تبلیغات
وبلاگ دل آریا ::: بهترین رمان های ایرانی - رمان مهر من - فصل سوم

هفده سالم تمام نشده بود كه متوجه چشمانی سیاه و سرشار از شیدایی شدم.چه تابستان داغ و خاطره انگیزی بود.هنوز گرمایش با وجود گذشت سال ها مرا به آتش می كشد و فراموشم نمی شود.آن روز برای پهن كردن حوله و وسایل آرایشگاه به روی بام رفتم.ناگهان چیزی زیر پایم وول خورد از ترس جیغی كشیدم و چند قدم به عقب رفتم با دیدن كبوتر سفید و زیبایی نفس راحتی كشیدم.با تماس به دیوار گوشتی،باز ترسم به نهایت رسید.با دیدن پسری كه انگشت بر لب داشت تا مرا به سكوت دعوت كند خاموش ایستادم.آن پسر صورتی سبزه و تند داشت با موهایی نسبتا بلند و مواج با لبانی قلوه ای كه مرا به یاد پسران جنوبی می انداخت.آرام به سمت كبوتر رفت و او را به چنگ آورد.بوسه ای بر سر پرنده زد.من همان طور خاموش ایستاده بودم و نگاه می كردم.آن پسر با لبخند نگاهم كرد و گفت:خیلی ببخشین كه بی اجازه رو بوم شما اومدم.بهتره به مامانت حرفی نزنی خانم كوچولو.
سپس با همان چابكی روی بوم خود پرید و مشغول پراندن كبوترهایش شد.سبد رخت را برداشتم و دوان دوان خود را به پایین رساندم.نفس بلندی كشیدم و بی سروصدا به سالن وارد شدم و در گوشه ای نشستم.در آن حوالی خیلی از همسایه ها كفتر بازی می كردند و این امری معمولی بود.من هیچ گاه به خانه های اطراف توجه نمی كردم و از كفتر بازها هم خوشم نمی آمد چون حرف های خوبی پشت سر آنان نمی زدند.همیشه مادر آنان را لات و بی سرو پا معرفی می كرد.اما به نظرم آن پسر نه لات بود نه بی سرو پا.بلكه جوانی پرشور و زیبا بود كه بر حسب تصادف روی بام ما به دنبال كبوترش پرید.


ساعتی بعد از مادر اجازه گرفتم و نزد پریوش رفتم.معمولا پریوش اهالی محل را می شناخت و به اصطلاح پرونده همه زیر بغلش بود.كنجكاوی آزارم می داد.می خواستم اطلاعاتی از آن پسر به دست بیاورم.برای آنكه پریوش به چیزی شك نكند خیلی معمولی از او سوال كردم پسری كه هم جوار بام سالن آرایش مادر كفتر بازی می كند كیست؟
 

پریوش كمی فكر كرد و گفت:آهان!عمی رو می گی؟اونو كجا دیدی بلا؟
 

روی بوم.
 

بعد چی شد؟
 

با زبان درازی گفتم:آبش رو گرفتم چلو شد.
 

اگه آبش رو گرفتی و چلو كردی چرا از من می پرسی؟
 

بدجنس نشو پریوش.من فقط یه سوال ازت كردم.
 

علی پسر حاج رمضانه.یكی یك دونه س و فكر كنم خل و دیوونه هم باشه. و خندید.
 

چه طور؟
 

آخه از صبح تا شب رو بومه و با كفتراش عشق می كنه.بهتره بری تو نخ یكی دیگه.
 

كی گفته من رفتم تو نخ علی.امروز دیدمش خواستم بدونم كیه.
 

جون خودت!تو گفتی و منم باور كردم.خودمونیم خیلی مكش مرگ ماست.
 

آره خوشگل بود و خیلی با نمك و شیطون به نظر می اومد.
 

مهناز یه مدت رفت تو نخش اما بی فایده بود.پسره انگار كر و كوره.
 

از حسادت شنیدن اسم مهناز گفتم:اما امروز منو دید و اصلا هم كر و كور نیست.
 

