دستی بدبخت نكن.كور شدی و هیچ جا رو نمی بینی.تو رو به ارواح خاك بابات كمی چشمات رو باز كن.واسه خاطر خودت می گم.اینا وصله تن ما نیستن.
 

مهین خانم با تاثر به سمت مادر رفت تا آرامش كند:با خودت این طور نكن.سكته می كنی.
 

مادر به حالت ناله و فریاد گفت:الهی بمیرم و این بی وفایی روزگار رو نبینم.مهین خانم تو جای مادرمی،جای خواهرمی،همه كس منی.خسته شدم.چه قدر بكشم؟اون از اولم اینم از الانم.دستانش را نشان داد و گفت:دستامو ببین آرتوروز گرفتم.پاهام رو ببین روماتیسم دارم.واسه كی كردم؟واسه چی كردم؟اگه یه لقمه نون بود كه آقا رحمت می داد.می خواستم بچه هام سرخورده نشن.نگن مادرمون نون خور این و اونه.جوونیم رو به پای این دختره ریختم.حالم ازش بهم می خوره.بذار بره گم شه.بذار خوار بشه.بذار قربونی بشه.این دختری نیست كه من بزرگش كردم.شیطون رفته تو جلدش.و به سینه اش می كوبید و ناله و فغان می كرد.
 

مهین خانم هم قادر نبود او را آرام كند.بدجور دلش سوخته بود.از منظره ای كه مادر به وجود آورده بود دلم می خواست بمیرم.از این كه مورد بی مهری مادر واقع شده بودم و مرا دختر خودش نمی دانست و ارزشی برایم قائل نبود دلشكسته شدم.
 

مهین خانم با اعتراض گفت:بس كن هما خانم.شورش رو درآوردی.بذار بره بدبخت بشه.بیچاره بشه.چرا خودت رو عذاب می دی؟ببین به چه حالی افتادی.والله این حرفا ارزش حرص و جوش خوردن نداره.
 

چرا نداره؟چرا نداره؟
 

مادر بی نوایم از دست من و كارهایم گریه سر داد:مهین خانم نمی دونی من چی رو می بینم و اون نمی بینه.نمی دونی كجای جیگرم داره اتیش می گیره.
 

و ناگهان مانند ماری زخمی به سمت من حمله كرد و گیسوانم را در مشتش گرفت و كشید.از درد ناله ای كردم.
 

دختره خیره سر اگه از خدا نمی ترسیدم می كشتمت تا دست اون پسره لات بی همه چیز به تو نرسه.حالا كه خودت می خوای برو بدبخت شو.برو بمیر.دیگه دختر من نیستی.
 

و چنان فریاد گوش خراشی كشید كه از ترس بدنم به لرزه افتاد.
 

مادر دو شب در اتاق مهین خانم به سر برد و حتی به سالن نیز نرفت.من نیز در كنج خانه كز كردم و اراده هیچ كاری نداشتم.فكرم مختل شده بود.نه می توانستم به علی فكر كنم نه به مادر.مادر دستور سریع داده بود كه دیگر به مدرسه نروم تا تكلیفم را روشن كند.با این حركتش متوجه شدم كه او در فكر تغییر و تحولاتی است و از این كشمكش ها سودی نمی برد.هفته ای در سكوت آزار دهنده ای گذشت.مادر در فكر بود و حتی با مهین خانم نیز كمتر حرف می زد.پنجشنبه صبح بود كه قبل از رفتن به آرایشگاه با صدای بلندی كه من نیز بشنوم گفت:مهین خانم بعد از ظهر مهمون داریم.بگو خونه رو تمیز كنه.خودشم حموم بره منم زود میام.
 

مدت ها بود دوش كوچكی در زیرزمین گذاشته بودیم تا حمام كنیم.بعد از بسته شدن در خودم را به مهین خانم رساندم و گفتم:كی قراره بیاد؟
 

مهین خانم با لبخندی معنی دار گفت:خواستگار.
 

صورتم گلگون شد و تپش قلبم را حس كردم.با خودم تكرار كردم خواستگار!
 

آره دخترم علی آقا و خواهر و مادرش قراره بیان.زود برو به كارات برس.
 

از شوق مهین خانم را در آغوش گرفتم و صورت چروكیده اش را بوسیدم.
 

از ساعتی كه مادر رفت من هم مشغول به كار شدم تا كمتر متوجه كندی حركت عقربه های ساعت باشم.بعد از ناهار دوش گرفتم و از سر بیكاری روبه روی آینه نشستم و خودم را تماشا كردم و با موهایم ور رفتم.گاهی جمع كردم و گاه دورم ریختم.چتری ام را یك ور زدم و دوباره روی صورتم ریختم.آخر سر به این نتیجه رسیدم كه زیر چادر فرقی ندارد كه موهایم چه مدلی است چون چیزی پیدا نیست.دلم می خواست مورد پسند مادر و خواهر علی قرار بگیرم.دیدار با علی بعد از روها یكنواختی شورانگیز بود.از دست مادر و كارهای خسته شده بودم.در رویایم ازدواج با علی را خارج شدن از تكرار روزهایم می دیدم و از این كه استقلال تازه ای پیدا می كردم خشنود بودم.
 

مادر ساعت شش آمد و با یك دنیا اخم جعبه شیرینی و كیسه های میوه را دستم داد تا در ظرف مناسبی بچینم.میوه ها را شستم و چیدم و به اتاق بردم.مادر میوه ها وارسی كرد و گفت:هر وقت مهین خانم گفت،بیا تو اتاق.حواست باشه چایی نجوشه.
 

با همان سر به زیری چشمی گفتم و از جلو چشمش دور شدم.نیم ساعت بعد زنگ در زده شد.مهین خانم برای باز كردن در رفت.در آشپزخانه كمین كرده بودم و گوشم به صداهای بیرون بود كه چندان چیزی هم نمی شنیدم.بعد از دقایقی مهین خانم آمد و گفت:چای بریز و ببر تو اتاق.مواظب باش هول نشی خدا نكرده آبروریزی بشه.اول به مادرش تعارف كن بعد به بقیه.
 

مهین خانم در ریختن چای كمكم كرد و آن را آماده در دستم گذاشت.سینی استكان ها شروع به سروصدا كرد.مهین خانم آن را از دستم گرفت و گفت:این طور نمی شه.یه لیوان آب بخور تا حالت جا بیاد.
 

لیوانی آب نوشیدم و مجددا سینی را برداشتم.با هر زحمتی بود خودم را به اتاق رساندم.با ورود من صدای صحبت قطع شد.نگاهی به مهمان ها كردم و سلام دادم.با دیدن زن مسنی متوجه شدم باید مادر علی باشد.آرام به سمتش رفتم و چای را مقابلش گرفتم.نگاهی دقیق به سر تا پای من كرد.خیال برداشتن چای را نداشت.مجبور شدم بگویم:بفرمایید.
 

استكانی چای برداشت و گفت:حالت چطوره صبا خانم؟
 

به لطف شما.
 

به سوی مادر رفتم كه اشاره كرد به سمت خواهر علی بروم.خواهر علی سی سال داشت و آرایش زیادی كرده بود كه با روسری كوجكی كه روی سرش بود به هیچ وجه هماهنگی نداشت.سینی در دستم چون وزنه ای سنگین بود و باعث شد مچ دستم درد بگیرد.خواهر علی هم مثل مادرش نگاهی خیره داشت و انگار می خواست متاعی بخرد.با لحنی مغرورانه گفت:دستتون درد نكنه.
به سمت علی رفتم.با نگاه به چشمان مشتاقش قلبم فرو ریخت.علی لبخندی معنی دار زد كه نشان از پیروزی اش بود.من نیز لبخندی زدم و سرانجام در كنار مادر نشستم.گرمای اتاق آزارم می داد.صدای مادر علی را شنیدم كه گفت:هما خانم می فرمودین؟
 

بله حاج خانم.عرضم به حضورتون كه هم دختر من هم آقازاده شما كم سن و سالن.چندان بد و خوب و تشخیص نمی دن.من با ازدواج صبا مخالفم تا ببینم قسمت چی رقم زده.
 

اولا خدا سایه شما رو از سر دخترتون كم نكنه،در ثانی وظیفه ما بزرگتراس كه راه و رسم زندگی رو یادشون بدیم و زیربال و پرشون رو بگیریم.سوما این دو تا جوون همدیگه رو می خوان و نباید مانع تراشی كنیم.اگه راستش رو بخواین برای علی منم زوده كه خودش رو درگیر زندگی كنه اما خب چه كنم...
 

اشاره مادر علی به دوستی ما بود و لابد می خواست به مادر بفهماند كه دختر تو زیر پای پسر من نشسته.
 

خودتون رو بذارین جای من.می فرمایین علی آقا چند كلاس بیشتر درس نخونده.كار و بارشم معلوم نیست.سرمایه ای هم برای تشكیل زندگی نداره.شما با این شرایط دختر شوهر می دین؟
 

درس به چه درد می خوره؟علی هم مثل باباش كاسبه.سرمایه ای هم باباش در اختیارش می ذاره.خونه هم كه الحمدالله كلبه خرابه ای هست كه بتونن اول زندگی برن توش زندگی كنن.یه مدت كه گذشت و كار و بار علی روبه راه شد هر جا خواستن برن.
 

دل تو دلم نبود.می ترسیدم مادر اشاره به كفتر بازی علی كند و باعث كدورت شود.
 

مادر علی با خوشزبانی گفت:ما كه یه پسر بیشتر نداریم.دخترام رفتن سوی زندگی خودشون.ما موندیم و همین یه پسر.حاج آقا نمی ذاره علی دست خالی بمونه و كمكش می كنه.
 