پریوش با بدجنسی گفت:تو دیدی از كجا معلوم كه اونم دیده باشه.
 

سپس فكری كرد و ادامه داد:می خوای از صادق بپرسم؟
 

با وحشت گفتم:وای نه...جون مامانت حرفی نزن!اون وقت فكر می كنن خبریه و می افتم تو دهنا.یه چیزی گفتم وگرنه اصلا ازش خوشم نیومد.
 

باشه دختر،چه قدر ترسویی؟!
 

برای آنكه حواس پریوش را از موضوع پیش آمده پرت كنم گفتم:راستی جواب نامه صادق رو دادی؟
 

پریوش با شوقی كه قادر نبود آن را پنهان كند گفت:آره.اون قدر تو نامه ش آه و ناله كرده بود كه دلم براش كباب شد.می خواد از عشق من سر به بیابون بزنه.قند تو دلم آب شد.اگه صادق بیاد خواستگاریم دیگه غمی ندارم.
 

پریوش از آن دسته دخترانی بود كه به محض رسیدن به پسری سودای ازدواج در سر می پراند و حالا بعد از محمد و جعفر نوبت صادق بود.پریوش سفید رو و تپل بود و خیلی زود در دل پسران جا می گرفت.عشوه های بی نقصی داشت و حرارت وجودش به بیرون نیز تراوش می كرد.برخلاف او مهناز بود كه در عین زیبایی غروری در رفتار و حرف زدنش بود كه چندان دلچسب پسران نبود.معمولا پسرها به دنبال دختران ساده دل و بی شیله پیله بودند.من از ابتدا با رفتارم جواب پسرهای محل را داده بودم و می دانستند دور و بر من گشتن جز خسته كردن خود و به هدر رفتن وقتشان چیزی عایدشان نمی شود.از این كه در مورد من اینطور فكر می كردند به خود می بالیدم.پسران محل به من لقب زیبای خفته را داده بودند كه در انتظار شاهزاده ای هستم تا با بوسه ای احساس مرا زنده كند.به پریوش لقب پری پفك و مهناز سرو صنوبر و لیلا موشه لقب داده بودند.البته ما هم از آنان كم نمی آوردیم و برای هر كدام نامی اختصاص داده بودیم.مثل حمید درازه و صادق ذلیله و حامد شله و...دنیای شیرینی داشتیم و همه چیز را به مسخره و بازی می گرفتیم.خبر از بازی روزگار نداشتیم و نمی دانستیم چه سرنوشتی برایمان رقم خورده.
 

از آن شب بی اختیار به یاد علی بودم و با همان فكر به خواب رفتم.روز بعد در همان ساعت به بهانه جمع كردن رخت ها به بام رفتم.نیم نگاهی به اطراف كردم و علی را مشغول كفتر بازی دیدم.چنین وانمود كردم كه توجهی به او ندارم و سرگرم كار خود هستم.صدای افتادن سنگی به گوشم خورد.برگشتم و علی را با لبخندی بر پهنای صورت روبرویم دیدم.
 

سلام خانم كوجولو خسته نباشی!
 

برای چی سنگ می ندازی؟
 

می خواستم برگردی تا نگات كنم.
 

بهتره به كفترات نگاه كنی.در ضمن این آخرین بارت باشه كه به من می گی...
 

حرفم را قطع كرد و بی پروا به چشمانم زل زد و اهسته گفت:بگو اسمت چیه؟
 

در حالی كه سبد رخت ها بر می داشتم با بی اعتنایی داخل خرپشتك رفتم و در را بستم.از شوق هم صحبتی با علی دقایقی پشت در ایستادم تا آرام بگیرم.انگار كسی دل و روده ام را پیچ و تاب می داد و احساس ضعف می كردم.كمی كه از آن حالت در آمدم با خونسردی پایین آمدم.
 

شب پریوش را دیدم و ماجرا را برایش تعریف كردم.پریوش مثل زنان باتجربه گفت:خوب كردی از اول بهش رو نده.نامه كه نداد؟
نه بابا...تو همش تو فكر نامه ای!
 

شاید سواد درست و حسابی نداره؟
 

نیست كه صادق لیسانس ادبیات داره.
 

بالاخره تا سوم راهنمایی درس خونده و یه چیزی بارش می شه.آخه می دونی نامه خیلی خوبه همه راز و نیازاشون رو می نویسن و خودشون رو لو می دن.
 

راستی می دونی خانواده ش چه جوری هستن؟
 

بابام می گفت حاج رمضان زمانی برای خودش كسی بوده و برو بیایی داشته و تو بازار بار فروش ها حجره داشته و بعد ورشكست می شه.الانم بد نیستن.دو سه سالیه اومدن تو این محل.قبلا خونه بزرگتر تو محله بالاتر داشتن.
 

به نظرت علی چند سالشه؟
 

صادق می گفت نوزده سالشه.
 

با حیرت و ناراحتی گفتم:وای پریوش...بازم طاقت نیاوردی و رفتی منو لو دادی؟
 

پریوش كه دستش رو شده بود من من كنان گفت:نه به خدا...همین طوری حرف شد و منم پرسیدم.
 

تو دهنت لقه.می دونم كه رفتی و همه رو كف دست صادق گذاشتی.دیگه بهت هیچی نمی گم.
 

نه تو رو خدا...به جون مامانم نگفتم.قهر نكن.
 

با دلخوری نگاهش كردم و گفتم:بار آخر باشه؟
 

باشه قول می دم.
 

آن شب خیلی با خودم كلنجار رفتم تا فردا روی بام نروم و قول و قرار با دلم گذاشتم.از آخر عاقبت كارم می ترسیدم و بیشتر از آن از مادر می ترسیدم.
 

آن روز اوقات بدی را گذراندم.چندبار وسوسه شدم پشت بام بروم ولی باز پشیمان شدم و سرجایم نشستم.
 

آقا رحمت به تهران آمد.قول داده بود ما را به زیارت امام رضا ببرد.برای فردای آن روز بلیط قطار تهیه كرده بود.روز سفر مادر آرایشگاه را زودتر از همیشه تعطیل كرد.حمام كردیم و چمدان را بستیم.سعید مدام در حال شلوغ كاری و بهم ریختن اوضاع بود و یك جا بند نمی شد.آقا رحمت با حظ نگاهش می كرد.برنامه رفتن به مشهد ماه پیش مطرح شده بود و همگی خوشحال از این اتفاق بودیم.سفر به مشهد آن هم با قطار از آرزوهایم بود اما به یكباره تمام ذوق و شوقم از بین رفت.آن شب از غم رفتن به سفر گریه كردم.احساس می كردم اختیار قلب و فكردم را ندارم.
 

در طول راه اصلا متوجه چیزی نبودم جز حركت یكنواخت و كسل كننده قطار و ایستادن گاه و بی گاه در ایستگاه ها اعصابم را مختل می كرد.سعید تلاش می كرد مرا وادار به بازی كند انگار روحم را در خانه جا گذاشته بودم و فقط جسمم حضور داشت.
 

با رسیدن به مقصد و دیدن بارگاه امام رضا غمم را فراموش كردم و از این كه بالاخره به آرزویم رسیده بودم اشك شوق ریختم و با همان حس لطیف و ساده دخترانه ام دعا كردم تا علی نیز مرا دوست داشته باشد و خدا ما را به هم برساند.یك هفته خیلی زود گذشت.من و مادر با كلی سوغاتی به تهران رسیدیم.مهین خانم تنها منتظر ما بود.او به خاطر كسالتش نتوانست ما را همراهی كند.
 

مشتاقانه در پی زمان مناسب بودم تا پریوش را ببینم به نظرم خبرهای تازه ای برایم داشت و در غیاب من اتفاقاتی روی داده بود كه باید هرچه زودتر از آن سردر می آوردم.
 