با نگاهی به علی او نیز توجهش به من جلب شد و باز درگیر یكدیگر شدیم.پیراهن سفید و مرتبی به تن داشت و موهایش را به طرز زیبایی به عقب رانده بود.خوهرش حواسش به ما بود و با غمزه پشت چشمی نازك كرد.
 

مادر با اكراه گفت:اجازه بدین من با عمو و پدرخوانده اش صحبت كنم بعد به شما خبر بدم.اگه قراره حرفی زده شه بهتره بزرگ ترها هم حضور داشته باشن.
 

به سلامتی ایشالله.این دو تا كه همدیگه رو پسندیدن.دوره زمونه عوض شده.می مونه حرف های ما بزرگ تر ها كه هرچه زودتر انجام بشه بهتره.
 

به نظرم مادر علی عمدا دوستی و علاقه ما را به یكدیگر گوشزد می كرد تا مادر منتی نگذارد و همه چیز را تمام شده بداند.
 

چشم.به محض گرفتن خبر شما رو در جریان می ذارم.
 

منم دو تا دختر شوهر دادم و همین دل نگرانی ها رو داشتم.اون یكی كه رفت شهر غریب،همین پریسا دخترم پیشم مونده كه دو تا كوچه بالاتر خونه شه.فقط پریسا به دادم می رسه.ازش راضی ام خدا هم ازش راضی باشه.
 

پریسا به زور لبخندی زد و گفت:هركاری كردم وظیفه ام بوده.
 

مادر گفت:زنده باشن.
 

بعد از دقایقی برخواست و با یادآوری این مطلب كه منتظر خبر از جانب ما هستند رهسپار شدند.
 

مادر چادرش را به گوشه ای انداخت و گفت:صبا والله بالله این پسره به درد تو نمی خوره.خودش نون خور باباشه.اون طور كه بوش میاد باباش هم به زور گلیم خودش رو از آب می كشه.اونم از مادرش كه نصف حرفاش با متلك بود و هیچی نشده دوستی تو رو با پسرش تو سرمون می زد.خواهرشم كه چی بگم...و آهی كشید:حتما تو دلم می گی مگه ما كی هستیم؟حق با توئه.ما هم هیچ كس نیستیم،ولی چرا باید با بدتر از خودمون وسلط كنیم؟
 

برخلاف میل باطنی ام گفتم:راضی به ناراحتی شما نیستم.هركار دوست دارین بكنین.من كه حرفی ندارم.
 

حرف نزدنت از صد تا فحش بدتره.آخه دخترم...عزیزم...پای یك عمر زندگی در میونه.حرف جشن تولد و مسافرت كه نیست چند روزه تموم بشه.تو داری با خودت بازی می كنی مثل بچگیت كه با عروسكات بازی می كردی.حالا هم فقط داری سرت رو گرم می كنی.فكر فردات باش.از این عشق و عاشقی چیزی عایدت نمی شه.
 

مامان دوست دارم درك كنین.من علی رو دوست دارم.
 

مادر پوزخندی زد و گفت:تو اصلا معنی دوست داشتن رو می دونی؟به سینه اش كوبید و گفت:پریوش خیر نبینی كه بچه م رو از راه بدر كردی.
 

با بغض گفتم:پریوش تقصیری نداره.نمی خواد هواداری پریوش رو بكنی.خودم چشم دارم و می بینم.
 

برای آنكه مادر را آرام كنم گفتم:مامان هرچی شما بگینهمون كار رو می كنم.
 

لازم نكرده.نمی خواد خودت رو فدا كنی.حالا كه تو دهنا افتادیم داری ننه من غریبم درمیاری.برو میوه و شیرینی رو جا به جا كن تا ببینم چه خاكی می تونم تو سرم بریزم.
 

به سرعت میوه و شیرینی را جمع كردم و از اتاق بیرون امدم.مهین خانم نزد مادر رفت و ساعتی به نجوا گفتگو كردند.
 

نمی دانم چرا هرچه مادرم می گفت گوشهای من سنگین تر می شد.او را دشمن زندگی و آینده و عشقم می دیدم.احساس عجیبی بود.حتی یك كلمه از حرف های مادر را قبول نداشتم.چون علی را دوست داشتم و بس.
 

گاهی فكر می كنم تنهایی بیش از حد و شرایط زندگی ام باعث شد خیلی زود اسیر احساسات شوم.با تمام بهانه گیری های مادر باز قند در دلم آب می شد و دوست داشتم عروس بشوم و ناز كنم.دوست داشتم مردی در خانه باشد.خانه ای كه كمتر با بوی مرد آشنا بود.

 




طبقه بندی: رمان مهر من،

تاریخ : دوشنبه 14 مهر 1393 | 08:36 ق.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.