هنگام غروب به بهانه دادن سوغاتی به دیدار پریوش رفتم.به محض دیدن من با هیجان گفت:آخرش كار خودت رو كردی؟
 

چی شده؟
 

علی مثل دیوونه ها دنبالت می گرده از همه سراغ تو رو می گیره.بچه ها فهمیدن.صادق می گفت تا به حال علی رو این قدر پریشون ندیده بودم.
 

ضربان قلبم سرعت گرفت.دستان پریوش را گرفتم و گفتم:تو رو خدا راست می گی؟
 

دروغم چیه.فكر كنم حسابی عاشقت شده كه اینطور بی قراری می كنه.به صادق گفتم صبا امشب برمی گرده.قرار شد شب ساعت نه با علی بیان سر كوچه.دوست داری ببینیش؟
 

با هراس به اطراف نظر كردم و آهسته گفتم:چه جوری؟آقا رحمت اینجاست.می ترسم شك كنن.
 

سوغاتی ام را برگرداند و گفت:اینا رو ببر خونه بگو من نبودم.الان مال مهناز رو بده و زود برو خونه.شب به بهانه دیدن من بزن بیرون.
با هیجانی آمیخته به ترس گفتم:باشه ببینم چطور می شه.
 

نكنه منم منتظر بذاری منم می خوام صادق رو ببینم.
 

سعی خودم رو می كنم تا بیام.فعلا خداحافظ.
 

آن شب مهین خانم به مناسبت رسیدن ما شام مفصلی تدارك دیده بود.مادر چمدان لباس را خالی كرد و رخت های سفر را به گوشه ای پرت كرد تا به وقتش بشوید.مابقی را نیز در كمد جا به جا كرد.با نگرانی دور و بر مادر می گشتم و یك چشمم به مادر بود و یك چشمم به عقربه های ساعت.از قولی كه به پریوش داده بودم پشیمان شدم.آرامشم بهم ریخته بود و حال خوشی نداشتم.
 

سفره شام جمع شد.دست و صورتم را شستم و موهایم را با دقت شانه زدم.چادر سفید با گلهای آبی را از كمد درآوردم و سر كردم.مادر نگاهی به من كرد و گفت:جایی می خوای بری؟
 

پریوش خونه نبود.مادرش گفت ساعت نه خونه س دلم براش تنگ شده می خوام برم ببینمش.
 

این وقت شب!مگه فردا رو ازت گرفتن.
 

با التماس گفتم:زود برمی گردم.
 

الان اصغر آقا خونه س.درست نیست این وقت شب بری دم در خونه شون.
 

آقا رحمت گفت:چی كار داری بذار بره راه دوری نیست.
 

مادر كه نمی خواست روی حرف آقا رحمت حرفی بزند با اكراه گفت:برو ولی زود برگرد.
 

شتابان گفتم:باشه نیم ساعته اومدم.
 

سریع از خانه بیرون آمدم.پریوش دم در خانه ایستاده بود.با دیدن من گفت:چرا دیر كردی؟
 

شام دیر خوردیم مامان هم راضی به اومدنم نبود.
 

خیله خوب.بهتره زودتر بریم حتما منتظر ما هستن.
 

پریوش را كه با قدمهای تند راه افتاده بود نگه داشتم و گفتم:می ترسم!
 

ترس نداره.من با تو هستم.زود برمی گردیم.
 

اگه كسی ببینه چی؟
 

چادرت رو بكش جلو صورتت.تاریكه كسی ما رو نمی شناسه.
 

هوا گرم بود و من بیشتر از هر زمانی احساس گرما می كردم.وقتی سر كوچه رسیدیم صادق و علی را دیدم كه در كناری ایستاده بودند.صادق با دیدن ما سیگارش را به طرفی انداخت و به جهتی رفت تا ما را متوجه كند.ما نیز به دنبالشان رفتیم.دست و پایم می لرزید.از دیدن علی بعد از یك هفته دچار هیجانی كاذب شده بودم و از نگاه كردن به قد و بالایش سیر نمی شدم.راه رفتنش محكم و مردانه بود.پیراهنی تیره به تن داشت كه او را جذاب تر از همیشه نشان می داد.در كوچه بعدی ایستادند.پریوش به سمت صادق رفت و مرا تنها گذاشت.علی در كنار صادق با پریوش سلام و احوالپرسی كرد.نمی دانم پریوش چه گفت كه علی با شرمساری سرش را پایین انداخت و خندید.پریوش بدون توجه به حضور من با صادق گرم گرفت و علی چند قدم فاصله اش را با من كم كرد.چادرم سر خورد و افتاد با عجله آن را بر سرم كشیدم.علی زل زده بود و نگاهم می كرد.از خجالت سرم پایین بود و جرات نگاه كردن نداشتم.عاقبت گفت:سلام!
 

با صدایی كه به گوش خودم نیز ناآشنا بود جوابش را دادم.
 

زیارت قبول.
 

ممنون.
 

خوش گذشت؟
 

جای شما خالی.
 

دوستان به جای ما.
 

سكوتی شیرین در میان ما شكل گرفت.رهگذری از كنارمان گذشت.كمی خودم را جمع و جور كردم.
 

فكر نمی كردم بیای؟
 

جراتی به خودم دادم و به چشمانش نگاه كردم.از شوری كه در آن نهفته بود دلم فرو ریخت.با لرزش صدایی آشكار گفتم:كارم اشتباهه می دونم.
 

علی كه انتظار چنین سخنی را از طرف من نداشت با ناراحتی گفت:عاشق شدن كه گناه نیست؟
 

از كجا می دونی من عاشقت شدم؟
 

من شدم...خیلی دلم برات تنگ شده بود.
 

شما كه منو بیشتر از دوبار ندیدین.
 

مگه نمی شه تو یه نگاه عاشق شد؟
 

اگه مامانم بفهمه خیلی بد می شه.
 

می خوام عالم و آدم بدونن.من از هیچ كس نمی ترسم.
 

اما من می ترسم و دست خودم نیست.
 

از عاشق شدن می ترسی؟
 

نمی دونم.
 

اما من می دونم.نمی شه ازش فرار كرد.
 

رویم را برگرداندم و گفتم:بذار برم.
 

گوشه چادرم را گرفت و گفت:نه نرو...بذار خوب نگات كنم.
 

نمی دونم چی شد اما من به راستی می ترسیدم.از علی از مادرم و از بچه های محل كه ممكن بود هرآن سر برسند و یك كلاغ چهل كلاغ كنند.قادر نبودم نگاه عاشق و شیدای علی را تحمل كنم و پا به فرار گذاشتم.
 

پریوش نفس زنان به دنبالم آمد و گفت:وایسا دختر.مگه جن دیدی؟
 

پریوش من نباید می اومدم این كارا فایده ای نداره.
 

چیزی نشده كه جا زدی.ببین علی چقدر خوشحال بود باور نمی كرد اومده باشی.خیلی دوستت داره.در صورت من دقیق شد و ادامه داد:تو چی؟تو هم دوستش داری؟
 

نمی دونم...من الان هیچی نمی دونم.ازم سوال نكن.دیرم شده و دلم مثل سیر و سركه داره می جوشه.
 

این قدر ترسو نباش.اگه دوستش داری باید این چیزها رو هم به جون بخری.دیگه بچه نیستی كه همش مامانم مامانم می كنی.
 

وقتی به كوچه رسیدیم به سرعت از پریوش خداحافظی كردم و خود را به خانه رساندم.چادرم را تا كردم و در كمد گذاشتم.حالم آنقدر بد بود كه برای آنكه توجه مادر را جلب نكنم به حیاط رفتم تا نفسی تازه كنم.لب حوض نشستم و به عكس ما در آب خیره شدم.سعید به دنبالم آمد و مشتی آب به رویم پاشید.از جا پریدم و به دنبالش دویدم.سعید غش غش می خندید و فرار می كرد.صدای مادر به گوشم خورد كه می گفت:دیر وقته همسایه ها خوابن.
 

آن شب با وجود خستگی خوابم نمی برد.غمی سنگین در قلب و روحم دمیده بود.مگر من چند سال داشتم كه اینطور عاشق شدم؟!نكنه اشتباه می كنم و این عشق نیست؟اگر نیست پس چیه؟چرا آزارم می ده و دلشوره دارم؟چرا هیجانش مداومه و تموم نمی شه؟آخ...علی چه نگاه قشنگی داشت!چه عاشقانه حرف می زد!چه لبخند زیبایی داشت و با چه شیدایی به چشمانم خیره شده بود.چه طور التماس می كرد كه نروم و پیشش بمانم.یعنی این قدر دلتنگ من بود و خبر نداشتم.كاش علی كفتر باز نبود!كاش درس خونده بود و واسه خودش كسی بود!اگه مامان می فهمید من و علی به هم علاقه داریم چه كار می كرد؟شاید از علی خوشش نمی آمد و مخالفت می كرد به خصوص كه علی كفتر باز بود و كار و بار درست و حسابی نداشت.باید با علی حرف می زدم و نگرانی هایم را می گفتم.باید می گفتم اگه منو دوست داره بایدبهتر از این باشه تا مادر ایرادی نگیره و راضی بشه.
 

آن قدر با خودم حرف زدم و نقشه كشیدم كه نمی دانم چه وقت خوابم برد.كار دل من از همان شب تمام شد.تمام لحظاتم را فكر دیدن علی پر كرده بود.دو روز بعد به بهانه بردن رخت ها به روی بام رفتم.علی با دیدن من بلافاصله به روی بام ما پرید و

گفت:سلام.
 

سلام.تو رو خدا برو...
 

كسی این دور و بر نیست خیالت راحت.دو روزه منتظرم بیای.دیگه داشت صبرم تموم می شد.
 

به سرعت رخت ها را پهن كردم و پشت دیوار خرپشتك رفتم به دنبالم آمد و روبرویم ایستاد و باز خیره به من باقی ماند.بعد از دقایقی گفت:چرا اون شب فرار كردی؟
 

دیرم شده بود.نمی خوام مادرم اعتمادش رو نسبت به من از دست بده.
 

علی شانه هایش را بالا انداخت و گفت:از كجا می فهمه!این همه بچه ها با هم دوست می شن آب از آب تكون نمی خوره.
 

من با بقیه فرق دارم مادرم به من اعتماد داره.
 

علی با حركت سر حرف مرا تایید كرد و گفت:می فهمم.اما من چی؟خودت چی؟می خوای دلمون رو زیر پا بذاریم و له كنیم؟
 

وقتی سكوت مرا دید نزدیكم شد و چادرم را از روی سرم سر داد.چادرم روی شانه هایم افتاد.به آرامی گفت:بذار خوب نگات كنم.دلم می خواد تا آخر دنیا همین طوری بمونیم و زمان متوقف بشه.به خاطر من و تو...موهات خیلی قشنگه.وقتی باد میاد و پریشونش می كنه به باد حسودی می كنم.كاش من جای باد بودم و می تونستم لمسش كنم.و به آرامی گیسوانم را نوازش داد.
از لمس گیسوانم حال خوشی یافتم.از كلمات جادویی علی سست شدم و من هم به همان اندازه دلم می خواست زمان از حركت باز می ایستاد و تا ابد در كنارش می ماندم.ناگهان صدای مادر به گوشم خورد.بدون خداحافظی و به سرعت وارد راهرو شدم و پایین رفتم.مادر با نگاهی مشكوك گفت:چی كار می كردی؟
 

زبانم بند آمد.با چشمانی گرد شده از هیجان و ترس گفتم:رخت ها رو پهن كردم.
 

بعد از این پروین می ره.نمی خواد بری پشت بوم.
 

برای آنكه اوضاع را بهتر كنم گفتم:پروین داشت صورت مشتری رو بند می نداخت.
 

دیگه نبینم بری پشت بوم.این دور و برها پر از كفتر بازه.
 

برای آنكه خیال مادر را راحت كنم گفتم:چشم!...هرچی شما بگین.
 

مادر با لبخندی رضایت بخش گفت:آفرین.از اینكه می بینم حرفم رو می فهمی دلم قرص می شه.
 

سپس دستی به موهایم كشید و گفت:دختر خوشگلم نمی دونی چقدر نگرانتم.تو این محل پر از گرگ هاییه كه می خوان بره های كوچولویی مثل تو رو تو دام بندازن.همیشه جلو چشمم باش تا منم با خیال راحت به كارم برسم.شاگرد نگرفتم كه خودشون رو باد بزنن این كارها وظیفه اونهاست.
 

آن روز در گوشه سالن كز كردم و در خلوتم به علی و ملاقاتمان فكر كردم.هنوز لمس دست هایش را روی گیسوانم می توانستم حس كنم.همین طور نفس های گرم و حرف های شیرینش را...
 

ساعتی بعد مهناز و پریوش نزد من آمدند.پریوش در گوشم از اوضاع و احوال می پرسید و مهناز به ناخن هایش لاك می زد و در حالی كه آدامس می جوید از مجله مدلی كه در خانه خاله اش دیده بود حرف می زد.دست آخر پریوش گفت:می خوای امشب بریم سر كوچه؟
 

نه.مامان شك می كنه.
 

یه بهونه بیار.
 

چه بهونه ای؟
 

بگو می خوایم دو تایی بریم خونه مهناز.
 

باور نمی كنه و می گه مهناز رو بعداز ظهر دیدی.
 

راست می گی.باید یه كلك دیگه جور كنیم.
 

امشب رو از خیرش بگذر.
 

بعد از رفتن آن دو مادر گفت:فردا عروس دارم باید زودتر سركار بیام.از شنید این خبر خوشحال شدم چون مادر سرش گرم می شد و می تونستم دقایقی از جلو چشمانش دور شوم.
 

آرایشگاه آن روز غلغله بود.فامیل عروس و داماد با هم رقابت داشتند و مادر را حسابی كلافه كرده بودند.خواهر عروس می خواست زودتر از خواهر داماد حاضر شود و بر سر همین مسئله كشمكش داشتند.دیدن این صحنه ها خالی از لطف نبود و باعث خنده من و شاگردان مادر می شد.عروس خانم بیچاره هم با نگرانی به اختلافات بی اساس آنان نگاه می كرد و جرات مداخله را نداشت.بارها شاهد به هم خوردن عروسی بر سر همین مسائل پیش پا افتاده بودم.
 

پروین شاگرد مادر هجده سال داشت.به كنارش رفتم و گفتم:من می رم بالا زود برمی گردم.اگه مامان پرسید بگو رفتم دستشویی.
 

پروین چشمكی زد و گفت:برو خیالت راحت.
 

نظری به اطراف كردم و در یك لحظه از جلو چشم دور شدم.وقتی به روی بام رفتم به اطراف نگاه كردم.خبری از علی نبود.ناامید شدم و برگشتم تا پایین بروم دستانی محكم روی چشمانم را گرفت.با اطمینان از حضور علی گفتم:علی اذیت نكن.
 

به یك شرط.
 

چه شرطی؟
 

به شرطی كه وقتی دستام رو برداشتم چشمات رو باز نكنی.
 

باشه قبول.
 

به آرامی دستانش را برداشت.همان طور كه قول داده بودم بی حركت ایستادم.علی بوسه ای روی گونه هایم زد كه لحظه ای چون گذر جریان برق مرا گرفت.چشمانم را گشودم و به سرعت خودم را عقب كشیدم و با دلخوری گفتم:منو گول زدی!دیگه بهت اطمینان نمی كنم.
 

علی با خنده گفت:دست خودم نبود آخه امروز از همیشه خوشگل تر شدی.
 

دروغگو.من همون شكلی ام و عوض نشدم.
 

وقتی متوجه دلخوری ام شد گفت:خیله خوب اینقدر اخم نكن.
 

من دیگه نمی تونم بیام پشت بودم.مادرم اجازه نمی ده.
 

علی با اخم گفت:چرا؟!
 

شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:می گه پشت بوم پر از كفتر بازه.
 

مگه كفتر بازی جرمه؟
 

مادرم خوشش نمیاد.
 

علی با شیطنت گفت:پس هیچی،كار ما سخت تر شد.نكنه تو هم بدت میاد؟
 

از پرنده ها خوشم میاد اما از كفتر بازی نه.چه معنی داره كه صبح تا شب چشمتو بدوزه به آسمون دنبال چهار تا كفتر.از كار و زندگی هم می افتی.
 

پس تو هم دلت نمی خواد من كفتر بازی كنم؟
 

خوب اگه نكنی بهتره.
 

علی باز با شیطنت گفت:اگه كفتر بازی نمی كردم تو رو كجا می دیدم؟
 

اگه كفتر بازی نمی كردی منو زودتر می دیدی.
 

اتفاقا صادق می گفت چه طور تا به حال صبا رو ندیده بودی.منم گفتم دختر نجیب رو كه تو خیابون نمی بینن.
 

دختر نجیب رو روی پشت بوم موقع كفتربازی می بینن؟منظورت اینه؟
 

علی دستم را گرفت و گفت:بگو دوستم داری؟
 

دستم را از دستش بیرون كشیدم و گفتم:بذار برم الان وقت این حرف ها نیست.
 

علی با سماجت گفت:تا نگی ولت نمی كنم.
 

شاید یه روز بگم ولی الان نه.
 

پس دوستم داری.
 

علی اینقدر سوال نكن.
 

خیله خوب.كاری باهات ندارم.به شرطی كه فردا ساعت پنج بیای پارك سر خیابون.یادت نره؟
 

نمی تونم.
 

باید بیای.وگرنه دیگه نه من نه تو.
 

تهدید می كنی؟
 

اگه دوستم داری بایدبیای.خداحافظ.
 

این بار علی زودتر از من رفت و با قراری كه گذاشت باز مرا به دلشوره انداخت.با هر بار ملاقات علی احساس شكفتن می كردم.با وجود محدودیت هایی كه داشتم سختی آن را به جان می خریدم و به شجاعتم آفرین می گفتم.
 

چه افكار ساده و بی آلایش داشتم!دوران طلایی بلوغ و جوانی.شتاب برای رسیدن به آرزوها.نمی توانستم علی را نبینم.انگیزه تازه ای در زندگی ام پیدا كرده بودم و به خاطرش حاضر بودم به عالم و آدم دروغ بگویم تا به خواسته ام برسم.برای بقای عشقم بدون فكر تصمیم می گرفتم.رفتن به پارك و ملاقات علی خواسته ای غیرممكن بود كه به هر قیمتی می خواستم ممكنش كنم.
 

بعد از ظهر با پریوش در حال كشیدن نقشه بودیم كه چه طور مادر را گمراه كنیم تا بتوانیم ساعتی بیرون برویم.آخر سر به این نتیجه رسیدیم كه به بهانه خرید كیف برای پریوش مادر را راضی كنیم.صبح با مادر در میان گذاشتم.گفت:با مادرش بره چرا تو رو دنبال خودش راه می ندازه؟
 

گفتم:منم حوصله م سر می ره.چی می شه برم؟
 

مادر نمی دانم چه فكری كرد كه گفت:برو...ولی آخرین بار باشه دیگه برنامه نچین.
 

با خوشحالی گفتم:چشم مامان.




طبقه بندی: رمان مهر من،

تاریخ : چهارشنبه 9 مهر 1393 | 02:43 ب.ظ | نویسنده : ناهید | نظرات

.: Blog Templates By : MihanTemp.com :.